تبليغاتX
آلما

بلاگفا رو باز کردم تا چند خطی بنویسم. کامنتی رو دیدم که سوال خیلی از بچه ها بود و قضاوتی که حس کردم واقعن دل بچه های تخریبچی رو می شکست. من اصلن با برگشتن به گذشته و تکرار ماوقع و یادآوری لحظه به لحظه جنگ موافق نیستم و در سطح خودم هم سوالات بسیاری دارم ولی حس کردم فراموش کردن این بچه ها دور از انصافه. گفتم کمی درباره اونها فکر کنین. چند وقت یکباری به یاد اونها افتادن چه فایده ای داره؟ خب اونها که رفتن و تموم شد همه چیز! برای چی ما به اونها فکر کنیم. به نظرم دونستن این که یه روزی بچه هایی بودن که تو دل شب از جون و زندگی شون می گذشتن بد نباشه و بعضی وقت ها توی خلوت به یادشون افتادن و ... هر کسی به روش خودش با این قضیه ارتباط برقرار می کنه و هر کسی آزاده هر حسی می خواد داشته باشه.

محمد نوشته:

در مورد تخریبچی ها به نظر من ( یه کم سنگدلانه است ) یه چیزیه تو مایه های عملیات انتحاریه. ببین این ضعف تکنولوژیه که باعث میشه ما به جایه مین روب از نفر استفاده کنیم. چرا ارتش آمریکا و انگلیس تخریبچی ندارن؟

خب برای روشن شدن ذهن خودم سریع تماس گرفتم. لنگ ظهر! و با کمال پررویی که من سوال دارم. کسی که پشت خط بود برام توضیحاتی داد. تاکتیک های نظامی ما با تاکتیک های نظامی متداول دنیا در زمان جنگ فرق می کرد. به خاک ما تجاوز شده بود و نیروهای عراقی منطقه ها رو مین گذاری کرده بودن و سیم خاردار کشی بود. ما تو هیچ منطقه ای سیم خاردار به اون وسعت نداشتیم. ما پیش می رفتیم تا خاک رو آزاد کنیم. در منطقه وسیعی که پیش می رفتیم باید مستقر می شدیم و از تاکتیک های پدافندی استفاده می کردیم ولی ما خاک خودمون رو تا آزاد نکرده بودیم نمی تونستیم مین گذاری کنیم. یه لودر بود که شب تا صبح کار می کرد و خاکریز درست می کرد تا عملیات بعدی که پیش بریم. عراق به عنوان یه متجاوز وضعش فر می کرد. اون توی خاک ما بود.

در مورد تکنولوژی مین روبی هم گفت: ما تکنولوژی روز رو داشتیم. این ماشین های مین روب به صورت شلاقی عمل می کنن و مین های مسیر رو منفجر می کنن. برخی اوقات مین منفجر نمی شه و حساس می شه و وقتی نفر یا خودرو روی اون می رن انفجار رخ می ده. در دنیا هم بهترین روش پاکسازی مین همین روش دستی هست چون از درجه اطمینان بالایی برخورداره. به هر حال تکنولوژی خطا داره. اما در مورد استفاده از مین روب در شب عملیات هم گفت: اگه ماشین مین روب راه می نداختیم تو شب عملیات که همه چی لو می رفت! تازه بحث مین روبی زمانی پیش میومد که ما جلو رفته بودیم و عملیات داشت به پیروزی نزدیک می شد یا شکستن محاصره بود و می خوردیم به مین. اونجا بود که بچه های تخریبچی به داد می رسیدن و یه عملیات رو نجات می دادن. تکنولوژی اونجا جواب نمی داد.

در مورد این که چرا ارتش آمریکا یا انگلیس تخریبچی نداره هم گفت: اصلن شرایط جنگی اونها با جنگ ما قابل مقایسه نیست. و بحث های تخصصی دیگه که جاش اینجا نیست.

فکر کنم تا همین جا کافی باشه. روز جمعه ای نمی خواستم ضد حال بزنم ولی خداییش بیایید کمی منصف باشیم. من و شما هر روز و هرجا می شنویم که از جنگ می گن و ... ولی نباید موضع گرفتن ما منجر بشه که ارزش کار بچه های تخریبچی رو زیر سوال ببریم. مطمئن باشین کسانی که شب عملیات روی مین می رفتن فکر هورا و سوت کشیدن من و شما نبودن و انتظاری هم از من و شما نداشتن ولی لااقل کار اونها رو زیر سوال نبریم و سنگدلی نکنیم. همین.

ببخشین که روز جمعه تون خراب شد. منم از جنگ بیزارم و کسی رو قیم این بچه ها نمی دونم ولی حس کردم دل بچه های تخریبچی شکست.

کسی نگفت وقتی دارین تو مهمونی می رقصین و دست در دست یار دارین یا وقتی دارین کباب باد می زنین و یا هر وقت خوش هستین به یاد بچه ها بیافتین. اصلن. ولی خوشی اونها رو هم به هم نزنین. زود قضاوت نکنین و منصف باشین تا با روحی شاد و منصف بتونین قر بدین و آواز بخونین و خوش باشین.

بده می٬ بده می٬ گر ننوشم بر سرم ریز٬ بر سرم ریز...

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 14:40  توسط اسماعیل  | 

- توی ماشین نشستم و کتابم رو بازکردم و مشغول خوندنم. خانومی با چادر و مقنعه٬ صندلی جلویی نشسته و دختر بچه تقریبن ۳ ساله اش هم روی پاش نشسته. چند لحظه ای نگذشته بود که کوچولو زد زیر آواز: دستا همه بالا...برقصیم همه یالا... یار اگه قشنگه... ولی شیطون والا... دستا همه بالا... سرم رو از روی کتاب برداشتم. مادر محجبه هم هیچ اصراری نداشت که دختر کوچولو آوازش رو قطع کنه. توی ترافیک درب و داغون سید خندان به سمت بزرگراه صیاد شیرازی که همه همدیگه رو می درن و داد و فریاد می کنن٬ این کوچولو داشت برای خودش آواز می خوند و شاد بود. حتمن رقصیدن رو هم خوب بلد بود. از قری که رو پاهای مامان به کمرش می داد معلوم بود.

آقایی که کنار دست من نشسته بود٬ از نگاه خیره و پر سوال من چیزهایی دستگیرش شد. شیشه های ماشین پایین بود و آقاهه فکر می کرد چون خودش می شنوه من هم صداش رو می شنوم! خدای من! فقط فهمیدم که گفت همسرش روانشناسه و ... من فقط به حالت های صورتش نگاه می کردم و سر تکون می دادم. خدا خدا می کردم که سوالی چیزی از من نپرسه! لحظات سختی بود. ترانه دختر کوچولو داشت فراموشم می شد. صحبتش درباره بچه های نسل جدید بود. البته من از چیزهایی که به هم وصل کردم اینطوری فهمیدم. چهره اش هم نشون می داد که واقعن متعجبه! بعضی جاها هم انگشت به دهن خاییدن می گرفت!! ادبیات و حال کردین. بریم قسمت بعد.

- دیشب مهمون کسی بودیم که ۸ سال جنگ رو جبهه بوده! ۸ سال تموم. می فهمین یعنی چی؟ ۸ سال. خانومش می گفت من با دوتا بچه ۶ ماه تنها می موندیم. تعریف می کرد که توی یه عملیاتی ۲۴ روز پوتین رو از پاش در نیاورده بود. ۲۴ روز آقایان و خانومهای عزیز! وقتی که پوتین رو از پا در آورده بود٬ پاهاش بوی مرده می داده و جورابش پوسیده بوده. و بعد از چند ساعت گذاشتن پاها توی آب گرم تازه پاها به خودشون میان. درباره اخراجی ها ازش پرسیدم. گفت اغراق شده. اینطور نبود که کسی به اون سر و وضع بیاد منطقه. حتی نیروهای داوطلب هم با لباس رزم می اومدن. ولی از هر قشری اونجا بود. گفتم: واقعن تخریبچی هم داشتین؟ همونطوری که نشون داده شده و می گن؟ گفت: اکثر عملیاتها شب انجام می شد. بله تخریبچی هم داشتیم. بعضی وقت ها فرصت مین روبی نبود و باید نفر رد می شد تا عملیات شکست نخوره. پس بچه ها که تو شب دیده نمی شد بسیجی هستن یا ارتشی یا سپاهی می رفتن روی مین و ... چشمهای هانی داشت از حدقه بیرون می زد.

