تبليغاتX
آلما

دی ناز بانو  از شیوه های ابراز احساسات و این حرفها نوشته اند. تجربه جالبی دارم. نه از اروپایی ها! از یک چینی که نقل می کنم:

توی فرودگاه کارت پرواز به دست نشسته بودیم که نمی دانم چه شد و کنار یک چینی نشستم. یکدفعه با زبان درب و داغانمان شروع کردیم صحبت کردن. آدم آرام و جالبی بود. پروژه ای در ایران داشتند و او هم مهندس شرکت چینی بود. زبان او هم افتضاح تر از من بود! یکدفعه چیزی گفت که تا به حال تجربه نکرده بودم. شوک شدم. مهندس جوان چینی گفت: این خانوم٬ همسر توست؟ گفتم بله. گفت: خیلی زیباست... واقعا زیباست... من مات و مبهوت چند ثانیه ای نگاهش کردم ولی جز صداقت کلام و ابراز احساسات از دیدن یک زیبا روی چیزی دستگیرم نشد! یعنی چی؟ مردیکه برگشته به من می گوید: شی ایز وری بیوتیفول!!! ریلی بیوتیفول... او فقط داشت انسانی را که دیده بود توصیف می کرد. همین.  

چند هفته پیش وقتی سوار توپولوف بودم دلم داشت از وحشت فرو می ریخت. رویم نمی شد بگویم دارم سکته می کنم! خانوم هم مشغول بگو بخند بود و از هراس من البته چیزی نباید می دانست. مهماندار کنارم ایستاده بود. اخم کرده و ابرو کشیده. برای تسلط به خودم باید حرف می زدم. شروع کردم به حرف زدن اما مهماندار اصلن نگاهم نمی کرد و آنقدر یخ تشریف داشت که تپش قلبم به هزار رسید! یاد امارات ایر افتادم! مهماندار جوان و زیبایی که هواسش به همه چیز بود و لبخند از روی لبش برچیده نمی شد. حتی برای لحظه ای... آنها برای خوب رفتار کردن تربیت شده بودند. ولی از خوب رفتار کردن لذت می بردند. دیگر یاد گرفتم وقتی با توپولوف می پرم دنبال کسی برای آرامش نباشم و فقط قول بدهم اگر به زمین رسیدم آدم خوبی باشم! رسیدم ولی خوبی بماند برای بعد!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 11:51  توسط اسماعیل  | 

دیشب تولد ۲۸ سالگی فتوغرافچی بارگاه همایونی٬ حسین آقا رعیت الممالک٬ که بعد از برنده شدن در جشنواره های مختلف توسط ملکه الیزابت ششم ملقب به " سِر آلکس نجاران" گردید٬ بود. کلی زور زدیم تا مجلس را شاد بفرماییم که از فرط خستگی ته جیغی کشیدیم و مشعوف شدیم. نیو شاپور هم بیکار ننشسته و محمد آقای نیشابوری هم با سوار پیشتاز بسته مرحمتی خود را روز تولد رسانده بودند. من بعد از تعویض تیغ ژیلت ریش تراش همایونی هم خلاص شده و سِت ژیلت مرحمتی را تقدیم نمودیم. رعیت اگر دستش به هنر برسد٬ فی المجلس٬ مملکت را متحول می کند. ۲۶ ذیقعده ۱۴۲۷

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 10:18  توسط اسماعیل  | 

علی قدمیاری که آمد مستقیم رفت سر یخچال خانه محمدرضا چایفروش! این یکی دیگر با عقل سلیم من جور در نمی آمد ولی بعد فهمیدم که سادگی و یکرنگی این جماعت است که سلیم است و نه عقل من. نشست و لقمه نانی خورد و با صدای دو رگه اش صحبتهایی می کرد. دو رگه ای صدای علی ناشی از سیگارهای کوچک بهمن بود که پشت سر هم می نواخت. حسین فرستاده بودش تا سیگار بخرد. گفته بود بگو: وینستون اولترا لایت می خوام. علی تا مغازه این اسم را تکرار کرده و جلوی مغازه فراموش کرده بود نام سیگاری که من و حسین عاشقانه می نوازیم! رفته بود به مغازه دار گفته بود: یادم نیست اسمش چی بود ولی وینستون سفید ... مغازه دار وینستون لایت داده بود دستش و آمده بود. علی حکایتهای زیادی دارد. استاد مجسمه سازی غریب نیشابور را بچه های کوچه ای که در آن خانه ای اجاره ای دارد خوب می شناسند. حکایتی که در باره علی سر زبانهاست قضیه ماست خریدنش است. رفته بوده ماست بخرد. زن بیچاره در خانه منتظر بوده که علی ماست بیاورد خانه ولی علی شب از مشهد زنگ می زند که رفته است آنجا آنهم با دمپایی! شیرینی لحن نیشابوری اش واقعن زیر گوش ماند و همیشگی شد.

سوار بر اونجر(ماشین علی) که خاطره ها با آن دارد راه افتادیم تا علی جاهایی را در نیشابور نشانمان دهد. مزار عطار نیشابوری. غریب گنبد نیشابور٬ مردی را در بر گرفته بود که همگان از هوش ذکاوتش می گویند. بلیت لازم نبود چون استاد قدمیاری را همه می شناختند. داخل که شدیم دلم گرفت. مجسمه هلموت(نمی دانم اشتباه نوشتم یا نه!) عطار شناس معروف آلمانی در سمت چپ مقبره عطار کارگذاشته شده بود. مجسمه سفارش آلمان بود و سنگ مرمرش هم ایتالیایی بود که علی قدمیاری آن را تراشیده بود. شیشه دور مجسمه از بالا سوراخی داشت تا سنگ سیاه نشود. اما ملت فکر کرده بودند که آن سوراخ مال پول انداختن است و اسکناس و سکه ای در آن به چشم می خورد! شاید هم کسی آنجا نبود که توضیح دهد: بابا جان این تنها یک مجسمه یادبود است. آنهم از نوع آلمانی اش! می گویند تابستانها مردم همه جا در منطقه ای که مقبره عطار در آن واقع است چادر می زنند و جای سوزن انداختن نیست. اما من رویاهای دیگری داشتم...

چشمم به ابرهای زیبایی افتاد که در آسمان طنازی می کردند. ابرهایی که هیچ کجا نداشت. یا من تا به حال چنین هندسه ای از ابرها ندیده بودم. به قول مجسمه سازها واقعن عجب حجمهایی ساخته شده بودند. زیادی دور بودند و دوربین من هم زومش قوی نبود تا تصویری از آن بگیرم و اینجا بگذارم تا باورش کنید. نیشابور٬ هموار شهری است که انتهایش به کوهها می خورد و انگار آسمان خیلی کوتاهتر از جاهای دیگر است.

رودخانه پر آب قدیم نیشابور هم از کنار مقبره عطار می گذرد. البته آب کمی داشت اما زیبایی مقبره عطار را ناجور تهدید می کرد. علی چایی آورده بود و من خطابه اقتصادی ام را آغاز کردم. مثل همیشه. آنجا فقط عطار نبود. شهرهای زیر خاک مانده بسیاری بودند که یکی یکی از زیر خاک بیرون آورده می شدند. برای علی گفتم: من اقتصاد خوانده ام و ذهنم دلاری است. اینجا بوی دلار می آید! البته توضیح دادم که بدون اقتصاد٬ هنر هم باید کنج عزلت بگیرد و غریب بماند. اگر نیشابور و زیبایی اش جهانی شود٬ هنرمندان نیشابور و جوانان نیشابور هم زندگی شایسته ای خواهند داشت. چرا باید کنگره عطار در خارج از ایران برگزار شود؟ من سیاستمدار نیستم و سیاست نمی دانم ولی رویاهای اقتصادی دارم که هنر را از غم نان آزاد می کند. مقبره بازسازی شده و زیبای عطار را تصور می کردم که حریم ساخت و سازی برایش تعریف شده و بزرگترین دانشگاه بین المللی خاورمیانه در فاصله چند کیلومتری آن بنا شده که مثلن چینی ها و ژاپنی ها سرمایه گذار آن هستند. موسسه بین المللی عطار شناسی را هم آلمانها افتتاح کرده اند و ... سالیانه هزاران هزار دانشجو و چند صد ایران شناس آنجا می آیند. هتل بزرگ عطار را تصور می کردم که سالیانه هزاران توریست را در خود جای می دهد. فرودگاه بین المللی بزرگی که پروازهای خارجی را که توریستها با آن بودند می آورد و می برد. ویزا در نیشابور لازم نبود و ۱۵ روز اقامت آزاد برای هر توریست. این خوابها داشت دیوانه ام می کرد. تازه خیام هم بود و کنگره جهانی ریاضیات و نجوم و ... تازه قرار بود یانی را هم بیاوریم تا در عمارت عطار کنسرت بدهد و ...  

استکان چای را برداشتم و از حرارت خودم اصلن داغی چای را نفهمیدم. آتش وجودم را گرفته بود. آنجا پر بود از هنر٬ صنعت٬ کار٬ آینده٬ امید٬ زندگی و ... پشت سر هم سیگار دود می کردم و شاید ۱۰ تایی شد! زنبورها در تنه درختهای محوطه مقبره لانه کرده بودند و رسیدن سرما گیج شان کرده بود و همه جا پر بود از زنبور...زنبور...زنبور... و صدای وزوز عجیب زنبورها مرا ترساند از نیش خوردن.(ادامه دارد) 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 17:5  توسط اسماعیل  | 

صبح که خواب آلوده سوار تاکسی بودم خبر جالبی شنیدم. در نمایشگاه اختراعات نورنبرگ آلمان بر و بچه های ایرانی کولاک کرده اند. البته مثل همیشه.یکی از مخترعانی که طلا برده بود گلایه می کرد که: هزینه اختراعش را خودش تامین کرده و در نمایشگاه هم خودش شرکت کرده و  مدیران طرحش را نپذیرفته اند!

خبر دیگر جوایز جشنواره خوارزمی بود: ۲۰۰ هزار تومان به نفرات برتر همراه لوح تقدیر!!! 

