تبليغاتX
آلما

تبدیل فایل مصیبتی به پا کرد و بالاخره توانستم فیلم را در یوتیوب بگذارم. می توانید اینجا ببینید. اگر مشکلی در نمایش پیش آمد خبرم کنید. از دوستان بلاگر می خواهم که نظر دهند. یک دقیقه وقت زیادی نیست پس دقیق ببینید و نظر دهید. باور کنید که ثانیه به ثانیه فیلم را به دقت زیرنظر گرفتیم. ارائه دادن یک ایده یا مفهوم در یک دقیقه با تصویر خیلی سخت است. می گویید نه٬ پس امتحان کنید. نظرات دوستان بلاگر برای زوم کردن روی فیلمنامه بعدی که حدودا ۱۵ تا ۲۰ دقیقه خواهد بود بسیار موثر است. در صورتی که حوصله کامنت گذاشتن نداشتید یا علاقه مند بودید برای چند لحظه ای صحبت کنید روی این شماره ۰۰۰۰۰ تماس بگیرید. مشتاق شنیدن صدای دوستان هستم.

حسین نجاران و همخانه بسیار در اجرای ایده هایم تلاش کردند. داشتن ایده هنر نیست بلکه اجرای آن هنری وصف ناپذیر است.

پ.ن: ۵ سال پیش اولین مقاله ام را در ابرار اقتصادی نوشتم. آنقدر ذوق داشتم که نگو و نپرس. فکر نمی کردم ۵ سال بعد با وزیر اقتصاد در بیافتم. حالا هم اولین تجربه زندگی از زاویه دیگر را پیش رو دارم. شاید جو گیر شده باشم. ولی وقتی فیلم یک دقیقه ای کیارستمی را دیدم و سایرین را فیلم یک دقیقه ای را جدی گرفتم. کم نشان بده و گزیده نشان بده چون در!

پ.ن۲: فیلترینگ آقایان گل کرده به طوری که برخی از دوستان مهربانم قادر به دیدن فیلم نیستند. نمی دانم چه باید بکنم. رضای پروین عزیز هم بازمانده از دیدن. ولی چند نفری قادر به دیدن بوده اند. مشکل از کجاست؟ عمو اروند و اسد باید چک کنند که خبری ازشان نیست. در ایران که عده ای دیده اند. خودم که الان در خانه ام نتوانستم ببینم!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 18:19  توسط اسماعیل  | 

خیلی وقت است باورم شده که اینجا ایران است ولی بازهم عصبانی می شوم. البته چند لحظه بعد چیزی برای خنده دست و پا می کنم. دیشب کار صداگذاری به اتمام رسید و آخرین اصلاحات انجام شد. حالا مشکل در یوتیوب گذاشتن است. یوتیوب را بسیاری به واسطه فیلتر و یا سرعت پایین نمی توانند ببینند.

مشکل کانکشن من است که یوتیوب را هم فیلتر کرده! بابا مگر با " بز " طرفید؟ این از سرعت٬ این از محدودیت٬ این از ...

متاسفانه کیفیت فیلم به واسطه کاهش حجم پایین خواهد بود که بر ما ببخشید. زور می زنم تا هر طور شده روی یوتیوب نصب شود. در پی نوشت لینک خواهم گذاشت. نام فیلم " قتل " است.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 10:43  توسط اسماعیل  | 

چند نفری با لینک مینوی عزیز(راوی) سراغم آمدند و نظراتی دادند و قول کمک. از همه دوستان ممنون. می گویم خودش جور می شود٬ می شود دیگر. باید نبال کنی. همین. یکی از دوستهای فتوغرافچی(فیلمبردار٬کارگردان و تدوینگر ایضا) کرد است. از او سوال کرده بود چنین آوازی در کردی دارند یا نه. او گفته بود که آنها آن را "هوره" می نامند. از پدر بزرگش کاستی به یادگار مانده بود با همین نوا. مادرش این کاست را مثل جانش می دانست. با اسکورت از کرج کاست را آوردند. حالا که من می نویسم فتوغرافچی مشغول صداگذاری است. تازه قسمت هایی از کاست که انتخاب می شود باید توسط دوست فتوغرافچی ترجمه شود که مثلن طرف از دلبر می خواند من تصویر فلان چیز را نشان نداده باشم! احتمالا فردا روی یوتیوب خواهیم گذاشت. نمی دانم کیفیت یو تیوب چطوری است؟ به هر حال در جشنواره فیلم یک دقیقه ای که مرداد برگزار می شود نیز شرکت خواهد کرد. نظرات دوستان بلاگر بی نهایت برایم مهم است. زیاد وقت کسی را نمی گیرد. فقط یک دقیقه. قبل ساخت فیلم دوم که البته یک دقیقه ای نیست! می خواهم نظرات را بدانم.

فیلمنامه اصلی هنوز دکوپاژ نشده و محمد درگیر فیلم رضا شیخلانی(البته دانشجوهای رضا) است. تا آن موقع وقت دارم که بیشتر کار کنم. یک فیلم کوتاه مستند و دو فیلمنامه دیگر دارم. یکی را دیشب تمام کردم. احتمالا دیگری را هم فردا پس فردا یا شاید هم امروز بنویسم. وقتی فیلمنامه ای تمام می شود احساس می کنم یک بار یک تنی از روی سرم برداشته شده. به همین خاطر لخت می شوم و خستگی امانم را می برد.

پ.ن: الان که اینجا نشسته ام از یک تصادف جان گداز جان سالم به در بردم. داشتم داخل تاکسی به لوکیشن فیلمنامه ای که دیشب تمام کردم فکر می کرد. از تاکسی پیاده شدم و بدون اینکه کرایه بدهم سه قدمی دور شدم. مردیکه وسط خیابان نگه داشته بود من پیاده شوم. او از من شاسگول تر بود و اصلن یادش نبود کرایه ندادم. یک لحظه از فیلمنامه بیرون آمدم و فهمیدم کرایه ندادم. برگشتم به سمت تاکسی که... ترمز و میخکوب شدن ماشینی در چند قدمی! شاشیدم به خودم! و قلبم فی المجلس داخل شرتم افتاده بود و می تپید. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 14:48  توسط اسماعیل  | 

داشتم فيلمنامه اي را تمام مي كردم كه همخانه زنگ زد. پيشنهاد داد عصري برويم كاخ سعدآباد قدم بزنيم(چه شاهانه شد!). البته تا صاحبقرانيه راهي نبود! عاشق كاخ سعد آباد است و محوطه زيبايش. ملكه بودن را زيادي دوست دارد و با كاخي بزرگ و پر درخت. ولي من بيشتر حال مي كنم كه ملكه ذهن باشم تا ملكه كاخ همايوني.  بعد از چند دقيقه زنگ زد كه كاخ ساعت ۵ تعطيل مي شود و بهتر است برويم بام تهران. گفتم خوب است. همخانه گفت كه با فتوغرافچي مي آيند دنبال جنازه من! فيلمنامه را كه تمام كردم احضار شدم. پايين كه رفتم نخ سيگاري گرفتم و هي پك پشت پك... جيپ از راه رسيد. بالا پريدم و سيگار كه تمام شد فيلمنامه را از كوله پشتي درآوردم و شروع كردم به خواندن. بازهم ارتباط حسي جالبي برقرار شد. بچه ها خوب حرفهايم را مي فهمند.

در مسير پرترافيك شيشه را پايين زده بودم براي دود كردن سيگار كه مردي ميانسال با ترانه اي حال مي كرد. خيلي كف فرموديم. پرسيدم: آقا كيست اين جانور خوش صدا؟ گفت: پريسا... پريسا نعوذ بالله زيادي خوش صداست. ما هم هوس كرديم پوز زني كنيم. شيدا را روي سي دي پيدا كرديم و داد و بيداد با آن صداهاي نخراشيده حال مي داد. من عاشق "بت چين " با صداي او هستم. البته قري(املايش درست است؟) هم به گردن و كمر مي دهيم في المجلس.

بالاي بام تهران روي برف ها قدم زديم و ليونل ريچي گوش داديم و گپي زديم. اين آدم برفي هم سند الواطي در بام تهران. 

 

بعد هم شام هات داگ بيژن بود كه اگر نخورده ايد "افشار داگ" را حتمن امتحان كنيد. به خانه كه رسيديم من در حالت انفجار بودم. پس از " گلاب به رويتان بندان " رفتيم سراغ فيلم. فتوغرافچي پيشنهادي داد. في البداهه چيزي به ذهنم رسيد كه كولاك كرد. با اين حساب و اين وسواس گروه، فيلم يك دقيقه اي به دو هفته هم به سامان نمي رسد! فقط يك دقيقه برش از زندگي دو هفته ملتي را سركار گذاشته حالا بيا و ۱۵ دقيقه اي بساز تا بشود ۳۰ ماه! شانس آورديم فيلمنامه تايتانيك دستمان نيست!!

بعد از كمي كار روي فيلم٬  "حكم" بود تا پاسي از شب و ... كه الان دارم از زور خواب منفجر مي شوم.

پ.ن:همخانه "لاك پشتي" از فتوغرافچي هديه گرفته كه اسمش "شلمن" است. قرار شده گروه تداركات آكواريومش را هم بسازند. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 9:48  توسط اسماعیل  | 

گفتم قبل از کار روی فیلمنامه اصلی بهترین تجربه فیلم یک دقیقه ای است. سر صحنه واقعن جانت گرفته می شود. تازه نه بازیگری بود و نه من کار خاصی می کردم. به اندازه چند روز خسته شدم. فیلمبردار و کارگردان ولی عجیب مشغول بود. کار تدوین هم تمام شد. بخشی از صداگذاری به کمک افکت هایی انجام گرفت. معضل اصلی مرثیه کردی است که نامش "اورامی " است. نوای سوزناک کردی بدون آلات موسیقی. این نوع موسیقی را دوست کرد زبانم برایم زمزمه می کرد.

از آنجا که به موسیقی کردی و کردستان علاقه خاصی دارم و سوزناکی نوای کردی و از طرفی شادی و طرب آواز کردی را در هیچ جا ندیده ام در کارهای بعدی هم دوباره سراغ این موسیقی خواهم رفت.

