تبليغاتX
آلما

دو هفته ای طبق سالهای گذشته مشغول برنامه ریزی برای تعطیلات نوروز بودیم. شهرهای داخلی که پر از جمعیت است و جای سوزن انداختن نه در اصفهان٬ نه در شیراز و نه در کیش و میش و ... نیست و هزینه تورها هم که خنده دار است٬ بنابراین تصمیم به مسافرت برون مرزی گرفتیم. متاسفانه به دلیل محدودیت بودجه و نبود صندوق ذخیره ارزی هنوز پایمان به اروپا نرسیده! برای یک مسافرت چند هفته ای به پاریس یا میلان باید ۴تا ۵ میلیون هزینه کنیم که می شود ۴ یا پنج سال ریاضت اقتصادی و پس انداز جمعی! که اصلن از ما ساخته نیست. بنابراین ترجیح دادیم همین نزدیکی ها با حداقل هزینه خوش بگذرانیم. استانبول همان جایی است که قرار بود در آنجا دکترا بخوانم (ولی سر از کوالالامپور در آوردم!) و نزدیکترین جای باصفا! هنوز کانادا٬ آمریکا و اروپا نطلبیده و انشا... بزودی خواهد طلبید! در مسجد ایاصوفیا دخیل می بندیم که ما را از نعمت مسافرت محروم ننماید.

مسافرت و تجربه های جدید یکی از گوشه های ارزشمند زندگی است. ترجیح می دهم به جای کت و شلوار ۴۰۰ هزار تومانی٬ کت و شلوار ۱۰۰ هزار تومانی(البته کره ای و به سفارش!) بپوشم٬ به جای کفش ۹۰ هزار تومانی مارک دار یک کفش بالنو ۲۰ تومانی بپوشم و ... از هر چه بگذریم و سبد مسافرتی را تکمیل کنیم. شده که وام بگیریم و مسافرت را خط نزنیم. اگر هزینه مسافرت ۷ سال گذشته را جمع بزنیم همین حالا باید به جای پراید حتمن پرشیا سوار بودیم و اقساط مان هم نصف بود! ولی چه کنیم که هر دو مسافرت را ترجیح می دهیم.

فردا عازم استانبول و از آنجا آنتالیا هستیم. هنوز کلی جاهای استانبول مانده که ندیده ایم و آنتالیا هم که با هتل های باصفایش و شب های زیبایش فرصت گشت و گذار نمی دهد!

نوروز را اگر خدا بخواهد دوباره در استانبول تحویل خواهیم کرد! ترمیم روح و روان برای زندگی کسالت آور اداری سال بعد. 

نوروز بر همه دوستان مبارک

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 11:47  توسط اسماعیل  | 

گفتن "دوستت دارم" ساده است و نشان دادن آن بس دشوار. هميشه كردستان ناديده را دوست داشته و دارم. گذرم به كردستان تا به حال نيفتاده اما عشق خاصي به آن آب و خاك و مردمانش در وجودم موج مي زند. موسيقي كردي هميشه غم و شادي خاصي را برايم به همراه داشته. در زمينه موسيقي فقط يك شنونده كم حافظه هستم و تخصصي ندارم. پس به عنوان يك شنونده شيفته كردستان و موسيقي و رقص كردي اين نوشته را براي نشان دادن اين دوستي اينجا مي گذارم. براي اكثر رقص هايي كه نام بردم و شرح دادم ، آهنگ منطبق با آن را هم گذاشتم كه مي توانيد روي نام رقص كليك كرده ، دانلود كنيد و بشنويد. اطلاعات را از دفترچه اي به قلم منصور ثابت زاده استخراج كردم.

 

(محمد بهمني، سرنا – عبدالله قرباني، خواننده – عبدالله نبي اللهي، دهل- گردآوري و تحقيق، منصور ثابت زاده)

 

رقص در سرزمين كردستان قدمتي چند هزارساله دارد و نمونه اي از آن را مي توان در تكه سفالي "كاسوها" يا " كاسي ها " كه در شمال ايلام حوالي كرمانشاهان و دره هاي كو ه هاي زاگرس زندگي مي كرده اند و در آن سه رقصنده در كنار خانه هايي از ني، دست در دست مي رقصند مشاهده كرد.

كردان از دلبستگان رقص اند كه تمامي غرور و شور خود را فراروي مي گذارند. براي آن ها موسيقي و رقص مثل هوايي ست كه با آن نفس مي كشند و حتا حماسه را نيز به دنياي تغزل و مهرورزي مي كشانند و شاديانه مرگ را به بازي مي گيرند.

 

انواع رقص هاي كردي

رقص هاي كردي دو گونه اند: رقص هاي دوري و زنجيره اي كه در آن مقام ها يكي پس از ديگري با نظمي خاص قرار مي گيرند و ريتم آن از آهسته به تند و تندتر تغيير مي كند. يكي از مراكز اين گونه رقص ها سنندج و حوالي آن است.

۱- رقص هاي دوري و زنجيري

 گریان

به معني راه رفتن و گردش، آغازگر رقص هاي كردي ست كه با حركاتي سنگين و آرام رقصندگان را در دايره‌ي رقصي آماده مي سازد.

پشت پا /جفت پا

مقامي است كه پس از گريان مي آيد و حركات رقص آن تندتر از گريان است و تسميه‌‌‌ پشت پا از آن روست كه يكي از پاها بر پشت پاي ديگري ضربه مي زند.

فتاح پاشایی

تندتر از پشت پا و كرمانشاهي ست .

لبلان(lablan)

مشخصه آن نشستن و برخاستن رقصندگان به خصوص سرچوپي(كسي كه سر گروه رقصنده است) ست و نوع ديگر آن " چم شار " نام دارد و از رقص هاي پر تحرك كردي به شمار مي رود.

