تبليغاتX
آلما

و این منم زني تنها در آستانه فصلي سرد... اين را كه مي خواني انگاري تاريخچه زندگي زن ايراني را خوانده اي. زن بودن حتي آنطرف دنيا هم كه بروي مشكلاتي را با خودش به يدك مي كشد. وقتي حتي در دنياي متمدن( نه به لحاظ تمدن تاريخي كه ما با 2500 سال از همه جلوتريم! بلكه به لحاظ قوانين و قراردادهاي حقوقي و قدرت اجرايي شان) و پيشرفته مي بيني كه هنوز ميان زنان و مردان تبعيض قائل مي شوند از اينجا چه انتظار بايد داشته باشي.

اگر بخواهي زيبا باشي و از زيبايي ات لذت ببري، خوب بپوشي و شيك باشي و طاووس وار راه بروي آنچنان آب دهنها راه مي افتد كه صد البته چاك دهانها هم زيادي باز است و افساري هم بر كسي آويخته نيست و نغمه هاي، جون... جيگرتو بخورم... آخ و اوخ و ... هر لحظه گوشهاي ظريفت را نوازش خواهت كرد تا از زن بودن خودت پشيمان شوي. اينجا خشتك آقايان را آزاد گذاشته اند تا آنلاين با زبانشان مرتبط باشد يعني به جاي اينكه مغز دستور دهد تنها خشتك است كه فرمان مي راند. چرا چنين است را كاري ندارم و اين دردي است كه زن ايراني بايد هموراه نگران خشتك ورم كرده آقايان باشد. لفظ آقا را البته نبايد بكار برد. لفظ "مرد" زيباتر است.

اگر بخواهي رشد كني و جايگاهت در اجتماع به چشم بيايد بعد از اينكه از دانشگاهي پر از استادهاي خشتك دريده فارغ التحصيل شدي، خواه ناخواه بايد وارد بازار كار شوي! بازاري كه خشتك دريده ها منتظرند تا طعمه هاي آسماني نصيب شان شود. قانون هم مي رود پشت همان خشتك ورم كرده كه طاعون اجتماع ماست پناه مي گيرد! تازه اگر شانس بياوري و وارد محيط كار دولتي شوي از آنطرف مي افتي. فلان جور بايد بپوشي و فلانت پيدا نباشد و ... ولي آيا از خشتك هاي ورم كرده در اماني؟ هرگز! اينبار خشتك دريده ها چشم ديدن موجودي به نام "زن" را ندارند كه بهتر از خودشان بفهمد و كار كند. اين بار تا مي توانند عذابت مي دهند و نيش و كنايه مي زنند و آزار مي دهند. خشتك هاي ورم كرده اگر دستشان به طعمه نرسد حرف بيار و ببري را بهترين راهكار مي دانند. خشتك دريده ها خاله زنك بازي را هم خيلي دوست دارند. تا مي توانند سد راه "زن" مي شوند و كارشكني مي كنند.

تاريخچه ما مردها اين بوده كه موجودي به نام زن را فقط در اندروني ببينيم و از اندروني بيرونتر را برايش نپسنديم. زن اگر بخواهد در امان باشد بايد نه به فكر جايگاه اجتماعي باشد و نه رشد و پيشرفت و بروز استعدادهاي دروني اش. بلكه مرد ايراني زن را يك چيز مي داند. به قول دوست سرتاپا ايمان و اعتقادم: زن را ساخته اند تا در خانه بماند و براي مردش طنازي كند! اين رفيق بازاري ما تا ران و پاچه اي مي ديد آنچنان از خود بي خود مي شد كه به كاركرد طنازي خانومش مشكوك مي شدم!

امروز فهميدم كه زن بودن در اين جامعه چه رنج بزرگي است! و شايد جرمي بزرگ!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 9:52  توسط اسماعیل  | 

خواب آلوده کنار خیابان ایستاده بودم تا ماشینی که نوای سید خندان٬ سید خندان٬ من را اجابت کند از راه برسد. مدتی است به جای مطالعه کتاب در تاکسی که کلی جلویم انداخته بود٬ ترجیح می دهم داخل تاکسی بخوابم! پس جلو می نشینم و کمر بند را می بندم و بعد:خُر...پُف...خُر... امروز دیدم پرایدی که برای مسافر چراغ می زد نزدیک رسید ولی یک خانوم پشت آن بود. البته بار اول نبود که ماشین های مسافرکش زن را می دیدم ولی دیگر در پاسداران و با پراید ندیده بودم! خلاصه با خودم کلنجار رفتم که: بابا دو دقیقه می خوای بخوابی! حالا کنار دست یه زن بشینی و هی بزنه رو ترمز و هی...مثل لاک پشت بره و هی... نمی دانم چه ای نیشتری زد که: کره خر! پس زرت و زورت زنان و فلان و حقوق و ... چیه که هی ادا در میاری... ولی با خودم کنار آمدم که چه فرق می کند٬ خب امروز نمی خوابم.

اتفاقن خانوم آرام می رفت. نه بوقی زد و نه فحشی داد. آرام می رفت و مطمئن. از اینکه می دیدم زنی پشت ماشین نشسته و به جای کنار خیابان ایستادن٬ مردهای مسافر کنار خیابان را سوار می کرد بسیار خوشحال بودم.

چیز جالب دیگر اینکه همه مسافرها مرد بودند! چهار مردی که یک زن داشت به مقصد می رساندشان. خیلی حال کردم و لذت بردم. چهار مرد در رکاب یک زن! تازه جالب این که جلوی هر مردی ترمز کرد مثل برق پرید بالا و زرت و زورت هم نکرد!

خلاصه این هم از صبح ما...

پ.ن: وضع اقتصادی زنان و اشتغال آنها و همینطور سهمشان در درآمد خانواده بسیار در جایگاه آنها موثر است. قدرت چانه زنی آنها را بالا می برد و مردها هم زیاد هارت و پورت نمی کنند. از خشونت هم می کاهد. این ها نتیجه یک سری چیزها بود که از یونس٬ اقتصاددان بنگلادشی(برنده جایزه صلح نوبل) و آمارتیا سن(برنده جایزه نوبل اقتصاد) یاد گرفتم. بدون تغییرات در جایگاه اقتصادی زنان حرف زدن از حقوق زنان و پتیشن امضا کردن و کمپین تشکیل دادن هیچ دردی را دوا نخواهد کرد. البته این کمپین ها کاش وقتشان را روی آموزش در جهت افزایش مهارت زنان برای بازار کار می گذاشتند.

پ.ن: من خاک بر سر بالاخره این خوره جان یعنی اقتصاد را کنار خواهم گذاشت.آمین...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 17:29  توسط اسماعیل  | 