- بعد از برگشتن فیلم اخراجی ها رو برای هانی گذاشتم. دوست داشتم عکس العملش رو ببینم. هانی اصلن نخندید. گفتم شاید تحت تاثیر حرف های من موضع گرفته. بهش گفتم راحت باش! ولی می گفت خیلی لوده بازیه.وقتی به سکانس تخریبچی ها رسید٬ دیدم که بدجور کنترلش رو از دست داده و اشک می ریزه. معلوم بود از اون موقع که تو مهمونی بودیم به تخریبچی ها فکر می کرده. تا به حال با این غم ندیده بودم پای صحنه ای گریه کنه. از اتاق بیرون اومدم تا راحت خالی شه. سیگاری روشن کردم و کنار پنجره ایستادم... راستی تا حالا به تخریبچی ها فکر کردین؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 11:24  توسط اسماعیل  | 

- عنوان نوشته شما رو یاد رنوی سپند می ندازه نه؟ ولی قضیه چیزی دیگری است عزیز دل برادر! سوار تاکسی شدم. تو قرنی٬ تقاطع طالقانی. به راننده گفتم سر سپند پیاده می شم. راننده خوش برخورد گفت: اگه بگی سپند یعنی چی ازت کرایه نمی گیرم! آقا ما رو می گی! ضایع شدیم رفت. آقایی که جلو نشسته بود گفت: فکر کنم از اسپند میاد.نه؟ آقای راننده سری به نشانه تایید تکون داد و گفت: درسته. سپند یعنی اسپند دانه. به راننده گفتم که حاضرم به خاطر چیزی که یادم داد کرایه رو دو برابر بدم. خندید و سر اسپند نگه داشت. پیاده که می شدم گفت: من تاریخ خوندم و ... تازه داشت صحبتها مون گل می کرد که من باید پیاده می شدم. از برخوردش معلوم بود که شوفر معمولی نیست. همیشه معلم ادبیات مون می گفت: یه لبو فروش دیپلمه بهتر از یه لبو فروش بیسواده! می گفت: می دونی اگه من لبو فروش بشم چه حالی به مردم می دم؟ لبو رو که می دم یه قطعه هم از سهراب براشون می خونم! آره جون عمه اش. من بیچاره همون توهماتش شدم... از صبح تا شب تو کلاس کنکور جون کند و کند تا یه خونه خرید! ما رو هم هوایی کرد و... بگذریم. این راننده تاریخ خونده خوش برخورد باید تو تخت جمشید رانندگی می کرد و حین رانندگی کلی از تاریخ برای توریست ها می گفت و ...

- داره تعداد راننده های خانوم زیاد می شه. اکثرن سن اونها بالای ۴۰ ساله. دیروز دوباره یه خانوم میانسال با کلاس به مقصد سیدخندان سوارم کرد. بابا هول نکنین! به خدا مسافرکشی می کرد. جلوی مسافرها که می ایستاد و مقصد رو می گفتن و به مسیرش می خورد با احترام می گفت: بفرمایین. با احتیاط ولی سریع رانندگی می کرد. پشت چراغ قرمز ماشین رو خاموش می کرد و دستی رو می کشید! اکثرن هم تازه کار هستن و کرایه های مسیر رو نمی دونن. با دیدن این خانومها واقعن خوشحال می شم. استقلال مالی زنها چیزی هست که کسی از اون کم حرف می زنه. حقوق زنان به استقلال مالی اونها گره خورده. بسیاری از زنان ایرانی هستند که به خاطر عدم استقلال مالی و بیکاری دچار افسردگی های شدید می شن. کار برای زن ها استقلال مالی٬ شخصیت اجتماعی و قدرت چانه زنی در خانواده رو به همراه داره. احساس این که روی پای خودت هستی٬ خیلی لذت بخشه. کار برای زن ها اعتماد به نفس و بروز استعدادهای خفته اونها رو به همراه داره. خیلی از خانومها رو سراغ دارم که به خاطر بچه دار شدن خونه نشستن و بچه بزرگ کردن و متاسفانه بعد از چندسال دچار افسردگی شدن. خانومی که توی سفارت ایتالیا کار می کرده و ابهتی داشته حالا احساس می کنه که همه چیز رو از دست داده. الان خانومی رو می شناسم که عشق خیاطیه. دوره مزون رو تموم کرده و مطمئنم چندسال آینده یکی از بهترین مزونهای تهران رو خواهد داشت. می دونین چرا؟ چون عاشق کارشه. راستی خانومهایی که علاقه دارن با هزینه کم٬ بهترین لباس رو به تن کنن با این استاد برجسته باید آشنا بشن(اینم از بازاریابی!) این خانوم برای بچه هاش لباس می دوخت ولی با تشویق هانی دوره مزون رو گذرونده و مدرک رسمی خواهد گرفت. بذارین یه چیز دیگه تعریف کنم. آقای کارمندی با همسر محترمش توی جنوب شهر زندگی می کردن. خانوم عشق آرایشگری بود. بعد یه جایی رو راه می ندازن تا خانوم به شغل شریف آرایشگری بپردازه. اون دو نوگل حالا دارن تو دروس زندگی می کنن. آرایشگاه خانوم کنار سوپر مارکت همسرشون هست که کارمندی رو بوسیدن و کنار گذاشتن! وای که چقدر با هم ساختن لذت بخشه. خلاصه اینکه با هم ساختن هم سرعت رو بیشتر می کنه و هم شخصیت هر دو طرف رو شکل می ده. طولانی شد.

- پریشب گلشیفته فراهانی که من یکی از سینه چاک هاش هستم تو برنامه " شب شیشه ای" مصاحبه داشت. از اونجا که همه می دونن من چقدر این دختر رو دوست دارم زنگ ها بود که زده می شد که آی بدو بدو ببین کی اومده. ولی گلشیفته من پیر شده بود. گلشیفته من رنگی از درخت گلابی نداشت. چیه اصلن شما عشق هیچ هنرمندی نیستین؟ آخه چرا تا یکی می گه من با دیدن این چهره آروم می گیرم فکرای بد می کنین؟ انرژی گلشیفته با خنده های زیباش واقعن زیادی مثبته. هانی هم سینه چاک رضا کیانیان هست. بازی گلی و کیانیان واقعن زیباست. خلاصه تو فیلم میم مثل مادر واقعن گلی پیر شده بود. حیوونی یه مانتوی گل و گشاد پوشیده بود و شالش هم روی دماغش بود! خب بابا دعوتش نکنین و اینقدر عذابش ندین. یه حرفی زد که فرداش مجبور شدن برنامه ده نمکی رو دوباره تکرار کنن! حالا بگین مسعود خان حمایت نمی شن. گلی گفت: فیلمی که یک میلیارد می فروشه حتمن فیلم خوبی هم نیست. هانی می گفت٬ کلاه قرمزی هم زیاد فروخت. برنامه دیشب ده نمکی رو هم دیدم. اون اصلن عوض نشده. هنوز هم جنگ می کنه ولی شکننده تر و احساسی تر شده.می گفت: جنگ ما جنگ عقیده است. ولی خوشبختانه ابزار جنگش عوض شده و این خوبه. آقا مجری برنامه " شب شیشه ای " واقعن دوست داشتنیه. چی بود این پسره؟ فرزاد حسنی؟ وای خدا حالت تهوع(تحمل) به من دست می داد با اون اداهای هیستریکش. بلا به دور.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 13:15  توسط اسماعیل  | 

دیشب پل ولفوویتز٬ رئیس بانک جهانی روبروی دوربین نشست و عذخواهی کرد. حالا قضیه چی بود. مردک عنتر با شعار " مبازره با فساد مالی و اداری" رئیس بانک جهانی شده و بعد دوست دخترش رو که در بانک بوده ارتقاء داده و به وزارت امور خارجه آمریکا فرستاده! دستمزد سالیانه ای که برای دوست دخترش به دستور وی تعیین شده بالاتر از دستمزد سالیانه وزیر امور خارجه آمریکا بوده! انگار که توی بورکینافاسو خدمت می کنه. خلاصه پته آقای پل بدجور ریخته روی آب و من منتظرم ببینم قضیه چی می شه. رئیس جمهور آمریکا اگر با مونیکا لوینسکی حال فرمودن مساله شخصی خودشون بوده ولی وقتی از پل از جیب مردم خیرات می کنه فی الواقع هسته های مبارکش را خواهند کشید. ولی سیستم اطلاع رسانی قوی رو حال می کنین؟ پل آزاده که خانوم بازی بکنه ولی نه به اعتبار بانک جهانی.