خان امیری

رقصي مشهور و حركات پاها در آن هفت شماره است كه آن را از ديگر رقص هاي دسته بند جدا مي سازد. معمولا پاي راست سه بار بلند مي شود و بر زمين پنجه مي زند و سپس دسته به حركت مي افتد و با چهار شماره ديگر پاها خم و راست مي شود و رقص انجام مي گيرد.

سه جار

جار به معني دفعه، و سه جار يعني حركات سه تايي كه رقص هاي سه پا  در لرستان و سه قرسه كردان كرمانجي و سه چكه را در تربت جام به ياد مي آورد. سه جار از مقام هاي پاياني زنجيره رقصي به شمار مي رود.

شلان

شلان از "شل" گرفته شده و رقصي تقليدي و شوخي وار است.

چپی 

از مقام هاي رايج و مورد علاقه كردان و مشخصه آن تكيه و تاكيد بر پاي چپ به هنگام رقص است.

 

۲- ساير رقص هاي كردي

برخي رقص هاي مناطق ديگر كردستان همراه رقص هاي دسته بند رايج در سنندج اجرا مي شوند كه اغلب با نام همان شهرها خوانده مي شوند كه عبارتند از:

 کرمانشاهی، مریوانی٬ اوشاري(افشاري)، زنگي٬ شكاكي و موكري.

 

پ.ن: اگر دوست داريد در مورد رقص هاي گرجي بدانيد پپلاي عزيز زحمت زيادي براي ترجمه و جمع آوري مطلبي در اين مورد كشيده است. سري بزنيد و لذت ببريد. البته از آهنگ خبري نيست (قابل توجه پپلا).

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 12:36  توسط اسماعیل  | 

صحبت کردن درباره شکم یکی از لذت های وصف ناپذیر زندگی است. غذاها٬ مزه ها و خاطره هایی که ثبت می کنند شاید برای همه ما جزئی از گوشه های خوب زندگی باشد. محمد رضا همیشه مکانی را که غذا در آن سرو می شود به خود غذا ترجیح می دهد و همخانه هم همینطور. ولی من مکان و نحوه سرو غذا برایم در الویت بعدی است و باید از غذا لذت ببرم. البته مفهومش این نیست که کنتاکی خوشمزه را در طویله هم ترجیح دهم!

خلاصه لذت بردن از غذای خانه و بیرون یکی از چیزهایی است که تصورش هم اشتها آور است. غذای خانه به دلیل کارمند بودن هر دوی ما هفته ای یک بار سرو می شود. تازه با کلی التماس و تی کشیدن و جارو زدن! البته همخانه هم حق دارد. هر دو کارمندیم و دوست داریم جمعه تا لنگ ظهر بخوابیم ولی این همخانه است که با تمام خستگی و لذت خواب به شکم چرانی من را ارج می نهد و صبح کله سحر قورمه سبزی یا قیمه بار می گذارد. دست پختی دارد که واقعن به تصورم چندتایی در ایران از این دست باشد. می گویید نه؟ شرط ببندیم و بعد غذا مهمان من. شرطی سنگین البته تا پدر مبارکتان در بیاید. قورمه سبزی با آن سبزی های دیشب سرخ شده و گوشت تازه گوسفند و روغن سیاه رویایی روی خورشت... قیمه با آن سیب زمینی های طلایی رنگ و لپه های خوشگل و بازهم روغن قرمز خواب آور روی خورشت با پلوی زعفران داده شده هاشمی(رفسنجانی نیست ها! اسم برنجی است که کیلویی می خریم). مرغ و خوراک زبان که بماند. تازه وقتی این همه خوشمزگی وصف ناپذیر تمام می شود می ماند پنجره باز رو به کوههای سر به فلک کشیده و نمای دوری از بام تهران و نخی اولترا لایت و آهنگ جوادی نانسی اجرم: الاذنک یا معلم... نه پس فکر کردید با این شکمچرانی وصف نشدنی حتمن آهنگ هلوی لیونل ریچی گوش می کنم! زرشک...

دیروز موقع ناهار هوس آبگوشت کرده بودم. آبگوشت در خانه ما قدغن است(نه...ه...ه...) این برای یک ترک آذری یعنی شکنجه ای که همه چیز را یکجا اعتراف می کنی. فکر کردید آبگوشت نمی خورم؟ اشتباه کردید. این جانب برای شکم تا بتوانم ایثار می کنم. دیزی سرای آنطرف وزارت صنایع را مگر خدا از من گرفته باشد که آبگوشت نخورم! خلاصه آنچنان آبگوشتی خدا کی آفرید. خوردم و بعد یک نخ الترا لایت و برگشتم شرکت. شب که رسیدیم همخانه هوس هملت کرد. تخصص من در غذاهای خوابگاهی است. هملت با قارچ تازه. پیاز را سرخ می کنم و بعد گوجه ای که در مخلوط کن خوب لهیده باشد و بعد آنقدر روی گاز می ماند تا گند بزند به همه گاز! یعنی خوب آب گوجه کشیده شود و بعد قارچ اضافه می کنم و بعد از دقایقی تخم مرغ. نوش جان. یکبار امتحان کنید تا بفهمید چه طعمی دارد. خلاصه آخر شب به حد انفجار رسیده بودم و از بالا و پایین موج بود که به شیوه مکزیکی می دادم!

این هم گوشه ای از زندگی است. البته یکی از گوشه های قشنگ آن. آدرس مکان هایی که هفته ای یکبار تجربه می کنیم را می گذارم تا شریک شوید در لحظات شیرین. برای هر غذا فقط یک جا انتخاب شده تا مگر خلاف آن اثبات شود.

۱- فست فود:

- پیتزا: پیتزای خاتون. خیابان شریعتی. روبروی حسینه ارشاد.

- همبرگر: چیز برگر مکس(برای شکموهایی مثل من دوبل چیز برگر). بالاتر از برج سفید( تذکر: پیتزای مزخرفی هم سرو می کند. ولی گول نخورید)

- هات داگ بیژن. افشار داگ( با سس کلم و کمی تند) خیابان پاسداران بالاتر از مکس. خب یه کم بگردید پیدا می کنید!