حالا دوستان کردی که می توانند کمکی کنند دست یاری دراز بدهند. فایل صوتی نوای " اورامی " اگر در دسترس کسی هست برایم بفرستد. ممنون می شوم به تکمیل صداگذاری کمک کنید.

چند عکس از پشت صحنه(عکاس: همخانه عزیز)

وقتی پول اجاره بالابر نداشته باشید٬ نگران نباشید! چون فیلمبرداری جسور در کنار شماست. تازه وقتی می رود آن بالا و تشخیص می دهد زاویه اصلن مناسب نیست خوشحال می شوید که پول بالای بالابر نداده اید!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 11:43  توسط اسماعیل  | 

حس خستگی غریبی همه وجودم را گرفته. امروز صبح فیلم برداری فیلم یک دقیقه ای مان تمام شد. کار تدوین و صداگذاری امشب و فردا انجام خواهد شد. حسین قول داده تمام سوادش را به کار بگیرد تا حسی که من داشته ام منتل شود.

هنوز این یکی تمام نشده طرح ۳ فیلم نامه دیگر را ریخته ام و نام گذاری کرده ام. فیلمنامه اصلی در حال اصلاح و دکوپاژ است. با یکی از شخصیت های قصه که شخصیت جالبی بود صحبت کردم که نقش خودش را ایفا کند. یک سی دی فروش و شیفته شعر کنار خیابان را زیر نظر گرفته بودم. آدم جالبی بود. فیلمنامه را به او نشان دادم و سکانسی که در آن بود را خواند. هی می گفت: این منم؟ آفرین! هر چی گفتم را حفظ کردی و نوشتی.

همه چیز خودش پشت سر هم می آید. کافی است سی دی بگذاریم یا مکانی را ببینم که چیز جالبی دارد. همه چیز عجیب با هم جور می شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 20:48  توسط اسماعیل  | 

نه بابا اشتباه نکنید! فیلمنامه اصلی در حال اصلاح است. تایید شده. محمد پذیرفت تا دکوپاژ کند و کارگردانی را هم به شرط داشتن وقت پذیرفت. پس از این ها مجوز می ماند که حمید خواهد گرفت.

برای اینکه با لوکیشن و کار دوربین و این حرف ها آشنا شوم تا بیشتر روی فیلمنامه اصلی تمرکز کنم قرار شد فیلم یک دقیقه ای بسازیم. البته من فیلمنامه را نوشتم. همین الان که دارم می نویستم پیش نویس آن تمام شد. حسین(از بچه های سینمای جوان) کارگردانی و فیلم برداری و تدوین خواهد کرد. عکاس پشت صحنه هم همخانه خواهد بود. پنجشنبه صبح شروع می کنیم. فقط قرار است یک دقیقه باشد.

پس از اتمام در یو تیوب خواهیم گذاشت تا همه نظر دهند. خوابم نمی برد شدید. می روم یک سیگار بکشم تا شاید حال و هوای فیلمنامه بپرد!! تعجب نکنید. من همان طور که دنبال آونکس دویدم دنبال این کار را هم می گیرم!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 1:57  توسط اسماعیل  | 

عصبانی و داغانم. احتیاج به آرامش دارم. یک هفته ای است مشغولم و آزارم به مورچه هم نمی رسد. فقط دوست دارم فکر کنم و خیره شوم و هی نوشته را زیر و رو کنم. تا به حال بیش از ۲۰ بار نوشته را اصلاح کرده ام. منظورم از نوشته فیلمنامه است. شخصیت اول قصه گوزپیچ شده و نریشن ریده و دیالوگ گه زده به فیلمنامه. همیشه فکر می کردم همخانه می فهمد حس های من را. ولی از اینکه غرق کار شوم متنفر است. گیر می دهد و چرت و پرت بارم می کند. نداشتن لپ تاپ هم دردسری شده. عادت به نوشتن ندارم و همه کارها را تایپ می کنم. هرجا می نشینم سریع چیزی به ذهنم می رسد ولی مجبورم حفظش کنم. آنقدر از سر و ته اش دارم می زنم که یک صفحه ای خواهد شد! مشکلی نیست. یک فیلمنامه یک صفحه ای هم دیده ام. ۱۰ دقیقه فیلم شده بود!

شیللر٬ شاعر آلمانی٬ عادت داشت سیب ترشیده زیر میز کارش بگذارد تا بوی آن به او کمک کند که بنویسد! ویلیام گلدمن در حین نوشتن فیلمنامه جنگی " پلی در دور دست" موسیقی نظامی گوش می کرده است. یکی عادت داشته در تاریکی در تریلری که شیشه پنجره هایش مشکی شده بود٬ دراز بکشد و در ضبط صوت صحبت کند. نویسنده دیگری که می خواست درباره رمان جدیدش بیندیشد٬ سوار اتوبوسی می شد که مقصدش چهار ساعت دورتر بود(مقصد مهم نبود). وقتی به مقصد می رسید٬ سوار اتوبوس دیگری می شد و بر می گشت. به محض ورود به خانه طرح رمانش را کامل کرده بود. نویسنده دیگری سه ماه به رمانش فکر می کرد. بعد در اتاقک خاصی با طراحی ویژه ای که کوچکتر از اتاقک تلفن بود می نشست و سی ساعت بی وقفه تایپ می کرد. با خروج از این اتاقک رمان نوشته شده بود.

صبحها با انگیزه از خواب بیدار می شوم. مدتهاست چنین نبوده. ولی آرامم و بی صدا و خیره.

دخترک گیتارش را بر می دارد. بریده بریده می نوازد. پس از ساعتها تلاش آرام آرام سولانزارو شکل می گیرد. دخترک خوشحال است... ولی هنوز نمی داند وقتی دست روی کیبورد می گذارم مثل او به شکل گرفتن سولانزارو فکر می کنم و تا شکل نگیرد بی خیال نمی شوم. دخترک به صندلی تکیه داده است. سی دی جدیدی خریده. آهنگ های برتر گیتار. به سولانزارو می رسد.

- چقدر شبیه سولانزارو است!

چند ثانیه ای می گذرد. دخترک فریاد می کشد و اشک می ریزد. از شنیدن آهنگ سولانزارو.  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 13:34  توسط اسماعیل  | 

دیشب محمد برایمان نوشت:

" سلام و شب خوش

فیلمنامه خوبی است. حس قشنگی دارد. به نظر من باید کمی روی دیالوگها و نریشن کار شود."

مشکل بزرگ فیلمنامه های ایرانی یعنی دیالوگ٬ گریبان من را هم گرفت! بعضی می گویند: " فیلم تصویر متحرک است نه کلام متحرک!" ولی این دلیل نمی شود که دیالوگ نداشته باشیم. ولی نریشن و دیالوگ خیلی جاها اضافی است. در فیلمنامه های ایرانی جایی که باید تصویر باشد٬ دیالوگ می آورند و جایی که باید دیالوگ باشد تصویر. اصلن در فیلمنامه های فارسی هر وقت از دیالوگ کم می آورند می زنند به تصویر و نمای باز و بسته و ... باید منتظر پیشنهادات محمد بمانم.

اصلن کار راحتی نیست! تا این فیلم کلید بخورد کلید ماتحت من هم خورده است. شب داشتم خواب یک فیلم جنگی را می دیدم. بهرام رادان هم توش بود! پاک زده به سرم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 9:24  توسط اسماعیل  | 

دوباره امروز از روزهای چند پستی است. وقت زیاد دارم؟ نه به خدا! فیلمنامه را فرستادیم برای تصحیح و دل توی دلم نیست. هیجان خاصی دارم و دلهره برم داشته شدید. فعلا که فتوغرافچی فیلمنامه را تایید کرده. فتوغرافچی تا به حال چندین فیلم را فیلم برداری و تدوین کرده. دهها فیلم کوتاه بچه های سینمای جوان را از نزدیک تجربه کرده و با ایده فیلم نامه من هم حال کرد. محمد که باید فیلم نامه را تصحیح کند تا به حال ۳ جایزه اول کارگردانی را برده و چندین جایزه فیلم نامه و ... خلاصه یلی است در سیستان. این تجربه می تواند دوستانی را دور هم جمع کند و وقتی کلید بخورد زندگی من هم کلید خواهد خورد. فیلمهایی را که در جشنواره دیدم کمی اعتماد به نفسم بالا رفت! خیلی ساده تر از آنی هستند که به نظر می رسد. فتوغرافچی می گوید: بعد از فیلمنامه این کارگردانی است که نقش اصلی را ایفا می کند. به قول دیوید لین: از فیلمنامه خوب می توان فیلم بدی ساخت٬ اما خیال نمی کنم بتوان فیلم خوبی از فیلمنامه بد ساخت. اینکه محمد تایید کند فیلمنامه خوب است یا بد یا جای کار دارد یا ... اولین مرحله است. از این قصه بگذریم.

دیشب مهمان سینما فرهنگ بودیم. همخانه٬ من و فتوغرافچی. توی کافی شاپ نشسته بودیم که پیرمردی آمد و از این دستگاههای قهوه آماده٬ قهوه ای ریخت و روی میز گذاشت. بعد شروع کرد به دور و اطراف نگاه کردن. با خودم گفتم: این باید احسان نراقی باشد. نگاهها٬ نگاههای یک آدم معمولی نبود. داشت همه را مطالعه می کرد. بعد نشست. خانمی بالای سرش آمد و احوال پرسی کرد و رفت که من سریع به دنبالش رفتم. کمی آنطرف تر ایستاد و با مردی شروع به صحبت کرد. جلوتر رفتم:

- خانم ببخشید!

- خواهش می کنم. بفرمایید.

- این آقا که نشسته اند احسان نراقی نیستند؟

- چرا خودش است. بروید و بنشینید و کمی صحبت کنید. از تنهایی در می آید.

اصلا لازم به این پیشنهاد نبود. من بی صبرانه منتظر این تایید بود که خود نراقی باشد. نزدیک رفتم. سلام کردم و اجازه خواستم برای نشستن. می خواستم بخشی از کتاب " اخلاق خدایان" (اثر دکتر عبدالکریم سروش) را با او به بحث بگذارم. قسمتی که مربوط به علم اخلاق بود کاملا گیجم کرده بود. باید با کسی به قد و اندازه نراقی بحث می کردم. ولی افسوس. نراقی کمی سنگین می شنید و بسیار آرام حرف می زد. فهمیدم که اصلا جای بحث آنچنانی نیست. از خودم پرسید و اینکه دانشجو هستم؟ ازدواج کردم؟ کجا مشغولم؟ راضی هستم؟ و ... بحث کشید به جایی که از شاه از او پرسیدم. نراقی نماینده ایران در یونسکو بوده و به دربار هم رفت و آمد داشته است.