به چه زباني مي شود كسي را ستود؟ با چه زباني بايد گفت كه واژگان ذهنت دودمان بر باد داد؟ دودماني كه بر پايه هاي ضعيف ناداني ام استوار بود. وقتي آنقدر درمانده مي شوي كه حتي از خدا هم نااميد مي شوي٬ دستي از آستين بيرون ميآيد و بازهم ياد آورت مي شود كه: به خدايي خودمان سوگند كه ما هستيم.
نه فكر بد نكنيد. نه پاي مرگ در ميان بوده و نه پاي پول كه يكباره چنين شتابان روحاني صفتم كرده باشد. اصلن از اين خبرها نبوده و نيست. من هميشه فكر مي كردم آزادي خواه هستم و براي آزادي زيسته ام. اما دريغ و درد كه روح يك ديكتاتور را با خود به يدك مي كشيدم. من مي گفتم: بايد آزاد باشي! سالهاست كه فراموش كردم: آزادي بايدي را كه من خواستار آن بودم به يدك نمي كشد.
با دوستي عزيزتر از جان درد و دل كردم كه فلاني من مي خواهم همخانه ام آزاد زندگي كند پس بايد جسارت آن را داشته باشد و بايد چنين كند و چنان! گفت: تو هم شبيه كسي هستي كه آزادي را نفي مي كند... مگر مي شود براي آزادي كسي زور گفت؟
اين ديكتاتور نه به زور آمريكا كه با كلمات يك دوست٬ امروز٬ در همين ساعت در پيشگاه عدالت به دار آويخته شد و هرگز كسي را به زور آزاد نخواهد خواست. هر كس مسئول زندگي خويش است و كسي را نمي توان به زور بر عقيده اي پايبند نمود.
امروز به دار آويخته شدن اين ديكتاتور خونخوار را به نظاره نشستم و حالا آرام گرفتم. شايد اين هم از آن درگيريهايي باشد كه كامنت گذاراني به خوددرگيري تعبيرش كنند ولي زندگي خوددرگيري و ديگردرگيري بلند مدت است و بدون حل آنها لذتي در كار نخواهد بود.
دستهايت را از دور به پاس مهر و محبتت مي بوسم و آرزو مي كنم همواره شاد باشي و سرفراز و به وقت فرود كه دورباد٬ توانمند.
------------------------
كمي بايد عوض شوم. از روزنامه نگاري خسته ام و شايد براي هميشه روزنامه را فراموش كنم. اقتصاد را هم كه دلداده آن هستم شايد كنار بگذارم. همين ۵ سال نوشتن بس است. خون دل خوردن تا كي؟ حتمن علاقه دومي هم دارم. علاقه دومم فيلمنامه نويسي است. يادداشتهاي يك اقتصاد خوانده را بايد از آن بالا بردارم. سابقه را هم خط بزنم! شايد هم هيچ كدام از اين كارها را نكردم! خب مرض داري مردم را سركار مي گذاري؟ آره...
------------------------
مرگ ديكتاتور وجود من يكي را واقعن خوشحال كرد و اشك شوقش جاري شد: همان گوشه ايستاده بود و تكبير گويان مي گفت: الي جهنم! الي جهنم! اما من دعوايش نكردم و حق دادم به آن روح بزرگي كه ۷ سال رنج ديكتاتوري من را به دوش كشيد و دم نزد. براي همه لحظه هاي سردت مرا ببخش و اگر توانستي فراموش كن كه مي دانم سخت است.
------------------------
يك همزبان و يك دوست مي تواند نعمتي باشد كه ماوراءالطبيعه يا هر آنچه مي خواهيد اسمش را بگذاريد، الله، اهورا مزدا و يا ... به انسان هديه مي كند. فكر مي كنم ماوراي آنچه من مي بينم آنقدرها هم خاموش نيست. زيادي مذهبي مي زنم نه؟ فكر مي كنم همين الان يكي بيايد و بنويسد: حاجي التماس دعا! ولي اگر اسم خلوت مجازي را مذهب مي گذاريد٬ پس: محتاجيم به دعا!!! مذهب من خلوت من است. تا تكفير نشدم اين قسمت را بي خيال مي شوم! و باقي قضايا بماند براي بعد.
-----------------------
تمام.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 17:15  توسط اسماعیل  | 

این واژگان پارسی هم کم گیر ندارند ها! یکی کامنت گذاشته و می گه: ببین کارت به کجا رسیده که به همسرت می گی همخانه!

خدایا...ا...ا...ا این مردم هر کاری که کنید یک چیز خواهند گفت! "همسرم" را قبلن نقد کردند که تازه به دوران رسیده ها چنین می گویند. مثلن معرفی می کنم: همسرم! یا تازه به دوران رسیده هایی هم هستند که برای احوال پرسی می گویند: "همسرت چطور است!" خب بابا بگو فلانی چطور است.

از واژه زنم و شوهرم هم خوششان نمی آید و می گویند:اه اه... جواد بازی است و این حرفها. آدم چندشش می شود! مردیکه مگر گوسفند داری که می گی زنم!

خلاصه من از این واژه همخانه خیلی خوشم آمد. همخانه برایم تداعی دوستی است. دوستانی که با هم خوش اند و گاهی هم ناخوش. حالا این دوستی به نظر شما مشکل دارد؟ فکر کنم خیلی هم فمینیست ها دوست داشته باشند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 14:10  توسط اسماعیل  | 

من هرگز محبت دیگران را فراموش نمی کنم و محبت همیشه بر ذهن من نقش بسته و می بندد. بعد از گذشت ۵ سال هنوز یاد ۲۶ دی ماهی که دوستانم همه کارهایم را دست گرفتند به یاد دارم. تصمیم گرفتم اس ام اسی بفرستم و تشکری بابت محبتشان بکنم که از صمیم قلب بود و هر آنچه در چنته داشتند.

یکی از آن دوستهای مهربان در واقع ماشین عروس بود و همدل و همصحبت خلوتهای بسیار. همین الان دارند اس ام اس ها را تک تک جواب می دهند. این دوست دوم خردادی و سینه چاک خاتمی برایم جواب نوشته که:

" بابا ما که کاری نکردیم. یه اس ام اسی به دکتر سروش و سوسن شریعتی(به نیابت از دکتر شریعتی) بزن و از اونها تشکر کن!"

دلم که کمی گرفته بود ولی سرحال آمدم الان. پدرسوخته منظورش گپ های عاشقانه ما بود! حرف دل ما کتابهای سروش بود و آراء شریعتی! قبلن گفته بودم: خاک بر سرم! آخر اینها هم شد حرف؟

دوستان همیشه مایه شادی و قوت قلب هستند حتی اگر همفکر نباشند. خدا زیادشان کند.آمین.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 11:29  توسط اسماعیل  | 

امروز سالگرد ازدواج من و همخانه است. درست دیشب باید یک سوءتفاهم پیش می آمد تا ما از هم جدا بخوابیم! ایشان در اتاقی و من هم در اتاقی دیگر. یک سوءتفاهم مزخرف که هر اسمی روی آن می شود گذاشت. دیروز "از پشت یک سوم" را خواندم و همه یکسال گذشته یادم آمد. به هم ریختم. خسته بودم. از کار بیرون زدم و سیگاری روشن کردم و شروع کردم به قدم زدن. خانه که رسیدم خسته بودم و پر از حرف. آرام بخش خوردم و خواب مرا با خود برد. وقتی بیدار شدم که آمده بود! آرایشگاه رفته بود و کلی خودسازی ولی حیف از من که ... من آدم حساسی هستم و دست خودم نیست که گذشته یکدفعه روی سرم خراب می شود! سر حال نبودم اصلن. جنگی شد و تا صبح بیدار خواب ماندم. یعنی چند دقیقه خواب و بیداری و خواب و ... تا خود صبح.

ای کاش وبلاگم را با اسم مستعار شروع کرده بودم. ای کاش ناشناخته می ماندم و اینجا فضای درد و دل من بود. وقتی شراگیم می تواند بنویسد که چه بوده و چه شده٬ پس من چرا ننویسم. ولی حیف! اینجا را آشناها هم می خوانند.

به نام خودم نوشتن غلطی بود و دیگران را مطلع کردن غلطی دیگر. حالا نه می توانم درد و دل کنم و نه چیزهایی را که دوست دارم بیرون بریزم را اینجا بنویسم. بی هویتی همان بی نام و نشان بودن نیست. اگر بی نام و نشان نوشتن بی هویتی است پس من بی هویتی را بیشتر دوست دارم. از کتابی نوشتن هم خسته می شوم زود. یاد خاطرات هاشمی رفسنجانی می اندازد آدم را: رفته بودیم منزل. منزل برایمان چای آورد. منزل کمی همصحبت شد و ...

چطور می شود گذشته را فراموش کرد؟ آیا کسی راه حلی دارد؟ گذشته های نه چندان دور و آدمهایی که حالا ابراز محبت می کنند و ابزار درد بودند... چطور می شود فراموش کرد؟

امروز روز قشنگی می توانست باشد ولی ابزارهای درد آزار دادن را با مسلمان بودن بی ارتباط می دانستند و ... بگذریم. خاطر خوشی ندارم از قشنگترین روز زندگی ام.