- هات داگ مخلوط شیلا: با سس مخصوص و پنیر. خیابان ولیعصر به طرف بالا. اول تخت طاووس. سر پیچ. دست چپ. شعبه دولت هم تازه باز شده. خیابان دولت نرسیده به شریعتی. کنار غذای فارسی.

- ژامبون تنوری شیلا: ژامبون تنوری با پنیر و سس مخصوص.همان آدرس قبلی.

- کباب ترکی پاندا: خیابان دولت. البته به دلیل کاهش کیفیت فعلن تحریم شده است.

- زاپاتا(غذای ابداعی فری کثیفه): حاوی فیله مرغ٬ استیک٬ قارچ و ژامبون. آخر هفته ها بسیار شلوغ است. بی خیال شوید! وسط هفته ها ولی تازه است و جان دار. خیابان آپادانا. البته سر پالیزی(به طرف سید خندان) هم ساندویچ ویژه قلابی زده اند که زاپاتایش تازه تر است.

- ژامبون مخصوص نیک(تنها غذای سردی که می خوریم): خیابان پاسداران. برج سفید. شعبه دیگر بالاتر از برج سفید.

۲- غذاهای اعیانی! یعنی ۵ ماه یکبار!

- شاندیز جردن: خیابان جردن بالاتر یا پایینتر از پمپ بنزین! فقط شیشلیک بخورید و گول جوجه کپک زده اش را نخورید. آخر هفته یک لیکش کم می شود البته! مشتری مداری یعنی این!

- نایب: کباب برگ به اضافه کوبیده(سلطانی). فقط شعبه سعادت آباد(میدون کاج). شعبه وزرا باحال نیست. ماست چکیده و نان تازه و ترشی انبه(قابل توجه همخانه) را فراموش کنید.

- جام جم. اول خیابان آپادانا. روبروی فست فود آندو. اگر عقده احترام دارید٬ اگر عقده حس خود بزرگ بینی دارید٬ اگر عقده دولا راست شدن دیدن دارید٬ اگر هوس یک اردور معرکه حسابی وحشتناک دارید٬ اگر هوس خالی شدن جیب دارید(نفری ۱۵ هزار تومان) آخر هفته با سرو غذای ویژه جام جم باشید. گارسونهای بی سیم در گوش! شما را پذیرایی خواهند کرد تازه کت همخانه تان یا دوست دختر عزیزتان را هم می گیرد و می آویزد به صندلی! اینجاش ضایع شدین!

خب دیگه! تموم شد. حال فرمودین خداییش. یه وقت فکر نکنید ما دو تا کارمند زیادی وضعمان توپ است و غم نداریم و دلمان به همین شکم خوش است! فلسفه ما این است: باید لذت برد اما نه به قیمت رنج دیگران.

خلاصه فصل بهار هم می آید و هر فصلی هم برای خودش نعمتهای شکمی به همراه دارد. بهار را با توت فرنگی خوشمزه شروع خواهم کرد. تراس هم برای دوباره علم کردن منقل کباب(کباب گفتم منحرف ها!) آماده می شود و من هی باد می زنم و دود می خورم. کباب کردن ران مرغ و بال واقعن لذت بخش است. وقتی بال دود می کند و پرواز را از خاطر می برد٬ باور می کنی که پرنده مردنی است!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 12:59  توسط اسماعیل  | 

نيشابور با آن همه زيبايي و دلربايي، زيبا شهري غريب است با هنرمنداني بس غريب تر. ديدن آن همه زيبايي را هرگز تاب نياوردم و هرگاه خاطرش زنده شد، گوشه ذهنم و كنج دلم به سوگ آن همه زيبايي در غربت نشست. در نوشتاري چند با عنوان " نيشابور، زيبا شهر من" خاطرات اولين سفر را براي رهگذران نوشتم اما آنجا كسي هست كه غريب تر از همه بود. اين واژه " غريب " براي بسياري غريب است. از ابتدا كه خواستم از نيشابور و غربت هنرمندانش بنويسم، بارها اين واژه  را تكرارم گرفت.

آنجا يعني نيشابور مردي داشت با موهاي جو گندمي و صورتي استخواني، دلي به وسعت اقيانوس و مهرباني به قيمت باران بهاري. مردي كه كودكان سر كوچه دوستش داشتند و كارگاه مجسمه سازي شهرداري نيشابور براي اين دل مهربان بسيار كوچك بود و تاريك. پاي صحبتش كه مي نشستي از تاريخ هنر با چنان جذابيتي صحبت مي كرد كه براي ساعت ها ميخكوب مي شدي. حتي مني كه میکل آنژ را نمي شناختم شيفته هنرش مي شدم. كتابچه اي داشت كه از آن ور آب برايش به يادگار آورده بودند. تاريخچه اي از مجسمه سازي. ورق مي زد و با هيجان مي گفت: ببين پدر سگ چه كار كرده! قيافه اش ديدني بود. مي گفت: من سنگ مي تراشم مي دانم كه چنين تراشي فقط كار خداست! ورق مي زد و هيجانش قابلمه پر آب روي گاز را كه زهرا بار گذاشته بود به جوش مي آورد.

ساده است و بي آلايش. اونجر تنها مركب اوست. چند روزي كه نيشابور را گز مي كرديم او بود و اونجر كه همه جا مي بردمان. اونجر را پدر برايش داده تا مرد مهربان قصه ما پياده نباشد. پدر به او قول داده هر وقت قلم و چكش را كنار گذاشت همه زندگي اش را سامان دهد. مرد قصه ما، غريب مرد تنديس هاي نيشابور، اما نه چشمش به كيسه زر پدر است نه خزانه هيچ كس. هنر در نگاه او با رنج گره خورده و آنچه از دل اين رنج مي زايد، جز گنج نيست.