 اینجا را هم بخوانید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 8:21  توسط اسماعیل  | 

شش و نیم صبح بود شاید. از قطار که پیاده شدیم چشمهایم از زور خواب ورم کرده بود. باران نرمی باریدن گرفته بود. طبق معمول مثانه فشار می فرمودند و بی اختیار به سمت دستشویی دویدم و یادم رفت زیبایی باران را. البته برای لحظه ای. در را که فشار دادم مردکی فریاد زد: اُهووووووو... با این غرش فی الواقع شاشبند شدم و بی خیال رفع حاجت. باران نم نمک می بارید. در راه آهن مگس هم پر نمی زد! همه خواب بودند. از ورودی راه آهن رد شدیم و روبرویمان یک خیابان پهن بود. به انتها که نگاه می کردی مه بود و ابر. بوی خاصی می آمد. لطیف و دوست داشتنی. گویی تازه مغولها از تارو مار مردم خسته شده باشند و راه شهری دیگر را در پیش گرفته باشند. شهر آرام بود...

ماشینی را دربست گرفتیم که البته درباز هم بود فرقی نمی کرد. چون سگ هم در خیابان نبود چه رسد به آدم! به در خانه چایفروش عکاس باشی رسیدیم. بیدار بودند و مشغول صبحانه. خوشامد گویی و گشاده رویی تازه داشت برایم معنی می شد. چایفروش نان سنگک گرفته بود و سفره پر بود از عسل و مربا و پنیر و ... ما هم که هنوز یخ ذهنمان آب نشده بود تا به خود آمدیم توکتم رفته بود و چایفروش هم رفت تا در برج مراقبت بلندای آرزوهای شاعرانه اش را ببیند. اما یکی با ما بود که انگار خود را تازه یافته بود: حسین آقای نجاران٬ عکاس فوتوغراف خانه همایونی. نیشابوری حرف می زدند و چه زیبا... سادگی را هم داشتم می فهمیدم و بی آلایشی را کنار بالکن دود کردم. وینستون آنهم از نوع الترا لایت... علی قدمیاری که آمد خواب بودم. حسین گفته بود که آمدی زنگ نزن! بچه خواب است! آمده بود پشت در و مثل مجسمه هایی که از سنگ می تراشید٬ پشت در ایستاده بود. داخل که آمد بازهم بوی سادگی و تازگی می آمد. بوی آرزوی های بزرگ و سرهای پر سودا.

گیج بودم. شاید باور کردنی نباشد اما احساس می کردم اینجا باید جای دیگری باشد. مغولها رفته بودند و تازه باستان شناسان ویرانی ها را از زیر خاک بیرون می کشیدند. علی قدمیاری٬ همان کسی است که مجسمه های نیشابور را به نامش می شناسند. نقاش هم هست. می گوید: کت و شلوار را زنم هر کاری کرد بپوشم نتوانستم! آخر با رنگ و گچ که جور در نمی آید! کلاهی به سرش گذاشته و موهای جو گندمی و صورتی استخوانی. کافی است دستی به سر و رویش بکشد تا دست ایتالیایی ها را از پشت ببندد. ماشینی که پشت در بود اَوِنجر صدایش می کرد... سوار که شدیم با لبخندهای پر سوالش شروع کرد از همه چیز گفتن... (ادامه دارد)

پ.ن: ابراهیم که کامنت گذاشته بود بی اختیار یاد نیشابور افتادم. چند وقتی از مسافرت به نیشابور٬ زیبا شهر هنر٬ گذشته و شاید وقت آن رسیده باشد تا کمی از آن حال و هوا بنویسم. کوتاه می نویسم تا هم وقتم را نگیرد و هم خواندنی باشد. حافظه خوبی ندارم و شاید پس و پیش بنویسم که اصل موضوع را اثری نخواهد داشت.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 12:42  توسط اسماعیل  | 

آخر هفته ها نه حوصله خواندن دارم و نه نوشتن ولی وبلاگ نویسی چیز دیگر است. به همین خاطر آخر هفته ها چندین پست می فرستم. داشتم عکس وبلاگ را به خاطر بک گراند سبزش عوض می کردم که عکس های کیش را دیدم. این جزیره واقعن نگین خلیج فارس است. من دبی و قطر را از نزدیک دیده ام ولی باور کنید جزیره مرجانی خلیج فارس چیز دیگری است.

حتی در مسافرتها هم به موضوعات اقتصادی فکر می کنم. دو هفته پیش بعد از ۳ سال باز به این جزیره سر زدم. جزیره کیش ۱۰ درصدش هم ساخته نشده! ولی دبی به فاصله ۱۵ سال از بیابان به مرکز ترانزیتی خاورمیانه مبدل شد. آن ۱۰ درصدی هم که از کیش ساخته شده واقعن مزخرف و بی برنامه است. زمینهای بزرگی به سوئیتهای بزرگ اجاره ای اختصاص یافته و اتاق های هتلها زیادی بزرگ هستند. این یعنی زمین در کیش بی ارزش است و آن هم به دلیل عدم تقاضای سرمایه گذاری. آخرین روزی که آنجا بودیم باران گرفت. خیابانها شده بودند دریاچه! افتضاح بود. گرچه به گفته ساکنین سالی یکبار از این اتفاقها می افتد ولی آیا واقعن کاری نمی توان کرد؟

کشتی جهانگردها هم همان روزی که آنجا بودیم رسید و در جزیره پهلو گرفت ولی فقط چند نفری پیاده شدند و ... بگذریم.

چیزی که در کیش بیشتر از همه آزارم می داد و می شود با کمترین هزینه حلش کرد کشتی یونانی بود. بقیه مسائل کیش مثل عدم تمایل سرمایه گذاران و ساخت و ساز بی برنامه شاید هزینه های سیاسی و اقتصادی داشته باشد و برنامه بلند مدت بخواهد ولی کشتی یونانی در این جزیره واقعن زیبایی کم هزینه گوشه از کیش است. غروبها که می شود دیدن غروب آفتاب در کنار تصویر زیبای کشتی واقعن دیدنی است و زیبا. شاید در دنیا جایی را کسی سراغ نداشته باشد که یک کشتی چند تنی در فاصله ۵۰ متری از ساحل برای ۴۰ سال به گل نشسته باشد. اما این زیبای کیش دارد آرام آرام می پوسد و کسی نیست که نجاتش دهد! مگر کسی به فکر نجات دادن کیش هست که به فکر کشتی یونانی باشد؟ خیر! شاید با چند میلیارد تومان بشود این کشتی را از پوسیدن و سقوط کردن نجات داد. باور کنید که غروب این کشتی واقعن زیباست. باور نمی کنید؟ ببینید:

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 14:56  توسط اسماعیل  | 

 

 

به گفته گري بكر*(Gary Becker) اقتصاددان شهير ايالات متحده يكي از تناقضات چالش بر انگيز چند دهه گذشته نوجوانان آمريكايي عملكرد ضعيف آنها در زمينه رياضيات و علوم بوده است به نحوي كه عملكرد آنها پايين تر از متوسط امتيازات در آزمونهاي بين المللي رياضيات و علوم مي باشد. نوجوانان آمريكايي در زمينه قرائت هم توانمند نشان نداده اند و اين در حالي است كه اقتصاد ايالات متحده به لحاظ بهره وري بالاتر از ساير كشورهاي رقيب مي باشد. البته بهره وري يك اقتصاد تنها به آموزش بستگي نداشته بلكه به عوامل ديگري چون حجم سرمايه فيزيكي، نهادها، قوانين و ساير متغيرها نيز بستگي دارد. در زمينه سرمايه انساني ايالات متحده بهتر از آني است كه در رتبه بندي آزمونهاي بين المللي آورده شده است و نتيجه اين آزمونها تناقض آميز مي نمايد.

اغلب ارجاعات مربوط به نتايج آزمونهاي سال 2003 از نوجوانان 15 ساله در زمينه رياضيات ، علوم و قرائت مي باشد. ايالات متحده در زمينه رياضيات رتبه بيست و پنجم، در زمينه علوم رتبه بيست ام و در زمينه قرائت بالاتر از حد متوسط در بين 40 كشور مشمول آزمون بوده است. به نظر بكر اين نتايج به طور صحيحي انعكاس اين جريان است كه مدارس ابتدايي و دبيرستان در ايالات متحده در زمينه رياضيات و علوم نسبت به مدارس فنلاند، ‍ژاپن و هنگ كنگ و ديگر كشورهاي رقيب داراي رتبه بالاتر در آزمونها، كمتر درگيرند. ولي بايد توجه نمود كه ايجاد سرمايه انساني با ارزش و كارآمد براي يك اقتصاد به عواملي بيش از آنچه كه در آزمونهاي نوجوانان 15 ساله در زمينه هاي مختلف اندازه گيري شده است ، بستگي دارد.

فلسفه آموزش ايالات متحده بر بالا بردن توان دانش آموزان استوار است و سطوح بالاتر تحصيلي در سيستم آموزشي چالش برانگيزتر از سطوح پايينتر است. اين بدان معناست كه حضور تعداد بيشتري از دانش آموزان در كالج نسبت به دوره دبيرستان قابل تصور است گرچه اين دو سطح تحصيلي به لحاظ درجه دشواري اختلاف چشمگيري داشته باشند. از سوي ديگر در دوره هاي دبيرستان در كشورهايي كه حايز رتبه هاي بالا در آزمونها بوده اند تكاليف خانگي بسياري به دانش آموزان داده مي شود در حالي كه دوره هاي كالج به مراتب ساده تر است.

به طور مثال در ژاپن ورود به دانشگاههاي سطح بالا بسيار مشكل است ولي به لحاظ دشواري اين دانشگاهها نسبت به دوره دبيرستان در سطح پايينتري قرار دارند. به طوريكه دانش آموزان ژاپني بعد از مشقات تحصيلي دوره دبيرستان در دوره كالج به استراحت مي پردازند. ژاپن بدين لحاظ يكي از مدلهاي افراطي در زمينه تضعيف قواي دانش آموزان است اما به مدلهاي كمتر افراطي هم در بين كشورهاي مشمول آزمونهاي بين المللي بر مي خوريم. اين اختلاف در رهيافت آموزشي دلالت بر آن دارد كه مقايسات بين المللي در زمينه توليد سرمايه انساني مي بايست جوانان مثلا 22 ساله را به آزمون بگذراند و نه نوجوانان را. ايالات متحده در اين حالت نيز عملكردي زير ميزان متوسط در آزمونهاي رياضيات و علوم خواهد داشت و در قرائت نيز عالي نخواهد بود اما به نسبت آزمون از نوجوانان 15 يا 18 ساله در مقايسه با جوانان 22 ساله از سطح بالاتري برخوردار خواهد بود.