چند وقت پیش عکس جورابهای پاره اش رو اینجا گذاشتم. حالا چه ارتباطی بین جورابهای پاره پل و رضا شاها(دوست دخترش) و بانک جهانی هست خدا می دونه. یعنی پل حتی یه جوراب هم برای خودش نمی خریده؟ تازه پرو پرو می گه استعفا هم نمی دم!

نتیجه اخلاقی: پل آزاده که به دوست دخترش حال بده ولی از حقوق خودش و نه از جیب مردم.

توصیه برادرانه: پل! تا بیشتر گند بالا نیومده سریع استعفا بده و برو با گرل فرندت حال کن پدر جان!

دفتر پل: الو! مردیکه عوضی تو مگه وکیل مردم آمریکایی؟ به تو چه پل چیکار کرده. اصلن نوش جون دوست دخترش. پررو! همچین زرت و زورت می کنه انگار سیتیزن آمریکاست. تو اگه راست می گی... بی...ی...ی...ی...ی...پ.بیپ...بیپ...بیپ...بیپ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 12:19  توسط اسماعیل  | 

خبر فوری: به عرض دوستانی که کامنت گذاشتند مخصوصن برای پست قبلی برسانم که بلاگفا نمی دانم چه مرگش شده که برخی کامنت ها را در لیست تایید من نمی گذارد. من هیچ کامنتی را حذف نکردم. خواهش می کنم اگر شما هم کامنت گذاشتید و پابلیش نشده خبرم کنید.

چشمام رو مالیدم و خمیازه ای کشیدم. خداییش می خواستم از زور خواب از مسواک زدن فرار کنم که یکی تلنگری زد و گفت: خاک بر سر! ۳۰ سالت شده! الان باید بچه ات می رفت مدرسه! حالا تو یه مسواک رو... لااله... آقا مسواک زدیم و رفتیم که بخسبیم. طبق معمول هر شب قبل از خواب باید هانی یه دست حکم می باخت تا خوابش ببره! بابا بی فرهنگ! ملت مطالعه می کنن تا خوابشون ببره و کلی به اطلاعات شون افزوده می شه و ... اون وقت شما دوتا روی تختخواب و به حالت لمیده٬ حکم می زنین. حکم پیک. ولی خداییش ایندفعه باختم. یکدفعه صدای بارون زیاد شد بیشتر صدای سیلاب بود! پنجره رو بازکردم و بیرون رو نگاه کردم. هر کی خواب بود یکی از زیباترین شب های تهران رو از دست داد. گفتم: بزن بریم بیرون. ببین دیگه از این شبها تکرار نمی شه. بجنب. هانی که مات و مبهوت نگاهم می کرد گفت: خره! دیوونه شدی. آخه... گفتم آخه نداره و بجنب تا بارون بند نیومده. آره جون عمه ام چه بند اومدنی.

شلوار ورزشی ام رو پام کردم و یه جفت دمپایی! هانی هم یه مانتو روی لباس خواب تنش کرد. عینهو دیوونه ها سوییچ مراد(قراضه مربوطه) برداشتیم و زدیم بیرون. بارون بود که می بارید. جوب های آب سرریز شده بودن و خیابونها رو آب گرفته بود. سلن دیون هم جیغ می کشید و می خوند. البته همه اش نه وقتی می رسید به babe جیغ بنفش می کشید! یه جاهایی هم آروم می شد:if you want me like this یا مصرع if you need me like that .توی خیابونهای پر آب اصلن به فکر کم آوردن و خاموش کردن مراد نبودیم. ولی خداییش با ما راه اومد و عینهو زانتیا حال داد.

بارون همچنان می بارید. کجا بریم؟ برو نیاورون. الان اونجا خیلی خوشگله. آره واقعن خوشگل بود. ولی تموم نمی شد این خوشگلی. رفتیم و رفتیم تا از تجریش سر در آوردیم. تجریش نگو بابا حوض امارت سلطان نمی دونم چی! زیر نور چراغ ها انگاری که تشت آسمون رو ول کرده باشن رو زمین. برو دربند! ببین می ریم گیر می کنیم دهنمون صاف می شه ها! سر بالایی دربند بود و سیلابی که از بالای خیابون رو به پایین جریان داشت و رعد و برق هایی که یکدفعه همه جا رو روشن می کرد. رفتیم تا راسته لواشک فروشی های دربند. یه نخ سیگار بارون زده و عینهو معتادها نشئه شدن و ... برو بالاتر. بابا خر نشو دیگه! مگه نمی بینی چه خبره؟

دور زدیم. حالا آروم برو. می خوام تا بارون بند نیومده منم همینطوری بچرخم. فرمان فتحعلیان(اسپل رو بی خیال بابا محتوی رو بچسب که نداره!) زد زیر آواز: ای تو تنها خوب دنیا...بی تو من تنها ترینم... با تو مثل یک ستاره... بی تو من خاک زمینم... دیگه نوبت شوفری من بود. حالا بیا و با دمپایی گاز بده و کلاج بگیر. نمی شد لا مذهب! خب منم دمپایی رو درآوردم و پابرهنه چسبیدم به پدال. حالا رضا صادقی زد زیر آواز: نرو...نرو... سریع آهنگ رو عوض کردم! آخه با این آهنگ و با وضع رانندگی پابرهنه من هر چی حال کرده بودیم داشت می پرید. دولت و شریعتی رو هم چرخیدیم. تی شرتم خیس شده بود. شیشه رو پایین داده بودم و دستم بیرون بود و بارون همچنان می بارید. بخاری روشن و شیشه های باز و ...

رسیدیم به لویزان. بارون آروم آروم داشت بند میومد. پلک های منم داشت یواش یواش سنگین می شد. دیگه باید بر می گشتیم. هوا اونقدر خنک و دلچسب بود که نگو و نپرس! جون می داد زیر این بارون توی آلاچیق بشینی و ... ای بسوز پدر کارمندی! آخه فردا صبحش از دماغت بیرون میاد این همه لذت و خوشگلی که دیدی! از زور خواب می ترکی و هی چرت می زنی و ... حسابی خسته بودیم. کله ام پر صدای بارون بود و رد شدن از وسط یه عالمه آب بارون که وسط خیابون تلمبار شده بود و به اطراف می پاشید٬ واقعن دیدنی بود.

وضع آب و هوا رو چک کنین. نصف شبی بارون حسابی که گرفت بزنین بیرون. باور کنین که کلی به آرامش می رسین. خواب آلودگی فرداش رو بی خیال. آروم می گیرین. پر انرژی مثبت می شین. بارون پره از انرژی مثبت. عینهو دوش آب سرد توی تابستون که سر حالتون میاره٬ شنیدن صدای بارون و رعد و برق٬ روح تون رو جلا می ده. می گین نه؟ خب امتحان کنین.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 10:48  توسط اسماعیل  | 

کوی دانشگاه ساختمان ۲۰. اتاق...فریادهای گوش و خراش و نعره های پیروز مندانه و دانشجویان بی دفاع. حمید سر سجده بود که خون آلود شد. چندتایی زیر تخت پنهان شده بودند. فردای آن روز اتاق طبقه دوم را دیدم که از آن پایین پریده بودیم. نارنجک سیمهای تشک را بیرون انداخته بود. فریاد و نعره های زنجیر به دستان. سکانس آخر. ماشین گارد و بچه های درب و داغان. مهدی روی دست من خون بالا می آورد. خودش را خیس کرده بود حسابی. لای دندانهایش پر بود از ریزه های آسفالت... روی شکم کشیده شده بود. طلبه مخفی بود. یعنی دانشگاه می آمد و آخر هفته ها حوزه می رفت. خدای ادبیات عرب و ادبیات فارسی بود. او خلوت را به من آموخت و من لذت شاد بودن و غنایی که قرب الله بود را به دامنش ریختم. غنا٬ همان قر دادن خودمان. مولانا را خوب می شناخت اما از رقص و طرب رومی هیچ نمی دانست. خدای غزالی در روحش رخنه کرده بود. به جای مثنوی برایش می خواندم: و خدایی که در این نزدیکی است٬ لای این شب بوها٬ پای آن کاج بلند...