زهرا معلم دبستان اطراف نيشابور، با آن نگاههاي گره خورده در قلم و چكش مرد قصه ما، انگاري كه مرد را تا به آخر فهميده باشد، پر است از سكوت. غريب مرد نيشابور آنقدر حرف براي گفتن داشت و نوشتن كه حد نداشت اما زهرا بي اختيار چشم تنگ مي كرد و با نگاه مي فهماند: تنها من خزانه اين حرفهاي ناشنيده هستم و بس. من غلام قمرم، غير قمر هيچ مگو، را اين زن به اندازه خوب فهميده بود و مي فهميد.

سازنده تنديس سنگي " هلموت ريتر(ريشتر)" عطار شناس شهير آلماني، تنديس شيخ ابوالسعيد ابوالخير، تنديس خيام در ارمنستان و هزار يك حجم ديگر٬ هنر را در دامان سكوت معني مي بخشد.

عليرضا قدمياري همان كودك روستاي " فرخك" از روزگاران دور است كه تنها تفريحش شكل دادن به خاك آن روستا بود كه هنوز هم با اشك به همان سان براي مجسمه هايش خمير سكوت فراهم مي كند. پدر از هنر او بيزار بود و علي در برهوت معرفت يعني تهران تنهاتر از هميشه بود. علي هفته ای چهار مرتبه با جيب خالي دانشكده رسام تهران را رنگ و بويي ديگر مي بخشيد. راننده هاي اتوبوس علي را خوب مي شناختند. علي به قول بچه هاي نيشابور تاريخ هنر را بلعيده است. نقاشي را خوب مي فهمد و خوشنويسي و تئاتر و سينما را هم. نقش هايش هنوز روي ديوار خانه دوستان طنازي مي كند.

به قول خودش هنوز بهترين اثرش خلق نشده است.

كارگاه كوچك و تاريك اين جوان ايراني پر است از حرفهاي نگفته و تنديس هاي نساخته. علي قدمياري، حجمي است به هيبت سكوت. سكوت غريبانه زيبا شهري به نام نيشابور.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 17:3  توسط اسماعیل  | 

واژه هاي شكستني را نمي شود پست كرد! آن هم با اين پست درب و داغان دنياي مجازي ما. تازه اگر برچسب " شكستني" هم روي آن بزني كارگر دنياي مجازي آنقدر دلخوري دارد كه روي واژه هاي تو خالي كند و صداي خرد شدن كلمات٬ زنداني خواب رفته در چهار ديواري انفرادي را بپراند با اين تصور كه وقت بازجويي شده است.

پست موقت نعمت بلاگفاست كه واژه ها را مجازن پست مي كني! دست كسي هم به آن نمي رسد. دلم از آن روز كه چوپان كوچك كوهستانهاي چهار محال را ديدم٬ بس گرفته بود. شب و روز منتظر بودم كه خبري بگيرم. صد افسوس كه قاصدك نيامد و شايد در راه گردن زده باشندش! راهزنان اخبار دور و نزديك هراسان از لبخند كودكي به هيبت باران بهاري و برگهاي پاييزي٬ مجال رسيدن قاصدك را ندادند و كلاغ قصه ما همچنان بر مزار لبخند٬ قرنهاست كه مويه مي كند.

ولي كودك مي داند كه بغض كرده٬ با ورژن مجاني و كم سرعت Google Earth روي كوههاي تنهاي آن اطراف٬ تنهايي اش را به مويه نشستم و مرثيه باراني دوباره را بر مزار لبخند سرودم. "لبخند"٬ اين واژه مقدس و فراموش شده در سرزمين ترانه.

خنده دار است. می دانم. دل ما را ساخته اند تا برای حقوق بتپد تا بشر! 

پ.ن: ترانه پس زمینه وبلاگ همان " چهار فصل " رضای پروین است که باید شنیده باشید. می دانم که سرعت بالا آمدن وبلاگ کم شده با این شیرین کاری ولی چه کنم. دوست داشتم این ترانه مدتی موسیقی متن نوشته ها باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 16:29  توسط اسماعیل  | 

پ.ن: آیا کسی می داند چطور می شود آدرس این کودک با آن نگاه وهم انگیزش را یافت؟ امیدوارم نبوغ دوستان کمک کند تا قبل از عید نوروز آدرس این کودک را بیابیم. می دانم که بسیارند از این کودکان که ما نمی بینیم اما در برابر آنچه می بینیم نباید بی تفاوت باشیم. شاید یک دست لباس و دو جفت کفش هزینه زیادی نداشته باشد که بتوان برای او فرستاد. ای کاش عکاس این عکس خبر شود تا آدرسی در اختیارمان بگذارد.

می دانید لبخند این کودک چقدر می ارزد؟ برای نشاندن لبخند کوچکی بر لب او دست به کار شوید. در تهران ما زیادند از این کودکان. اما تنهایی چوپان کوچولو در دل کوههای چهار محال و بختیاری از جنس دیگری است.

پ.ن۲: اصلن شعار و این چرندیات رو بی خیال. دوست دارم این کوچولو رو پیداش کنم. می دونم اونقدر مسائل بزرگی نیوتن های دنیای وبلاگ رو بخودش مشغول کرده که " ارزش لبخند" یک چوپان کوچولو رو نمی تونن برآورد کنن. می دونم دنیای وبلاگ جای قوربون صدقه های مادرانه و گنده گویی های حقوق بشرانه است. ولی توی این صفحه٬ درست همین جا٬ جایی برای چوپان کوچولو باز کردم. آیا حس ترحم به سراغم اومد؟ آیا حس فقر در وجودم سینه چاک کرد؟

فقط یه حس تنهایی و غریبی خاص این کودک و نگاه وهم انگیزش من رو به قلیان واداشته گرچه از کفشهای سوراخ و دو گونه اش هم نمی شه گذشت.