مساله مهم ديگر در مقايسات بين المللي سرمايه انساني اين است كه نسبت بيشتري از دانش آموزان آمريكايي در مقايسه با ساير كشورها آموزش خود را بعد از دبيرستان در آموزشكده ها، مدارس بازرگاني، كالج هاي چهارساله غير انتفاعي و دانشگاهها، آموزشهاي آنلاين و ديگر طرق ادامه مي دهند.

اين صف گسترده از فرصتهاي يادگيري به جوانان اجازه مي دهد كه برنامه هاي مناسب با خود را انتخاب نمايند و به دليل اين گستردگي امكان تغيير برنامه خود را در صورت عدم رضايت خواهند داشت. در ساير كشورها آموزشهاي سطوح مختلف به اين اندازه انعطاف پذير نيستند.اين امر نيز مبين آن است كه سرمايه انساني آمريكايي ها در صورتيكه مقايسات بين المللي به جاي محدود شدن بر نوجوانان به دامنه جوانان 20 و يا 30 ساله گسترش يابد، در سطوح بالاتري قرار خواهند گرفت.

سيستم آموزشي ايالات متحده در آموزشكده ها، بسياري از كالج هاي چهارساله، مدارس بازرگاني و دانشگاهها در مقايسه با آموزشهاي پس از دبيرستان در كشورهاي ديگر بيشتر تمايل به رشد دادن مهارتهاي مرتبط با شغل مي باشد. بكر نه تنها به مدارسي كه راندن كاميون، استفاده از كامپيوتر و يا كوتاه كردن پشم گوسفند را تدريس مي كنند اشاره مي كند بلكه آموزشكده ها و كالج هايي را كه باغباني ، كتابداري و ديگر موضوعات كاربردي را آموزش مي دهند را نيز مد نظر دارد. در نظر وي اين قبيل آموزشها ممكن است به دانستن بيشتر دانش آموزان از جهان پيراموني كمكي نكند اما مطمئنا به افزايش بهره وري آنها در كار منجر خواهد شد.

عامل ديگري كه تا حدودي غير ملموس به نظر مي رسد اما در فهم هويت ابتكاري زنان و مردان آمريكايي موثر است اين مطلب است كه مدارس آمريكايي نسبت به مدارس بسياري از كشورها تمايل كمتري به تدريس روتين داشته و بيشتر به تمرينات تفكر حول مسائل مختلف و تشريح افكار شخصي در بحثها متمايل است. ايالات متحده درست بر خلاف ژاپن بيشتر بر فكر كردن تاكيد دارد تا به حافظه سپردن اطلاعات. تشريح كردن خود در مباحث و نيز تاكيد بر آموزشهاي مرتبط با حرفه مباحثي است كه در آزمونهاي بين المللي به آنها توجهي نشده است.

بكر تاكيد مي كند كه فارغ از رتبه متوسط ايالات متحده در آزمونهاي بين المللي دانشمندان آمريكايي در كسب جوايز نوبل و ساير جوايز بين المللي بسيار موفق بوده اند. بانكهاي آمريكايي رتبه بالايي را در تجارت جهاني به خود اختصاص مي دهند و آن هم به دليل انرژي و خلاقيت اين موسسات به وقوع پيوسته است. اين امر چرايي انتخاب اين موسسات توسط  بسياري از شركتهاي معتبر خارجي را توجيه مي نمايد. از طرفي نيروي كار ايالات متحده به لحاظ كيفي در مقايسات بين المللي بين نيروي كار ساير كشورهاي رقيب از رده بالايي برخوردار است.

نقطه مقابل اقتصاد ايالات متحده جامعه جوان ايراني است كه هر ساله بسياري از جوايز المپيادهاي مختلف را به خود اختصاص مي دهند اما كشور ما به لحاظ بهره وري نيروي انساني در سطح بسيار پاييني قرار دارد. از گفته هاي گري بكر چنين بر مي آيد كه سيستم آموزشي و نحوه طراحي نظام آموزشي مي تواند در بهره وري نيروي انساني و پرورش سرمايه انساني كارآمد موثر افتد. با اينكه كشور ما هميشه از رتبه هاي علمي بالايي در المپيادهاي مختلف برخوردار است و نيز سطح علمي دانشگاههاي ما از بسياري از دانشگاههاي كشورهاي در حال توسعه اي چون مالزي بالاتر است اما به كندي در مسير توسعه گام بر مي داريم. معضل وحشتناكي كه همكنون گريبان اقتصاد ما را گرفته است فرهنگ غلط ريشه دوانده در جامعه رو به توسعه ماست كه خانواده هاي ايراني را بر آن داشته تا هر يك دكتر يا مهندسي تحويل اجتماع بدهند حتي به قيمت بيكار بودن آنها. البته اين مساله به عدم تامين مالي ساير مشاغل و حرمت اجتماعي نه چندان مناسب آنها بر مي گردد.

بنابراين جهت گام برداشتن در مسير توسعه بايد چنين مسائلي نيز مد نظر قرار گيرد. عدم ارتباط موضوعات تحصيلي با علايق دانش آموزان و نيز عدم انعطاف سيستم آموزشي كشور موجب شده است كه با حجم بيكاران در برخي رشته ها مواجه باشيم. اين جريان صرفا به اتلاف منابع مالي و فيزيكي تخصيص داده شده به امر آموزش و پرورش و نيز آموزش عالي منجر خواهد شد كه در آينده اي نه چندان دور معضلات اجتماعي فراواني را در پي خواهد داشت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 13:52  توسط اسماعیل  | 

ساعت ۱۲ شب بود که میهمانمان چون می خواست زودتر از خواب بلند شود٬ برای رساندن بچه به مهد کودک و رساندن خودش به اداره٬ خواست که بخوابد و ما هم به مرام میزبانی خوابمان برد! ساعت ۳ بعد از نیمه شب بود که صداهای فحش و ناسزایی به گوشم رسید. از بیرون بود. بی اختیار از خواب پریدم و دیدم زن بنده در تراس مشغول داد و بیداد است و خدا را بنده نیست. مشکل را سریع فهمیدم. پشت برجی که ساکن آن هستیم عملیات خاکبرداری در جریان است و لودر پر سر و صدایی مشغول کار همیشگی. این فعالیت شبانه خواب را بر من و یک بار هم دختر همسایه حرام کرده است. دختر همسایه را هم دیدم که در تراس ایستاده بود و به زمین و زمان بد و بیراه می گفت. خلاصه دچار جنون آنی شده و طاقت از کف دادم و شروع کردم به داد و بیداد کردن ولی گئش شنوایی نبود. بی اختیار به سمت جعبه شیشه های آبجو(ماءالشعیر) در تراس رفتم و شروع کردم به پرتاب کردن شیشه ها به سمت لودر. از ۱۱ تا شیشه یکی کارگر افتاد و به شیشه لودر اصابت کرد. مرد بیچار از لودر بیرون آمد و داد زد: آقای محترم ما مجوز داریم که تا صبح کار کنیم! برو مامور صدا بزن! گفتم: اونی که به تو مجوز داده که آرامش من رو سلب کنی گه خورده! غلط کرده! لعنت بر تو و مجوزت و اون آدم...

ولی اثری نداشت و فقط برای جلوگیری از اصابت شیشه های آبجویی که من پرتاب می کردم فاصله را بیشتر کرد و از قطعه ای دیگر شروع کرد! به سمت تلفن رفتم و ۱۱۰ را گرفتم و گفتم که آرامش من سلب شده و کسی نیست به دادمان برسد. آقای ۱۱۰ گفت: آقا من می توانم مامور بفرستم ولی این دفعه اول نیست! این ها مجوز دارند! با ۱۳۷ تماس بگیرید!

با ۱۳۷ تماس گرفتم و گفتم دارند چه می کنند و چه کسی به این ها مجوز داده؟ اپراتور گفت: تقصیر ما نیست! راهنمایی و رانندگی به اینها مجوز داده! چون کامیونها حق عبور و مرور طی روز در سطح شهر ندارند. آنها هم مجوز داده اند تا از ۱۰.۵ شب تا ۶ صبح کار کنند! با نمی دانم کدام شماره گفت تماس بگیر.

با راهنمایی و رانندگی تماس گرفتم و تلفن رفت روی پیغام گیر و هنوز چند ثانیه ای نشده بود که گفت: وقت شما به اتمام رسید! من تازه داشتم فکر می کردم چه باید بگویم! فرمانده نیروی انتظامی در خواب ناز تشریف داشتند و بقیه هم... ولی من مانده بودم و این لودر لعنتی.

ساعت ۴ را نواخت و از من کاری ساخته نبود. تهدید کردم که فردا در وبلاگ ال می کنم و بل می کنم و ... که زن گفت: ول کن بابا! نری باز چیزی بنویسی ها! یادم هست که روی برد انجمن اسلامی نوشته های انتقادی ام بیشتر از ۲۴ ساعت نمی ماند و کار به دعوای با دیگران می کشید و این زن همیشه سر این کارها سرزنشم می کرد!

صبح خواب آلوده سوار لکنته ای شدم و ساعت ۱۰ رسیدم سر کار! دلم هوای جایی را کرد که لودرهایش ساعت ۳ صبح سر و صدا نکنند و اگر کسی مزاحمت شود با یک تلفن پلیس خشتکش را روی سرش می کشد! دلم هوای جایی را کرد که خوابیدن حق من باشد و الباقی پیشکش. نابسامانی محیط کار٬ ترافیک و آلودگی شهر٬ آرامش نداشتن در چهار دیواری خانه مگر می گذارد که یک انسان شریف و متمدن بار بیایی؟

دلم می خواست زنگ بزنم امنیه و فرمانده را بیدار کنم و بگویم: تو که از مالیات امثال من حقوق می گیری چه نشسته ای که منبع درآمدت تو دارد دیوانه می شود! ولی دیدم این بابا که دارد از نفت می خورد و اصلن دستش توی جیب من و من نیست که ارزشی برای ما قائل باشد و نگران ما! فرنگستان هم پلیس کشته و مرده کسی نیست بلکه شهروندان را اگر تامین امنیت نکند مثل سگ بیرونش می اندازند! دلم می خواست قالیباف را از خواب بیدار کنم و فریاد بزنم: حرف های گنده گنده غدغن! من می خواهم بخوابم. آیا این حق را ندارم؟ ولی قالیباف بیچاره که مجوز این کار را نداده چه کاره است؟ او شهردار است و مسئول شهر و نه مسئول امنیت جانی و مالی من. ولی اگر فرمانده پلیس تهران را شورای شهر سرکار گذاشته بود شهردار گوشش را خوب می توانست بکشد.