ماشین گارد بردمان به تونل وحشت. ده نمکی عزیز نمی دانی که چقدر ترسیده بودم وقتی بازجو فریاد کشید: گوساله درست حرف بزن! ده نمکی عزیز چقدر خوشحالم که چماق را زمین گذاشتی. چقدر برای این نسل خوشحالم که سرشان با سنگ های دار و دسته تو نمی شکند. قول می دهی که به آنها هم بیاموزی که قلم قوی تر از چماق است؟ آره آقای ده نمکی! کسی از دهه ۶۰ ها تو را نمی شناسد. نه نترس! دادگاهی در کار نیست. نمی خواهم محاکمه ات بکنم. اصلن مگر من کیستم که تو را محاکمه کنم. محکمه جای دیگری است. دارم با تو درد و دل می کنم. نسل ما کسی را به خاطر چاک مانتو یا موی سر یا ... به محکمه نبرده. ما اهل تکفیر کسی نبودیم و نیستیم. اصلن مگر می شود فاحشه و عابد را روی ترازوی عقل بشر گذاشت و یکی را تحقیر و دیگری را تشویق کرد؟ نسل ما ترازوی خرد را جای دیگری کارآمد می داند رفیق.

ده نمکی عزیز! تو اخراجی ها را ساختی و ما نسل اخراج شده بودیم. یادت می آید خیابان ولیعصر و اسپری پاشیدن روی صورت دختران را؟ یادت می آید فریادهای موتور سواران را؟ چقدر خوب مدارا کردن را آموخته ای؟ ببینم حرفش را می زنی و یا واقعن مدارا کردن را آموخته ای؟

" معصوم به اون کسی که مست بود و روی از او پوشانده بود گفت: هیچ وقت از من روی برنگردانید" ده نمکی عزیز! چقدر خوشحالم که بالاخره به حرف های بزرگان رسیدی که حنجره پاره می کردن که بابا جان مدارا کن.

ده نمکی عزیز چقدرها را به محکمه بردی؟ تنها هم از خون شهدا مایه می گذاشتید. یادت هست؟ هنوز نوازشها و محبت های آن که تنها استخوانش را برایمان فرستادند از ذهنم پاک نشده. هنوز صدایش در گوش من است. اما تو می دانی همانها که پیش فرستادندش حالا چه وضعی به هم زده اند. بیرون گود نشستند و نریمان ما لنگش کرد. کربلای پنج را می گویم اخوی...

تو تغییر کردی. میمون است این تغییر اما چقدر دیر. می دانی شلوار جین که پا می کردیم از در دانشگاه برمان می گرداندند؟ می دانی آستین کوتاهمان را زیر کاپشن پنهان می کردیم؟ می دانی وقتی دکتر سروش برایمان از عقلانیت می گفت ترس از چماق و حیدری ها داشتیم. آخرش هم هر چه سوال داشتیم در انبان ذهنمان ماند؟ ده نمکی عزیز! اخراجی های تو به یادم انداخت که از " نسل اخراج شده" پس از جنگ بنویسم.

کاری ندارم که فیلمنامه مال تو بوده یا پیمان پر از خنده اش کرده. کاری ندارم به اینکه می دانستی دوربین را کجا بکاری یا نه. کاری به این حرف ها ندارم. به خودم قول داده بودم که پول پای فیلم تو ندهم. چون فراموش کردن ده نمکی دهه ۷۰ خیلی سخت بود پسر! ولی دیشب زیادی دوستت داشتم. حالا رقابتی در مدارا کردن در افتاده بین اهل کتاب. مگر دیگران کم از ده نمکی دارند که مدارا نیاموزند؟ ده نمکی که نبوده اند و بار نسل اخراج شده روی دوششان نبوده. پدر می گفت: تغییر خوب است. و من سر تکان دادم. چقدر کیف می کنم که کت ۸۰ هزار تومانی می پوشی و قهوه می خوری. ببین شوخی نمی کنم توانستی پیپ را هم امتحانی بکن. آنقدر کیف می دهد که با شلوارک سر صحنه باشی با آن کلاه مسخره کارگردانی. دوچرخه سواری و خندیدن با بچه ها بدون آنکه شیطان بیاید به سراغت. تازه نسل اخراج شده ما یاد گرفته است که: شیطان را هم می شود تربیت کرد! یعنی کی بیاید سراغمان که به دردمان بخورد.

ولی خودمانیم پسر! اگر در دوره خاتمی مثلن کمال تبریزی چنین فیلمی می ساخت چه بلایی سرش می آوردید؟ مارمولک را که یادت هست؟ حالا خب ما منتظر ماندیم تا خودتان به نقد بکشید تقدس آفرینی را. حالا تقدس زدایی را خودتان شروع کرده اید. خوب است. ولی فراموش نکن که چقدر ساپورت شدی از جانب صدا و سیمایی که مالیات از مردم و جیب من و ما می گیرد. فراموش نکن که پشت سرت ایستادند ولی خیلی ها همین نزدیکی٬ کسی را ندارند که فیلم شان کلید بخورد.

کفن میت چند تیکه است؟ ده نمکی عزیز تا به حال گزینش شده ای؟ تا به حال مجبور شده ای دروغ بگویی؟ تا به حال به خاطر قبول شدن مشروط در دانشگاه به خاتمی فحش داده ای؟ آره پسر! آن روز در خیابان ... راه می رفتم و گریه می کردم. بیرون که می آمدم حاج آقا گفت: بد مملکتی ساختیم! هیچکس خودش نیست! آره ده نمکی عزیز. پرونده قطور می گفت که ما خاتمی را روی دست بلند کردیم ولی حالا باید فحشش بدهیم. می دانی پسر٬ چایی خوردن با سیما و مینا جرم بود! من نمی دانستم! ولی همه را در پرونده نوشته بودند. تازه ما " قبض و بسط شریعت" دکتر سروش را نقد می کردیم. باور کن اصلن خشتکمان به سراغمان نمی آمد.

ده نمکی عزیز! می دانی چه عشق ها در کنج کوچه و برزن خفت و چقدرها گفتن " دوستت دارم " را غلاف کردند. چه دیر فهمیدی از بالای دیوار نگاه کردن به معشوق و دل و قلوه دادن حال دارد. می دانی چقدرها از بالای دیوار پایین افتادند. می دانی چقدرها برای دست همدیگر را گرفتن سیلی خوردند. آره پسر! کسی که عشق زمینی را نفهمد هرگز عشق آسمانی را درک نخواهد کرد. قرب الله که فقط در آن چیزهایی نیست که تو و امثال تو می دیدند! " به عدد آدمهای روی زمین٬ راه هست برای رسیدن به خدا" وقتی این دیالوگ را شنیدی تکان نخوردی؟ نمی دانی دزدکی گفتن " دوستت دارم" چه مزه ای دارد. نمی دانی قلقلک دادن خدا چه حالی دارد.

ولی ما "نسل اخراج شده" دوستت دارم را فرو خوردیم و دم بر نیاوردیم. حالا تو از راه رسیده ای. با سبدی از سیب مدارا. حالا وظیفه داری که دینت را به نسل اخراج شده ادا کنی. جرات کن پسر! بیشتر خودت و افکار همفکرانت را نقد کن.

تو خودت را نقد کن٬ من و نسل اخراج شده قول می دهیم با کله بریم تو توالت! راست و چپ مهم نیست. کمی از زنانه و مردانه بیرون بزن. حرمت بوسه را دریاب. واژه های پنهان نسل جدید را امنیت ببخش. به دخترت بیاموز که راحت بگوید: دوستت دارم. به دخترت بیاموز و به دخترها و پسران نسل جدید٬ که بوسه هاشان صادق باشد. ده نمکی عزیز! شیطان از دوست داشتن زیادی می ترسد. با دوست داشتن مدارا کنید...

اسماعیل- ۱۳۸۶- یکی از نسل اخراج شده.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 12:27  توسط اسماعیل  | 

دیشب دو برنامه را از دست دادیم. حضور در جمع بلاگرها و پیاده روی با آنیتا٬ دختر کوچولوی مورد علاقه من و رقیب سر سخت بازی سنگ٬ کاغذ٬ قیچی. چیه به ما نمیاد؟ اتفاقن اساسی شیفته این بازی هستم و بیشتر وقتها هم آنی می برد. می دانید که این بازی قهرمان جهانی هم دارد؟ اصلن یک تورنومنت بین المللی دارد. خداییش آی کیوی بچه های نسل جدید خفن بالاست. خلاصه دیشب را میزبان تارا کوچولو بودیم. دخترک شیفته هانی. البته دو طرفه است. همیشه بساطی داریم سر گول مالیدن سر تارا و فرستادنش به خانه! بچه است دیگر چه می شود کرد! دیشب هم بساط گول مالیدن بود.