می دونین. دوست دارم باهاش دست بدم و بهش سلام کنم. دوست دارم برم بالای همون کوه بلند و عکس های با لبخند و شاد ازش بگیرم. وای اگه اون بخنده و ذوق کنه چه لذتی خواهد داشت. وقتی بفهمه که توی دل کوههای تنها٬ تنها نیست٬ شاید جور دیگه ای نگاه کنه. حیف که دارم با دیوار دنیای مجازی حرف می زنم!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 9:55  توسط اسماعیل  | 

ایده ای درباره مهاجران افغان داشتم. با خودم قرار گذاشتم تا زندگی دو مستخدم افغانی محل زندگی مان را به تصویر بکشیم. نبی و صبرالله مردانی بسیار دوست داشتنی و نیک هستند. نبی را خواستم تا دم خانه بیاید و دمش را ببینم.

- می خواستم فیلمی از زندگی شما ساخته شود.

- مثلن چی؟

- بازی در کار نیست. شما زندگی روزانه را داشته باشید و ما هم با دوربین به دنبالتان خواهیم بود و بعضی وقت ها هم گپی می زنیم. مثلن وقتی داری تی می کشی یا شوتینگ ها را باز می کنی و...

سرش را پایین می اندازد و با حالتی خجالت زده:

- آقا تی کشیدن که کار نیست! ما فامیل مان هیچکدام نمی دانند چه کاره ایم و کجا کار می کنیم.

- این فیلم قرار نیست جایی پخش شود. فقط یک تجربه است و شاید هم ...

- اگر بازی بود٬ بد نبود. مثلن نقش بازی می کردیم. ولی اینطوری...

- ببینم مگر کار کردن عیب است؟

عذرخواهی کرد و رفت و من هم اصرار نکردم. وقتی رفت چیزی به ذهنم رسید: فرض کن تو مهاجری هستی در کانادا و مستخدم یک جایی. همه دوستانت در ایران فکر می کنند چه کار می کنی و دنیا به کام توست. حالا یک خارجی بیاید و ایده فیلم مستند را مطرح کند. قبول می کنی؟

هرچه با خودم کلنجار رفتم به نبی حق دادم که زیر بار نرود. آخر مرد حسابی این ایده هایت کفر ملت را در می آورد که! خلاصه تا به حال سه فیلمنامه خط خورده. حسین می گوید تو سخت می گیری. با این اوصاف اصلن نمی توانیم کار کنیم. بابا خب چه کار کنم؟ پول که نداریم ٬ دنبال مجوز هم باید بیافتیم و هزار تا کوفت و زهر مار دیگر. خب باید چیزی باشد که سه چهار نفری بشود انجامش داد؟

دیشب مستندی از سینمای مجارستان را می دیدم. راحت دوربین را برداشته بود و به جان شهر افتاده بود. وای که اینطوری چه حالی می دهد. هر پنجشنبه می شد یکی از فیلمنامه ها را کار کرد. یعنی هم فال و هم تماشا. تجربه و تفریح هم که چاشنی اش می شد. ای پدر بی پولی بسوزد! البته بعضی جاها مثل مستند " خانه تاریک است" خداییش با پول نمی شد کاری کرد.

من یکی کم نمی آورم و هنوز یک فیلمنامه هست که برشی از زندگی یکی از عشاق شعرهای آغاسی است. خیلی هیجان دارد تا جلوی دوربین بیاید و خودش را جلوی دوربین زندگی کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 15:37  توسط اسماعیل  | 

من باختم چون پدرم باخته بود. درست به همین دلیل فرزند من هم می بازد...

پ.ن: آقا بابای من قمار باز نبود ها! وقتی دچار پریود فکری می شوم ناخودآگاه مینی مال به سراغم می آید. اصلن هم از انرژی منفی دادن راضی نیستم ولی همه اش که نمی شود باحال بود.

پ.ن: امروز تولد نازنین رضای پروین است. پس ضد حال نمی زنم و هی انرژی مثبت می دهم. وبلاگش خواندنی است. نثرش زیباست و اهل دل است. خوش تیپ هم هست. نگاه کنید:

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 9:22  توسط اسماعیل  | 

راستی من با یک آدم غارنشین چه تفاوتی دارم؟ زبانم؟ اندامم؟ فکرم؟ احساساتم؟ ابزارم؟ یا...

زبانم همانقدر که ارتباطم را راحت تر کرده٬ به اندازه کافی به ارتباطات٬ تر زده است. دروغ پردازی قشنگ تر. اندامم برای من که مرد هستم زیاد فرقی ندارد. با پشم یا بدون پشم. تفاوت جماعت نسوان هم به من مربوط نیست. فکرم به چیزهایی می رسد که اگر نرسد بهتر است. فکر نکنی راحت تر زندگی می کنی پس باکومبا! احساساتم با یک جد غارنشین زمین تا آسمان فرق دارد. او تنها واژگانی داشت و همه احساساتش در نگاهش جلوه می نمود و من نگاهم پر است از واژه هایی که فرصت نگاه را از من گرفته است. جد غارنشین من بسیار معصوم تر و آدم تر بود. او می توانست برقصد٬ قر بدهد و بخواند و روی دیوار غار هر چه دوست دارد بکشد ولی من در غاری زندگی می کنم که روی دیوار وبلاگم خیلی سخت بتوانم هر چه دلم خواست بکشم. نباید برقصم و قر دادن خطاست. جد غارنشین من احساساتش زیباتر از من بروز می کرد. همه واژه اش شاید این بود برای ابراز همه چیز: باکومبا. چقدر قشنگ است با یک آوا یا کلمه بتوانی همه وجودت را بیرون بریزی. ابزارم به درد لای جرز می خورد. تلویزیون و اینترنت و ماشین و کامپیوتر و ... برای لذت نبردن و در امان نبودن. کاش جای همه این ها یک نیزه به من می دادند که دنبال شکار بدوم و فریاد بکشم: آلالالالالالالا...هوووووووووو ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 12:45  توسط اسماعیل  | 

وبلاگ نویسی سر کلاس واقعن معرکه است. می شود وبلاگ نویسی زنده!  لایو لایو... فقط وقتی نویسنده شاسگول باشد و نداند که مربی مربوطه تمام یوزرها را زیر نظر دارد گندش بالا می آید. نمی دانم چطور نثر به یکباره عوض شده بود و بسان بچه های شیطان داشتم گزارش می دادم. یکدفعه روی اسکرین دیدم که یکی دارد یوزرها را کنترل می کند و سریع همه چیز را بستم!