آنقدر داد کشیده ام و فریاد زده ام و آنقدر چشمهایم پُف کرده اند که نای نشستن و نوشتن را ندارم. من شهروند! کشوری نه! من در کشوری زندگی می کنم که سیاستمدارانش گنده گنده عرایض می فرمایند ولی یک نفر در همین شهر از زور صدای لودر خوابش نمی برد! بی کفایتی مسئولان حالا ترافیک و آلودگی را به حدی رسانده که کامیونها را ۱۰ شب مجوز می دهند که خواب را بر ما حرام کند! ترافیک٬ آلودگی و هزار و یک مشکل دیگر از آسمان تشریف نیاورده بلکه نتیجه بی کفایتی مسئولان هستند که کسی زیر سوالشان نمی برد. چرا٬ گفتن: چرا٬ جرم محسوب می شود؟

دوست داشتم شماره خانه فرمانده پلیس تهران را داشتم و اگر شانسم می گرفت و تلفنش کالر آی دی نداشت! ساعت ۴ صبح زنگ می زدم و فوت می کردم! می بینید؟ ما ایرانیها چقدر قانع تشریف داریم. نه! ما قانع نیستیم عزیز من. من و امثال من دستمان به جایی بند نیست. چه گُهی بخوریم وقتی مجوز بر هم زدن خواب و آرامش را پلیس می دهد؟

کجای دنیا پلیس در روز روشن مجوز سلب آرامش می دهد؟ هزینه بی کفایتی مسئولان را چرا من و امثال من باید بدهیم؟ اگر من باید صدای لودر آن هم در ساعت ۴ صبح را تحمل کنم آن هم به خاطر شرایط اضطراری ترافیکی٬ فرمانده پلیس و سایر مسئولان چه باری را جز خواب راحت و آرامش به دوش می کشند؟ تو را به خدا همه چیز را سیاسی نکنید که حالت تهوع به آدم دست می دهد! من به عنوان کسی که خواب و آرامشم بر هم خورده حق دارم اعتراض کنم. وقتی آقایان مسئول را می بینم که با بادی گارد و آژیر ماشین پلیس ترافیک را رد می فرمایند و به خانه های با آب و هوای خوش تشریف می برند حق ندارم بپرسم چرا فقط ما هزینه بدهیم؟

* ای بابا! پاشو برو ناهارت رو بخور و سیگاری دود کن که زیادی خودت رو ترکوندی! آخ اگه این سیگار نبود چیکار می کردیم! مخترع سیگار به اندازه ادیسون به دنیا خدمت کرده چون در دل تاریکی و گلوی خشک شده و حنجره دریده٬ ادیسون دردی از من دوا نمی کنه! دود می کنیم و دود می شیم... پس بذار سهم داشته باشیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 12:31  توسط اسماعیل  | 

این قالب زیبا را دوست نازنینم حسین آقای عکاس باشی از رعایای بارگاه همایونی و رفیق شبهای قلیونی بنده طراحی فرمودن که همینجا مراتب قدردانی ام را نثارش می فرمایم و او را به سمت سر عکاس بارگاه همایونی منصوب نموده تا فوتوغراف خانه را گسترش بخشد. واقعا رعیت در این دور و زمانه چقدر هنرمند تشریف داشته اند!

حسین عزیز و دوست داشتنی! ممنون از وقتی که برای این وبلاگ گذاشتی. تمامی حقوق این طراحی متعلق به حسین آقای عکاس باشی است و استفاده بدون ذکر منبع پیگرد امنیه و نظمیه را به دنبال خواهد داشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 17:18  توسط اسماعیل  | 

در جریان انتخابات ریاست جمهوری که از عدم کارایی حتی خاتمی ناامید شده بودم پای صندوق رای نرفتم. این نشان از سرخوردگی داشت چرا که ما یکبار دیگر هم به خاتمی فرصت دادیم تا خواسته هایمان را عملی کند ولی بنا به هر دلیلی نشد. به این فکر رسیدم که البته فکر می کنم اصولگرایان با این نتیجه بسیار حال فرمودند که: خاتمی یا معین یا هاشمی یا... فرقی نمی کند. کار پیش نمی رود! ولی فارغ از اصلاحات سیاسی و اقتصادی و ... با آمدن احمدی نژاد تمامی شواهد و قرائن نشان از بدتر شدن اوضاع لااقل شخص من داشت. کاهش تصاعدی درآمدها و دغدغه های هر روزه در اثر ابراز عقیده های عجیب غریب رئیس جمهور خواب را بر من حرام کرد و تازه فهمیدم که: آمدن این یا آن واقعا فرق هم دارد!

در انتخابات ریاست جمهوری آرای ۶۰ درصدی اصلاح طلبان بین کروبی٬ معین٬ هاشمی و مهرعلیزاده پخش شد ولی آرای ۴۰ درصدی اصولگرایان روی احمدی نژاد معطوف بود. تا به خود بیاییم دور اول را از دست دادیم و دیگر در دور دوم کاری از دستمان بر نیامد. شکست ما نتیجه عدم ائتلاف بود. ائتلافی که در حال حاضر در بین نیروهای اصلاح طلب رخ داده است.

سخن گفتن از تحریم و این حرفها همان نتیجه ای را خواهد داشت که احمدی نژاد را در دامن ما گذاشت و باید هواسمان باشد که اگر بازی نکنیم بازی را خواهیم باخت. ما هر چه باشیم و با هر عقیده ای در این جامعه زندگی می کنیم و باید اگر نمی توانیم منافعی کسب کنیم لااقل از زیان رساندن به خود جلوگیری کنیم.

انتخابات شوراها اولین آزمون بازیافت قدرت اصلاح طلبان است. تو را به خدا نگویید فلان چیز و بهمان چیز را قبول ندارید و یا اصلاحات غیر ممکن است و مثل عباس عبدی کنار بیاستید و ... ما طبقه متوسط که عبدی و سایرین که بار خود بسته اند منافعمان به بودن یا نبودن فلان کس بسته است. طبقه متوسطی که با اجاره خانه های تخیلی که ۶۰ درصد از درآمد را به آن اختصاص می دهند روبرو هستند و نظرات و عقاید اصولگرایان تنها استرس و زیان مالی برای آنها به همراه دارد.

ما شورای شهری باید انتخاب کنیم که مثلن برای چراغانی کردن محله ها جایزه تعیین نکند بلکه برای تمیزی محله ها جایزه تعیین کند. شهر را زیبا زدایی نکند و زیبا سازی شهر در درجه اول اهمیت باشد. به حساب شهرداری ها رسیدگی کند و فساد را کاهش دهد. درآمدهای شهرداری را متناسب با هزینه ها نماید و سیاست های توازنی در پیش بگیرد و از تبدیل شدن شهر به نماد یک اقلیت خاص جلوگیری نماید. این شهر مال من و مال توست و باید کثرت گرایی در آن برقرار باشد. بنابراین با تمام توان لیست ائتلافی اصلاح طلبان را برای نجات شهرمان برمی گزینیم تا لااقل مثل ماجرای انتخابات ریاست جمهوری پشیمان نشویم.

این آزمون دوباره ای است که باید پیروز از آن خارج شویم. جنبش های دانشجویی هم باید تجربه انتخابات ریاست جمهوری را جلوی چشم خود داشته باشند و با قدرت از ائتلاف اصلاح طلبان حمایت کنند تا حداقل ها را تضمین کرده باشند. سیاست همه یا هیچ کاری از پیش نمی برد. در دنیای سیاست باید حداقل ها را تضمین کرد.

این لیست را همه جا می شود یافت و باید همگان را نسبت به بحران پیش رو آگاه کرد. درست مثل بازی چلسی و بارسلونا هیجان دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 16:19  توسط اسماعیل  | 

سیاستهای غلط دولت در زمینه مسکن و تکیه بر انتقال نقدینگی به متقاضیان مسکن از سویی و نبود برنامه ای خاص در مورد عرضه مسکن موجب شده تا قیمتهای مسکن بصورت مستمر افزایش یابد. از طرفی به دلیل شرایط عدم اطمینان موجود نسبت به سرمایه گذاری در بازار مسکن٬ ساخت و ساز را با رکود مواجه کرده است. فشار تقاضا و کمبود عرضه افزایش انفجاری قیمتها را در پیش دارد. گرچه مسکن یکی از بخشهای پرسود اقتصاد ایران به شمار می رود اما در حال حاضر به دلیل بالا رفتن ریسک سرمایه گذاری در اقتصاد ایران در نتیجه تهدید به تحریم شورای امنیت٬ سرمایه گذاری در ساختمان متناسب با افزایش تقاضا که با وامهای دولت تحریک شده٬ نمی باشد.

افزایش مداوم قیمت مسکن موجب افزایش مداوم اجاره بها و قیمت رهنی مسکن اجاره ای خواهد شد که این امر به مفهوم فشار هزینه ای بر دوش طبقه متوسط است. بنابراین به نظر می رسد سیاستهای فقر زدایی دولت فعلی بیشتر معطوف به تقسیم فقر است تا آوردن نفت سر سفره فقرا! البته به نظر می رسد طبقه فقیر در نتیجه تورم حاصل از افزایش نقدینگی٬ با کاهش قدرت خرید مواجه شود.