- کتاب خاطرات علم را که می خوانم شخصیتی دقیق و کاری از شاه تصور می کنم که همه چیز را زیر نظر داشته. آنقدر دقیق بوده که اندازه باران در فلان شهر را هم چک می کرده. شاه چطور آدمی بود؟

- اینطور ها هم نیست. شاه درک درست و حسابی از موضوعات نداشت.

متاسفانه کم حرف می زد و پراکنده می گفت. ولی تاریخ زنده بود. به قول آلکس هالی: اگر پیرمردی بمیرد٬ مثل این است که کتابخانه ای نابود شود. گفت کتاب " از کاخ سعدآباد( یا شاه یادم نیست!) تا زندان اوین" را بخوان.

- کدام یک از کتابهای من را خواندی؟

- پراکنده مقالاتی از شما خوانده ام. ولی ۱۰ سال پیش! می دانید٬ چهره خوبی از شما در میان دانشجویان نساخته بودند! می گفتند معلوم نیست نراقی اینطرفی است یا آنطرفی!

- (لبخند) عجب! خب من می نوشتم. من بینش می دادم. این کار من بود. من به تغییرات تدریجی اعتقاد دارم و ...

از ممیزی کتاب زیاد عصبانی بود.

- در جایی گفته ام که: بازرگان می توانست نلسون ماندلای ما باشد. ممیز می گوید این را حذف کن! بابا جان این نظر من است خب! یعنی چی حذف کنم! یا می گوید اینجایش را حذف کن! آنجایش را و ... خب دیگر نتیجه ای که من گرفته ام معنی نخواهد داشت!

نشسته بودیم که خانم دوباره آمد. نراقی ما را به هم معرفی کرد. خانمی که از او سوال کرده بودم بانو ...(گه بزنم به این حافظه!) همسر کیومرث پور احمد بود. دو پسر جوان و بسیار خوش تیپ هم بودند که من را یاد برد پیت می انداختند. بسیار با کلاس.

عزت الله انتظامی هم در انتهای سالن نشسته بود. همخانه دیده بودش و من مشغول صحبت با نراقی بودم. کیومرث پور احمد٬ کارگردان فیلم " اتوبوس شب " پشت سر ما نشسته بود. به عنوان تماشاگر بگویم که فیلم بدی نبود. فتوغرافچی گفت که کارگردانی خوب بود ولی در فیلمنامه در جاهایی اغراق شده بود.

بیرون که آمدیم فتوغرافچی از من و احسان نراقی عکسی به یادگار گرفت. پیرمرد حوصله نداشت ولی مهربان بود. دوربین موبایل هم بازی در می آورد و حوصله اش داشت سر می رفت که بالاخره گرفت! همیشه وقتی عجله داری اینطوری می شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 12:17  توسط اسماعیل  | 

وقتی در خواب ناز باشی و اشرف مخلوقات کرم بریزد و با فلاش دوربین موبایل از خواب ناز بپری به خواهر و مادر اشرف مخلوقات فحش خواهی داد! البته تقصیر من نبود! خواب پیشی زیادی سبک بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 11:39  توسط اسماعیل  | 

سالی اسم این سگ خوشگل است که به دلیل وسواس زیادی زن همسایه اذیت می شود ولی تقریبا همیشه سرحال است. برخی اوقات به اینکه " آدم اشرف مخلوقات است" شک می کنم! شاید چون مجموعه ای از حیوانات است اشرف شده باشد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 11:34  توسط اسماعیل  | 

دیشب برای فیلم " مینای شهر خاموش " ۳ ساعت توی صف سینما فرهنگ با فتوغرافچی ایستادیم. فیلم خوبی بود. بازی قشنگ عزت الله انتظامی هم به آن اضافه کنید. حسن این جشنواره به معرفی بازیگران جوانی بر می گردد که تا به حال روی پرده سینما ندیده ایم.

همخانه دارد آهنگ " سولانزارو" را تمرین می کند.

گفته بودم که برای انگیزه ای دوباره از روزنامه و اقتصاد فاصله خواهم گرفت. اولین فیلنامه کوتاهم را به سختی پیش می برم. فیلم بردار و تدوینگر و صدابردار مشخص شده. محمد هم اصلاح فیلمنامه را به عهده دارد و قرار است فتوغرافچی کارگردانی را هم گردن او بیاندازد. مدیر تولید هم حسین خواهد بود. عکاس پشت صحنه و دستیار کارگردان هم حمید خواهد بود. فکر می کردم چیزی که در ذهنم هست به راحتی روی کاغذ بیاید ولی اینطور نبود. چند روزی است به شدت درگیرم. گیرهای فیلم نامه زرت و زرت رو می شوند و من تا پاسی از شب بیدارم. خوشحالم که بچه های باتجربه سینمای جوان نیشابور همه جمع هستند و کافی است من با این ذهن آشفته کار را تمام کنم.

مدتی بود صبح ها بی انگیزه از خواب بیدار می شدم. این تجربه رنگ و بوی دیگری به زندگی من داده است که امیدوارم تداوم داشته باشد. نوشته ها و وقت گذاشتن های بیهوده وبلاگی برای مدتی تعطیل خواهد بود...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 15:31  توسط اسماعیل  | 

اینجا را نگاه کنید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 12:10  توسط اسماعیل  | 

امروز از آن روزهاي طلايي بود كه روزم تكميل شد. هر روز بايد به انتظار چيزي بنشيني تا روزت را تكميل كند و يا مي تواني دنبال آن باشي كه روزت تكميل شود. اگر روزي چيزي ياد نگيري يا به اطلاعات تو افزوده نشود آيا لذتي از زندگي برده اي؟ نمي دانم. خلاصه همخانه ايميل ديگري فرستاد و من هم بي اختيار اينجا گذاشتم تا ببينيد و بخوانيد. راستي تا چه حد با اين نظر موافقيد: ثروت زياد نكبت مي آورد؟(بخشي از نمايشنامه "دنياي ديوانه ديوانه" اثر بهزاد فراهاني)

- بيل گيتس در هر ثانيه 250 دلار آمريكا درآمد دارد، يعني 20 ميليون دلار در روز و 8/7 ميليارد دلار در سال.

ـ اگر 1000 دلار از دست وي بر زمين بيافتد به خودش اين دردسر را نمي‌دهد كه برش دارد، چون در 4 ثانيه‌اي كه برداشتنش طول مي‌کشد، اين پول عايدش شده!

ـ آمريكا در حدود 62/5 هزار ميليارد دلار بدهي دارد و بيل گيتس به تنهايي مي‌تواند ظرف 10 سال تمام بدهي آمريكا را بازپرداخت كند.

ـ او مي‌تواند نفري 15 دلار به همه‌ي جمعيت جهان بدهد و باز هم 5 ميليون دلار در جيبش باقي خواهد ماند.

ـ اگر مايكل جردن يعني گرانترين ورزشكار آمريكايي هيچ غذا و آبي نخورد و همه‌ي 30 ميليون دلار درآمد سالانه‌اش را پس‌انداز كند، 227 سال طول خواهد كشيد تا به ثروتمندي بيل گيتس شود.

ـ اگر بيل گيتس را به صورت يك كشور تصور كنيم، سي و هفتمين كشور ثروتمند جهان مي‌شود! يا به تنهايي درآمدي برابر سيزدهمين كمپاني عظيم آمريكايي خواهد داشت، حتي بيشتر از آي‌بي‌ام!

ـ اگر همه‌ي ثروت بيل گيتس را تبديل به يك دلاري كنيم، مي‌شود جاده‌اي از ماه تا زمين با آن كشيد كه 14 بار رفته و برگشته! ولي ساخت اين جاده، 1400 سال طول خواهد كشيد و 713 بوئينگ 747 بايد براي جابجايي اين پول‌ها پرواز كنند.

ـ بيل گيتس امسال 40 ساله مي‌شود. اگر فرض را بر اين بگيريم كه هنوز 35 سال ديگر هم زنده خواهد بود، مي‌تواند روزي 78/6 ميليون دلار خرج كند قبل از اين كه به بهشت برود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 11:21  توسط اسماعیل  | 

اين روايت را همخانه برايم ايميل كرده. صحت و سقم اش را بر و بچه هاي استنفورد ديده بررسي كنند. ولي اگر صحت داشته باشد بسيار جالب است. بخوانيد:

خانمي با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار نخ نما شده خانه دوز در شهر بوستن از قطارپايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند. منشي فورا متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالا شايسته حضور در کمبريج هم نيستند.

 مرد به آرامي گفت: « مايل هستيم رييس را ببينيم .» منشي با بي حوصلگي گفت:« ايشان تمام روز گرفتارند.» خانم جواب داد : « ما منتظر خواهيم شد. »

منشي ساعت ها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند. اما اين طور نشد. منشي خسته شد و سرانجام تصميم گرفت مزاحم رييس شود ، هرچند که اين کار نامطبوعي بود که همواره از آن اکراه داشت. وي به رئيس گفت:« شايد اگرچند دقيقه اي آنان را ببينيد، بروند.»

رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و سرتکان داد. معلوم بود شخصي با اهميت او وقت بودن با آنها را نداشت. به علاوه از اينکه لباسي کتان و راه راه وکت وشلواري خانه دوز دفترش را به هم بريزد،خوشش نمي آمد. رييس با قيافه اي عبوس و با وقار سلانه سلانه به سوي آن دو رفت.

خانم به او گفت: « ما پسري داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. وي اينجا راضي بود. اماحدود يک سال پيش در حادثه اي کشته شد. شوهرم و من دوست داريم بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم. » رييس تحت تاثير قرار نگرفته بود ... او يکه خورده بود. با غيظ گفت:« خانم محترم ما نمي توانيم براي هرکسي که به هاروارد مي آيد و مي ميرد ، بنايي برپا کنيم. اگر اين کار را بکنيم ، اينجا مثل قبرستان مي شود .»