الان که دارم می نویسم مامان و بابای هانی را بدرقه کردم. بر خلاف دیشب که کسی حوصله نداشت خوش گذشت. اخراجی ها نقد شد و هندوانه ای خورده شد و سرور پرسپولیس ۳ هیچ برق شیراز را ضایع کرد. بله پس چی فکر کردین؟ آبیته! خلاصه ده نمکی آدم باحالی است. از اینکه دیگر دانشجوهای سابق را کتک نمی زند خیلی خوشحالم. ده نمکی با چماق و گرز تغییر کرد حالا شما انتظار دارید نسل جدید ما سرعت تغییرشان پایین باشد؟ نقد خودم را خواهم نوشت حسابی. بابا و مامان هم که ده نمکی انگشت کوچکشان هم نیست مدارا را قبول داشتند. پدر می گفت: تغییر خوب است. همه دارند تغییر می کنند. من هم گفتم: مهم این است که به دیگران آسیب نرسانیم.

الان هم دعوت شدیم به مهمانی. ساعت ۹ شب. هانی پایین منتظر است و من تا گزارش نکنم نمی روم. ده نمکی دوست داریم!!! آخ اوضاع بی ریخت شد. ما بریم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 18:43  توسط اسماعیل  | 

شب سال تحویل توی استانبول که بودیم اکیپ ما رو می خواستن اغفال کنن. شهرام اصلانی و چارتا کچل دیگه برنامه سال تحویل گذاشته بودن. یه دیسکوی حسابی و ... به قیمت نفری ۵۰ دلار. شام و ... من کلی از این کره خر بودن این ها ناراحت شدم. آخه هیچی هم ندارن بدبختها. قر دادن هم مگه ۵۰ دلار باید خرج داشته باشه. تازه برنامه سال تحویل مثلن چی بود؟ یه سفره هفت سین و یه خواننده در پیت و یه شام مسخره. مبارزه با استکبار رو از همونجا شروع کردم. با مدیر هتل صحبت کردم. گفتم که امشب سال تحویل ما ایرانی هاست. بایرام(یعنی نوروز). گفت خب که چی؟ گفتم بار هتل رو تا ساعت ۲ شب در اختیار من بذار. آخه کسی اصلن توی بار نبود با قیمتهای سرسام آور نوشیدنی. خلاصه قبول کرد. صندلی ها رو جابجا کردیم. جای همه خالی ۲۰ نفری می شدیم و ۱۰۰۰ دلار از درآمد شهرام کچل پرید. زدیم و رقصیدیم و شاد بودیم. آهنگ منصور هم شد خاطره سال تحویل. الان یکدفعه یادم افتاد. بارمن(کسی که نوشیدنی می ریخت) می گفت: شما ایرانی ها خیلی باحال هستین. گفتم چطور؟ گفت: هیچی نمی خورین و ایندر شاد هستین! بنده خدا فقط ایستاده بود و نگاه می کرد. غافل از اینکه جوونهای شیطون جمع بیرون خورده بودن و جسدشون رو آورده بود تو بار هتل! یعنی آخر ایرانی بازی. تنها اتوبوس ما در این سفر با احتساب کلیه هزینه ها ۱۲۰۰۰ دلار به جیب ترک ها ریختیم. ترکیه ای که مملو از ایرانی ها بود. و ایرانی که مملو از هیچ خارجی نیست. خلاصه : دونه دونه نگاه تو منو می خونه...

پ.ن: یکی از دوستها خواسته که در مورد اصل ۴۴ بنویسم. شرمنده. من قول دادم دیگه از اقتصاد هیچ چیز ننویسم. روزنامه نگاری رو هم بوسیدم و کنار گذاشتم. در حال حاضر یک تماشاچی هستم که تو استادیوم نشستم و تخمه می شکنم و از بازی لذت می برم. هنوز عاشق اقتصاد هستم. هنوز هم نوشتن رو دوست دارم. هنوز هم از برش های زندگی تو ذهنم فیلم می سازم. همیشه بازیگر بودم و قاطی بازی. حالا می خوام بدونم تماشاچی بودن چه لذتی داره. بازنشسته نشدم. مصدوم هم نیستم. حالم از همیشه بهتره. ولی طعم تماشا کردن چیز دیگری است. امسال تماشا می کنم و می نویسم.

پ.ن: این جملات را کسی پی ام گذاشته برای من.بخوانید لذت ببرید:

- يک بچه همواره مي تواند سه چيز به يک آدم بزرگ بياموزد : ۱- شاد بودن بدون دليل ۲- دائم به کاري مشغول بودن ۳- تقاضا کردن آنچه با تمام وجود مي خواهد.

- ولتر:شما ممکن است بتوانيد گلي را زير پا لگدمال کنيد، اما محال است بتوانيد عطر آنرا در فضا محو سازيد.

- همه چيز در پايان خوب است. اگر خوب نباشد بدانيد که هنوز به نقطه پايان نرسيده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 16:51  توسط اسماعیل  | 

- بالاخره دو نو گل یا به قول چاله میدانی ها٬ دو کفتر عاشق٬ برای خودشان لانه ای پیدا کردند. لانه ای به قیمت ۱۰ میلیون رهن و ۲۵۰ هزار تومان اجاره ماهیانه! خب اشرف مخلوقات بودن خرج دارد. بچه ها هم هر جایی را نمی پسندند. نمی شود که اشرف مخلوقات با چند تا لیف خرما لانه بسازد! البته اجداد دورمان یعنی سه چهار هزار سال پیش می ساختند ولی خب زمانه عوض شده. نگران بودم که این دو دوست ما بی سقف ازدواج کنند و منتظر سقف بمانند. ولی دیروز شاد بودم. آنقدر شاد که نگو نپرس. شب به دیدن خانه رفتیم. باران می آمد. خانه در یخچال بود. کنار رودخانه. همه چیز به خیر گذشت.

 - صبح خواب آلوده می آمدم سوار تاکسی شوم. زیر پل سید خندان دوباره مینی بوس نیروی انتظامی را دیدم با پرده های کشیده. اخبار گفت که دور دوم اخراج اتباع بیگانه یا همان افغانی ها آغاز شده و می خواهند ۵۰۰ هزار نفر از نیروی های بیکار داخلی را جایگزین کنند. به چشمهای ملتمس پسرکی که سوار مینی بوس می شد خیره شدم. نمی خواهم بنویسم نیروی کار فلان است و بازار کار فلان. این کار علمای اقتصادی است که پست دارند و حقوق می گیرند. فقط ۵۰۰ هزار مهاجر افغان باید آرزوهاشان را بردارند و بروند. امیدوارم با اخراج همه بیگانگان مشکل بیکاری هم حل شود!

- چند ماهی بود که نگران معلمی بودم با دو بچه. این معلم مستاجر ماست. نمی دانستم پایان قرار داد چه کنم! خودم هم مستاجرم و خانه کوچکی که خریده ایم را برای زندگی نپسندیدیم! پس مستاجر اندر مستاجر. البته شلوغی و موتورهای گانگستر پیروزی را حتی من هم که سخت نمی گیرم هرگز تاب نمی آورم. آرام تر از آن هستم که دنبال طرف بیافتم و فحش بدهم و داد و بیداد کنم. پیش که می آید. خلاصه با این وضع اجاره ها منتظر هستم که صاحبخانه عزیزم مطابق قیمت های بازار دهانم را سرویس کند. ولی من نگران این معلم بودم با دو بچه! به هانی می گفتم که نمی توانم تصمیم بگیرم. این دو تا بچه و معلمی سخت است! دیشب تماس گرفت. آقایان و خانومهای عزیز! طبقه پایین خانه ما مال این معلم مستاجر بوده! یعنی من چند ماه کشک سابیدم و رنج بیهوده بردم! دلسوزی من هم برخی اوقات مثل پتک می خورد توی سر خودم. پایان قرار داد مستاجر ما یعنی همسایه ما! می رود خانه خودش... این دل صاحب مرده را چه می شود؟ ( نتیجه اخلاقی: اصلن سخت نگیرید. به هیچ وجه. این تجربه چندین سال من است.)