اما دوستانم را بسیار بیشتر از همیشه دوست دارم که عصای دستم بودند و مرهم دردهایم. دوستتان دارم هرجا که هستید شادباشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 10:57  توسط اسماعیل  | 

همخانه من وبگردی حرفه ای است که دوستان بسیاری هم دارد و بعضی وقتها نقل قولهایی هم می کند. چندماه پیش گفت: کیوان رفت آمریکا. صاحب وبلاگ از پشت یک سوم. ۳ ماهی گذشته بود که گفت: کیوان را یادت هست؟ گفتم چطور؟ گفت: برگشت. به جای این که مثل خیلی ها دهانم باز بماند لبخندی زدم و گفتم: چی بگم!

امروز همه سه ماه گذشته کیوان را خواندم. نوشته ها همان نوشته های من بود! آسمانش فرق می کرد ولی حس ها همان بود که بود. او به کشوری رفته بود که مظهر تکنولوژی و من هم جایی دیگر ولی باور کنید که حس ها کاملن مشترک بود. وقتی برگشتم واقعن سخت گذشت. تنها چیزی که داشتم یک کوله پشتی بود که حوله و مسواکم را در آن گذاشته بودم و تا آنطرف کرج می رفتم و می آمدم تهران.

در تهران جوابم کرده بودند که وقتی برگشتی مستقیم می روی خانه پدرت! مادرم هم شب پرواز زنگ زد که: داریم می ریم عروسی! اگر آمدی کلید را گذاشته ام خانه همسایه! انگاری که همه دنیا روی سرم خراب شده باشد. گوشه ای تکیه دادم. همخانه سخت مشغول خرید بود چون در این خرابه شهر همه چیز داشت. لااقل وقتی پایش از پلکان هواپیما به زمین می رسید دلش نمی لرزید... اما من رانده شده بودم و مانده از همه جا!

تهران که رسیدیم دو ساعتی استراحت کردیم و افتادیم به بنگاه گردی دنبال خانه... چه کسی باور می کند؟ دو ساعت بعد از رسیدن به تهران!! بگذریم. تجربه ام را کیوان تکرار کرد ولی باید بداند که موبایل و ماشین و خانه و ... مساله نیست. مساله این است که کسی اینجا منتظرت بوده است.

باید فراموش کنم. البته بایدی در کار نیست. ما آدمها فراموش کاریم! فقط نوشته های کیوان مرا به آن حال و هوا برد...

فردا ۵ سال به عقب بر می گردم. در چنین روزی... یعنی فردا...

باشد برای بعد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 17:56  توسط اسماعیل  | 

سهمیه بندی بنزین تا یکسال بعد هم انجام نشدنی است و قول می دهم اگر اجرا هم شود به یک هفته نمی کشد که جمعش می کنند. برای حرفم دلایل منطقی دارم و بعدن مفصل خواهم نوشت که چرا؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 12:42  توسط اسماعیل  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 12:5  توسط اسماعیل  | 

از من می پرسند: بابا از این اتفاقات زیاد می افتد! تو چرا این قدر سخت می گیری و روی حق خودت پافشاری می کنی؟ یکی هم کامنت می گذارد که حرمت قلم پول نیست! اصلن برای بعضی عجیب است که آدم دنبال حق خود باشد.و این قضیه را بی آبرویی قلمداد می کنند. بنده حقم برایم مهم است و از آن نمی توانم بگذرم. باید حکایتی را نقل کنم:

روزی پادشاه می خواست درجه حساسیت مردمش را بسنجد و ببیند آنها کی عکس العمل نشان می دهند. به ماموران دستور داد که از همه هنگام ورود به شهر مبلغی بگیرند. همه جلوی دروازه شهر صف کشیده و مبلغ را می دادند و وارد شهر می شدند. بعد پادشاه دستور داد به همه یک پس گردنی بزنند و همه در صف ایستاده خوردند و داخل شدند. بعد پادشاه دستور داد که هر کسی وارد شد فلکش کنند و بازهم صدا از کسی در نیامد. پادشاه عصبانی شد و گفت: اینبار هر کسی وارد شهر شد یکبار کارش را بسازید و بعد وارد شود. همه به صف ایستادند و برنامه عوارض گیری شروع شد. پادشاه سخت عصبانی بود از این بی غیرتی مردمش. یکدفعه کسی از میان جمع برخاست و فریاد زد: حضرت والا! پادشاه خوشحال شد که بالاخره کسی پیدا شد تا اعتراض کند. ولی مرد گفت: حضرت والا! لااقل تعداد مامورها را زیاد کنید تا مردم در صف معطل نشوند! شاه بر افروخت و ...( این حکایت را کسی برایم تعریف کرد و منبع و ماخذی برایش نمی شناسم و شاید هم درست تعریف نشده باشد)

بنده دوست ندارم در صف بیاستم و بخواهم تا تعداد مامورها را زیاد کنند! من اهل اعتراض هستم و بدبختی این است که تنها هستم. ۳۰ نفر نویسنده دیگر روزنامه هستند که معنی حق را جور دیگری فهمیده اند! اگر دستم به آنها می رسید و می توانستم همه آنها را جمع کنم وضع فرق می کرد.

از این که جوجه روزنامه نگار خطاب شوم که دنبال اسم و رسم هستم اصلن ناراحت نمی شوم چون با سن و تجربه ای که داشتم خیلی قلم موثرتری نسبت به پیش کسوت ها داشته و مورد تشویق قرار گرفته ام. منتهی ما ایرانی ها چشم نداریم موفقیت یکدیگر را ببینیم و سعی می کنیم وقتی کسی موفقیتی کسب می کند به روی خودمان نیاوریم و یا کم ارزش جلوه اش بدهیم!

ما ایرانی ها از ایستادن در صف و معطل شدن عاجز هستیم و همیشه خواسته ایم تا تعداد مامورها بیشتر شوند تا کارسازی سریع تر انجام گیرد! و تا می بینیم کسی صدایش در می آید پوزخندی می زنیم و جلوی مامور خم می شویم تا زودتر به کارمان برسیم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 10:56  توسط اسماعیل  | 

داشتم کاری انجام می دادم که لازم بود جمعیت کل کشور (به تفکیک استانها) را برای سال ۱۳۸۵ برآورد کنم. این آمار بر اساس جمعیت شهری و روستایی محاسبه شده است. کار شاقی نیست و از آمارهای مرکز آمار ایران استفاده کرده ام که شاید به درد کسی بخورد. آمار خانوارها را هم دارم که اگر کسی خواست برایش می فرستم. این آمار به درد مقایسات جمعیتی و ترکیب جمعیت شهری و روستایی و غیره می خورد. با چنین آماری کلی کار می شود کرد. مخصوصا وقتی که داده های دیگری هم داشته باشیم. مثلا شاخص فقر را اگر داشته باشید می توانید با سهم جمعیت روستایی هر استان مقایسه کنید و یا توسعه منطقه ای را بر اساس سهم مناطق روستایی از جمعیت برنامه ریزی کنید. البته جمعیت روستایی و شهری فقط یکی از متغیرهاست. ولی اینکه چند درصد از جمعیت یک استان روستایی است نشان از خیلی چیزها دارد. سطح درآمد پایین٬ امکانات رفاهی ٬ آموزشی ٬ بهداشتی و زیر بناهای نامناسب و ... از جمله ویژگی مناطق روستایی ماست. راستی می شود پیش بینی هایی هم در مورد آراء انتخاباتی انجام داد. البته با داشتن کمی اطلاعات جانبی. بقیه اش را هم خودتان تنهایی فکر کنید.