خانم به سرعت توضيح داد :« آه ، نه. نمي خواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم .» رييس لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانه دوز آن دو را برانداز کرد و گفت: « يک ساختمان ! مي دانيد هزينه ي يک ساختمان چقدراست ؟ ارزش ساختمان هاي موجود در هاروارد هفت ونيم ميليون دلار است.»

خانم يک لحظه سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا مي توانست ازشرشان خلاص شود.

زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: « آيا هزينه راه اندازي دانشگاه نيز همين قدر است ؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم ؟» شوهرش سر تکان داد. قيافه رييس دستخوش سر درگمي و حيرت بود. آقا و خانم" ليلاند استفورد" بلند شدند و راهي ايالت کاليفرنيا شدند ، يعني جايي که دانشگاهي  ساختند که نام آنها را برخود دارد:

دانشگاه استنفورد، يعني دومين دانشگاه برتر در تمام دنيا 

 يادبود پسري که هاروارد به او اهميت نداد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 11:8  توسط اسماعیل  | 

پال ولفوويتز رئيس بانک جهانی و قائم مقام سابق وزارت دفاع آمريکا هم جورابهايش سوراخ می شود. وي زماني كه در تركيه مشغول بازديد از يك مسجد بود، مجبور شد كفش‌هاي خود را درآورد كه خبرنگاران با جوراب‌هاي سوراخ وي روبه‌رو شدند و اين خود سوژه‌اي شد براي عكاسان و خبرگزاري‌ها. ولفوويتز از نومحافظه‌كاران و از عوامل اصلي بروز جنگ عراق بوده است.

پ.ن: حالا اين همخانه هميشه به من بدبخت گير مي داد كه: خاك بر سرت با اين جورابات. بيا اين هم جوراب رئيس كل بانك جهاني!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 10:40  توسط اسماعیل  | 

همین الان از داروخانه هلال احمر تهران واقع در خیابان قرنی می آیم. نتایج بالا و پایین رفتن ها در پله های داروخانه نشان از عمق فاجعه دارد. فاجعه ای دردناک که جز بی فکری و خشک مغزی از چیز دیگری بر نمی آید. قوانین بیمه بسیار تبعیض آمیز و بدون پشتوانه فکری است.چرا؟

آنچه خانم محترم و دلسوزی از داروخانه هلال احمر توضیح داد بدین شرح است. قیمت آزاد آونکس ۱۰۰ هزار تومان است. قیمت پایه ای که بیمه تامین اجتماعی در تهران می پذیرد ۷۰ هزار تومان برای آونکس خارجی است. ما به التفاوت آن یعنی ۳۰ هزار تومان باید توسط بیمار پرداخت شود. به عبارتی برای ۴ عدد آونکس باید ۱۲۰ هزار تومان بپردازد. قیمت ۴ عدد آونکس آزاد ۴۰۰ هزار تومان می شود که با کسر ۱۲۰ هزار تومان٬ ۲۸۰ هزار تومان می ماند که ۱۵ درصد آن را بیمار باید بپردازد. یعنی ۴۲ هزار تومان. جمع این دو یعنی ۱۲۰ هزار تومان و ۴۲ هزار تومان می شود ۱۶۲ هزار تومان که باید بیمار بپردازد. خلاصه محاسبات در زیر می آید:

۱۰۰۰۰۰* ۴= ۴۰۰۰۰۰ قیمت آزاد

۷۰۰۰۰*۴= ۲۸۰۰۰۰۰ قیمت پایه پذیرش بیمه

۴۰۰۰۰۰-۲۸۰۰۰۰= ۱۲۰۰۰۰ مبلغی که باید بیمار بپردازد

۲۸۰۰۰۰*۰.۱۵= ۴۲۰۰۰ سهم بیمار

۱۲۰۰۰۰+۴۲۰۰۰= ۱۶۲۰۰۰ کل مبلغ پرداختی بیمار

حالا به دلیل قوانین شکمی بیمه که در استانهای مختلف فرق می کند و بی نهایت تبعیض آمیز است قیمت پایه در تبریز ۵۰ هزار تومان فرض می شود. یعنی بیمار تبریزی به جای پرداخت مابه التفاوت ۳۰ هزار تومانی باید ۵۰ هزار تومان بپردازد. بدین صورت ۵۰ هزار تومان ضربدر ۴ عدد آونکس می شود ۲۰۰ هزار تومان و  مابالتفاوت یعنی ۱۵ درصد ۲۰۰ هزار تومان می شود ۳۰ هزار تومان. بنابراین بیمار ام اسی تبریزی باید ۲۳۰ هزار تومان برای ۴ عدد آونکس بپردازد. خلاصه محاسبات:

۴*۱۰۰۰۰۰= ۴۰۰۰۰۰ قیمت آزاد

۵۰۰۰۰*۴= ۲۰۰۰۰۰ قیمت قابل پذیرش بیمه تبریز

۴۰۰۰۰۰-۲۰۰۰۰۰= ۲۰۰۰۰۰ مابه التفاوت پرداختی بیمار

۲۰۰۰۰۰*۰.۱۵= ۳۰۰۰۰ سهم بیمار طبق تعرفه

۲۰۰۰۰۰+۳۰۰۰۰= ۲۳۰۰۰۰ کل پرداختی بیمار ام اسی تبریزی

این محاسبات با فاکتور ارائه شده اهری مطابقت دارد. جالب اینجاست که بدانید این ارقام و فرمولها در اصفهان کشک است یعنی به گفته یکی از کارمندان هلال احمر در اصفهان قیمت پایه قابل پذیرش همان قیمت آزاد یعنی ۱۰۰ هزار تومان است. بنابراین مابه التفاوتی در اصفهان پرداخت نمی شود. برای تایید یا تکذیب آن باید با داروخانه هلال احمر اصفهان تماس بگیرم که پی نوشت خواهم کرد.

توزیع نامناسب و غیر اصولی و بدون برنامه آونکس در سطح استانهای کشور و قیمت گذاری تبعیض آمیز که معلوم نیست چه مبنایی دارد باید از مسئولان پرسیده شود. اگر قرار است پتیشنی آماده شود باید  تامین اجتماعی توضیح دهد بر چه اساسی قیمت پرداختی تهران پایینتر از قیمت تبریز است. چه ویژگی اصفهانی ها را از دیگران متمایز می کند؟ متاسفانه عقل سلیمی بر سیستم بیمه حاکم نیست چرا که بر اساس دانش اندک اقتصادی من باید قیمت گذاری بر اساس توزیع فقر در استانهای کشور باشد که در این صورت قیمت باید در تبریز پایینتر باشد و نه بالعکس. اگر قرار است چنین سیاستی اعمال نشود باید همه برابر فرض شوند.

از دوستان عاجزانه می خواهم کمی وقت بگذارند و برای رفع تبعیض در توزیع و قیمت آونکس بیماران ام اسی کمی تلاش کنند.

پ.ن(۱): با جناب آقای اعلمی نماینده تبریز تماس گرفتم. ایشان در جریان موضوع بود. ایشان گفتند که کار شما قابل تقدیر است اما مشکلات بسیارند. گفتم بیماران ام اسی در الویت هستند. ایشان گفتند نامه بنویسید و راهکار ارائه دهید تا بررسی شود. فکر می کردم فردا در صحن علنی مجلس می روند و فریاد می زنند که تبعیض بیمه ای برای چیست و وزیر باید بیاید و پاسخ دهد. ولی نمایندگان ملت آنقدر جلسه دارند که به مشکلات ملت نمی رسند!!

پ.ن(۲): هلال احمر اصفهان به شماره ۰۳۱۱ ۶۶۱۷۷۹۷ حاضر به گفتن قیمت آونکس نیست!! خانوم می گوید اجازه نداریم قیمت را بگوییم. می گویم مگر جرم است. می گوید: حتمن مدیران سیاستی دارند! بله سیاستی دارند خانوم جان. سیاست چرند و پرندی که بیماران ام اسی را به صف می کند و زجر می دهد. ممنون از این اطلاع رسانی قوی و با سیاست. اگر خواننده ای در اصفهان هست تلاش کند و قیمت بگیرد.

پ.ن(۳): هلال احمر مشهد به شماره ۰۵۱۱ ۷۶۳۸۱۸۳ قیمت را مشابه قیمت تبریز اعلام کرد. یعنی مشهد هم دچار تبعیض است. این چه نوع قانون من درآوردی است؟ قیمت مشهد باید بالاتر از تهران باشد؟

--- دروغ شاخ دار را اینجا بخوانید! با توجه به ‌‌‌قيمت بالاي‌اين داروها پس از تشكيل پرونده بيماران مي‌توانند بصورت ‌‌رايگان داروهاي خود را از داروخانه‌‌ها دريافت كنند. آره جان عمه من!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 13:11  توسط اسماعیل  | 

شاید فکر کنید بیکارم و سرم درد می کند برای این کارها. ولی باید بگویم در وقت بیکاری حکم بازی می کنم و بازی ورق را به هر چیزی ترجیح می دهم. ولی این آونکس دارد اعصابم را خرد می کند. بیماران ام اسی را که تصور می کنم در صف ایستاده اند و دارویی به دستشان نمی رسد. بغضم می گیرد.

با داروخانه هلال احمر تبریز تماس می گیرم. مرد پشت تلفن عصبانی است. می گوید از دیروز تا به حال کلی آدم زنگ زده اند. می گوید کارشان قرانی اینطرف و آنطرف نمی شود. دفترچه آن آقا شاید خدمات درمانی است و تامین اجتماعی نیست. لزومی نمی بیند تلفنی حرف بزند و توضیح بدهد. می گوید آن آقا یعنی اهری بیاید داروخانه تا توضیح بدهند و یا برود شکایت کند. می گویم خودتان را معرفی کنید. می گوید: مهم نیست من کیستم! ما مسئولیم که جواب بدهیم. آنقدر شاکی بود که نگو و نپرس. یادم رفت اصلن سوال کنم آونکس دارند یا نه؟ فرقی هم نمی کرد. با این گرد و خاکی که شده حتمن خواهند گفت داریم. زیاد هم داریم.

