تبليغاتX
آلما

آقا من دوست دارم هر روز که روی آلما کلیک می کنم صفحه باز شه و ببینمش. من چه کسی رو باید ببینم که بگم دلم برای صفحه بدون فیلتر شکن آلما تنگ شده؟ دوست دارم کلمه هایی رو که با انگشتهام تایپ می کنم ببینم که کجا نقش بسته. می دونم که افلاطون و ارسطو نیستم( اگه بودم هم به هسته ام نبود!) ولی دوست دارم ببینم. حالا تو ببین طرف نقش های قشنگ می زنه و تو انبار خونه اش خاک می خوره چی می کشه. چه حالی می کرد اگه یه گالری در اختیارش می گذاشتن! من که فقط همین دو کلمه رو هم ننویسم می افتم می میرم. باشه عیب نداره. به همین نوشتن و با فیلتر شکن دیدن هم قانعم. حالا ببینم این رو کی از من دریغ می کنین! 

پ.ن: مثل اینکه فقط آی اس پی من و چند نفری دیگه مشکل داره! گفتم که: چس ناله است! دوست داشتم لااقل از صبح تا عصر یک بار ببینمش درست مثل سنجاقک شعر این پست مینو که از خسرو سینایی است.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 17:52  توسط اسماعیل  | 

" تمدن فرآیند آزاد سازیِ انسان از انسان است."

اِین راند

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 17:42  توسط اسماعیل  | 

شنیدین بعضی ها رو که دنبال خانواده اصیل برای دختر یا پسرشون می گردن؟

 تو دانشکده ما دختر یکی از میلیاردرهای تهران بود که هفت پشت شون استاد دانشگاه و معلم مکتب و کارخونه دار بودن. دختر اونقدر ساده و بی آلایش میومد دانشگاه که نگو. یا مثلن خانواده ای که جد بزرگ شون تو عصر قاجار شاعر و روزنامه نگار بوده و ... ولی از زبون یکی از این بچه ها که یه پشت علمی شون به فرنگ وصل بود و مثلن پدر پدر پدر بزرگ شون با کالسکه تا کلکته رفته بودن٬ یک بار هم بحث اصالت و این حرف ها رو نشنیدم.

اصلن نمی خوام بحث اصالت و این حرف ها رو پیش بکشم و بیشتر بحث اصالت رو در مورد اسب و سگ و گربه صادق می دونم تا آدمها. ولی یه جاهایی دیگه از خنده روده بر می شم.

حالا اگه این خانواده ها که گفتم بحث اصالت رو پیش بکشن که من هیچ وقت ندیدم٬ یه حرفی. ولی بعضی وقت ها بحث اصالت رو از کسانی می شنوی که یه زمونی تو حیاط لباس می شستن و ۳ کلاس هم بیشتر سوات ندارن! و آرزوی داشتن یه سقف رو داشتن و بعد از عمری مستاجری مثلن سر از بالای شهر درآوردن و یکباره همه چیز رو فراموش می کنن و فقط شاهزاده باید دم در خونه شون بیاد برای دخترشون و پرنسس بگیرن برای پسرشون!

نه تو حیاط لباس شستن مشکلی داشته و داره٬ نه ۳ کلاس سواد داشتن٬ نه آرزوی خونه داشتن٬ نه مستاجر بودن و نه حالا بالای شهر نشستن. ولی مساله اینه که حالا مثلن همه این ها رو عار( ببخشید٬ shame!)بدونی و یکباره حس کنی جیشت طلاست و گُهت مرهم دردها!! بازم اگر همراه ظواهر یعنی سر و وضع و تریپ منزل٬ خودشون هم عوض بشن کون سوزی نداره ولی بدبختی اینجاست که دانایی اونها متاسفانه در همون سطح ۳ کلاس سوات مونده. البته همون بهتر! چون این جماعت اگر دکتر موکتر می شدن کون آسمون پاره می شد! 

حالا دوست داشتین در مورد اصالت بحث کنین خبرم کنین! 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 17:18  توسط اسماعیل  | 

"ضمانتی برای بودن نمی خواهم و نیازی به مجوز برای بودنم ندارم. من خود تضمین و مجوزم."

اِین راند(۱۹۰۵-۱۹۸۲)

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 12:10  توسط اسماعیل  | 

کنار خیابان ایستاده. این کاره است! همه هم می شناسندش. بوق پشت بوق. مایه را می گیرد و تن را در اختیار می گذارد. همه با انگشت نشانش می دهند. زن حاجی هم که صف نانوایی ایستاده تا حاجی خسته از بودن با سه زن را٫ البته عقدی٬ با عسل و خامه و سنگک حالی بدهد تا دخترک را می بیند فحش و نفرین را می کشد به جانش. ای بلای آسمانی. خدا برت داره از روی زمین. زندگی خراب کن. هرزه! ولی خبر ندارد که دخترک فقط تن فروش است و بس.