پ.ن: اصطلاح رکود تورمی هم همانstagflation است. يعني ركودstagnation به همراه تورمinflation.  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 11:27  توسط اسماعیل  | 

- فیلم تقاطع را روز پنجشنبه دیدم. فیلم جالبی بود که البته با توجه به تکنیک بسیار قوی در روایت داستان بعید می رسید به یکباره از دل سینمای ایران بیرون آمده باشد. تحولات همیشه با نشانه ها همراه هستند. ولی تقاطع بی هیچ نشانه ای تحول غریبی در سینمای ایران را به نمایش گذاشته بود. شک کردم و از یکی از بچه های اهل فن سوال کردم. فیلم دقیقا کپی یک فیلم خارجی است که قرار شد برایم بیاورد تا ببینم چه بوده جریان. با همه این حرفها طبق معمول سوتی بزرگی هم داشت مثل خیلی از فیلمهای دیگر ایرانی. اینکه یکی از متهمین را هی با موهای دمب اسبی خطاب کنند و متهمین هیچ تلاشی برای تغییر چهره نکنند و به فکر فرار از کشور باشند یک جور از سر بازکردن بود! می شد تغییر چهره با زدن موها و ریش و سبیل به گونه ای در سناریو گنجانده شود ولی از آنجا که مشکلی بزرگ به نام بهرام رادان داشت این قضیه اتفاق نیافتاد! مگر می شود به بهرام رادان گفت برای یک فیلم که مثلن ۲۰ میلیون تومان می گیری موهای دمب اسبی را بزن و ریش و سبیل هم روش! ولی فکر کنم با گریم و این حرفها هم می شد قضیه را حل کرد!

- دیدن نمایش دنیای دیوانه نوشته بهزاد فراهانی را که در تئاتر شهر به مدت دو ماه اجرا می شود به همه پیشنهاد می کنم. بسیار جالب بود ولی اندیشه های چپ و روز انتقام در این نمایشنامه موج می زد. فراهانی درس خوانده فرانسه است و ضد اجنبی به خصوص انگلیسی. اینکه می گویم اندیشه های چپ در نمایشنامه موج می زد بیراه نیست. جمله کلیدی نمایشنامه این بود: ثروت زیاد نکبت می آورد! من سریع رو به بچه ها کردم و گفتم: پس باید بیل گیتس را نکبت برداشته باشد!! این یعنی اندیشه چپ در کنترل ثروت آنهم توسط دولت یعنی سوسیالیسمی که بهزاد فراهانی دانش آموخته آن است. از این ها که بگذریم جای یکی خالی بود: گلشیفته عزیز من! اهل تئاتر نیست زیاد ولی بازی هایش هم دل من یکی را خوب می لرزاند... دچار سوء تفاهم نشوید. به اعتقادم دوست داشتن یک هنرمند اصلا جرم نیست. همسر عزیز هم عاشق و شیفته بازی کیانیان است! عجیب است که ازدواج دایره احساسات ما را محدود نکرده! من اگر بازیگر بودم حتما به کیانیان حسودی می کردم و سعی می کردم خودم جایش را بگیرم! ولی خب نیستم که... می توانی در ورزش شیفته یکی باشی و در اقتصاد هم و در ... ولی شیفته گلشیفته بودن چیز دیگری است... وقتی که می خندد و لبخند می زند و ذوق می کند... باور کنید این احساسات می تواند پاک باشد حتی در مورد جنیفر لوپز! ما تا از شیفتگی حرف می زنیم یاد نقاط و نواحی ممنوعه می افتیم. این خاصیت جامعه جن زده ماست. لزومی ندارد وقتی شیفته رقص جنیفر لوپز یا اندام زیبایش باشیم حتمن به خوابیدن با او فکر کنیم!(البته لزومی ندارد! برای بعضی هم می تواند داشته باشد).

- افشار داگ بیژن واقع در خیابان پاسداران کمی بالاتر از ماکس برگر واقعا خوردنی است. شلوغ ولی قابل تحمل. می روی و سفارش می دهی و بعد هم غذا را داخل ماشین می خوری. همیشه تا با این بیزنس من های موفق روبرو می شوم یک سوال می پرسم: چرا آنها می توانند؟ مثلن سوپر استار ولیعصر روزهای پنجشنبه و جمعه ۲۰ میلیون تومان فروش دارد! تعجب نکنید! داشتن فکر کافی نیست. برای بروز فکر حداقل سرمایه ای هم لازم است. ولی دلیل لینکه ۸۰ درصد ثروت دنیا در دست ۲۰ درصد از مردم است چیست؟ بر خلاف سوسیالیستها من عقیده ای ندارم که این ۲۰ درصد دزد هستند و بر شانه های فقرا نشسته اند. بلکه معتقدم: آن ۲۰ درصد اندیشه برتر در بیزنس را در اختیار دارند. اقتصاد امروز دنیا همانطور که آلوین تافلر می گوید: اقتصاد دانش محور است. دانش هم به فیزیک و شیمی و ... مربوط نیست بلکه داشتن آگاهی از سلیقه مردم هم گوشه ای از دانش است.

همانطور که منتظر گرفتن افشار داگ بودم پیرمردی لُنگ فروش که در زیر بارش نرم باران می لرزید و گونه هایش گل انداخته بود را دیدم. برای او چه می توان کرد؟ آیا باید برای جبران فقر او باید مالیاتها را افزایش داد و از ثروتمندان گرفت و به فقرا بخشید؟ آیا باید صندوق ذخیره ارزی را خالی کرد و به فقرا داد؟ آیا باید به آنها سهام عدالت داد؟ برای فقرا چه می توان کرد؟ فقر فقط دغدغه سوسیالیستها نیست بلکه کاپیتالیستها هم دغدغه فقر دارند ولی روش برخورد با این مساله بین آنها متفاوت است. با خودم قرار گذاشتم که روی مساله فقر یک ترجمه حسابی از آرشیو بانک جهانی یا صندوق بین المللی پول پیدا کنم و بیشتر روی مساله فکر کنم. شاید خریدن یک لنگ و پس نگرفتن الباقی پول پیرمرد را خوشحال کرده باشد ولی دو سه ترجمه حسابی و زوم کردن روی مساله من را بیشتر خوشحال می کند. فعلا روی مساله youth bulge جمعيت فزون يافته جوانان كاري كردم و بيشتر روي مساله تامين اجتماعي و بازنشستگي زوم كردم. دغدغه حال حاضر اروپا و حتي آمريكا اصلاحات در سيستم تامين اجتماعي است. خلاصه همه دارند زور مي زنند و فكر مي كنند ما هم كك مان نمي گزد! انگاري كك به تنبان آنها افتاده كه اينقدر تلاش مي كنند. تغيير و تحول  و خواستن دانش ككي است كه اگر به تنبان بيافتد خوب بالا و پايين مي پراند آدم را... خدايا كك دانش را به تبان ما هم بيانداز. آمين...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 11:31  توسط اسماعیل  | 

امروز برای تسویه حساب وامی به پست بانک رفتم. همینطور که بالا و پایین می رفتم ذهنم مشغول نظام دولتی اقتصاد بود و اینکه چرا نظام سرمایه داری اینقدر خصوصی سازی را تبلیغ می کند و امثال فریدمن و هایک نظام سوسیالیستی را نظام برده داری و ارباب رعیتی می دانستند.

در اقتصاد یکسری کالاها و خدمات هست که به آنها کالاها و خدمات عمومی می گویند و زمینه تخصصی هم دارد. اقتصاد بخش عمومی. این کالاها از مجرای بازار نمی گذرد و بخش خصوصی هم حاضر به تولید آنها نیست. مثل پل عابر پیاده و یا فضای سبز و... یا سیستم امنیتی و دفاعی(ارتش و پلیس و ...) که به دلیل پدیده سواری مجانی کسی حاضر به تولید آنها نیست. این کالاها اگر توسط یک نفر تولید شود دیگران هم می توانند از آن سواری بگیرند و پرداختی هم بابت آن نکنند. پل عابر پیاده جنبه عمومی و همگانی دارد و یا فضای سبز و یا ارتش. اقتصاددانهای لیبرال حوزه فعالیت دولت را همین ها می دانند و بس. یعنی کارهایی را که بخش خصوصی تمایلی به انجام آن ندارد را دولت به عهده می گیرد. ولی در نظام سوسیالیستی همه امور را به دولت می سپارند. از شیر مرغ تا جان آدمیزاد. بحث های تخصصی هم بسیار در این زمینه ها شده که در دانشکده های اقتصاد تدریس می شود.

اما آیا بدون مدل اقتصادی و بدون تخصص می توان تشخیص داد که سیستم دولتی احمقانه است یا نه؟ آیا می شود تشخیص داد سیستم دولتی توهین به شهروندان است یا نه؟

فکر کنم یک شهروند عادی بدون توسل به تحلیلهای اقتصادی و نیاز به سواد اقتصادی می تواند به برتری بخش خصوصی پی ببرد. کافی است پایتان را در یک بانک خصوصی مثل پارسیان بگذارید. از وقتیکه این بانکهای خصوصی تاسیس شدند اصلن نگاه مردم به بانکداری عوض شد و فهمیدند چقدر طی این سالها به آنها توهین شده. دیزاین داخل شعبات بانک پارسیان٬ صندلیهای انتظار٬ نوبت دادن دیجیتالی٬ گشاده رویی کارمندان و سر حال بودن آنها٬ برخورد بسیار محترمانه و در خور شان مشتری٬ سود سپرده های بالاتر و ... چیزهایی است که در بانک دولتی قابل رویت نیست. بانک های دولتی ما پر است از کارمندان عبوس و خسته٬ بی توجهی به مشتری و دیزاین افتضاح شعبات و در هم ریختگی و بی نظمی کاری و ... تازه این کارمندان دولتی دو تا سه برابر بانکهای خصوصی دارای حقوق و مزایا و وام فلان وام بهمان هستند.

وقتی به کارمند پست بانک اعتراض کردم که: واقعن افتضاح است! یک پرینتر در این خراب شده پیدا نمی شود تا پرینت حساب من را بدهد؟ آخر شما هم کمی به خود بیایید. پارسیان را ببینید!

کارمند گفت: درست است. آنها دولتی نیستند!!!

بله. این همان چیزی است که اقتصاددانهای لیبرال با تئوری و مدلسازی به آن رسیدند و نسبت به برقراری سیستم دولتی هشدار می دادند. ولی کو گوش شنوا؟  

ما داریم به ۱۰۰ سال پیش بر می گردیم و می خواهیم سواحل مازندارن را ملی کنیم! حتمن فردا نانوایی ها هم ملی می شوند و سیستم حمل و نقل هم ملی می شود و ... روغن ملی! کفش ملی! ماشین ملی! نفت ملی! کاندوم ملی!