نسخه صادق را پرینت می گیرم. باید به هلال احمر تهران بروم و کاملن برایم توضیح بدهند قضیه چیست. اگر قانع کننده نبود می روم وزارت بهداشت. اگر مشکل آنگونه ای نباشد که تبریز گفت فردا صبح مقابل مجلس خواهم بود.

این قضیه باید حل شود چون پای بیمارانی در میان است که چاره ای ندارند.

کسانی که به قولی در هلال احمر٬ وزارت بهداشت٬ مجلس و ... پارتی دارند دست یاری دهند. چرا باید در تبریز آونکس به دست کسی نرسد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 10:23  توسط اسماعیل  | 

ساعت ۶ که از کار بیرون زدم دیدم که زمین از قطره های ریز باران خیس است. طبق عادت همیشگی سیگاری آتش زدم و به یکباره رعد و برقی زد و آسمان گریستن آغازید. فاجعه ای بود که بیا و ببین. کسی در خیابان نبود و همه در جایی پناه گرفته بودند. من اما خواستم در کنار خیابان بیاستم تا باران هرچه می خواهد بکند. تمام هیکلم خیس آب شد که اتوبوسی ترمز زد و بالا پریدم. به هفت تیر که رسیدم سیل همه جا را برداشته بود و کفش های کتانی من پر آب بود و دیگر ابایی نبود از رفتن توی جوی آب! سر صف که رسیدم ایستادم. درست یکساعت و اندی و هیچ کس به مقصدی که من می رفتم نرفت که نرفت. مثل آبکش آب باران از سر و رویم جاری بود ولی چیزی به من آرامش می داد:" همخانه زیر این باران خیس نمی شد تا عصبانی شود" نفس راحتی کشیدم و لبخند می زدم. قول دادم عصبانی نشوم و مجبور شدم بعد از یکساعت مسیر سیدخندان را در پیش بگیرم. برای اولین بار در زندگی ام با کفش های پر آب باران و شلوار خیس که باران تا زیر پوش هم نفوذ کرده بود روی صندلی نشستم.

باران همه جا نعمت است. اصولن خیلی چیزها که نعمت است اینجا در سرزمین من تبدیل به زحمت می شود. ماشاا... هزار ماشاا... سیستم حمل و نقل شهری اینقدر قوی تشریف دارد که نگو و نپرس! خب تقصر کسی هم نیست البته!! مدیریت شهری سواد می خواهد که خب بندگان خدا ندارند. زور که نیست. بودجه مترو را یکسال نمی دهند و بعد می گویند ردیف بودجه اشتباه شده بود! از چنین سیستمی چه انتظاری می توان داشت.

در همان حال که آب از سرتا پا می چکید یاد سیل زدگان جاکارتا افتادم. خیس شدن من قطره ای در دریای مصیبت آن بیچاره ها بود. پس عصبانی شدن ندارد و عصبانی هم نشدم. به سر کوچه که رسیدم لرزم گرفت. سرمای هوا داشت به استخوانم و جاهای دیگرم نفوذ می کرد. خانه که رسیدم همه لباسها را کندم و روبروی پکیج ایستادم تا خشک شوم و بعد هم تلویزیون را روشن کردم و ...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 12:44  توسط اسماعیل  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 17:54  توسط اسماعیل  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 17:51  توسط اسماعیل  | 

فتوغرافچی که دوربین دست می گیرد تصاویری ثبت می شود که اصلن از زاویه دید من آشکار نیست. عکس قبل را اگر بدانید کجا گرفت و چگونه شاخ سبزی نثار سرتان خواهد شد. آنجا را آنگونه که من می دیدم و آنگونه که از لنز دوربین دیده می شد هزار تفاوت بود.

به نگاه از پشت لنز ایمان آوردم. ثبت کننده لحظات هنرمندی است که گونه ای دیگر می بیند و نقشی دیگر می زند. عکاس های زیادی را نمی شناسم ولی عکس زیاد دیده ام. بیشتر برشی بوده است از آنچه همه می توانند ببینند. خلق تصویر و به گونه ای دیگر دیدن هنری است که در هر کسی ندیدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 12:19  توسط اسماعیل  | 

 

عکاس: محمد حسین نجاران(معروف به فتوغرافچی). دانشجوی رشته تدوین.

پ.ن: این عکس تنها عکسی در زندگیم بود که دیدم و از هر دو طرف به گونه ای می نمود. سبک و سیاق کار را عکاس جماعت بهتر می داند.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 12:9  توسط اسماعیل  | 

امروز از روزهای چندین پستی است که هی دلت می خواهد بنویسی و زر بزنی. دیشب اتفاق فجیعی افتاد. همخانه در چاله کنار پارکینگ خانه پدری اش افتاد. چاله که نه! بگویید چاه! یکباره دیدیم که نیست. نگو تا کمر در چاله فرو رفته. پدر می گفت چندباری آهنگر آورده که دری برای آن چاله بسازند اما نشده که نشده. وقتی برای سنجیدن عمق چاله به داخل آن رفتم با قد ۱۸۵ سانتی متری تا کمر در آن فرو رفتم. خوشبختانه همخانه سالم ماند و فقط می خندید. الان هم مشغول مسابقه ورزشی است.

برای شام که بیرون رفته بودیم بحث و گفتگو داغ بود و همخانه با هیجان همیشگی حرف می زد. زنی کنار میز ما با نگاههای معناداری نظاره گر جریان بود. بیرون که آمدیم حرف نگاههای زن بود که بعد آن اتفاق فجیع در چاله افتادن رخ داد. همه به اتفاق معتقد بودند همخانه چشم خورده است! ولی من بهت زده بودم! نظر من این بود که بدون چاله چشم خوردنی در کار نبود و باید مشکل چاله حل می شد.

خرافات در دنیای ایرانی ها فقط رنگ و بو ندارد. خرافات در زندگی همه مردم روی زمین جریان دارد ولی فکر می کنم در زندگی مردمان فقیر و مردمانی که زندگی پر ریسکی دارند بیشتر جریان دارد. در ایران ما که خطر از سر و رویمان می ریزد خرافات حرف اول زندگی را می زند. زندگی ورزشکارها و سیاستمدارها هم چنین است. پر خطر و پر از خرافات.

ولی چشم خوردن و چشم دیدن بدجور در زندگی ما نفوذ کرده طوری که حتی مجبوریم دروغ بگوییم تا چشم نخوریم!! واقعن این انرژی منفی و چشم خوردن و این حرفها چقدر صحت دارد؟

راستی کسانی که در فرنگ زندگی می کنند بگویند ببینیم آنجا چقدر از این چشم خوردنها و این حرفها هست؟ چه طبقه ای بیشتر اسیر این جریانات هستند؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 10:5  توسط اسماعیل  | 

در جایی که زندگی می کنید در روز چقدر باج می دهید؟ من از سر صبح که بیدار می شوم باج می دهم برای آرامش اعصابم و جلوگیری از هرز رفتن انرژی نداشته.

کرایه ۲۵۰ تومانی را ۳۰۰ تومان می گیرند و من لام تا کام حرفی نمی زنم. مگر مغز خر خوردم با مردیکه زنجیرکش مسافرکش سیبیل کلفت دست به یقه شوم؟ مثلن دیروز کرایه ۱۰۰ تومانی را ۲۰۰ تومان و کرایه ۲۰۰ تومانی را ۳۰۰ تومان پرداختم. یعنی ۲۰۰ تومان باج دادم. کم است نه؟ برای یک زندگی آرام باید بیشتر از این ها داد؟ حتمن همینطور است. باج دادن این جا اصلن چیز معمولی است.

مثلن وقتی گزارش اشتباه و غلط را می بینی و حرف نمی زنی هم باج داده ای. مگر مغز خر خوردم خودم را به هچل بیاندازم؟ وقتی حرف درست را می زنم و مجبورم هزینه بپردازم خب نمی زنم. حق خواهی و راست گویی و اخلاق کجا رفته؟ فریاد بکشم؟ راستی اگر فریاد بکشم که اینطور نکنید و از کار بیکار شوم چه کسی زیر پر و بالم را خواهد گرفت؟ این مردم؟ مردمی که به جای دلداری می خندند؟ من مبارز نیستم پدرجان. من یک کارشناس ساده هستم و هیچ کاری از دستم بر نمی آید. گزارش می کنم و اگر نپذیرفتند به تخم مبارک هم حساب نمی کنم. یعنی باج می دهم.

من باج می دهم پس هستم...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 9:32  توسط اسماعیل  | 

دیشب مهمان خانه پدری همخانه بودیم. بحث داغ دیر شدن پدر و مادر شدن ما بود و تضمین های اولیه جهت نگهداری و ساپورت بچه. حالم شدید گرفته شد از این همه ذوق که همخانه و خانواده داشتند تا نی نی نداشته را ببینند!

من باید به چه زبانی حالی کنم این جماعت را که هنوز آمادگی پدر شدن را در خود نمی بینم. اصلن من هنوز نمی توانم به آرزوهای یکی دیگر فکر کنم. اصلن اینجا نمی توانم به داشتن فرزند بیاندیشم. هنوز سایه موشک روی سرمان است و ما هوای بچه بسرمان زده. این همه بچه مگر چه گلی به سر دنیا زده اند که من فکر این یکی باشم.

آقا جان من فعلن قصد پدر شدن ندارم. نمی خوام...م...م...م... مگه زوره! حالا همخانه برای خودش برنامه ریخته و دکتر رفتن را شروع کرده به خودش مربوط است ولی من هنوز از وضعیت ایرانم هراسانم.

می گویند دیر می شود و دیگر به مشکل بر می خورید. بابا من باید الان در سن ۳۰ سالگی تازه ازدواج می کردم. حالا غلط کردم و در سن ۲۴ سالگی ازدواج کردم. جرم که نکردم. زودتر از ۳۵ هم دوست ندارم پدر شوم. اصلن وقتش نیست.