 
برآورد جمعيت شهري و روستايي در سال 1385

استان

روستايي

شهري

كل 

آذربايجان شرقي 1162248 2355913 3517782
آذربايجان غربي 1217535 1786015 3003155
اردبيل 547115 721257 1268133
اصفهان 907185 3607281 4514336
ايلام 238753 312646 551381
بوشهر 317633 506188 823820
تهران 1708140 10667811 12373851
چهارمحال وبختياري 411765 439430 851157
خراسان رضوي 1543767 3745709 5247647
خراسان  جنوبي 347944 202795 514619
خراسان شمالي 603262 275648 793706
خوزستان 1471484 2942862 4414284
زنجان 419965 558737 978517
سمنان 143708 456728 600308
سيستان و بلوچستان 1184542 1178480 2363010
فارس 1807333 2641690 4449008
قزوين 358974 843028 1201154
قم 58799 1032391 1091141
كردستان 611197 991701 1602482
كرمان 875002 1611988 2486319
كرمانشاه 642882 1312264 1954982
كهگيلويه و بوير احمد 331431 385822 716738
گيلان 1076310 1356445 2432041
گلستان 892377 768457 1660774
لرستان 706198 1071770 1777819
مازندران 1344577 1497514 2841726
مركزي 426989 951682 1378070
هرمزگان 764304 580795 1345097
همدان 719025 1026946 1745490
يزد 196617 779665 976160
جمع كل 22929315 46545789 69471847

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 17:27  توسط اسماعیل  | 

آبدارچی امروز سوت می زند. گاز نداریم تا چایی بار بگذارد. اداره دارد شبیه یخچال می شود و من برای اینکه یخ نزنم دارم می نویسم. یاد دختر کبریت فروش افتادم. فکر کنم باید فکری به حال خودم بکنم. بخشنامه کرده اند که اول از همه شرکتهای دولتی صرفه جویی کنند! باشد حرفی نیست اما چرا تقاص بی فکری مدیران را ما باید بدهیم. چرا گاز کم می آوریم؟ با وجود رتبه سوم منابع گاز دنیا چرا ما وضعمان خراب است؟

با یکی از کارشناسان این صنعت صحبت می کردم. می گفت: خطوط فشار قوی را توسعه نداده ایم و دائم شهرهای جدید به شبکه گاز کشور اضافه کرده ایم. هی زدیم و خطوط فشار قوی را سوراخ فرمودیم تا به همه جا گازکشی کنیم. توی بوق و کرنا هم می کنیم که همه جا لوله کشی شده! ولی گازش چه می شود؟ خودشان هم نمی دانند. خطوط فشار قوی ما توسعه پیدا نکرده و این در حالی است که مشترکین گاز یا همان مصرف کنندگان ۵ برابر شده اند! پالایشگاه هم که برای افزایش تولید باید هماهنگ با توسعه خطوط فشار قوی ساخته می شد ولی خبری از این برنامه ها نیست. می گفت: چندسال پیش مقاله ای از اتحادیه گاز آمریکا دستم رسید(اتحادیه گفت یا چیز دیگر یادم نیست!). رویش کار کردم و به رئیس دادم. رئیس که خود تحصیل کرده آمریکا بود گفت: کاش ۲۰ سال زودتر این مقاله دستم می رسید.

الان داخل اتاق نشسته ام و حس می کنم که دارد بدجوری سرد می شود. ولی وضع بد نیست. آبخوریهای خودکار! آب جوش دارند.یک شیر قهوه درست و حسابی راه می اندازم و حالش را می برم. نباید سخت گرفت. وضعم از جویندگان طلای چاپلین خیلی بهتر است. ولی چیزی که آقایان مسئولین به مردم نمی گویند و در صدا و سیما پخش نمی شود دلیل اصلی قطعی گاز است. ما گازمان قطع نمی شود چون که مصرف بالاست. ما گازمان قطع می شود به این دلایل:

۱- عدم توسعه پالایشگاهها- افزایش ظرفیت پالایشگاههای موجود و ساخت پالایشگاههای جدید.

۲- عدم توسعه خطوط فشار قوی و افزایش مصرف کنندگان تا ۵ برابر. این امر موجب افت فشار گاز و قطع گاز در نقاط انتهایی خطوط می شود. فرض کنید یک شلنگ آب دارید و هی این شلنگ را سوراخ کنید تا از آن آب بگیرید. خواهید دید که از انتهای شلنگ آب ناچیزی خارج می شود.

دلایل اقتصادی اش هم خیلی ساده است:

چرا پالایشگاهها توسعه داده نشده اند؟ چون سرمایه گذاری در نفت و گاز ایران قدغن است. ساخت پالایشگاه جدید هم کار هر کسی نیست. چرا خطوط را توسعه نداده اند؟ خوب مردم که خطوط را نمی بینند! مردم لوله های خالی از گاز خانه را بیشتر می فهمند! تازه اگر خطوط را توسعه می دادند باد توش می کردند؟ چند سال پیش مقاله ای ترجمه کردم برای روزنامه آسیا با این عنوان که: قطری ها پرس جنوبی را می بلعند! در مورد پارس جنوبی بزرگترین منبع گاز مشترک دنیا(بین ایران و قطر) که نام بین المللی اش گنبد شمالی است. قطری ها آن موقع تا همین امسال برنامه داشتند تا بزرگترین تولید کننده گاز مایع دنیا شوند. ۱۰ سال جلوتر از ما شروع کرده بودند به برداشت از این میدان گازی مشترک! ۱۰ سال. کم است نه؟

قطعی گاز نتیجه کمبود گاز نیست بلکه نتیجه بی برنامه گی است. آقا جان ما روی گاز خوابیدیم و من باید در اداره کاپشن بپوشم... آقا جان... مادر همیشه می گفت: اگر سواد داشته باشی پیش این و آن سر شکسته نمی شوی! واقعن به این نتیجه رسیده ام که مشکل بزرگ ما بیسوادی است و سواد خواندن و نوشتن همه سواد نیست.

- بابا بسه دیگه! اینقدر تشویش اذهان نکن! برو شیر قهوه تو بخور... به تو چه که گاز قطع شده! تو سر پیازی یا تهش؟

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 9:42  توسط اسماعیل  | 

سر ساعت ۲ باید کلاس باشیم. جیپ را روشن می کنیم و راه می افتیم. وسط بزرگراه بنزین تمام می شود. یکی به دادمان می رسد و فتوغرافچی را می رساند پمپ بنزین. نیم ساعت بعد از آن دور دستها با پیت بنزنی می رسد. بنزین می ریزیم ولی استارت نمی خورد. فتوغرافچی پیاده می شود تا ببیند چه مرگش شده که می بیند وای... پنچر کردیم. لاستیک را عوض می کنیم و من زنگ می زنم به آموزشگاه که امروز نمی رسیم! باید به اولین پمپ بنزین برسیم. می رسیم و بنزین می زنیم  و راه میافتیم به سمت خانه. وسط بزرگراه همت بوق اتصالی می کند و بوقققق...قققق فتوغرافچی پیاده می شود و سیم را قطع می کند. حالا ماشین روشن نمی شود و باز زور می زند و... راه میافتیم. الان هم رسیدیم خانه. یخ زده! من فقط می خندم و برای همخانه تعریف می کنم. همیشه با ما می آمد و امروز شانس بزرگی نصیبش شد که ماند خانه. کلی خندیدم.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 15:20  توسط اسماعیل  | 

الان که دارم می نویسم با چندتا قرص خودم را آرام کردم ولی نمی شود و باید بنویسم چون حس می کنم توهین بزرگی به من شده. ۵ سال پیش بود که به نوشتن روی آوردم. باید توضیح بدهم که چرا می نویسم. نوشتن برای من نوعی آموختن است و انگیزه آن هم یادگیری و ارائه آموخته به دیگران است. اما ایمان دارم که تولید کننده کالا و یا خدمات مجانی یا مخش عیب کرده یا دارد کلاهبرداری می کند و یا ... می دانم که وارد کردن فکر به بازار می تواند در اصلاح و تقویت آن موثر باشد. این که برای فکرم چقدر دریافت می کنم می تواند به دقیق فکر کردن و بیشتر فکر کردن و با تفکر بیشتر نوشتن را برایم به همراه داشته باشد.