پ.ن: دیشب که برای دیدن خانه دو کفتر عاشق رفتیم در راه بازگشت صحبت از "گوشت کوب برقی" شد که هانی خریده است از شهروند. گفت: اسم اصلی اش " مولتی کوییک" است. رامین که کمی حساس است گفت: بابا دیگه گوشت کوب برقی هم کلاس داره! همه خندیدیم. هانی گفت: بابا این اسمیه که من روی اون گذاشتم. آخه گوشت کوب نیست که! چند لحظه ای گذشته بود که رامین گفت: نیلو جون! فهمیدی " اشنایدر" مامان شکسته؟ نیلو که هاج و واج نگاه می کرد گفت: اشنایدر دیگه چیه؟ رامین گفت: بابا ملاقه مامان رو می گم دیگه! همه زدیم زیر خنده تا خانه. زیر باران بستنی هم خوردیم جای همه خالی. ولی به میمنت این " مولتی کوییک" ما تقریبا یک روز در میان غذاهای مختلف می خوریم. چون نه پیاز خرد می کنیم و نه سیب زمینی رنده می کنیم و نه... باور کنید یک دستگاه کوچولوی با مارک براون با قیمت ۴۰ هزار تومان در خانه کولاک کرده! با غذا ساز اشتباه نگیرید. اصلن به آن بزرگی و جاگیری نیست. چهار قطعه بیشتر ندارد. خانومهای عزیز بشتابند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 9:50  توسط اسماعیل  | 

تا به حال فکر کردین که اگه با توالت فرنگی مشکل داشته باشین باید چی کار کنین؟ دوستی دارم که با توالت فرنگی شدیدن مشکل داره. یه دفعه که رفتیم شمال توی ویلا توالت ایرانی نداشتیم و این بدبخت ۲ روز تموم پی پی نکرد! البته مثل گاو می خورد و دفعی در کار نبود.

خلاصه ترکیه که رفتیم فهمیدیم آقا چی کار می کرده! خب آماده اید. از اینجا به بعد اگه بالا میارین نخونین. آقایی که شما باشین٬ این رفیق بیچاره ما دستمال کاغذی پهن می کرده کف حموم و بعد کارش که تموم می شده می نداخته توی توالت فرنگی. من با شنیدن این جریان اونقدر خندیدم که نگو! فقط خدا رو شکر می کردم که تو ترکیه اسهال نگرفته بود! گلاب به روتون. اونوقت باید اورژانس رو خبر می کردیم. نه ببخشید. آتش نشانی رو خبر می کردیم که جمعش کنه.

حالا این رفیق مدرن ما ماشین آنچنانی سوار می شه و کت و شلوار مارک دار و خونه فلان و ... ولی امان از زمانی که سنت ات با مدرنیته جور در نیاد. اونوقته که دائم باید بپیچی به خودت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 10:41  توسط اسماعیل  | 

- یک شب سرد در خیابان استقلال(ميدان تقسيم) قدم می زدیم که یکی از بچه های سر و گوش جنبیده متلکی بار یک دختر زیبا و مینی ژوپ پوشیده کرد(البته برای خنده!) که: ای خاک به سرم! خانوم شما سردتون نمی شه؟ دخترک هم نه گذاشت و نه برداشت گفت: نه نمی شه! از این گند زدن بهرام کلی خندیدیم. دخترک ترک نبود! بلکه ایرانی بود.

- منتظر ماشین شرکت بودیم که قرار بود ما را برای رافتینگ(قایق سواری در آبهای خروشان) ترنسفر کند. یعنی ما را ببرد سمت رودخانه. دو خانوم وارد هتل شدند. من در لابی هتل منتظر بودم. خانومها به سمت من آمدند و یکی شان پرسید: ببخشید آقا این تور کشتی آقای فلانی قرار بود ساعت ۹ باشه. من که فکر کردم برای رافتینگ آمده اند گفتم: رافتینگ؟ خانوم زرتی گفت: مینو جون بابا این که ایرانی نیست!

- موقع قایق سواری اکیپی مشغول فیلم گرفتن بودند. یعنی با ماشین می آمدند و در جاهای به خصوصی می ایستادند و به قول خودشان camera man فيلم مي گرفت. خلاصه كلي زور زدند. وقتي آخر خط رسيديم و لباسهاي غواصي و جليقه نجات را در آورديم و لباس پوشيديم فيلم تدوين شده و صداگذاري شده را براي ما آوردند و نمايش دادند. هر دي وي دي را ۴۰ دلار قيمت گذاشت. اگر دو تا مي خواستيم ۳۵ دلار و بالاخره ما به ۲۵ دلار رسانديم! يك دي وي دي خريديم كه بين ۱۰ نفرمان تقسيم مي شد. يعني نفري ۵/۲ دلار. مرد ترك كلمه كپي را شنيد و گفت كه: دي وي دي ها كپي نمي شوند! يعني خيال كپي شدن را از سر بيرون كنيد. ما هم پرو پرو گفتيم: مشكلي نيست. يك دي وي دي گرفتيم و چندتايي رايت كرديم و در تهران بين بچه ها تقسيم شد! آن ها اين مدلش را ديگر اصلن نديده بودند! اگر قرار بود ۵ دي وي دي به قيمت ۳۰ دلار بخريم مي شد ۱۵۰ دلار! عمرن. عكس ها را هم دانه اي ۱۰ دلار مي گفت كه يك دلار خريديم. خلاصه لب خندان موقع آمدن مسئول شركت٬ ور چولوسيده بود. با اين احوال آن روز تنها با يك قايق و يك كاپيتان و رودخانه اي مجاني ما ۱۰ نفر ۳۵۰ دلار پول داديم. اين يعني بيزنس موفق تركها.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 10:10  توسط اسماعیل  | 

رفاقت کردن یکی از مقولات بسیار مشکل و مهم زندگی است که باید اصولی را در آن رعایت کرد در غیر این صورت رابطه ماندگاری نخواهد بود:

۱- نگذارید طرف مقابل بیش از حد به شما لطف کند چون در ازای آن توقع خواهد داشت. اگر انسان بامرامی هستید خودتان بیش از حد لطف نکنید که متوقع شوید! یعنی به فکر تداوم رفاقت باشید.

۲- تمام هر آنچه در چنته دارید بیرون نریزید که برای دوستتان تمام شوید.

۳- تمام وقت و لحظاتتان را با یک دوست خاص نگذرانید و سهم دوستان دیگر را حفظ کنید تا بتوانید از زندگی لذت ببرید. در صورت تمام وقت بودن با یک دوست٬ عادی خواهید شد و زمانی که حرفی برای گفتن نباشد دیگر رفاقت بی معنی خواهد بود.

۴- به جای رابطه فکری٬ رابطه حسی برقرار کنید چون رابطه حسی است که ماندگار است.

۵- رفاقت یک نمودار نرمال دارد. یعنی شروع می شود و به اوج می رسد و بعد در حدی نزول می کند ودر سطحی به پایداری می رسد که ممکن است ۱۰۰ سال هم دوام یابد. اکثر رفاقت ها در نقطه اوج با سیاستی طرفین بر هم می خورد.

۶- با دوستتان رفاقت کنید و مراقب باشید جای پدر و مادر وی را نگیرید! یعنی درگیری ۲۴ ساعته که چی خوردی٬ چی پوشیدی٬ چی کشیدی٬ کی رفتی و ... محدوده نگرانی های خود را مشخص کنید و فراتر از آن نروید. در این صورت فرصتی برای زیستن نخواهید داشت.

این ها گوشه ای از تجربیات چندین ساله من بود که شاید تا عصر چیزهایی بر آن افزودم.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 14:36  توسط اسماعیل  | 

خوشبختانه روزهای آرامی را سپری می کنیم. روزهای آرام و پر انرژی و احساس سبکی و وقت زیاد برای بودن با دوست داشتنی هامان. نی نی دار شدن ما هم طبق آخرین جلسه کنگره خلق چین به تیرماه موکول شد! آخ! اصلن در مورد جلسات کنگره و تصمیم گیری درمورد ۳ تا شدن ننوشته بودم. بی خیال! این یعنی کمی تامل بیشتر و آمادگی برای شنیدن واژه زیبا و نامانوس: بابا. با اینکه ۳۱ سالگی را می گذرانم هنوز حس پدر شدن در من جوانه نزده! هانی اما مدتی است ناجور حس مادر شدن به جانش افتاده! بابا خب وقتی فکر می کنم می خواهم پدر شوم خنده ام می گیرد! زور که نیست. حالا فکرش را بکنید که برادر کوچک من ۲ تا دختر هم داشته باشد! یعنی مادر فقط منتظر دیدن نوه آخری است و کلید بازار. بگذریم.