می بینی صبح آدم را چطور به هم می ریزند؟ ای گور بابای پدر شدن که... این دیگر چه فلسفه ای است؟ زندگی شما بعد از ۷ سال روتین شده. باید برای متحول کردنش بچه دار شوید. من نمی شوم. نمی خواهم که بشوم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 9:5  توسط اسماعیل  | 

برای فرار از صدای ساز و دُهل(درست نوشتم؟) که ساعت ۱۲ شب هم امان از آدم می برد هر سال این موقع ها راهی شمال می شویم. شمالی که سرد است و دریایی بداخلاق و زیاده حرفی برای گفتن ندارد. بیماری ویروسی که هنوز هم دست بردار نیست گریبانم را گرفته بود ولی بیماری همخانه بهبود پیدا کرده بود و دلم نمی آمد ۵ روز را در خانه سر کند و به پرستاری از من. تازه سر و صدای ملت مثلن عزا دار هم که سرشان نمی شود مریض یعنی چه٬ هم مزید بر علت بود. شال و کلاه کردیم و من هم با خودم گفتم: تو که قرار است افقی باشی با این ویروس! خب برو توی ماشین و ویلا افقی باش! خلاصه راه افتادیم. شب راه افتادیم تا به ترافیک روز بعد نخوریم. غلطی که بدجوری به گُه خوردنم انداخت.

از آنجا که من در جاده رانندگی نمی کنم همخانه بیچاره باید جور می کشید. ولی شبها در بزرگراه چشمهایش آزار می دید از نور. حالا من پیشنهاد داده بودم که شب راه بیافتیم. تمام شب را رانندگی کرد. شش ساعت تمام! من فقط دست به دعا بودم و تنبانم عرق کرده بود و می رفت به خیسی بخورد. مشکل رانندگی نبود. مشکل این بود که این اولین تجربه همخانه بود. اولین تجربه رانندگی شبانه در جاده هراز که روزش هم هر زنی جرات نمی کند! ولی جرات کرد و خوب هم تاخت. ولی ماجرایی شده بود.

فردای آن روز دوستانی که در ویلای آنطرفی بودند آمدند سراغمان. سوییچ پژو ۲۰۶ آنها در دریا افتاده بودند. رفته بودند روی سنگها تا دریا را تماشا کنند. ۲۰۶ را نوشتم تا بدانید که مصیبت بزرگی است. چون امداد خودرو گفت تنها یک راه دارد و آن هم کلید یدک است. خانوم آن دوست پیش ما ماند و او با یک ماشین دربست به تهران رفت و شبانه با سوییچ یدک برگشت. این اولی اش.

هر شب هیزم می خریدیم و کنار شومینه می نشستیم تا ۳ یا ۴ صبح و سیگار و ورق تا صبح.(بازی ورق را چند ماهی می شود شروع کرده ام. واقعن معرکه است. همیشه خوابگاه که بودیم بچه ها التماس می کردند حکم بازی کنیم ولی من مغزِ خر خورده اصلن با بازی حال نمی کردم و می گفتم: یعنی چه؟ همه اش شانس است و بازی معنی ندارد! ولی اینطور نیست. بازی ورق استفاده درست از فرصت هاست. باور کنید تعبیری از زندگی است. امتحان کنید تا بفهمید.) بعد می خسبیدیم تا بوق سگ. خلاصه هر شبمان را آتش بازی پر کرده بود و لذت کنار آتش خوابیدن بی نهایت بود. من که دائم عرق می کردم و ویروس ناکارم می کرد. ولی در مجموع شب های بدی نبود.

اتفاق بعدی ساعت نگهبان شهرک بود. وقتی آمد کارت ویلا را ببیند همخانه در را بست و شیشه ساعتش خرد شد! کولی بازی درآورد که ساعت را ۲ ماه پیش خریده ۴۷ هزار تومان! البته مطمئنم اگر ۴۷ هزار تومان داشت تا پول ساعت بدهد آنجا نگهبان نمی ایستاد. ساعت ازدواجش بود و مال ۱۰ سال پیش! به ۵هزار تومان هم نمی خرید کسی! خلاصه شیشه ساعت با سرویس کامل تعمیر شد.

همیشه به همخانه یادآوری می کنم که یواش براند و عجله ای در کار نیست. ولی هیچ وقت گوش نداده! از جنگل سیسنگان که بر می گشتیم پلیس شمالی دستگاه کنترل سرعت گرفته بود روبرو. ما را نگه داشت! سرعت بالای ۹۰ بود!! فکر کنم ۱۰ تایی بالا بود. در ایران عرف است که پلیس مثل الیزابت هشتم در مرکب می نشیند و راننده می رود بالای سرش. ۲۰ هزار تومان نوشت با منت. این ماتحت سوزی نداشت. مساله این است که پلیس فکر می کند مردم نوکر او هستند. عقده های روانی بیداد می کند در این کشور. اگر پلیس به جای پول نفت از مالیاتی که من می دادم حقوق می گرفت بی جا می کرد داخل ماشین بنز بنشیند و دستور بدهد. بگذریم.

موقع بازگشت دیگر آخر خطر از سرمان گذشت. امروز صبح در رادیو شنیدم که رد شدن یک خروس از عرض خیابان در دبی منجر به تصادف ۱۶ خودرو شده است! می بینید برای نجات یک خروس چه مکافاتی کشیده اند! آن هم در کشوری عربی! نه اروپایی. ولی اینجا هم هستند کسانی که برای نجات یک غاز ۳ متر خط ترمز می کشند. همخانه داشت با سرعت می راند. یکباره غاز شروع کرد به قر دادن وسط جاده. ماشین روبرو که نیسانی باری بود آن را رد کرد و رسید به وسط جاده که پای همخانه روی ترمز رفت. آنقدر خط ترمز کشید تا غاز نجات پیدا کرد ولی من ریده بودم به خودم که الان چپ می کنیم ولی به خیر گذشت!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 16:21  توسط اسماعیل  | 

با ايسنا٬ سرويس بهداشت تماس گرفتم. قرار شد سرويس وبلاگها به وبلاگ يك اهري سري بزنند و بررسي كنند. بعد اگر شد جريان را پيگيري كنند. دارم تلاش مي كنم با اعلمي نماينده تبريز تماس بگيرم. اين حداقل كارهايي است كه ميتوانم براي بيماران ام اسي زادگاه اجدادي ام انجام دهم.

پ.ن: با صادق تلفني صحبت كردم. گفت تو براي راحتي فارسي حرف بزن و من تركي... آخر من تركي هستم كه شايد سالي يك دقيقه هم تركي حرف نزنم. اراده كردم و تركي حرف زدم. اعداد را فراموش مي كردم اساسي. صادق از بيماراني مي گفت كه دستشان به آونكس نمي رسيد و محتاج كمك بودند. آنها نيازمند من و شماي بلاگر هستند تا كاري كنيم. آنها پول نمي خواهند بلكه عدالتي مي خواهند كه سالهاست به فراموشي سپرده شده. براي بيماران دردمندي كه چشمشان به در داروخانه هلال احمر تبريز دوخته شده بنويسيم.

پ.ن: کسی گوشش به حرف های ما بدهکار نیست. الان که دارم می نویسم سخت نا امید شدم چون این قضیه برای کسی اهمیتی ندارد. گفتم که: خلیج فارس٬ خلیج عربی نشود! حالا مهم نیست بیماران ام اسی چه می کشند و چه می کنند! از دست من هم بیش از این کاری ساخته نیست.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 10:22  توسط اسماعیل  | 

یک هفته بیماری و کم کردن وزن و شروع صبحی دوباره باید لذت بخش باشد اما نیست؟ هنوز عرق سرد ویروس از پیشانی زدوده نشده که نوشته صادق از وبلاگ يك اهري را می خوانم. مي دانيد كه با اين اختلاف قيمت داروي آونكس در تهران و تبريز چه مي شود كرد؟ البته آنچه ما فهميديم تنها مربوط به تبريز است و شايد مساله كمبود اين دارو در جاهاي ديگر هم باشد.

جالب اينجاست كه اين دارو در حلال احمر تبريز به زور يافت مي شود ولي در داروخانه ۱۳ آبان تهران هر چقدر نسخه شده باشد هست؟ معني اين حرف چيست؟ يعني عده اي دارند تجارت مي كنند. يعني شما با ۱۰ آمپول آونكس در روز مي توانيد ۶۰۰ هزار تومان سود كنيد. كافي است آن را به تبريز برسانيد! سود تجارت آونكس از تجارت مواد مخدر هم شايد بيشتر باشد. تازه آونكس را راحت مي تواني با كارتن اينطرف و آنطرف كني و كسي هم نپرسد خرت به چند من!

زادگاه اجداد من آنقدر فلك زده شده كه بايد دارويي كه در تهران به وفور يافت مي شود آنجا ناياب باشد. تازه اگر هم با پارتي بازي يافت شد قيمتش ۶۰ هزار تومان گرانتر باشد!

چه بايد كرد؟ نسخه را بردارم و به كجا ببرم؟ اين بي انصافي در روز روشن آن هم در حق بيماران را به چه كسي بايد اطلاع داد؟ خودتان را جاي يك بيماري ام اسي بگذاريد. واقعن چه حالي مي شويد وقتي توان پرداخت بهاي داروي خود را نداريد. و اگر داريد بايد با هزار و يك منت آن را تهيه كنيد. آيا مي توانم اين نسخه را به دست بگيرم و به وزارت بهداشت بروم؟ كسي جوابي خواهد داد؟

صادق پرسيده است كه وبلاگها چه مي توانند بكنند؟ به نظرم هيچ! وبلاگها هر وقت عشق شان بكشد و آن هم براي مطلبي خاص مثلن مثل خليج فارس سر و صدا مي كنند و يا ... آنچه كه صادق به دنبال آن است در وبلاگها يافت نمي شود. يعني به هم پيوستگي و نوع دوستي. اگر همه وبلاگها يك صدا از مسئولان سوال مي كردند كه چه خبر است حتمن پاسخي در كار بود ولي انتظار بيهوده اي است. شايد نماينده تبريز آنقدر وقت داشته باشد كه در صحن علني مجلس سوال كند اين اختلاف قيمت از چه بابت است. كسي به نماينده تبريز دسترسي دارد؟

من نمي دانم چه بايد كرد. دستم از روزنامه هم كوتاه است. شايد ايسنا آشنايي بتواند كمكي بكند و خبري درج كند. نمي دانم. گيج شدم.