از دانشگاه که فارغ التحصیل شدم به اقتصاد بیشتر علاقه مند شدم! چون با دنیای بیرون بیشتر آشنا شدم و خوانده ها را مرور می کردم. ولی انگیزه آموختن در دوران دانشجویی هم فقط امتحان بود و کسی به زیاد دانستنت اهمیتی نمی داد و باید جزوه را خوب پس می دادی. ولی آن موقع هم اگر خوب می خواندی و یاد می گرفتی و خوش فکر بودی می توانستی کار پروژه بگیری که البته باید سوگلی می بودی. بیرون از دانشگاه چه چیز می تواند کمک کند تا هر روز بخوانی و بنویسی و فکر کنی؟ نوشتن برای روزنامه راهی بود که پیش گرفتم. محقق نبودم که به فکر مقاله برای فلان ژورنال باشم ولی فکر کردن و در جریان مسائل روز بودن را بسیار دوست داشتم و دارم. بنابراین به نویسندگی ژورنالیستی رو آوردم. به این گفته ام خوب فکر کنید: کشاندن تفکر به بازار به اصلاح و رشد فکری منجر می شود.

اما از بخت بد در ایران نویسنده را به چشم کارگر افغانی شهرداری می بینند که هر بلایی می توانند سرش بیاورند. ما نه قرارداد داریم و نه چیز دیگر. به ما می گویند: کارگران حق التحریری! همین! روزنامه ابرار اقتصادی که سر یک نوشته کلی را اخراج کرد و می خواست پول من را ندهد که زیر بار نرفتم و با تمام توان و داد و قال گرفتم. ندادن حق در نظر من یک توهین بزرگ است که من تحمل نمی کنم. روزنامه کار و کارگر که دزد مقاله ام در ابرار برایش کار می کرد هم چنین کرد و همان دزد نمی دانم چطور مبلغی گرفت. روزنامه آسیا ولی نرمال بود و نویسندگی ما باثبات بود اما وقتی از توقیف خارج شد به گدایی افتاد و گند زد به صاحت نویسندگی.

حالا رسیدم به کارگزاران! روزنامه حزبی که آنقدر پول دارد که در جردن ساختمان بخرد و حقوق همه کارمندانش را تا پایان آبان ماه بدهد ولی وقتی به نویسنده ها یا همان کارگران حق التحریری می رسد دستش به جیب مبارک نمی رود. انگار که جمع کردن خبر از این طرف و آنطرف و چیدن کنار هم می شود همان روزنامه. نه تحلیلی و نه یادداشتی و نه فکری. بهترین کارهایم را برای این روزنامه کردم. همین الان می توانم یک کتاب ۱۰۰ صفحه ای را که حاوی مقالات ترجمه شده ام است چاپ کنم. ولی حالا بعد از ۴ ماه خبری از پشیزی نیست!

کاش وبلاگم آنقدر خواننده و بیننده داشت که شاید یکی صدای اعتراض این نویسنده را به گوش کله گنده های کارگزاران می رساند مخصوصا آقای کرباسچی و بقیه... نگهبان در روزنامه کارگزاران حقوق می گیرد ولی نویسنده همان افغانی بیچاره و از همه جا رانده است که تازه باید همیشه در ترس باشد. می نویسی که فلان شد بعد صدای فلانی هم در می آید. دلم از این می سوزد که حزبی که برای نویسندگان روزنامه اش اینقدر ارزش قائل نیست یعنی برای فکر ارزشی قائل نیست چطور می تواند داعیه تفکر حزبی داشته باشد؟ حزبی که روزنامه را فقط چیدن خبر کنار هم می داند آیا پایه محکم فکری در میان مردم خواهد داشت؟ البته من آدمی نیستم که به این سادگی ها از این قضیه بگذرم! ادبی نویس یا نقد فیلم نویس نیستم که روحیه هنری برایم شرم ایجاد کند که از حقم دفاع کنم. من اقتصاد خوانده ام و می دانم حق چه حرمتی دارد و فکر چقدر می ارزد. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 12:53  توسط اسماعیل  | 

- بازی ورق آن هم نوع ۷ خبیث واقعن لذت بخش است. اگر به بازی وارد باشید من از آنجایش که دو نفر تک برگ هستند و آماده بردن و یکدفعه نفر سومی که دستش پر ورق است و دستش را خالی می کند و می برد واقعن لذت می برم. ۷ خبیث برای من داستان این دنیاست. ۷ برگه به سه نفر می دهی و هر که خوب بازی کند و البته شانس هم با او باشد بازی را خواهد برد البته نباید تا تک برگ شدی سر ذوق بیایی چون همیشه دیگران هم شانس دارند. بازی قشنگی است. حتمن امتحان کنید. البته با حکم و چهار برگ و این ها هم آشنا هستم ولی این بازی بدجوری من را گرفته و تا ۲ شب سر کار گذاشته. ۲۴ دست بازی کردن آن هم بعد از یک روز کار مداوم یعنی اوج اشتیاق!

- پویا جبل عاملی دارد می رود فرنگ. صادق جنان صفت پیشنهاد داد که من بروم و صفحه اقتصاد سیاسی یا همان تحلیل را ببندم ولی متاسفانه وقت چنین کاری را نداشتم و ترجیح دادم به همان نویسندگی بسنده کنم! الان هم دارم روی یک مصاحبه عریض و طویل کار می کنم. طرف اقتصاددان نیروی کار یا همانlabor economist است. زرت و زورت هم زياد مي كند و من بيچاره بايد هي سرچ كنم.

- داروهاي گياهي معجزه مي كنند. پوستم داشت لكه هاي قهوه اي مي زد و مي رفت تا قهوه اي شوم! ولي دوستي يك عطاري با سابقه را به من معرفي كرد كه با نوشيدن جوشانده اش نمي دانيد چه شده ام. روزانه بيشتر از ۵ ساعت نمي خوابم. احساس خستگي بهيچ وجه نمي كنم و مثل تراكتور يا به قول خودمان تراختور كار مي كنم. كار و ترجمه و نوشتن و تازه خانه كه مي رسم استخر و تمرين ساز و صحبت و ورق تا بوق سگ... باور كنيد راست گفتم. انگار ساعت بدنم به كار افتاده! اول فكر مي كردم توهم زدم ولي راست است. من نه خواب آلو مي شوم و نه كابوس مي بينم. سر ساعتي كه اراده مي كنم مي خوابم و سر ساعت بيدار مي شوم. سر حال. متخصص پوستي كه رفته بودم گفت اين لكه ها عادي است! عطار باشي ولي گفت: كاري مي كنم كه زياد نشود ولي از بين رفتن آنهايي كه بوده را تضمين نمي كنم. آمد لكه ها را كنترل كند و جان به تنم داد!!

اي بت چين اي بت چين اي بت چين اي صنم...

ماه رخ و زهره جبين زهره جبين اي صنم...

من از تو دوري نتوانم دگر... وز تو صبوري نتوانم دگر عزيز دلم...

هركه تو را ديده ز خود، ديده زخود دل بريد...

اين يعني توپ توپ هستم و چند روز است آواز مي خوانم. جوشانده معجزه آسا! خدا كند همينطور آثارش پابرجا بماند...

پ.ن: اين وبلاگ مثلن كمي اقتصادي هم هست پس خبر بدهم كه متمم ۳۰۰۰ ميليارد تومني قرار است ۲۵۰۰ ميليارد تومنش از حساب صندوق ذخيره ارزي برداشت شود. تا به حال دولت فخيمه نهم ۱۴ ميليارد دلار برداشت كرده ولي همه چيز بدتر شده است! آقايان دارند تئوري پولي تورم را آزمون مي كنند! بابا جان به خدا با افزايش عرضه پول، تورم ايجاد مي شود! حالا هي بگو...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 13:14  توسط اسماعیل  | 

الان که دارم می نویسم٬ خواب هستی. تنبلی کردی و اداره را دو دره کردی! من هم مثل هاچ زنبور عسل که در تیتراژ اول این کارتون بر می گشت و عقب را نگاه می کرد٬ برگشتم و نگاهت کردم. امروز ۹ دی است. ۲۹ سال را تمام کردی و رفتی تا ۳۰ سالگی را تجربه کنی. یاد روز اولی افتادم که چطور پرستار دلش آمد تو را سر و ته بگیرد و محکم به پشتت بکوبد تا صدایت درآید. زاده شدی مثل خیلی های دیگر. اما مثل خیلی ها نبودی.