ولی اطلاع نداریم که این کلمه چه افتضاحاتی به بار خواهد آورد. خودروی ملی آتش می گیرد و مرگ و میر افزایش می یابد. کفش ملی وسط راه پاره می شود و کا...ندوم ملی وسط کار می ترکد! لابد فردا نرخ زاد و ولد هم در نتیجه ملی کردن همه چیز و به واسطه پاره شدن کا...ندوم افزایش خواهد یافت!! و آرزوی رئیس جمهور محترم مبنی بر جمعیت ۱۲۰ میلیونی محقق مي شود!

فریدمن٬ اقتصاددان فقید آمریکایی وقتی در مقابل محققان چینی در شانگهای سخنرانی می کرد گفت: privatize يعني: خصوصي سازيد كنيد. و چيني ها هم سريع با تيزهوشي بالايشان و چشمهاي بادامي شان فهميدن كه: بابا طرف 60 سال است كه دارد گل اقتصادي لگد مي كند. مثل بسياري از نظرات حضرات كه باده معده پس نمي زند كه! حرفش حتمن حرف حساب است. پس شروع كردند به نوسازي اقتصادشان. اين ها بر و بچه هاي همان مائو هستند ولي عكس مائو را قاب كرده اند گذاشتند بالاي سرشان و به دهان اقتصاددانان خوشفكرشان چشم دوخته اند.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 13:23  توسط اسماعیل  | 

بحث داغ روزنامه های اصولگرای ما کوبیدن بر طبل خوشحالی برای کاهش ارزش دلار است. جالب اینکه روی صفحه اول مجله اکونومیست هم نسبت به کاهش ارزش دلار هشدار داده شده! در مصاحبه ای که روی آن کار می کردم به نکات جالبی رسیدم. در حال حاضر سیاست های اقتصادی کاخ سفید بر دلار رقابت پذیر در خارج و پر قدرت در داخل استوار است. دلار رقابت پذیر یعنی کاستن از ارزش دلار یا همان دی ولویشن. پر قدرت در داخل یعنی تورم پایین برای حفظ قدرت خرید مصرف کنندگان آمریکایی.

چیزی که طی چند سال گذشته اتفاق افتاد بالا رفتن قیمت مسکن در آمریکا بود و به واسطه این افزایشها بود که مردم دسترسی بیشتری به نقدینگی پیدا کردند. همانطور که می دانید در آمریکا با رهن گذاشتن خانه خود می توانید وام بگیرید و افزایش قیمت خانه باعث شد تا مردم به مصرف بیشتر فکر کنند که نتیجه آن منفی شدن نرخ پس انداز از درآمد قابل تصرف بود. اما پیش بینی پرفسور دانشگاه هاروارد بر این بود که با کاهش قیمت مسکن پس اندازها دوباره افزایش خواهند یافت که این وضعیت اقتصاد آمریکا را دچار بحران خواهد کرد. یعنی تقاضای کل در اقتصاد آمریکا کاهش یافته و رکود بروز خواهد نمود. راهکار جلوگیری از بروز رکود در اقتصاد آمریکا کاهش ارزش دلار در برابر سایر ارزهاست تا بدین وسیله تقاضای کل به واسطه افزایش صادرات و کاهش واردات در سطح قبلی باقی بماند و یا حتی رشد کند.

پیش بینی این استاد دانشگاه هاروارد به وقوع پیوسته و اقتصاد آمریکا سیاست کاهش نرخ ارز را برای جلوگیری از بروز رکود در پیش گرفته است. حالا باید منتظر ماند و دید رویای چه کسی به واقعیت مبدل می شود. رکود و ورشکستگی اقتصاد آمریکا؟ یا...

اینکه به دلیل بروز رکود دلار آمریکا شروع به کاهش ارزش کرده اصلن صحیح نیست. چیزی که اکونومیست هم به آن اشاره کرده و ترس آمریکا نیز در قبال فروش ذخایر دلاری کله گنده های آسیایی مثل چین و ژاپن اصلن محلی از اعراب نداشته و همه این کشورها واقف هستند که رکود آمریکا به مفهوم رکود جهانی است. 

عکس العمل اروپا چه خواهد بود؟ در صورت محقق شدن هدف جبران تراز حساب جاری آمریکا به واسطه افزایش صادرات شاید اروپا به افزایش نرخ بهره روی آورد. در این صورت باید شاهد تورم در اروپا باشیم. افزایش صادرات و کاهش واردات آمریکا به مفهوم رکود و افزایش بیکاری اروپایی است.

فکر می کنم جنگ آینده بر خلاف نظر ساموئل هانتینگتون جنگ تمدنها نباشد بلکه جنگ٬ جنگ پولهاست. نبرد دلار و یورو واقعن تماشایی است. سر و صدای طرفداران دو طرف در استادیوم اقتصاد جهانی شدیدن به گوش می رسد.  

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 17:15  توسط اسماعیل  | 

چند وقت پیش به وبلاگ پسر احمد شاملو یعنی سیروس شاملو برخوردم. پسر با تمام توان در حال دریدن لاشه به جای مانده از پدر است و در کارش بسیار اصرار دارد. متاسفانه این پرده دری ها پس از مرگ پدر آغاز شده و نمی دانم چرا به وقت بودن پدر این نقدهای خانمان سوز مطرح نشدند؟ برای سیروس کامنت گذاشتم که: مگر پدر با تو چه کرده که چنین می کنی؟

حالا من مانده ام این روزگار لعنتی که پسری بر نعش پدرش چوب می زند و آواز سرخوشی سر می دهد که بیایید ببینید این جسد مال آدمی بوده است که فلان و بهمان کرده و فلان و بهمان بوده! به وقت زنده بودن شاملو اگر شروع به این کار کرده بود بحثی نبود و بسیار هم روشنگری می کرد. اما نقد کسی که یارای پاسخش نیست دور از انصاف است. این به مفهوم تایید شاملو و شاملو پرستی نیست که اصلن با شعرش بیگانه بوده و هستم ولی اگر پسر حسن آقای بقال هم چنین می کرد جای سوال داشت و حرف.

از این قضیه که بگذریم می رسیم به برخی کامنت ها که برایم جالب بود. بسیاری شعر و نثر یک نویسنده را از خود نویسنده و شخصیتش جدا می دانند و می گویند طرف هرچه بوده باشد. اگر پسر پشت در خانه گذاشته و راهش نداده به خانه ولی دم از اخلاق و زیبایی می زند هیچ مشکلی نیست. من به شخصه با این قضیه مشکل دارم. مگر شعر و نثر و بقیه آثار هنری را می توان جدای از شخصیت خلق کننده مورد نقد قرار داد؟ شاید کسی که به دین اعتقادی ندارد مثلن مجسمه مریم را خیلی زیبا بسازد و به لحاظ تکنیک در رده بالایی باشد ولی سوالم این است که آیا شعر هم مثل مجسمه است؟ یعنی می شود از کسی که به کودکان تجاوز می کند انتظار شعرهایی در حمایت از حقوق کودکان داشت؟ یا کسی که زن را فقط برای هم آغوشی می بیند و ارزش دیگری برایش قائل نیست در وصف توانایی های زن شعر بگوید و ما به خود شعر و فن آن نظر کنیم؟ درست مثل آن مجسمه؟

آراء یک فیزیکدان یا شیمیدان به لحاظ اجتماعی و سیاسی به هیچ وجه ربطی به نظریه اش در آن علم نداشته و می توان نظریه را فارغ از شخصیت وی نقد نمود و اعتبارسنجی کرد. نظریه نسبیت انیشتن ربطی به مثلن زنباره گی یا کودک آزاری یا افکار نازیستی( مثلن!) وی نداشته و کسی این ها را نقد نمی کند. نمی توان گفت که مثلن اصل عدم قطعیت به خاطر ضد زن بودن فلانی زیر سوال است! اما زمانی که هیتلر شعری در مدح برابری نژادی سروده باشد باید مورد نقد واقع شود. اینجاست که انگیزه با انگیخته گره می خورد.

تمام این نقدها که سیروس بر پدر روا می دارد در صورت زنده بودن و دفاع شاملو خالی از مشکل می نمود می توانست بسیار راهگشا باشد اما حالا احمد شاملو در میان ما نیست تا از خود دفاع کند. به محکمه بردن جسد بی جان شاملو هیچ گره فرو بسته ای را نخواهد گشود.

اما سیروس فارغ از چیستی های پدر می تواند فارغ از نگاههای خیره پدر به کرده هایش پرداخته و درد و دل کند. نخستین و آخرین سوالی که از سیروس پرسیدم: پدر در حق تو چه کرده که چنین می کنی؟

چه بسیار کسانی که تجربه اینچنینی داشته اند و با نوشتن و گفتن آن را به فراموشی سپرده اند اما سیروس از دایره کرده های پدر در حق خود فراتر رفته و به نکاتی می پردازد که پاسخی برایش نیست و او تنها راوی است و دختر و همسر شاملو سکوت اختیار کرده اند.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 16:8  توسط اسماعیل  | 

شرح زندگی میلتون فریدمن را اینجا بخوانید.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 8:8  توسط اسماعیل  | 

نوشته ای را در مورد زندگی میلتون فریدمن داشتم برای روزنامه ترجمه می کردم که به تیتری رسیدم با این عنوان: زندگی بر پایه اتفاقات. فریدمن معتقد بود که موفقیت هایش را مدیون شانس هایی است که در طول زندگی آورده. شانس های بزرگ و متوالی. پدر و مادرش در سن نوجوانی از چکسلواکی به آمریکا مهاجرت می کنند و او تنها پسر و آخرین فرزند فریدمن هاست. فریدمن می گوید وی این شانس را آورد تا به جای یک شهروند بلوک شرق٬ شهروند آمریکا باشد. پدر و مادرش کارگر بودند و بعد یک لباس فروشی باز می کنند و پدرش در سال آخر دبیرستان میلتون فوت می کند. میلتون از دانشگاه راتگرز بورس می گیرد و بعد با بزرگانی چون هولمز و برنز که بعدا رئیس کل بانک مرکزی آمریکا شد آشنا می شود. همین برنز او را تشویق می کند که در شیکاگو ادامه تحصیل دهد. در دانشگاه به خاطر نشستن بر اساس حروف الفبا٬ همسر آینده اش یعنی رز دایرکتور یک صندلی آنطرفتر نشسته و شش سال بعد با او ازدواج می کند و ... فاصله بین اف و دی تنها یک صندلی بوده!