دیروز یکی از فشرده ترین روزهای سال ۸۶ بود! هنوز شروع نشده ببین چه بساطی داریم! ناهار مهمان خاله هانی بودیم. بعد از ناهار با دوستان جدیدی که در آنتالیا با هم آشنا شده بودیم قرار داشتیم و بعد از آن هم گودبای پارتی احسان بود که ایران را به مقصد آلمان ترک می کرد. ناهار به آرامی گذشت. بعد از چرت بعدازظهر آن هم وسط مهمانی! رفتیم تا به بام تهران برسیم که با بچه ها قرار گذاشته بودیم: شانتیا٬ سارا٬فتانه٬مهسا و خواهرش سارا و من و مومو(محمدرضا) و هانی. یعنی هیات رافتینگ جمهوری اسلامی ایران. با بچه ها موقع قایق سواری در آبهای خروشان آشنا شدیم. گرم و صمیمی و بسیار دوست داشتنی. مشغول گفتن و خندیدن و چایی خوردن بودیم که سارا گفت: یکی از دوستان دبیرستانش هم اقتصاد می خواند. فاطمه...! من همانطور که دهانم باز مانده بود و چشمهایم داشت از حدقه بیرون می زد از هیجان ترکیدم! فاطمه یکی از دوستهای دانشکده ام بود که آرزو داشت سر به تن هانی نباشد! یعنی فی الواقع فکر می کرد هانی هووی اوست! آقا ابراز تنفری می کرد که بیا و ببین. دختر دوست داشتنی و آرامی بود ولی حادثه که خبر نمی کند! خلاصه ما باید در آنتالیا تصمیم می گرفتیم برویم رافتینگ و آنجا با کسی آشنا شویم که دوست دوران دبیرستان یکی از دوستهای دانشکده ما بوده و ... باور کنید دنیا کوچکتر و خنده دارتر از آنی است که فکر می کنیم. خنده دار٬ مزخرف و کوچولو. از زور خنده و پرحرفی دچار فک درد و دل درد مزمن بودیم که عازم گودبای پارتی شدیم.

چهره هایی کاملن بی ربط دور هم جمع بودند و مجبور شدیم چند ساعتی را تا غربال شدن جمع تحمل کنیم. از ۱۸ نفر فقط ۶ نفر ماندیم که تا ۲ صبح بازی می کردیم و تازه از یک دست شدن لذت می بردیم. احسان دوست داشتنی و بی غل و غش راه سفر در پیش گرفت و عازم کلن شد. نمی دانم چرا بچه ها اینقدر اشک هایشان را می خوردند؟ همه بغض کرده بودند و همدیگر را در آغوش می فشردند ولی دریغ از قطره ای اشک. شاید برای حفظ جو و ضد حال نزدن به احسان! که البته خوب بود تا حدی. خلاصه گودبای پارتی احسان هم ما را برد به دوران دانشجویی. بچه های کوچولوی دانشکده ما که از دست استادهای خل و چل کلافه بودند و ما هم درک شان می کردیم. بچه های دهه ۶۰ که حالا به ما پدربزرگ می گفتند. پدربزرگ هایی که بعد از غذا سیگار می کشند و ده نمکی را هم می شناسند. وقتی بین ما بر سر اخراجی ها بحث درگرفت٬ آنها با دهانهای باز٬ این شور و هیجان سیاسی را نظاره می کردند. پدر بزرگ هایی که ۸ سال خاتمی خاتمی کردند و ...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 14:5  توسط اسماعیل  | 

دیروز تقویم پارسال رو جمع کردم و تقویم سال جدید رو که تا ۱۴ فروردین پیش رفته بود تو جای تقویم(پایه تقویم یا هر کوفت دیگه ای که شما می گین!) گذاشتم. سال گذشته٬ سال آرومی بود و چیزی خاصی لای ورق های تقویم گیر نیاوردم. قطوری سمت چپ پایه تقویم زیادی گول زننده است. چشم به هم می زنی٬ سمت راست پر می شه. ورق های تقویم روزهای تکراری رو نوید می ده که نباید توی اون دنبال چیز خاصی باشی.

دوباره انتظار کشیدن برای آخر هفته ها شروع شد. پنجشنبه و جمعه دو روزی هستن که واقعن رفع کسالت می کنن. قدم زدن تو بام تهران با دوستها و ورق بازی تا نصف شب و دیدن برنامه دلخواه و صد البته یه خواب حسابی.

چیه؟ دنبال چی می گردین؟ مگه جز اداره اومدن و کتابی ورق زدن و پای اینترنت نشستن و شب ها خسته و کوفته به خونه رسیدن کار دیگه ای می کنین که من نمی کنم؟ من ترجیح می دم ورق های سمت راست زیاد و زیادتر بشن ولی بی دردسر! تو ایران ما همین که سرپا هستی باید شکر کنی. امسال سال بسیار خوبی خواهد بود. قول می دم! باور نمی کنین؟ پس چند وقتی صبر کنین تا ببینین.

تو سفری که به ترکیه داشتیم یه دختر کوچولوی ماهی همراه ما بود که هی با هم سنگ٬ کاغذ٬ قیچی بازی می کردیم. خیلی باحال بود! حالا چه ربطی داشت؟ چه می دونم بابا! دلم براش تنگ شد خب! آنیتا یا همون آنی خوشگله آنچنان رقص دلبرانه ای توی بار هتل(شب سال تحویل) می کرد که نگو و نپرس.

یاد یکی دیگه هم افتادم. یه دختر ناز گرجی که لیسانس توریسم بود و ۶ تا زبون حرف می زد!! آلمانی٬ انگلیسی٬ ایتالیایی٬ روسی٬ عربی با زبون خودش! هتل استخدامش کرده بود تا توی شروود آنتالیا توریست ها رو سرگرم کنه. بازی برگزار می کرد یا مسابقه می گذاشت یا... خلاصه اونقدر انرژی داشت که نگو و نپرس. انگاری هیچ غصه ای توی این دنیا نداشت. به بچه ها گفتم که: دوست داشتم از تاتا(اسم دختر گرجی) بپرسم: تو توی زندگی ات غم هم داری؟

توی راه بودن و مقصد داشتن خیلی لذت بخشه. امیدوارم قطار زندگی به این زودی ها ترمز نکنه تا بتونم مناظر بیشتری رو تماشا کنم. ولی وقتی مقصد مشخص باشه به مناظر بی توجهی! فقط می خوای زمان به سرعت بگذره. اصلن دوست نداشتم سوار یه قطار بی مقصد بشم و مناظر اطراف رو نگاه کنم ولی ۲ ساله که اینطوری شده! فقط دوسال. قبل از اون هر سال یه برنامه ای داشتم. یک سال کنکور اعزام به خارج٬ یک سال دنبال بورس از دانشگاه...٬ یکسال بعد دوباره دنبال بورس و یکسال هم کله شقی و رفتن از وطن و دوباره برگشتن!!! هیچ سالی بعد از دانشگاه بیکار نموندم!!

دانشجو که بودیم فکر لیسانس گرفتن و فوق لیسانس گرفتن بودیم. قطار مقصد داشت. ۶ سال طول کشید و بعد که کارمند شدیم قطار ایستاد!! دیگه حتی منظره ای هم برای دیدن نبود و مقصدی هم مشخص نبود. فقط ورق های تقویم روی هم تلنبار می شد. یکسالی گذشت تا کمی اوضاع زندگی خوب شد. شروع کردم برای اعزام به خارج خوندن. سهمیه رزمندگان قبول شدم که رزمنده نبودم!! دوباره چیز دیگه ای به سرم زد و آخریش رفتن برای دکترا بود! دو سال می شه که برگشتم و یکسال گذشته فقط به گه خوردن افتادم که: قطار بی مقصد رو ترجیح می دم تا ریلهای درب و داغون رو!!

به ریلهای صاف و هموار عادت کردیم ولی دریغ که نمی دونستیم این همواری ریلها اعتیاد آوره و هیجان رو از آدم می گیره. باید انتخاب کنیم که مسافر کدوم قطار باشیم:

قطار ایستاده توی ایستگاه٬ قطار بی مقصد با مناظر زیبا و نازیبای اطراف با ریل های هموار و بی سر و صدا٬ قطار با مقصد ولی نه کابین های راحت و ریل های هموار.

من مسافر همه این قطارها بودم. تا سال آخر دانشگاه تو قطار سومی بودم. وقتی کارمند شدم مدتی سوار قطار دومی بودم. ولی حالا ساکت و آروم توی کابین نشستم و بیرون رو تماشا می کنم چرت٬ کتاب٬ کباب٬ رویا و ... یعنی قطار اول!