روز اولی که دیدمت٬ کتابخانه انجمن اسلامی بودم. داشتم چشمهایش( بزرگ علوی) را می خواندم. سرم را که بلند کردم چشمهای تو روبرویم بود. کارم تمام شده بود! با خودم گفتم: کاش این چشمها مال من بود! اول من شروع کردم. تو ادعای عاشقی می کنی ولی یادت باشد که عشق تو آنقدر نبود که جسارت گفتنت دهد. ولی در من هرچه بود٬ دوست داشتن یا عشق٬ چه فرقی می کند٬ جسارتم داد. یادت باشد که همیشه مدعی بودی اما گستاخ تر از من نبودی... آن وقتها نمی دانستم که خواستن این چشمها یعنی راه پر پیچ و خمی که گاه صدای خسته و نالانت را به آسمان می برد. فریاد می کشی و کسی نمی شنود. با همه این حرفها آن چشمها مال من بود و پای همه رنگینه گی اش ایستاده بود. ایستاده چون سنگ.

از آن به بعد شروع شد. قبض و بسط شریعت دکتر سروش و بسط تجربه نبوی و ... ساعتها سرپا ایستادن و گفتگو. ولی خاک بر سر من کنند! سروش ما ۳۰ سالگی من بود نه مال ۲۴ سالگی و آنوقت که دل باید به سودای عشق جوانه می زد. باید دوست داشتن را تمرین می کردم ولی هیچ وقت جرات آن را ندادی که دوست داشتن را بیازمایم و بیاموزم! یادم هست که وقتی می نوشتم و روی برد نصب می شد و دانشکده را به هم می ریختم دنبالم می گشتی که: تو را به خدا بردار این نوشته لعنتی را! نگران بودی... ولی جسارت گفتن نداشتی.

حالا ۷ سال است که تولدت را با هم جشن می گیریم. سالهای سختی گذشت و روزهای قشنگی در راه است. راستی یادم رفت. دیدی آسمان چه کرد؟ تمام خیابان از برف شب قبل یخ بسته بود. آسمان هم دوستت دارد. اما ترانه دوستت دارم را با بارش برف برایت خواند. زبان آسمان٬ همان سپید برف نشسته بر خیابان بود. حالا زبان من را جستجو می کنی؟ زبان دارم ولی همیشه از گفتن: دوستت دارم٬ هراسان بودم. می دانی٬ این جمله چندین واژه٬ اینجا٬ در سرزمین من جرم است! وای چرا مرتکب این جرم شیرین نشدم؟ ای کاش به جرم دوستت دارم برایم کمپوت می آوردی پشت میله ها! با تلفن با هم صحبت می کردیم و هم را نگاه می کردیم.

می گویی به تو عادت کرده ام. عادت کرده ام که دلم برایت تنگ شود! عادت کرده ام که ... ای کاش به جای نان٬ چگونه گفتن دوستت دارم به خوردم می دادند! بی نان آدم می میرد اما بی گفتن دوستت دارم٬ زجرکش می شود! می گویی: تو فقط می نویسی! تو تئوریسین خوبی هستی ولی نمی توانی عمل کنی! آری عزیزکم! این ها آرزوهای بزرگ من بوده است و هست. اما یادت باشد که تو هم دوستت دارم را به وقتش نگفتی! دوستت دارمی که در نگاهت موج می زد و هراسان از نمی دانم چه ها تا بر زبان جاری شود. ما همه ترسیده ایم درست به اندازه تمدن ۲۵۰۰ ساله باستانی مان!

همه آرزوی خانه٬فرنگ و هزاران چیز دیگر کردند و من٬ شاید یک احمق بالقوه!٬ فقط یک چیز خواستم: دوست داشتن! ولی ژان پل سارتر خوب فهمیده بود که سند خوردن به نام هم چه چیزها که به باد نمی دهد! سیمون دوبوار شاید دوست می داشت تا با سند٬ هم آغوشش شود اما سارتر فلسفه این همخوابگی را خوب می فهمید. ولی ما آدمها مثل قارچ آن هم از نوع خاصش در دمای چند صد زیر صفر هم تاب می آوریم. باید همه چیز تغییر کند. اما گستاخی را هم مثل دوست داشتن یادمان نداده اند. یادمان نداده اند اگر گستاخی نکنیم٬ فراموش می شویم.

حالا شاید تو خواب باشی! من اما دارم می نویسم تا وقتی بیدار شدی٬ یاد روز اول بیافتی. یک چیز را هم در شروع ۳۰ سالگی به خاطر بسپار: هیچ نعمتی زیباتر از آزادی نیست و آزادی را تنها به یک چیز می فروشند و آن هم گستاخی است! جسارت نه گفتن به آن که می خواهد در بندت کند. همیشه آزاد خواستم ات و حالا آنقدر بالغ شده ای که دیگر چشم غره های پیرمرد نترساندت. بیدار که شدی برفها را خوب تماشا کن. با رنگینه گی چشمهایت٬ شروع ۳۰ سالگی را به نظاره بنشین. آغازی دوباره در فصلی سرد!

زاد روزت مبارک.   

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 10:40  توسط اسماعیل  | 

مترجمین روزنامه ها اکثرن ادبیات انگلیسی خوانده اند و مطالب برایشان انتخاب می شود. من به عنوان یک نویسنده مطالبم را خودم انتخاب می کنم. بعضی وقتها ساعتها در سایتهای بانک جهانی و صندوق بین المللی پول و فدرال رزرو آمریکا می گردم تا چیزی به درد بخور پیدا کنم که هم مورد علاقه خودم باشد و هم به درد دیگران بخورد. بیشتر به مصاحبه ها علاقه دارم چون دیدگاه کلی را از طرف می گیرم و اینکه چه چیزی محققان را اخیرن به خود مشغول کرده در مصاحبه ها یافت می شود. خلاصه پروژه های آی ام اف را هم بد نمی دانم و می شود روی آن حساب کرد. پیش می آید که یک اصطلاح ساعتها من را به خود مشغول می کند تا با خواندن توضیحات آن برایش معادل سازی کنم. ترجمه لغت به لغت هم کارساز نیست و سعی می کنم مفهومی را که فهمیده ام انتقال دهم. موضوعات مورد علاقه را انتخاب می کنم چون دوست دارم اول از همه خودم چیزی یاد بگیرم و بعد آن را با دیگران در میان بگذارم. ولی اگر اوضاع خوب باشد دوست دارم ستون انتقاد روز را بنویسم. مثل آن ستونهایی که مظاهری٬ وزیر اقتصاد خاتمی را مجبور کرد جواب بنویسد و یک ماهی به جان هم افتادم و سرآخر سردبیر پرچم سفید بالا برد. البته در نهایت بی انصافی. یادم هست که روی اوراق مشارکت با هم بحث داشتیم. وزیر دو تا شماره تلفن داده بود که برای بحث و تبادل نظر تماس بگیرم ولی من برای سردبیر نوشتم که من اهل نوشتنم و نه حرف زدن! سردبیر آن موقعها من را ندیده بود اصلن. یک روز من را دید و بچه ها معرفی ام کردند. گفت: عبادی تویی!؟ من یک آدم جاافتاده را تصور می کردم! خیلی حس جالبی بود. من هنوز جا نیفتاده بودم خب! ولی من جوان ۲۶ ساله ای بودم که می خواستم به وزیر حالی کنم اقتصاد کم خوانده!!اوضاع که خوب نباشد و شرایط نوشتن دشوار باشد ترجمه بهترین مفر است تا حس نوشتنت سیراب شود. به همین خاطر این روزها بیشتر ترجمه می کنم تا ستون نویسی. ولی در ترجمه ها هم کرم می ریزم اساسی!

برای یک روزنامه نگار ۲۵ ساله و تازه کار وقتی از وزارت کار و امور اجتماعی خاتمی برایش جوابیه می آید واقعن کیف می کند. قضیه مال ۵ سال پیش است البته. ولی نقد سیاستهای اشتغال زایی خاتمی هم حالی داد که البته بعدها با ادامه انتقاد از یک جای دیگر و شر به پا کردن منجر به اخراج شد!

البته بعضی وقتها مثلن ماهی یکبار سرم درد می گیرد برای انتقاد ولی وقتی می نویسم تا ۱۰ روز بعد از چاپ سکته می زنم که شر به پا نشود...