پ.ن: هلال است نه حلال! اشتباه املایی بود!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 9:19  توسط اسماعیل  | 

اهري عزیز از مشکلات تهیه داروی Avonex گفته بود. با اينكه حال و روزم زياد خوش نبود اما سرچي كردم و قيمت دوز ۱۲ تايي آن را پيدا كردم. البته تحويل در منزل! به غير از ايران. قيمت آمپول ۱۲ تايي ۳۳۰۴ دلار و ۹۹ سنت است! من مي ميرم براي اين ۹۹ سنتش. با قيمت بازار حساب كنيم هر آمپول آونكس در مي آيد: ۲۵۵ هزار و ۷۸۰ تومان. سايت drugdelivery.ca آماده هرگونه خدمات دهی است! اينجا را ببينيد.

آنطور که اهری گفته قیمت چهارتای آن به ۲۳۱ هزار تومان رسیده. با پایگاه اطلاعات دارویی تماس می گیرم تا قیمت بپرسم. می گویند این دارو یارانه ای است ولی قیمتش را باید از داروخانه ۱۳ آبان بپرسم. دارم زنگ می زنم...

تماس گرفتم. قیمت(دوز ۴ تایی) بیمه ای آن برای بیمه تامین اجتماعی ۱۶۸ هزار تومان٬ برای بیمه نیروهای مسلح ۲۰۰ هزار تومان و آزاد٬ ۴۰۰ هزار تومان! یعنی قیمت آزاد آن هر عدد ۱۵۰ هزار تومان زیر قیمت جهانی است.

حالم اصلن خوش نیست... ویروس همخانه٬ من را هم گرفته ولی باید Avonex را كمي بررسي مي كردم. به اين مي گويند كرم بررسي! حالا اگر دستي به قلم داشتم از مسئولان مي پرسيدم چطور يك كارگر مي تواند چنين هزينه اي را تامين كند؟ اصلن مجبورشان مي كردم گزارشي از مصرف آونكس بدهند و ببينيم چقدر روي اين موضوع كار شده. يادش بخير وقتي وزير اقتصاد را قوزفيش كردم و كشاندمش به روزنامه... (ای گور بابای روزنامه! ول کن دیگه!) 

پ.ن: دوباره که به داروخانه زنگ زدم شک کردم و وبلاگ اهری را باز خواندم. اشتباهات را اصلاح کردم. نتیجه اینکه قیمت ۴ عدد آونکس خارجی در تهران با بیمه تامین اجتماعی ۱۶۸ هزار تومان است! موجود هم هست تا دلتان بخواهد! پارتی بازی و این حرفها هم اصلن لازم نیست. ولی آنجا یعنی در زادگاه اجداد من٬ تبریز٬ چه خبر است خدا می داند!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 10:47  توسط اسماعیل  | 

همخانه ام مریض است. ویروس لعنتی سرما خوردگی از نوع وخیمش افتاده به جانش و ول کن نیست. سلامتی واقعن نعمت بزرگ و وصف ناشدنی است. مرخصی گرفتم و ماندم در خانه و مشغول پرستاری هستم. امیدوارم زودتر بهبود یابد. ۳ روز است که پخت و پز می کنم و خانه داری. از دنیای بیرون هم خبرم نیست. برای تعطیلات کلی برنامه داشتیم. مواظب باشید تا این ویروس مرد افکن سراغ تان نیاید.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 15:24  توسط اسماعیل  | 

تولید ناخالص داخلی (GDP) ايران: 196 ميليارد دلار در سال 2005

توليد ناخالص داخلي آمريكا: 12455 ميليارد دلار در سال 2005

يعني توليد ناخالص داخلي ما 0.01 توليد آمريكاست! تحليل كنم؟ "به من چه! مگه بز گير آوردي!"

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 17:3  توسط اسماعیل  | 

زنستان را می خواندم. این عکس نانوایی زنانه است. اگر نخوانده اید بروید بخوانید. حالا گروهی مدافع حقوق زنان راه افتاده اند و امضاء جمع می کنند و ... من نمی گویم این کارها بی تاثیر است ولی زنان مدافع حقوق باید بدانند که حتی اگر حقوق برابر قانون هم شود در این کشور پشتوانه اجرایی ندارد. در گذشته هم گفتم که باید در کنار پتیشن و جمع کردن امضاء به مسائل دیگری پرداخت. مثلن یاری کردن زنان بوسیله آموزش و یا کمک به آنها برای برقراری ارتباط با مسئولان و ... این زن نانوا نیازمند آن است که جایگاه اقتصادی خود و دیگران را تثبیت کند. آیا کمکی برای افزایش سهمیه آرد وی کردید؟ این یعنی کارکرد مناسب کمپین زنان.

مساله زنان و ظلم جامعه به آنها در جوامعی مثل جامعه ما طبیعی است چرا که مردها به واسطه جایگاه اقتصادی از قدرت چانه زنی بالایی برخوردارند. برای کسب حقوق برابر باید جایگاه اقتصادی زنان ارتقاء یابد. تشکیل صندوق اشتغال زنان یا انجمن زنان کارآفرین و ... می تواند به این اهداف کمک کند.

نتایج تحقیق در بنگلادش و هند نشان می دهد که ارتقاء جایگاه اقتصادی زنان و نان آور شدن آنها از خشونت ها کاسته و منجر به رشد و اعتماد به نفس آنها شده است. زنانی که به کمک صندوق های اشتغال(که در هند و بنگلادش بیشتر زنان را هدف قرار داده اند) جایگاه اقتصادی کسب نموده اند با کاهش باروری و افزایش بهر هوری مواجه بود ه اند. زایمانهای پی در پی یکی از عوارض شوم جوامع توسعه نیافته و در حال توسعه(در نقاط روستایی و حتی برخی شهرها) است. بنابراین باید به فکر جایگاه اقتصادی زنان بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 13:6  توسط اسماعیل  | 

عمو اروند كامنت گذاشته است كه:

" شما که اقتصاد خوانده‌اید باید با این شعار سرمایه‌دارها بیشتر از من آشنا باشید:
تجارت تجارت است!
انتظار ترحم از سرمایه‌دار انتظاری رویائی است. مسلمن می‌دانید که دندانپزشکی در همه‌ی کشورهای جهان سنگین است و منحصر به کشور ما نیست.
این سازمان بیمه‌های اجتماعی هر کشوری است که باید فکری به سلامت افراد بی‌بضاعت کند اتباع آن کشور کند که نه سیخ بسوزد نه کباب."

اينكه همه فكر مي كنند سرمايه داري نظامي خون آشام است درست نيست. مدل سرمايه داري ايالات متحده است. شما كشورهاي اروپايي را ببينيد. با مشكلات اقتصادي عديده اي همچون بيكاري بالا و كسري بودجه روز افزون مواجه هستند. دائم هم با اعتصابات اتحاديه ها دست به گريبانند. هزينه هاي بيمه شان دارد سر به فلك مي زند و سيستم بازنشستگي هم با مشكل مواجه است. مدل اقتصادي ايالات متحده وحي منزل نيست ولي فعلن بهتر از آن را سراغ نداريم. كشورهاي اسكانديناوي هم آرام آرام از نظريه دولت رفاه فاصله مي گيرند كه عمو اروند شهروند يكي از آنهاست. بحث اصلي من چيز ديگري است.

بهزاد فراهاني از هنرمندان چپ سابق نمايشنامه اي را روي صحنه برد با نام: دنياي ديوانه ديوانه! لب مطلبش اين بود: ثروت زياد نكبت مي آورد. ولي سوال من اين بود كه: پس بايد بيل گيتس را نكبت برداشته باشد. حالا چه ربطي به بحث ما داشت! اينكه همه آنچه چپ ها در مورد سرمايه داري فكر مي كنند درست نيست.

يكي از اهرمهاي كنترلي نظام سرمايه داري اخلاق است. اخلاق حاكم بر نظام سرمايه داري اكتسابي است و آن هم به واسطه آزمون و خطا و نه اينكه به واسطه وحي پذيرفته باشند كه دروغ نبايد بگويند. ماكس وبر در كتاب " اخلاق سرمايه داري و روح پروتستان" مي گويد: اصل اول سرمايه داري اين است، صداقت بهترين پيشه هاست. چرا بايد صادق باشيم؟ سرمايه داري دريافته است كه صداقت در ايجاد اطمينان نقش بسزايي دارد و عدم اعتماد مخل اقتصاد است. شما يكبار دروغ بگوييد دفعه دوم كسي به شما اعتماد نخواهد كرد و منافع شما به خطر مي افتد. ولي در سيستم ديگري مثل اقتصاد ما دروغ گفتن منافع بسياري دارد و آن هم به دليل عدم شفافيت اطلاعات و...

بسياري از ميلياردرها را سراغ داريم كه به كشورهاي آفريقايي كمك مي كنند. بنياد گيتس و مليندا سالانه ميليون ها دلار صرف تحقيق در مورد ايدز مي كنند. مدونا كودكي آفريقايي را به فرزندي مي گيرد و آنجلينا جولي در آفريقا فرزندش را به دنيا مي آورد و رابرت كارلوس به كودكان برزيلي كمك مي كند و ديگري يتيم خانه بنا مي كند و ... اين ها يعني سرمايه داري اخلاق را از بين نمي برد بلكه آن را تقويت مي كند. آيا آنها به واسطه مذهب چنين مي كنند؟ از آنها نپرسيده ام. ولي من اسمش را اخلاق مي گذارم كه مبنايش نوع دوستي و چيزهاي ديگر است و لزوما مبناي مذهبي ندارد.

در كشور ما نمي توان گفت كه نظام سرمايه داري حاكم است. سرمايه داري فقط اين نيست كه همه به دنبال منافع خود باشند. سرمايه داري با بخش خصوصي بزرگ و دولت كوچك و ... تعريف مي شود. نبود اين ها اصل منفعت شخصي را به اهرمي براي تبديل جامعه به جنگل تبديل مي كند. دست هاي نامرئي بازار آدام اسميت در صورت دولتي بودن اقتصاد مادر ملت را به عزا مي نشاند. حالا در نبود چنين شرايطي چه انتظاري از مذهب داريم؟ كاركرد مذهب چيست؟ در چنين جامعه اي اخلاق مستقل از دين هيچ جايگاهي ندارد و تنها اخلاق خداترسانه است كه حاكم است. ولي مي بينيم كه حتي كاركرد مذهب هم از بين رفته است.