آدمهای کرم دار(کِرم نه کِرِم!) توی ایستگاه نمی شینن. بلیت هم که نداشته باشن برای دلخوشی دنبال قطار می دوون! ولی وقتی کارمند شدی اون هم توی ایران٬ یعنی نه تحول نه یادگیری و نه رشد! شکمت گنده می شه مثل من٬ ساعت ۱۲ می ری ناهار می خوری با دوغ و سالاد بعد چرت می زنی و بعد سیگاری دود می کنی و بعد وبلاگی می خونی و بعد کتابی ورق می زنی(چند ماهی هست که ورق نزدم!) دیگه حتی حال دویدن دنبال قطار رو هم نداری. ناشکری می کنم؟ نه بابا! سالم و سرحال هستیم و توی کابین خوبی هم نشستیم و ... ولی خداییش حوصله تون سر نمی ره!! چیه؟ مردک می خوای دوباره دار و ندارت رو بفروشی و آواره شی؟ الاغ جان بشین سر جات. هی قطار قطار می کنی!

چقدر زر زدم. می دونم که کسی حال نداره تا آخر پست رو بخونه. خب به هسته اسب مش قاسم که نمی خونه! من چیکار کنم. زرم گرفت٬ منم هی زر زدم.

همین که توی قطار ایستاده٬ نشستی و گرسنه و تشنه نیستی و ... اَه بازم شروع شد... همین که تا حالا زنده ای... همین که تا حالا سوسک نشدی... همین که... ای گوز به روحت!! با این نصیحت هات.

مامانم همیشه دوست داشت فقط سوار این قطاره بشم. مهم نیست وایساده٬ می ره٬ می مونه٬ کجا می ره و ... فقط می گفت: دستت تو جیب خودت بره و ... رنج ها و سختی ها این تفکر رو براش به همراه داشت که پسرش فقط سوار قطار باشه. همین. وقتی می رفتم گفت: خونه داری٬ کار داری٬ زن داری٬ زندگی داری٬ آخه چی می خوای؟

دلم می خواست بگم: مامان جون از قطار ایستاده خسته شدم! بگذریم.

بدجوری هوس دنبال قطار دویدن به سرم زده! ولی...

چشمام رو می بندم و ... او..اووووووووو... چ...ه...چ....ه...چ...ه...چ...ه...چ...ه........................................

                                            .........................................

پ.ن: صدای قطارم مصیبته ها!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 12:30  توسط اسماعیل  | 

این رفیق آذری ما در پستی مهربانانه نوشته است:

آلما از قدیمی ترین دوست هاست اقتصاد خوانده و پر از انرژی.شاید بعضی روزها 2 پست هم در وبلاگش به روز کند.
از آذری های نازنین. یکبار در یکی از پستها کلی در مورد اینکه حق التحریرش را از دفتر روزنامه ندادند گله کرد و من کلی احساس همدردی و در چند پست بعد عکس سگش را گذاشت که حد اقل یک میلیون قیمتش بود .از آن به بعد هنوز گیجم!!!!
فرض کنیم که آن سگ مال من بوده باشد! نمی دانم چرا اگر یک سگ ۳ میلیون تومانی داشته باشی نباید دنبال حق التحریر نداده ات بدوی؟ البته فرض کاملن غیر واقعی است چون سگ مال همسایه ماست و نه مال ما. سالی(سگ همسایه) فقط بعضی وقت ها مهمان ماست. چرا در کشور ما به دنبال حق و حقوق بودن یک نوع گدابازی تعبیر می شود؟ من ۴ ماه تمام بهترین نوشته هایم را ارائه کردم ولی حق و حقوقی دریافت نکردم! به نظر شما نباید یک میلیون تومان حق التحریر بابت ۴ ماه ترجمه را مطالبه کرد؟ من اگر میلیاردر هم باشم٬ از حقم نمی گذرم حالا اسمش در کشور من می خواهد کولی بازی باشد یا گدا بازی! البته لازم به ذکر است که بی خیالش شدم!

برای روشن شدن اذهان عمومی و برای مشخص کردن طیف طبقاتی جهت ایجاد حس مشترک بین دوستانم و اینکه فکر نکنند با یک مرفه بی درد! طرف هستند باید عرض کنم: من و همخانه دو کارمند کله شق هستیم که روی پای خودمان ایستاده ایم. مسافرت برون مرزی سالیانه ما هم زمینی است که هر کسی حاضر نیست این رنج بخرد و لذت سفر ببرد و ترجیح می دهد در همین تهران یا شهر خودش بماند و دم برنیاورد. نه من از پاپا جان! قرانی گرفته ام و نه همخانه از ددی جان! پشیزی! نمی دانم افتخار دارد یا... هر دو رنج بسیار برده ایم. تا به حال هم دو بار از نو ساخته ایم. به اصرار من از اینجا رفته ایم و به اصرار من٬ بازگشته ایم و گرچه برخی اوقات کم آورده باشیم ولی هنوز سر پا مانده ایم.

این ها را گفتم تا دوستان نادیده ام بدانند: رنج را می فهمم٬ غم را می فهمم٬ آرزو را می فهمم٬ دوست داشتن را نیز.  

پ.ن: یک وقت فکر نکنید سوسیالیست شده ام و ضد مرفه ها! منظورم این بود که نوع رنج و غم و ... یک انسان مرفه که ددی برایش پول می فرستد و خانه و ماشین برایش می خرد با نوع رنج و غم و ... کسی که رنج برده و روی پای خودش ایستاده فرق می کند. نمی گویم رنج و غم او کم ارزشتر است از رنج و غم امثال من. هرگز. بلکه مشترکات ما کمتر است و نزدیکی حس ها اندک. مثلن او هرگز غم یک سقف را برای زیستن نخواهد فهمید.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 11:24  توسط اسماعیل  | 

سال دیگری رقم خورد و مثل پارسال در آن سوی مرز تحویل شد. چرا؟ پیش آمد است دیگر! استانبول و آنتالیا حسابی خوش گذشت. نسبت به پارسال دوستان همسفر سر حال تر و دوست داشتنی تر بودند و خلاصه ۱۰ برابر سال قبل خیابان گردی کردیم. موزه توپ کاپی٬ مسجد ایاصوفیا و سلطان احمد٬ میدان تقسیم و یکی از خیابان های شلوغش با تراموای کوچولو و زیبا و گز کردن پل مابین بخش آسیایی و اروپایی با پای پیاده٬ همه و همه از لحظات شیرین سفر بودند. آنتالیا هم که جای خستگی در کردن بود و یک روز هم به توصیه دوستان به قایق سواری در آبهای خروشان(رافتینگ) گذشت که خاطره اش ماندنی شد. سفر همیشه تجربه را به یدک می کشد و امیدوارم من و همخانه با تجربه تر از سال قبل٬ سال خوشی را رقم بزنیم. سال خوک٬ می گویند سال بسیار خوبی است. خب حتمن چیزی می دانند که می گویند!

حالا که دارم می نویسم٬ همکارها فرت فرت دارند همدیگر را می بینند و سال نو را به هم تبریک می گویند و سرحال به نظر می رسند. انگار نه انگار که از فردا شروع به زدن زیرآب یکدیگر خواهند کرد. البته امیدوارم سال جدید را گونه ای دیگر کلید بزنند.

راستی ۱۳ را چطور به در کردید؟ برای ما که با بازی مافیا و چیدن کلمات و جمله سازی گذشت. بر خلاف همخانه دامان طبیعت را دوست دارم ولی به نظر جمع احترام گذاشته و جوجه را در تراس خانه کباب فرمودیم. باران زیبایی هم می بارید. ما که سبزه ای گره نزدیم اما امیدوارم کسانی که گره زدند به مرادشان برسند.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 10:26  توسط اسماعیل  | 

الان در میدان تقسیم در یک کافی نت نشسته ام و جواد بازی ام گل کرده و انگاری که دارم از نیویورک پست می فرستم ذوق کرده ام! دوست داشتم از اینجا پستی بفرستم تا به یادگار برایم بماند. جای همه دوستان خالی سرما خورده ام ولی با تمام توان دارم خیابان گز می کنم. هوا بسیار خوب است و استانبول ایرانی بازار است. همه ریخته اند ااینجا. امیدوارم همه دوستان نادیده نوروز زیبایی داشته باشند. ولی قول بدهید زیاد بالا و پایین نپرید تا آخر شب سرما بخورید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 18:22  توسط اسماعیل  |