نمی دانم اسمش را چه باید گذاشت؟ شانس٬ تقدیر٬ تدبیر و یا ... ولی شانس آوردن کلا با مزاجم سازگارتر است. بخت به فریدمن رو کرد و مهم این توالی و به هم پیوستگی شانس ها بود که به بزرگ مردی چون او انجامید.

داشتم شانس های خودم را مرور می کردم که خنده ام گرفت. البته شانس های دوران کودکی که من فعلی را به اینجا رساند! شانس ها در همان حد شانسی فروشی های ۱ تومانی و ۲ تومانی بوده و در کل به این نتیجه رسیدم: چقدر شانس آوردم که تا به حال زنده ماندم. فریدمن شدنم پیشکش!

شانس آوردم در دوره ابتدایی که خانم ناظم چاقمان گوشم را کشید و تا مرز کنده شدن پیش رفت٬ گوشم هنوز سر جایش هست! گرچه هنوز جای آن پارگی بعضی اوقات مشکل ساز می شود.

شانس آوردم وقتی در کلاس ریاضی مشغول کشیدن نقاشی بودم و معلم آنچنان سیلی نثارم کرد که برق از چشمانم پرید و مغزم تکان نخورد! شاید هم خورده باشد! وگرنه الان در تیمارستان بستری بود! زیاد هم مهم نیست البته! همین تیمارستان تهران هم خودش دارالمجانین کمی نیست.

شانس آوردم که اجدادم به جای مهاجرت از شوروی به مراغه سر از اوگاندا یا اتیوپی در نیاوردند! و الا الان شکمم از گرسنگی باد کرده بود و یا یک پایم روی مین رفته بود و یا ... البته الان هم با شکم فعلی از فرط سیری کم از کودکان اتیوپی ندارم!

وای خدای من! چقدر من خوش شانسم...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 11:29  توسط اسماعیل  | 

چند وقت پیش بود که یکی داد می زد: بابا بابک احتیاج به پیوند کبد داره! ۳۰ میلیون تومن می شه! ندارین بدین؟ حالا تا این را ببینی و آن را ببینی٬ بابک بیات موسیقی مرگ را نواخته است. چرا هنرمندان ما حتی ۳۰ میلیون تومان هم برای اهالی سیاست و اقتصاد ارزش ندارند؟ دیروز جایی خواندم که یک دلال مسکن گفته بود: دارم می روم ۴۰۰ میلیون تومان به جزامی ها کمک کنم. نذر کرده بودم اگر این معامله جور شود ۴۰۰ میلیون کمک کنم. کل معامله برایم ۲ میلیارد تومان سود داشته!

بله! ۲ میلیارد تومان! این آدم را باید هنرمند نامید یا بابک بیات را؟ بابک بیات و امثال او که هنرمند نیستند. هنری که حتی هنر زندگی کردن را هم از آنها سلب کرد. هنرمند این ها هستند که نذورات شان هم براه هست و حتمن کفاره گناهان را هم خوب به جا آورده اند. بیات ها باید برای ۳۰ میلیون تومان ناقابل(مقایسه کنید با ۲ میلیارد تومان) غزل خداحافظی را بخوانند.

چرا هنر در جامعه ما با فقر گره خورده است؟ چرا هنر اینقدر در میان سیاستمداران و دولتمردان بی اعتبار شده که سرمایه های هنری مان را در جهانی که امید به زندگی در آن می رود تا بالای ۸۰ برسد٬ باید در سن ۶۰ سالگی از دست بدهیم؟ راستی تا به حال چندتا مثل بیات تربیت کرده ایم؟ اصلن دیگر مثل اینها را نداریم! نه؟ درست است. نداریم.

در جامعه ای که دلالان و چاپلوسان میلیاردها تومان را به جیب می زنند و نذرش را هم ادا می کنند٬ حتمن کسی برای هنر اعتباری قائل نخواهد بود. هنر گرچه در این مرز و بوم با فقر گره خورده است اما راز پایداری اش عشق بوده است که آن هم آرام آرام رو به زوال است.

در دنیای امروز راز ماندگاری دیگر عشق تنها نیست. ارزش و اعتبار است که جایگاه شما را تعیین خواهد کرد و زمانی که هنر ما با فقر گره بخورد دیگر نمی توان انتظار ماندگاری از آن داشت.

وقتی قرار باشد ناقش خبره ای که شدی بروی و منشی یک پزشک شوی! وقتی که قرار شد مجسمه ساز شوی و کارگر خطابت کنند! وقتی قرار باشد که عکاس شوی و عکسهایت را به دیوار خانه ات بیاویزی! وقتی موسیقی دان شوی و برای پیوند کبدت به انتظار بنشینی که فلان آقا مرحمتی کند! دیگر آیا حرفه ای به نام هنر مفهوم خواهد داشت. هنر ما قرنهاست که هنر خلوت شده است. صبح تا شب برای زنده ماند باید منشی گری و مسافر کشی کرد و شب ها برای دل نواخت و طرح زد. هنری که به خلوت رود دیگر نباید انتظار باروری از آن داشت.

امروز دوباره یکی به قطعه هنرمندان ما افزوده شد. قطعه ای که شاید دیگر طی دهه های آینده کسی را برای دفن کردن به آنجا نبریم. چون هنرمندانمان را یکی یکی و زودتر از موعد دفن کرده ایم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 12:37  توسط اسماعیل  | 

خیلی ساده اتفاق افتاد. داشتم برای وبلاگ دنبال یک شمارشگر(کنتور) خوب می گشتم که یکی را انتخاب کردم. در فرم ثبت نامش افغانستان بود ولی دنبال ایران که گشتم خبری نبود که نبود! این به معنی تحقیر و کوچک انگاشتن افغانستان نیست. بلکه مقایسه این دو در دو سطح سیاسی و اقتصادی است که محل توجه است. ما به عنوان یک کشور تاثیرگذار در خاورمیانه متاسفانه از قلم انداخته شده ایم. آیا تا به حال به نتایج دلخواه مان در ازای در پیش گرفتن سیاستهای داخلی و خارجی دست یافته ایم؟ یا روز به روز بر انزوای مان افزوده شده است؟

در یک پرواز خارجی یک کارگر بنگلادشی با هیجان به طرفم آمد و بی مقدمه گفت: آمریکایی؟ گفتم: نه! ایرانی ام. گفت: کجا؟ گفتم: ایران! نمی شناسی؟

خواستم بگویم: ایران٬ پسته٬ زعفران٬ کوروش٬ منشور حقوق بشر و ... دیدم این بنده خدا که نه پسته می خورد و نه به عمرش زعفران دیده! چه کارش به کوروش و حقوق بشر و ...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 10:41  توسط اسماعیل  | 

یادداشتم در مورد سخنان احمدی نژاد در مورد ترویج افزایش جمعیت را  اینجا بخوانید.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 0:14  توسط اسماعیل  | 

این یادداشت را در ماه رمضان مصادف با افزایش سرسام آور قیمتها نوشتم که در روزنامه کارگزاران منتشر شد. شاید دسترسی به آن از طریق سایت روزنامه با اشکال مواجه شود. پس آن را اینجا می گذارم تا بخوانید.

-------------------

بازار سنتی٬ عامل شکست طرح ضیافت

افزايش قيمت ها در ماه مبارك رمضان و شكست طرح ضيافت كه از پايه با اشكال اساسي مواجه بود همگان را به فكر واداشته تا راه حلي بيابند و مساله را به گونه اي فيصله دهند. اما چرا طرح ضيافت شكست خورد؟ اصولا شكست طرح هاي اينچنيني كه با قواعد اوليه اقتصاد در تناقض باشند به راحتي قابل پيش بيني است. كنترل قيمتها در شرايطي كه با ميليونها فروشنده و خريدار مواجه هستيم امري عقلايي به نظر نمي رسد و چنين كنترلي نياز به گماردن شرطه ها در هر كوي برزني خواهد داشت. فارغ از هزينه هاي بسيار بالاي نظارت هاي دولت بر بازار در كنترل قيمت ها بايد توجه نمود كه اسب سركش بازار افسار خود را به اين راحتي ها به دست كسي نخواهد داد مگر كساني كه به قواعد بازار احترام بگذارند و دهنه را در جهت هاي مناسب به اين سو و آن سو بكشند.

حال به آناليز پديده افزايش قيمتها در ماه مبارك رمضان مي پردازيم كه البته همواره اقتصاد ايران آن را تجربه نموده اما بنا به دلايلي و شايد هم وعده هاي دولت در شدت آن اغماض شده است. افزايش فصلي قيمتها امري كاملا طبيعي است اما در مواردي شدت اين افزايش قابل توجه است كه مصرف كنندگان را به گلايه از دولت و سياست هايش وا مي دارد. افزايش قيمتها در چه صورتي به وقوع مي پيوندد؟ در اقتصاد از دو زاويه مي توان افزايش قيمتها را مورد توجه قرار داد: يكي افزايش تقاضا و ديگري كاهش عرضه و در وضعيتي مي توان حالت مركب را تصور نمود كه تقاضا با افزايش مواجه شود منتهي عرضه نيز جهت تامين تقاضا افزايش يابد اما از برآورده نمودن تقاضاي موجود عاجز باشد و در اين صورت نيز با افزايش قيمتها مواجه خواهيم شد. حالت هاي ديگري نيز متصور است كه سخن كوتاه كرده و به موارد ديگر مي پردازيم.

افزايش تقاضا در ماه مبارك رمضان مختص كالاهاي خوراكي از قبيل گوشت و مرغ ، حبوبات و ساير اقلامي است كه به نحوي در اين ماه مبارك مورد استفاده قرار مي گيرند. متقاضيان دو دسته اند: خانوارهايي كه جهت مصارف خود اقدام به خريد اقلام مي كنند و رستوران هايي كه جهت فروش برخي مواد غذايي آماده منجر به افزايش تقاضا مي شوند. حال به طرح سوال مي رسيم: آيا مي توان تقاضا را كنترل نمود؟ يا به فرض تقاضا را مديريت كرد؟ اصولا آيا مشغول تحليل جانب تقاضا شدن براي رفع مشكل افزايش فصلي قيمتها مناسب است؟ به نظر نگارنده بررسي جانب تقاضا مساله اي است كه در تحليل علل شكست طرح ضيافت كارساز نيست. افزايش تقاضا در اين ماه مبارك امري كاملا بديهي است و نمي توان انتظار مديريت تقاضا از دولتمردان داشت.