پ.ن: از این به بعد کامنتهایی که حداقل ایمیل نگذارند را پاک می کنم. چون طرف می آید حرف می زند و بعد خداحافظ!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 17:14  توسط اسماعیل  | 

یکی کامنت گذاشته که من جوش نزنم چون مصاحبه با این جوان ۶ ماه پیش توی همشهری جوان چاپ شده! آن مصاحبه مربوط به رامین علیپور است که مهندس برق و الکترونیک بوده و متولد آبادان است که در تهران زندگی می کرده. عقل سالم هم به من می گوید کسی را که ۶ ماه پیش با او مصاحبه کرده اند حالا نمی آورند در تلویزیون و مصاحبه بگیرند از او! کسی که من از او صحبت کردم یک دیپلمه روستایی است که چنین چیزی به ذهنش خطور کرده. کامنت مربوطه هم هیچ آدرسی و نشانی ندارد! تا پاسخی برایش بفرستم! 

خود این آقای مخترع هم که قرار بود زنگ بزند سر کارمان گذاشت! اصلن مهم نیست چون من ذوق زده شده بودم و می خواستم در حد توان کاری برایش کرده باشم و صدایش را به گوش همه برسانم. البته کلی برنامه برای بحث روی توسعه سرمایه انسانی و این حرفها داشتم که می خواستم به آن اضافه کنم. حالا خود این مخترع نخواست که بحثی نیست. می خواستم همان کاری را که برای آتوسا پرکاشیان در روزنامه آسیا کردم برای او هم بکنم. دیدگاه انتقادی که خیلی ها را سر ذوق آورد. بگذریم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 9:12  توسط اسماعیل  | 

پیداش کردم... آفرین به خودم... مخترع ایرانی روستای عبدالله آباد را پیدا کردم و قرار شد عصر با هم مصاحبه کنیم. الان وقت نداشت. خب معروف شده دیگر. داشت می رفت صدای و سیمای خراسان. هیچکس چیزهایی که در ذهن من هست را از او نخواهد پرسید.البته امیدوارم. می گفت اختراعش ثبت شده. من احمق نه گذاشتم و نه برداشتم گفتم: فقط یک سوال.تحصیلات شما چیه؟ بنده خدا بد برداشت کرد و گفت(با لحن عصبانی): تحصیلات که مهم نیست. سریع گندی را که زدم ماله کشی کردم: نه منظورم این نیست. ما خیلی مهندس برق داریم که دارند غاز می چرانند. ولی کسی مثل شما هست که اختراع می کند در سطح جهانی. می خواستم ببینم تخصصتان تجربی است یا آکادمیک؟ روشن که شد آرام گرفت و شماره دادم تا زنگ بزند و صحبت کنیم. می خواهم برای او کاری کرده باشم. ولی نه ریکوردر دارم و نه هیچ پخ دیگری! باید بنویسم و صحبتها را حفظ کنم! کسی ریکوردر ندارد قرض بدهد؟ از روزنامه نگاري كه به جاي موبايل عادي٬ تاليا يا همان ۰۹۳۲ دارد چه انتظاري داريد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 9:16  توسط اسماعیل  | 

۱- سیاست تثبیت قیمتهای دولت فعلی را در ستون صفحه 5 روزنامه کارگزاران نقد کردم. به عنوان نمونه بازار تخم مرغ را آنالیز کرده و دلایل رشد قیمتها را شرح دادم. تخم مرغ خیلی واژه کوچکی به نظر می رسد اما بازار تخم مرغ هزار و یک تحلیل دارد. بخوانید و اگر حوصله کردید فقط بگویید این نوشته توانست با شما ارتباط برقرار کند یا نه؟ همیشه سعی می کنم کسی که اقتصاد نخوانده مطالب را هضم کند ولی هیچ وقت موفق نبوده ام! البته اگر خواندید و سوالی پیش آمد من حتمن جواب خواهم داد و قطعن اشتباهاتی دارم که تصحیح خواهم کرد. لب کلام این بود: همانطور که تخمگذاری مرغ ها از قاعده ای پیروی می کند و نمی شود به مرغ ها ابلاغ کرد که بیشتر تخم کنند٬ بازار نیز تابع قواعدی است و نمی شود با چاکرم و مخلصم از پس بازار بر آمد. 

۲- دیشب شبکه ۳ برنامه ای داشت در مورد مستند ساز منتقد بوش یعنی مایکل مور. عدم امنیت سیاه پوستان در آمریکا و حساسیت پلیس روی آنها موضوع مایکل مور بود. مثلن می گفت: همیشه دستها تون بالا باشه تا پلیش ببینه و همه را ترغیب می کرد تا با دست های بالا گرفته شده از جلوی پلیس که کنار خیابان ایستاده بود رد شوند. فکر کنم کیف پول مشکی هم مشکلی درست کرده بود. موقع درآوردن کیف پول٬ پلیس به اشتباه به یک سیاه تیراندازی کرده بود و مایکل مور کیفهای مشکی سیاهان را جمع می کرد و یک کیف نارنجی به آنها می داد. روی یک تابلو عکس یک اسلحه و یک کیف پول بود و مور آن را به پلیسهای کنار خیابان نشان می داد و می گفت: آقایان ببینید. این کیف پول است. این هم یک تفنگ است. متوجه شدید. پلیس نیویورک لبخند می زد و چیزی نمی گفت. آخر سر مایکل مور تمام کیف پولهای مشکی را که جمع کرده بود با کامیون برد و جلوی اداره پلیس خالی کرد! بعد به افسر پلیس گفت: من این کیف پولهای مشکی را جمع کردم تا خطری متوجه سیاهها نشود. این کیف ها به درد شما می خورد. افسر پلیس گفت: نه نه! این ها به درد ما نمی خوره... با خودم فکر می کردم: چرا باید پلیس نیویورک گستاخی مایکل مور را تحمل کند؟ آیا پلیس نیویورک که از مخوف ترین پلیسهاست نمی تواند با عصبانی شود و مایکل مور را زیر مشت لگد بگیرد؟ چه چیز مانع این می شود که وقتی امینم خواننده منتقد رپ آمریکا می خواند: F...U..CK YOU BUSH  كسي نمي تواند از گل بالاتر به او بگويد؟ آيا بوش اين قدر بي عرضه است كه طرف چنين ناسزاي وقيحانه اي بگويد و او چيزي نگويد؟ يا سرش شلوغ است؟ اگر بوش يك آدم عادي است،مثل من و شما، پس چه چيز مانع اعتراض اوست؟

2- گزارش هاي اخبار ساعت 10 را بعضي وقتها نگاه مي كنم. بد نيست. يكدفعه چيزي ديدم كه مجبورم كرد قلم و كاغذ بردارم و يادداشت كنم. جواني در روستاي عبدالله آباد(دقت كنيد) نيشابور روي شار‍ژر گوشي موبايل كار كرده بود و به سيستمي رسيده بود كه گوشي به صورت خودكار شارژ شود به واسطه ميدان مغناطيسي و اين حرفها كه من سر در نمي آورم. يك پروژه عظيم كه نوكيا يا سوني اريكسون يا زيمنس روي هوا مي زنند و شايد به مخيله كسي خطور نكرده باشد. توجه كنيد. تو را به خدا كمي تمركز كنيد. روستاي عبدالله آباد نيشابور. تهران يا هنگ كنگ نيست ها! روستاي... لعنت به من! اسمش يادم نيست... اين جوان را بايد پيدا كنم و مصاحبه بگيرم. اگر كسي خبري دارد برايم كامنت بگذارد. 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 8:38  توسط اسماعیل  | 

اهری عزیز لطف کرده و من را هم دعوت کرده تا پته را روی آب بریزم. اتفاقا دیشب خانوم گیر داد که تو هم پنج چیز را که من نمی دانم بگو. مگر مغز خر خورده بودم! ولی خب می شود یک چیزهایی گفت. دعوت اهری را هم قطعن باید اجابت کرد:

۱- در کودکی به دلیل کسری بودجه همیشگی قُلک مادر جان از دست من در امان نبود. یک عدد سیخی یا چیزی گیر می آوردم و در سوراخ قُلک می کردم تا به اسکناسی برسم. اگر بخت یار بود ساندویچ روزمان به راه بود ولی از بخت بد بعضی وقتها پولها تکه تکه می شد و مثلن آخر سال گندش بالا می آمد که این اسکناسها چرا پاره پوره شده اند! خب من که بانک مرکزی نداشتم پول چاپ کنم و یا از بانک استقراض کنم! ولی خدایی اش وقتی یک اسکناس خوشگل بیرون می آمد روزم تکمیل بود.