کار عملی مربی ساختن وبلاگ بود و من گفتم: من خودم وبلاگ دارم پس نیازی به ساختن نیست. یعنی نمره این قسمت را بده بریم! مربی هم نه گذاشت و نه برداشت گفت: چه بهتر آدرس وبلاگت را بده! آخ... بابا من کلی چیز نوشتم و ... سریع وبلاگ کیوان ( غافل از اینکه آدرس کیوان دات کام است!)یادم افتاد که آدرسش را بدهم(ای نامرد!) ولی یکدفعه دست از غیب رسید و گفتم : خب شما که امتحان عملی می گیرید بهتر است من یکی دیگر بسازم! مربی هم گفت: بله چه بهتر! قرار شد در کامنت دانی نمره بدهد.

خلاصه شر از بیخ گوشم گذشت. آی کیو آخر این قدر پایین!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 12:11  توسط اسماعیل  | 

الان سر كلاس ICDL هستم. همون دوره مهارت هاي كامپيوتر. البته من فقط امتحان مي دم و مجبورم كه بدم! امتحان همه مهارت هاي براي( يكي از كارمندها اومده بالاي سرم و فكر مي كنه دارم چيكار مي كنم و من پنجره رو مي بندم) كسب مدرك! وگرنه گروههاي شغلي ام رو نمي دن!

الان استاد مي خواد درباره وبلاگ توضيح بده به همه گفته كه برن توي پرشين بلاگ و بلاگفا و ... بعد توضيح بده اصلن اين سايت ها چي هستن. از ۱۰ نفر تو كلاس كسي نمي دونه وبلاگ چي هست! همين كه يارو مياد بالاي سرت يعني از بيخ عربه!

كارمندهاي بالاي ۲۰ سال سابقه كاملن اوت هستن. كارمندهاي بالاي ۱۰ سال سابقه تو آفسايدن و كارمندهاي پايين ۵ سال سابقه يعني اونهايي كه هنوز كارمند حسابي نشدن يه چيزايي بارشون هست!

توي كلاس كارمندها فكر مي كنن از اول هرجايي نشستن همونجا به اسم شون خورده و بايد كسي اونجا نشينه! يعني با كامپيوتر ديگه اي نمي تونن كار كنن. يكي از اين كارمندها كه ۲۰ سال سابقه داره مخ من رو خورد كه ۲۰ سال چه خدمتي كرده ولي هنوز يه گزارش رو كه ۳ ماهه دستشه نتونسته تموم كنه. چون بايد ايميل مي زده و اطلاعات جمع مي كرده و اكسل كار مي كرده. خلاصه تا اين ها بازنشسته بشن ما هم شديم شبيه اين ها و اصلاحات هيچ دردي رو دوا نخواهد كرد.

اوه اوه... صاحابش اومد!

پ.ن: استاد راست رفت سر ساختن وبلاگ! اونهم توی بلاگ اسپات! آقا بیاین قیافه ها رو ببینین. فقط خوشحالم نرفت تو بلاگفا وگرنه باز باید اسمم رو حذف می کردم و هراسان از پیدا شدن. الان یکی از کارمندها چیز جالبی گفت(با لهجه اصفهونی): آقای مهندس این چیزی که شما گفتین یعنی اینکه ما یه چیزی بنویسیم و بقیه بخونن... عالی بود. به این می گن نبوغ خفته یک کارمند که دیر کشف شده. فقط یه سوال: بابا بلاگفا که راحت تر نبود؟ فقط باحال بود که استاد وبلاگ آیلند رو آیسلند می خوند... حالا داره وبلاگی رو که ساخته آپ می کنه. اوخ برم بیرن. رفت رو یوزرها.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 10:25  توسط اسماعیل  | 

آدم خودخواهی هستم و کمی بی شعور و زبان نفهم. شاید هم از کم بیشتر. زن بیچاره را کشاندم تا پلنگچال که حالا دراز به دراز در خانه افتاده. اسپاسم شدید عضلانی و گلو درد. تا صبح خوابش نبرد. بیدار بودم و صدایم در نمی آمد. بازهم گفت که این جنایت زیر سر من بوده و من هم حرفی نداشتم.

فکر کردم کمی جو عوض می شود و طبیعت سرپایمان می کند. ولی روحم خبر نداشت که چنین فاجعه ای در انتظار است. حالا در خانه افتاده و من هم که می دانم چه گهی نوش جان کردم٬ می بوسمش و از خانه بیرون می آیم. هی گفت که پاهایش نا ندارد! هی گفت بیشتر از این نمی تواند راه بیاید ولی من به عنوان یک مرد ایرانی٬ یعنی موجودی که هر گهی دلش خواست می خورد و زن بدبخت باید تحمل کند٬ حرف خودم را زدم. دو روز است که از درد به خود می پیچد.

هوای فرنگ به سرم می زند٬ می گوید باشد. می روم و انصراف می دهم و بازهم می گوید باشد. روزنامه نگاری می کنم و در طول روز وقت ندارم با او حرف بزنم و ساعت ۱۰ شب جسدم را به خانه می برم٬ باز می گوید باشد. فیلمنامه می نویسم٬ طوری که در خواب فیلمنامه را برای کسی می خوانم٬ باز می گوید باشد. هوس کوه می کنم٬ مثل فرهاد می کند و می گوید باشد!