بنابراين براي ادامه بحث بايد جانب عرضه را گرفت و پيش رفت. آيا بازار با كمبود عرضه مواجه بوده است؟ به طور مثال آيا مرغ به ميزان تقاضاي موجود قابليت عرضه در بازار را داشته است؟ در مورد حبوبات و ساير اقلام  نيز همين سوال وارد است. در صورت مثبت بودن پاسخ مساله به چرايي كمبود عرضه برميگردد و اينكه دولت جهت افزايش عرضه در اين فصل جهت جبران افزايش تقاضا چه تدابيري انديشيده است؟

به نظر مي رسد دولت صرفا شعارهاي اقتصادي خود را مد نظر قرار داده و تدبيري جز گماشتن شرطه ها در كوي برزن به كار نبسته باشد كه اگر چنين نبود كار خلق به سامان بود.

مدلي را فرض كنيم كه در آن توليد كنندگان متعدد اقلام فوق كه شركتهاي برتر در عرصه اين كالاها باشند براي حفظ سهم خود از بازار به رقابت بپردازند و بر اساس قانون ضد تراست هم حق نداشته باشند قيمت كالاي خود را با تباني افزايش دهند. در اين حالت توليدكنندگان تلاش خواهند نمود تا با تمام توان با كاستن از هزينه كالا و افزودن بر كيفيت كالا سهم خود را از بازار افزايش دهند و يا در صورت فشردگي بازار به حفظ سهم خود از بازار اقدام كنند. در چنين حالتي نمي توان انتظار افزايش قيمتهاي ناگهاني با فرض ثبات ساير شرايط(مانند افزايش ناگهاني قيمت نفت) را داشت و افزايش يكجانبه قيمت منجر به از دست دادن سهم از بازار خواهد شد. توليد كنندگان در چنين شرايطي اقدام به افزايش موجودي انبار خود براي فصول پر تقاضا مي نمايند كه بتوانند تقاضاي مصرف كنندگان خود را برآورده نمايند. يعني در فصول پرتقاضاي سال موجودي انبار شركتها به سرعت كاهش مي يابد.

اما در مورد اقتصاد ايران تصور اين وضعيت محتمل نيست چرا كه به فرض در توليد مرغ شركتهاي معتبر به تعداد زياد و تحت نظارت( البته نه قيمتي بلكه بهداشتي و غيره) موجود نيست كه نگران سهم خود از بازار باشند يا به صورت مدرن در جذب مصرف كنندگان خود تلاش كنند. راههايي از قبيل تبليغات در رسانه ها مي تواند در شكل گيري مصرف كنندگان خاص و سهم از بازار بسيار موثر باشد. آيا تا به حال به طور مثال به دنبال مرغي با مارك خاص بوده ايد؟ اكثر مرغ هاي ايراني با مارك معتبر و آن هم "زربال" عرضه مي شوند كه البته پاسخ هر فروشنده مورد سوال تنها همين كلمه است! آيا فروشگاههاي ذنجيره اي توليد شريني جات در كشور به صورت رقابتي موجود است؟ آيا توليد كنندگان حبوبات به صورت مدرن و شركت هاي ثبت شده در اقتصاد كشور وجود دارند؟

به نظر مي رسد ساختار توليد اقلامي چون گوشت و مرغ و حبوبات و ... به صورت پراكنده و كاملا سنتي انجام مي گيرد و شركت هاي معتبري در اين ميان فعاليت نمي كنند. دلالان اين اقلام را خريداري مي كنند و به صورت فله اي در اختيار عمده فروشان قرار مي دهند و عمده فروشان نيز ما بين خرده فروشان تقسيم مي كنند. البته شركتهايي به تازگي پا به عرصه گذارده اند تا شيوه هاي مدرن توليد اقلامي را به آزمون گذارند: شركتهايي چون "تبرك" و "گلستان" از اين دست به شمار مي روند. حال چرا سيستم سنتي در هنگام افزايش تقاضا با افزايش شديد قيمت مواجه است؟ در شيوه رقابتي و مدرن شركتهاي در فصول پر تقاضا حتي اقدام به دادن تخفيف هاي قابل توجه و يا اهداء جوايز مي نمايند تا به هر طريقي مصرف كننده كالاي خود را خرسند نمايند اما در سيستم سنتي چنين نيست. گويي توليدكنندگان و فروشندگان به يكباره تباني مي كنند تا قيمت ها را افزايش دهند! اما واقعيت امر اين است كه تباني در كار نيست بلكه مشكل اصلي نبود رقابت بر سر سهم از بازار است.   

طرح این سوال خالی از لطف نیست که: راه برون رفت از افزایش هیولا وار قیمتها چیست؟ حرکت به سوی اقتصاد رقابتی و گذر از اقتصاد سنتی تنها راهکار ممکن و محتملی به شمار می رود که تا به حال به آزمون گذارده شده است. پا گرفتن شرکتهایی که جهت کسب سود دارای استراتژی مشخص و برنامه مدون می باشند تنها مفر گذر از اقتصاد سنتی و دلالی است. در این میان باید بستر مناسب جهت شکل گیری کارآفرینی و گذر از فلسفه دلالی ایجاد گردد. مهیا کردن سرمایه گذاری در صنایع مختلف به دور از بلند پروازیهای شعارگونه راهکار مناسبی جهت نیل به ایجاد بازارهای رقابتی است.

اقتصاد ایران باید جهت گذر از تفکر کوتاه مدت دلالی به سوی فلسفه مدرن کسب سود و حفظ بازار در بلند مدت سوق یابد. فلسفه دلالی نه طالب برند خاصی است و نه طالب شهرت است و در یک کلمه برنامه ای جهت کسب سود بلند مدت و شکل دهی سهم خود از بازار نداشته و لذا دائما با ایجاد نوسانات سودهای کلان کوتاه مدت خود را کسب می نماید. به نظر نگارنده شکل گیری فلسفه کسب سود بلند مدت و به نحوی لذت ارتقاء در بازار و کسب اعتبار و جایگاه مناسب اقتصادی نیازمند قبول این واقعیت است که اقتصاد ایران گرفتار اقتصادی سنتی-غیر رقابتی است.

دولتمردان نیز باید تکلیف خود را با این اقتصاد مشخص کنند. آیا معتقدند که اقتصاد سنتی فعلی جوابگوی نیازهای بازار می باشد یا نه؟ اگر نه، چه تمهیداتی باید جهت گذر از آن باید اندیشیده شود؟ آیا دولتمردان کارآفرینی و لذت از کسب جایگاه اقتصادی و کسب سود بلند مدت را ارزش می نهند و یا کارآفرینان را به عنوان زالوهای اقتصادی ارجی نمی نهند. درک این حقیقت که اقتصاد دولتی و غیر رقابتی حاضر زالوپرور و دلال محور است گام مهمی در برون رفت از بحران کنونی است. تا احساس نیاز نکنیم و به ضرورت تغییر در ساختار فکری خود پی نبریم در بند تفکر شرطه گماردن در جهت کنترل بازار خواهیم ماند. بازار گرچه اسب سرکشی است اما سوارکاران واردی را می طلبد تا این اسب چموش را رام کنند وگرنه خوراندن حبه قندی برای نزدیک شدن به این اسب سرکش راهکاری کوتاه مدت و نامناسب به نظر می رسد. آموختن قواعد سواری گرفتن از بازار جهت نیل به جامعه ای آزاد و آباد در گرو سر تعظیم فرود آوردن در مقابل اندیشمندان علم اقتصاد است و نه رنجاندن و دوری نمودن از این قشر اندیشمند.

قیمتها شاید تنها ثمره و با ارزشترین میوه بازار به شمار آیند. قیمتها همچون ستارگان آسمان راهگشای گمشدگان در کویر اقتصاد غیر رقابتی و دولتی می باشند که در صورت صاف و شفاف نبودن آسمان بازار هرگز بروز نخواهند نمود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 15:53  توسط اسماعیل  | 

همواره بر اين انديشه بوده ام که مباحثه و ارتباط با پیرامون٬ نقد شدن و اصلاح عقاید افکار را به دنبال خواهد داشت. در دنیای مدرن امروز به واسطه کمبود وقت و درگیریهای روزمره ابزارهای ارتباطی افراد رو به تحول گذارده و از شب نشینی ها و رفت و آمدهای فامیلی و خانوادگی به سوی ابزارهای مدرنی چون وبلاگ نویسی و طرح افکار برای حتی آنهایی که نمی شناسیم سوق پیدا کرده است. جامعه سنتی و در در حال توسعه ما نیز این فرآیند را دریافته و رو به تغییر گذارده است به نحویکه امروز صحبت از ۱۰۰ هزار وبلاگ ایرانی می شود که به طرح روزمرگی ها و یا افکار و عقاید آکادمیک و غیر آکادمیک خود می پردازند. اثرات این ابزار ارتباطی بر کسی پوشیده نیست و به نحوی که سیاستمداران و اقتصاددانان و روزنامه نگاران به طور گسترده ای به این عرصه وارد شده اند. من نیز به واسطه این تحولات و نیاز به طرح روزمرگی ها و افکار و عقاید و لزوم اصلاح و نقد آنها بر آن شدم تا وبلاگی داشته باشم. نام وبلاگم آلماست که در زبان ترکی به معنی سیب است. آلما٬ روزنوشت های من خواهد بود و برخی اوقات هم ترجمه ها و یادداشتهایم را به معرض دید عموم خواهم گذارد. اینکه تازه وبلاگی راه انداختم به مفهوم عدم ارتباطم با دنیای وبلاگ نیست و وبلاگهای بیشماری را می شناسم و از خواندن روزانه شان لذت می برم. برای نقد افکارم هیچ خط قرمزی قائل نبوده و تنها یک اصل را احترام می گذارم: توهین به هیچ عقیده ای را نمی پذیرم و معتقدم٬ تمسخر و ناسزا هیچ گره ای از مشکلات ما باز نخواهد کرد. پس خواهان نقد گستاخانه و بی ملاحظه بوده و از آن استقبال می کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 14:25  توسط اسماعیل  |