۲- سال ۷۴ تازه خوابگاهی شده بودم. خانه ما کرج بود ولی آدرس مراغه را داده بودم تا هر روز مجبور نشوم بروم و بیایم. خرج بالا بود! از آنجا که همیشه در یخچال چیزی برای خوردن پیدا می شد یادم نمی آید در خانه گرسنه مانده باشم. ولی تجربه زندگی مجردی و خوابگاه نداشتم. ساعت ۱۱ شب شده بود. روز جمعه. ناهار و شام هم خبری نبود. چیزی نخورده بودم و شب که شد آنچنان گرسنگی به من هجوم آورد که نگو و نپرس! رفتم بیرون. این را هم بگویم که خوابگاه من روبروی پل کریم خان بود. ساختمان شرکت راه آهن یا همان رجا شده فعلی. بیرون همه جا تعطیل بود. چنین چیزی تا به حال ندیده بودم. ساعت ۱۲ شب شد.رفتم سراغ کیسه نان خشک و کمی نان خشک خوردم ولی سیر نشدم! حالا هر روز از روبروی این خوابگاه رد می شوم و یا آن روز می افتم! همیشه اگر شب از روی پل رد شوید و به سمت هفت تیر در حرکت باشید بالای پل و سمت راستتان یک تابلویی مشعلی را نمایش می دهد. با نور لامپ. من همیشه به آن خیره می شدم. دقیقا ۱۱ سال پیش... و هنوز هم خیره می شوم.

۳- سیگار کشیدنم را با ماربرو شروع کردم. حوصله ام سر رفته بود و از آنجا که خانه اقوام هم نمی رفتم تنها بودم. دایی بنده مایه دار بود و آن یکی هم وضعش بد نبود ولی رفت و آمدی در کار نبود. ۱۰ نخ ماربرو گرفتم و خیابان سنایی را رفتم تا بالا. کبریت هم نمی زدم و سیگار پشت سیگار روشن می شد. تا رسیدم آن بالاها. بعد ۱۰ نخ سیگار دیگر گرفتم و آمدم تا پایین! پول توجیبی من آن موقع هفته ای ۲۰۰۰ تومن بود و سیگاری که کشیدم خرج نصف هفته بود! از آن موقع تا حالا سیگار می کشم و به قولی که به خانومم دادم هرگز پابند نبودم! شرمنده ام! ولی سیگاری نرمال هستم. یکی بعد از ناهار. یکی موقع خروج از کار. همین. ولی فتوغرافچی که باشد بیچاره می شوم! 

۴- سال سوم دبیرستان عاشق دخترکی شدم. از بالای پنجره کلاس که طبقه دوم بود آن هم رو به خیابان. هر روز ساعت دوم کلاس از پیاده رو رد می شد و به بالا هم نگاهی می کرد و دل از من که کنار پنجره بودم می برد. خلاصه یک روز از مدرسه فرار کردم و دنبالش به راه افتادم و با او شروع کردم به حرف زدن. ولی دریغ از یک کلمه! فکر کردم لال است! ولی... دم کوچه شان که رسیدم دیگر وارد کوچه نشدم. از فاصله صد متری یک پسر گردن کلفت ورزشکار را دیدم که نزدیکش شده و شروع به صحبت و فهمیدم که طرف صاحب دارد! خدایی اش من هم جرات رودرویی با آن هیکل هرکولی را نداشتم. کلن ۴۵ کیلو بودم! بعد از سالها وقتی در خیابان دیدمش خیلی بزرگ شده بود. ولی نمی دانم چرا اصلن دلم نلرزید و فقط لبخند می زدم و یاد گذشته می کردم...من را ببین که ۸ سال بعد دختر را شناخته بودم!! با کله کچل من قطعن آن دانش آموز گیر سه پیچ یادش نمی آمد. در همان فاصله صد متری  ایستادم که سوار تاکسی شد و رفت.

۵- از آنجا که خواهر نداشتم علاقه خاصی به شناختن این موجود ناشناخته یعنی دختر از خودم نشان می دادم!  سال اول با همه دخترهای کلاس سر بحث را باز می کردم. ولی اصلن بلد نبودم چطور باید با این موجود حرف زد. به قول بچه مسلمانهای دانشکده: روابط عمومی ام بد باحال بود. برای اولین بار خواستم با یکی از دخترها که بچه شمال بود دوست شوم. نمی دانستم چکار باید بکنم! به همین خاطر با دست پاچگی از او خواستم به خوابگاه زنگ بزند. وقتی زنگ زد دستپاچه گفتم: می خوام ازت خواستگاری کنم! و او گفت: هنوز خیلی بچه ای... این اولین شکست من در خواستگاری بود! خیلی خنده دار. نه او می دانست چه باید بگوید و نه من. فردای آن روز آمد و شروع کرد به عذر خواهی که ببین من... ولی من بعد از آن ضد حال عمرن پا می دادم... او رفت و سال آخر ازدواج کرد و چاق شد و برای تسویه حساب که آمده بود بچه ای هم داشت. ولی من بعدها یاد گرفتم چطور با دخترها دوست شد اما به دلیل فشارهای مالی نمی توانستم در مهمانی ها و ... شرکت کنم. ولی برای رفع تنهایی کرج که می رفتیم داخل مترو همیشه یکی همسفرم بود. با هم قرار می گذاشتیم و با هم می رفتیم. من همیشه این حماقت را می کردم که اصلن به فکر طرف مقابل نبودم که چه حسی پیدا خواهد کرد. همیشه بچه ها به من تذکر می دادند که شاید طرف دچار مشکل شود. ولی من کار خودم را می کردم. البته بحث های روشنفکری و این حرفها راست کارمان بود و بس!! بعد از عقدمان همسفر متروی من یک ترم دانشگاه نیامد و من تازه فهمیدم چه گندی زدم... حرف بچه ها درست بود. باید به فکر دیگران هم می بودم. من فقط دوست داشتم حرف بزنم و به هیچ دختری از گل نازکتر نگفتم و دست از پا خطا نکردم.گرچه یکی از همین هم صحبت ها همخانه من شد ولی همیشه عذاب وجدان داشته ام. رکورد هم صحبتی ام با همخانه ام بود. ۵ ساعت سرپا! و دریغ از یک جمله عاشقانه که... حیف! 

پ.ن: از آنجا که همه وبلاگ هایی که می شناسم دعوت شده اند فکر نمی کنم کسی برای دعوت دم دست باشد. 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 12:37  توسط اسماعیل  | 

وبلاگ آشپزباشی را می خواندم. از روزنامه دیواری حرف می زد که در مدرسه فرزندش روی دیوار نصب شده بود. او چنین نقل می کند: موضوع، "حقوق کودکان" بود. و آنچه را که آموزش ديده بودند بصورت نقاشی‌های کوچکی که زيرش "حق" مربوطه هم نوشته شده بود روی مقوا چسبانده بودند:

من حق دارم نظر خودم رو داشته باشم و اون رو بيان کنم.
من حق دارم در آرامش و صلح زندگي کنم.
من حق دارم يک خانواده داشته باشم.
من حق دارم به اندازه‌ي گرسنگی‌ام (نيازم) چيزي بخورم.
من حق دارم به مدرسه بروم.
من حق دارم که مثل يک بزرگسال کار نکنم.
من حق دارم که در مقابل بدرفتاری تحت محافظت قرار بگيرم.

خدای من! باور نکردنی است! فعلن گیج شدم... کمی باید صبر ک