این تعریف زن ایرانی است. زنی که مردهای ایرانی را پر رو بار آورده که هر گهی دلشان خواست بخورند و منتظر باشند تا واژه همیشگی را بشنوند یعنی: باشد. دردهای هزاران ساله را روی هم تلنبار(به درک که درست نوشتم یا نه!) کرده اند و دم برنیاوردند.

حالم عجیب گرفته است. گستاخی و ندانم کاری من دو روز است که انسانی را زمین گیر کرده. کاری هم از من ساخته نیست جز همین نوشتن و زر مفت زدن. البته زریسم تنها مکتبی است که مردهای ایرانی پیرو آن هستند.

پ.ن: تو را به خدا خودتان را ... نکنید که من مرد هنرمندم و من مرد فلانم و من ... کمی فکر کنید. همه ما مردهای ایرانی یک پُخیم. پُخ که می دانید چیست؟ اگر نمی دانید خودتان را در آینه تمام قد خانه برانداز کنید.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 9:49  توسط اسماعیل  | 

- می تونم چند لحظه مزاحم تون بشم؟

- می بینید که چه وضعیه. باشه برای بعد.

- فقط چند لحظه.

- اگه چند لحظه است بفرمایید.

- ببینید یه قصه ای اینجا توی کافی شاپ اتفاق افتاده حالا من می خوام این قصه رو به تصویر بکشم. این لوکیشن رو لازم دارم. اگه اکی بدین خیلی خوب می شه.

- اوه شرمنده. سیاست ما این بوده که عکاسی و فیلمبرداری اینجا ممنوع باشه. بچه های زیادی از ما خواستن که اینجا رو به عنوان لوکیشن به کار بگیرن ولی ما مخالفت کردیم. اینجا آرتیست های زیادی میان. فلانی فلانی... فلانی. منم خودم رو یه آرتیست می دونم. ولی سیاست کاری ما اینه.

-( آره جون عمه ات. شرط می بندم هیچ کس تا حالا چنین چیزی نخواسته. اصلن هیچ چیز خاصی نداره که کسی خودش رو بکشه واسه اینجا). ببینید من می خوام همه چیز قصه واقعی باشه و الا اصرار نمی کردم.

- من اینجا با هزار گیر کار می کنم. آقا اومده عکس گرفته و گذاشته تو وبلاگش که دستای یه دختر و پسر تو هم بوده. اماکن پرینت گرفته و آورده که: آقا مرکز فساد درست کردین؟

بعد از کلی چسی(ببخشین) آمدن آقا رفت تا سرویس بدهد. حسین گفت: اینطوری کار خیلی سخت است. تو می خواهی هر چه بوده را نشان دهی و از ساخت فاصله می گیری. ساختن با نشان دادن فرق می کند. گفتم من دوست دارم حداقل ساختن موجود باشد. هر قصه واقعی در دلش کلی حرف دارد که می شود بیرون کشید و آن هم عاری از شعار. ما باید سعی کنیم واقعیات را از زوایای مختلف نشان دهیم. من نه قدرت و نه خلاقیت سینمای هالیوود را دارم و نه به آن فکر می کنم. آنها خوب می سازند ولی برش های زندگی یک آمریکایی را تا حالا کجا نشان داده اند؟ ساخت اگر برای نشان دادن برش های زندگی باشد من هم با آن مخالف نیستم و ...

قصه از این قرار بود که من را به خاطر مطالعه کردن و شلوغی کافی شاپ بیرون انداختند! البته محترمانه. کافی شاپ برای ما همان حکم عرق فروشی را دارد که بعضی وقتها می شود استریپ تیز را هم به آن اضافه کرد. موسیقی و چسی آمدنهای روشنفکرانه و ... به عبارتی چریدن! حتمن در کافه نادری خبرهای دیگری بوده که چنان هنرمندانی را گرد خود جمع می کرد. مردیکه ک*ون نشور(شرمنده) خودش را آرتیست می داند ولی کسی را که دارد مطالعه می کند البته منتظر است که کمی بعدتر که کتاب به جایی رسید و سیگاری کشید٬قهوه ای هم سفارش دهد٬ محترمانه بیرون می کند. من کل این جریان را نوشتم و روی کاغذ آوردم البته بدون فحش! خواستم چیزی را نشان دهم که شاید برای بسیاری عادی است. خلاصه فیلمنامه باد کرد. مردک فیلمنامه را خواند و به روی سگش هم نیاورد که چه گهی خورده و قول داد نقش خودش را بازی کند!بی خیال این یکی شدم.

از کرج که بر می گشتیم جریان فیلمنامه دیگری پیش آمد که هنوز هم خبری از بر و بچه های مدافع حقوق زنان نیست.می دانم. اعتماد کردن سخت است.

پ.ن: حالا که دارم می نویسم دو جسد روی دستم مانده. هر دو به حالت اغما فرو رفته اند. صبح هفت و نیم رفتیم و هشت و نیم شب بر گشتیم. حق دارند. همخانه که از زور زانو درد به خود می پیچید و اشک می ریخت. کمی زیاده روی کردم! تا پلنگچال کشاندمشان. بعضی وقتها خستگی قدرت فکر کردن را از آدم می گیرد و چه لذتی دارد پهن سوزاندن به جای فسفر سوزاندن! گرمایش هم بیشتر است.