من از دندانپزشكي كه متدين نيست هيچ انتظاري ندارم. ولي كسي كه دائم سر به مهر است بايد جواب بدهد با چه استدلالي كارگري را ياري نكرده كه محروم است و نيازمند. دين و مذهب و ارتباط با خدا چه كاركردي دارد؟ آيا دين و مذهبي را سراغ داريم كه گفته باشد: به ضعفا كمك نكنيد؟ آيا بهتر نيست هزينه مكه رفتن ها و جمكران رفت هاي اين دندانپزشك صرف بي بضاعت ها شود؟

درست است كه: الا بذكر الله تطمئن القلوب(با ياد خدا دلها آرام مي شود) ولي همين خدا در مذاهب و اديان مختلف به چه چيزي توصيه مي كند؟ آيا مي گويد بيا جمكران و مكه و وقتي كارگري به مطبت آمد قراني كوتاه نيا؟

متاسفانه در كشور ما اخلاق كه از بين رفته هيچ٬ مذهب هم كاركرد خودش را از دست داده است. سرمايه داري يعني وجود بازارهاي رقابتي و آزادي انتخاب تا همگان بتوانند آزادانه مسير زندگي خود را تعيين كنند و در اين ميان كساني كه آسيب مي بينند براي شروع دوباره بوسيله بيمه هاي اجتماعي حمايت شوند. مذهب زيانهاي ناشي از بي رحمي بازار را كاهش مي دهد ولي سوسياليسم به دليل از بين بردن آزادي انتخاب و اختلالات اقتصادي در بلند مدت، اخلاق را از بين برده و كاركرد مذهب را نيز خنثي مي كند. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 11:0  توسط اسماعیل  | 

بايد دندان همخانه عصب كشي مي شد. طبق معمول دندان پزشك يكي از عصب كشهاي حرفه اي را معرفي مي كند كه كارش رد خور ندارد. ۱۵۰ هزار تومان براي يك دندان!! بله ۱۵۰ دلار!! البته وقتي ۳۰ تومن مي دهي و عصب كشي مي كني و بعد از چند ماه تازه نصف دندان فاسد شده و دندان مي شكند و درد و بدبختي و... ميفهمي بايد بابت اين دندانپزشك حرفه اي بيشتر از اين ها بدهي! خلاصه شرح و حال اين دندانپزشك و جراح حرفه اي رفت كه:

حداقل روزي يك ميليون تومان درآمد دارد. بسيار انسان مذهبي است و هر سه شنبه جمكران است راه به راه مي رود مكه و ... ولي وقتي كارگري را فرستاديم پيشش و گفتيم: كارگر است...ندار است... قراني بابت كارش كم نكرد! آنقدر ريالها برايش ارزش دارند كه نگو و نپرس.(اين نتيجه گيري را لطفن نكنيد كه پس همه آنها كه مي روند جمكران و مكه اين شكلي هستند!! در اين صورت بايد راه بيفتيد و نفر به نفر بررسي كنيد. اصلن به من و شما چه مربوط! من هميني را كه ديدم گفتم و بس. تكفير نكنيد!)

به دندانپزشك خودمان كه مثل يك پدر مي ماند نگاه كردم. خواستم مقايسه كنم كه كدام مقبوليت اجتماعي بيشتري دارند؟ دندانپزشك پير ما در دفترچه بيمه خودش داروهاي بيماري ندار را مي نويسد تا به وي فشار نيايد... او كراوات مي زند٬ جمكران و مكه هم نرفته است تا به حال. ولي انساني است بسيار شريف.(معني اش اين نيست كه هر كسي كراوات زد شريف است!)

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 17:11  توسط اسماعیل  | 

کوتاه مدت

14     درصد

شش ماهه

15     درصد

يک   ساله

17     درصد

ديشب همخانه مي گفت: ليلا گفته چيزي ازت بپرسم. گفتم خب. گفت: مي گه ۸ ميليون تومان پول دارم چيكار كنم؟ خونه كه با ۸ميليون نمي شه خريد.

جدول بالا سود سپرده هاي بانك پارسيان هست. اگر بي دردسر و بدون ريسك مي خواهي فقط ارزش ۸ ميليون را حفظ كني برو و يك حساب يكساله در پارسيان باز كن. در اين حالت سودي نخواهي كرد. يعني چه؟ تازه ضرر هم مي كني!.

اگر فرض كنيم تورم ۲۰ درصد در سال باشد(كه امسال خيلي بيشتر خواهد بود) سود واقعي مي شود اين: نرخ سود سپرده منهاي تورم. يعني ۱۷ درصد منهاي ۲۰ درصد. يعني ساليانه ۳ درصد از ارزش پولت كاسته مي شود.

سهام هم اوضاعش بي ريخت است و طلا و جواهر هم تخصص مي خواهد و پر نوسان است. دست كسي هم اگر پول را بدهي كه سودي به تو بدهد فارغ از مساله ربا و اين حرفها اطميناني به بازگشتش نيست. پس چه كنيم؟

۸ ميليون بگذار بانك مسكن. ۱۸ ميليون وام مسكن  در كمتر از ۱۰ ماه به تو داده خواهد شد. قيمت يك وام ۱۸ ميليوني در بازار الان ۴ ميليون تومان است. يعني در عرض ۱۰ ماه ۴ ميليون به ۸ ميليون اضافه كرده اي. يعني ۵۰ درصد!! حالا مقايسه كن با ۱۷ درصد بانك پارسيان. ۵۰ درصد را منهاي ۳۰ درصد تورم فرضي هم كه بكني ۲۰ درصد به پولت افزوده اي. يعني يك ميليون و ۶۰۰ هزار تومان خالص.

به اين مي گويند مشاوره رايگان!! نبود؟؟ 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 15:57  توسط اسماعیل  | 

وقتي داشتيم از ايران مي رفتيم دو خط موبايل را به قميت هر خط يك ميليون تومان فروختيم. وقتي برگشتيم پدر زن عزيز دو خط تاليا به ما هديه داد. بعد از يكسال و نيم هنوز هم تاليا را دارم. حالا با وجود تاليا و ايرانسل و مخابرات(مدل رقابت انحصاري) رقابت در بازار حاكم شده است. چطور بفهميم رقابت حاكم شده است؟ خب خيلي ساده است. قيمت هاي ايرانسل و موبايل مخابرات رو به كاهش است. حتمن خوانده ايد كه امسال قرار است چقدر ثبت نام كنند. از طرفي امكانات پيشنهادي هر يك هم بيشتر شده و دارند شديد رقابت مي كنند. مثلن ايرانسل هزينه مكالمه را كاهش داده و يا تاليا مدت اكسپاير شدن سيم كارت بعد از اتمام مهلت مقرر را به يكماه افزايش داده است. منتهي هنوز در همه شهرها خط نمي دهد و نقاط كورش زياد است و در مترو هم در دسترس نيست. ولي دارد توسعه مي يابد. مشكل اصلي ما زماني است كه در شمال بدون موبايل مي مانيم!! مسئولين تاليا بايد فكري به حال شمال بكنند.

بگذاريد كمي تاليا را معرفي كنم. تاليا سيم كارتي است كه شما مي خريد(ما كه نخريديم! ولي قيمتش ۶۰ تومان بود موقع ثبت نام و الان ۱۰۰ تومان شده) و بعد اعتبار مي خريد براي صحبت كردن. مثلن من هميشه اعتبار يكماهه ۱۰ هزار تومني مي خرم به قيمت ۱۱ هزار و ۵۰۰ تومان(از مغازه يا كيوسك. اين ۱۵۰۰ تومان خوردن مغازه ها هم باحال است! تحليل دارد). نه ماليات مي دهم و نه آبونمان و نه چيز ديگري. وقتي ۱۰ هزار تومان صحبت كردم صفر مي شود كه البته من هميشه تا آخر ماه نگه مي دارمش و بعد ۱۵ روز وقت دارم تا اعتبار دوباره بخرم و اگر نخرم سيم كارت مي سورد. الان كرده اند يكماه! يعني به نفع من. يكماه موبايل را يكطرفه بدون هيچ هزينه اي خواهم داشت.

حالا فارغ از اينكه تاليا گسترده نيست ولي به درد من در تهران مي خورد. هزينه اش هم پايين است. براي بچه ها تحليل كردم كه: قيمت موبايل تو چند است؟ گفت ۸۰۰ هزار تومان. گفتم: بگذاري پارسيان ماهي گقدر مي دهد؟ گفت: ۸ هزار تومان. اين اولين هزينه اي است كه به آن هزينه فرصت مي گويند و كسي محاسبه اش نمي كند. خب حالا چقدر ماليات و آبونمان مي دهي؟ چهار پنج هزار تومان. وقتي موبايل مخابرات داشتم بدون هيچ صحبتي ماهيانه حداقل ۵۰۰۰ تومان روي شاخش بود. خب حالا ۸۰۰۰ تومان بعلاوه ۵۰۰۰ تومان چقدر مي شود؟(زرشك!! چه سوال خفني!) ۱۳۰۰۰ هزار تومان بدون يك كلمه صحبت! ولي من دارم ماهي ۱۱۵۰۰ تومان هزينه مي كنم. حالا دوست من موبايلش ۴۰۰ هزار تومان هم نمي ارزد! يعني ۴۰۰ هزار تومن هم كاهش قيمت داشته است!!!! حالا تاليا بهتر بود يا خط يك ميليون توماني؟ اگر تاليا نقاط كور را برطرف كند و گسترش يابد آنوقت قيمت موبايل مخابرات به ۱۵۰ تا ۲۰۰ تومان خواهد رسيد.

پ.ن: از ايران كه رفتم در آنجا يك سيم كارت خريدم به پول خودمان ۲۵۰۰ تومان!! يعني تقريبا ۳ دلار... افغانستان يك گوشي مجاني هم به شما جايزه مي دهند و قيمت يك سيم كار خيلي پايين است.(باز هم يادم رفت!).

پ.ن: دوستي به همخانه گفته بود: تاليا را در گوشي سوني اريكسون ۳۰۰ هزار تومني گذاشتي؟ واه واه...واه... گفتم تو ه