پ.ن: درکه رفتن نعمتی است اما نگاههای جستجوگر و حریص مردهای جوان گرفته تا پیر کفر آدم را بالا می آورد. نمی دانم این خشتک محوری جامعه ایرانی تا کجا ادامه خواهد داشت. فکر می کنم به خاطر بلوکه شدن لذت های دیگر خشتک زدگی جامعه ما بدجور پرنگ شده. از طرفی هم خانومهای از آنطرف افتاده اند. از همخانه می شنوم که اکثرن لذتی از خشتکیولوژی نمی برند. حرص مردها و بی تفاوتی خانومها. خشتکیولوژی در خانومها بنا به دلایلی سرکوب شده که البته نسل جدید چنین نیست. مردها هم که در دل جامعه هستند انرژی شان نه با موسیی نه با رقص نه با فیلم نه با... تخلیه نمی شود و همه چیز روی خشتکشان متمرکز می شود. حرص ولع ایرانی را فقط در عرب ها و ترک ها دیدم. بچه هایی که آن ور آب هستند بگویند این ماجرای تمرکز روی خشتک تا چه حد در جوامعی مثل کانادا و آمریکا یا ... پرنگ است؟ (با خلق این واژه ها دیگر نه من فیلتر می شوم و نه دیگران گمراه!)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 21:6  توسط اسماعیل  | 

- رفته بودم آموزشگاه گیتار فلامنکو تا از نزدیک پدرام امینی و یک خانوم خوش صدا را ببینم. دیدم و دلم گرفت. تیتر بالا را هم بعدن درباره اش می نویسم. می ترسم دپرس بشوم یا همون دپ بزنم. پس باشد برای بعد.

- فردا صبح درکه منتظر ماست. هرکسی پایه کوهنوردی آماتور هست خبر کند همین امشب. بدجور احتیاج به آرامش کوهها دارم. آن بالا بالاها خیلی سوال هست که سراغت می آید. خریدن نان از بازارچه تجریش وقتی پیاده بودیم لذتی داشت. صف مینی بوس درکه یادش بخیر. شاید فردا با مینی بوس رفتیم.

- دیشب کسی زنگ زد که واقعن انتظارش را نداشتم. پرانرژی و خوش صحبت. کلی گپ زدیم. نمی گویم کیست تا در خماری اش بمانید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 20:51  توسط اسماعیل  | 

خطابه حسين نجاران معروف به فتوغرافچي در مورد فيلم كوتاه بخصوص يك دقيقه اي:

فیلم کوتاه سرشار از خلاقیت و معنی است. فرض کنید که شما بخواهید تمام احساستون رو در مورد یه اتفاق در یک جمله بیان کنید. بسیار دشوار تر از آنست که در چند سطر و یا بیشتر بیانش کنید. فیلم کوتاه هم همین مصداق را دارد. و در یک فیلم یک دقیقه ای کار دشوار تر نیز می شود. شما تمام آنچه را که در فکر دارید در یک دقیقه باید بیان کنید. و همین باعث می شود که فقط تصاویری پشت سر هم بیایند که القا کننده معانی سرشاری باشند. فیلم یک دقیقهای مجال توصیف را از شما می گیرد و در آن المان ها هستند که سخن می گویند. در این فیلم هم تمام تصاویر به گونه ای المانی هستند که ممکن است معانی زیادی را در ذهن بیننده القا کنند. تصاویر شهر، برج در حال ساخت، کارگران، درختان سر بریده. هر کدام به تنهایی یک معنی دارند و هنگامی که کنار هم می آیند با توجه به ذهن بیننده ممکن است از معانی زیادی سخن گویند. فیلم کوتاه یک دقیقه ای سرشار از المان است. به قولی یک اثر موفق اثری است که به اندازه تمام بیننده هایش محتوا داشته باشد. امیدوارم که این مجموعه تصاویر بتواند در ذهن بیننده جرقه ای بزند. که اگر این کار را بکند موفق بوده است. با تشکر

فيلمنامه قتل در خيابان نزديك خانه جرقه اش زده شد. نان به دست خيابان را پايين مي آمدم كه با آن صحنه مواجه شدم. چند لحظه اي صبر كردم و از زواياي مختلف نگاهي انداختم. خانه كه رسيدم با حسين تماس گرفتم و گفتم كه چه ديده ام و چه ايده اي دارم. شب ساعت ۲ بود كه به همخانه گفتم تا اين را ننويسم خوابم نمي برد. گفت پس برو بنويس و راحت شو. ۷ يا ۸ خط بيشتر نشد. فقط نماهايي را كه در ذهنم بود توضيح دادم. تمام استرسم آن بود كه تا فرداي آن روز درختها را اره نكنند و نبرند. خوشبختانه چنين نشد. روز فيلمبرداري هم به دليل نداشتن مجوز دلهره همه وجودم را گرفته بود. حال و حوصله گير دادن نداشتم. آخر براي فيلم يك دقيقه اي كه نمي شود يكماه وقت گذاشت مجوز گرفت! تازه اگر بو مي بردند منظور من چيست كه مي گفتند داري تشويش اذهان مي كني! به تو چه كه سرهاي بريده درختان را نشان مي دهي؟ برو بمير!!

فعلا دو فيلمنامه را تمام كردم. فيلمنامه دوم را كه حدود ۲۰ دقيقه يا بيشتر است شايد به زودي شروع كرديم. شايد هم بعد از نوروز. اگر كسي از پرستو دوكوهکي نشانه اي دارد يا شماره تماسي بدهد تا فيلمنامه را با وي در ميان بگذارم. يا مي تواند شماره تماس من را بدهد. فيلمنامه در مورد گروه آنهاست پس مي طلبد كه كمك كنند تا فيلم شكل بگيرد. اين يكي را خداييش دست تنها نمي شود كاركرد! لااقل بچه ها بايد بازيگرها را پيدا كنند. سه بازيگر اصلي داريم و شش بازيگر كه اصلن كارشان سخت نيست. دو تا لوكيشن هم بيشتر نيست. يعني اگر همه چيز جور باشد دو سه روز بيشتر كار فيلمبرداري طول نمي كشد.

راستي چرا بقيه دوستاني كه فيلم "قتل" را ديدند نظر نمي دهند؟ بابا براي رفاقت كه يك دقيقه مي شود مايه گذاشت! نه؟

پ.ن: دوستان، پرستو خانوم دوكوهي را يافتم. نيازي به اين آگهي هم نبود. البته نه اينكه همه شيرجه رفتند براي كمك!! آدرس سايت فيلتر نشده پرستو را نداشتم ولي همخانه عزيز پيدايش كرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 12:49  توسط اسماعیل  |