چه بسیار خودفروشانی که کسی با انگشت نشان شان نمی دهد. تازه این خودفروش ها عزت و احترام هم دارند. به این خودفروش ها لقب زرنگ و تیز هم می دهند. با یک تلفن وام چند صد میلیونی را می گیرد و بعد از چندماه اعلام ورشکستگی می کند و بانک هم هزینه را می برد در سایر هزینه ها!! عدم وصول مطالبات. به همین راحتی. این خودفروشی است که به قیمت نان دیگران تمام می شود. اما تن فروش نان کسی را قیمت نمی گذارد. تازه این قلم بزرگش بود. سر صف ایستاده ای. طرف می آید و مثل بز می رود ابتدای صف. راننده تاکسی می داند که ۵۰ تومان دارد اضافه می گیرد. تعمیرکار ضبط می داند که مشکل ۵ هزار تومان هم آب نمی خورد ولی ۳۰ هزار تومان فاکتور می کند. رئیس برای راننده اش که امور منزل را هم انجام می دهد ۱۲۰ ساعت اضافه کاری رد می کند و ... این ها که تن فروشی نیست! هست؟

چرا خودفروشی به چشم مردم ما نمی آید؟ تن فروش٬ سگش به خودفروشی که خون مردم را در شیشه می کنند می ارزد. مردمان باحالی هستیم. رفت و آمد با خودفروش ها کلاس هم دارد. باعث عزت و افتخار است. خودفروشی که واژه های دوستت دارم را می فروشد٬ اعتماد را می فروشد٬ اعتبار را می فروشد٬ نوع دوستی را می فروشد٬ آدم ها را می فروشد و هر چه دم دستش باشد فروشی است٬ به انسانیت نزدیک تر است یا تن فروش؟

مردمانی که دروغ را دوست می دارند و تجاوز به حقوق دیگران را تیزهوشی قلمداد می کنند باید که برای نشان دادن اینکه چقدر از هرزگی متنفرند٬ تن فروش را با انگشت نشان بدهند. اینطوری خیالشان راحت می شود که هرزه را نشان گذاشته اند و هرزگی را معنا بخشیده اند! وجدان درد هم نمی گیرند. تازه هستند کسانی که خدا را هم معامله می کنند!! نمایشگاه ماشین چند ده میلیارد تومانی را محرم که می شود بزک می کنند و ملتی را نذری می دهند اما برگه مالیاتی شان را که ببینی بالای ۵ میلیون تومان در سال مالیات نمی پردازند. یعنی سود یک بی ام دبلیو ۲۰۰۷ که مطمئنا بیشتر از این حرف هاست. حتمن نذر هم می کنند سال بعد ۱ میلیارد تومن بیشتر سود کنند و تعداد دیگ ها را به ده تا افزایش دهند! وای چه دست و دلبازی! چه معنویتی. مردم هم نمی دانند برای هر بشقاب پلویی که می خورند قبلن از جیب مبارک شان شاید تا هزار برابر پرداخته اند! در هرزگی هم شریک می شویم و قند در دلمان آب می شود. ما مردمانی هستیم که خودفروشی را دوست می داریم.

انگشت اشاره تان را از دخترک برگردانید. کمی به خودتان و پیرامون تان بنگرید.

پی نوشت: نرگس بانو فکر کردن می خوام زنهای تن فروش رو با مردهای خریدار تن٬ مقایسه کنم! تا حالا جایی خوندین به یه مرد بگن روسپی؟ زن چون همیشه فروشنده بوده باید روسپی خطاب بشه ولی مرد خریدار هیچ اسمی روش گذاشته نمی شه. چرا؟ حتی اگر با هزاران زن تن فروش هم بخوابه نه تنها انگشت نما نخواهد شد بلکه باعث افتخار هم هست!

پی نوشت ۲: چند روزی که ننوشتم سرم زیادی شلوغ بود. مشغول کارهایی بودیم که شاید بعدن گزارش کردم. گوش شیطون کر و چشم حسود کور٬ اوضاع وفق مراد هست و امیدوارم برای همه دوستانم هم باشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 10:50  توسط اسماعیل  | 

" بدون موسیقی٬ زندگی یک اشتباه می بود."

فریدریش نیچه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 18:1  توسط اسماعیل  | 

می دونستین ما از طرف مک کافیmcAfee تحریم هستیم؟ آنتی ویروس مورد علاقه ایرانی ها در اینجا آپ دیت نمی شه. حالا اینها به کنار. دیشب تا ساعت ۴ صبح بیدار بودم. ویندوز چند روزی بود بازی در می آورد و من بیچاره کُپ کرده بودم. بعد از گرفتن پنچری لاستیک گل مراد افتادم به جون پی سی و هی ور رفتم. ساعت ۲ شب ویندوز دیگه بالا نمی یومد. با سیف مود safe mode رفتم و زون آلارمzonealarm رو نصب کردم و این پیغام بر صفحه مانیتور نقش بست: هکر مک کافی می خواد وارد عمل بشه و من ردش می کنم! نامرد آپ دیت نمی کنی نکن. دهن... باز دهن منو باز کرد ها! خلاصه چهار صبح بود که از شر اسپای ور راحت شدم و کامپیوتر حال اومد. از طرفی برای آپ دیت کردن آنتی ویروس جدید پی سی تا صبح ساعت ده روشن بود و من تا ساعت ۱۰ صبح خاموش!!! ۹ ساعت اینترنت صرف شد تا یه هکر مادر قهوه( این فحش فرق می کنه) دست از سر ما برداره. الان هم از زور خستگی به چُس ناله افتادم.

ولی خداییش حق دارن هک کنن! با ۱۰۰۰ تومن همه آنتی ویروسها رو خریدم! ولی فقط زون آلارم کار کرد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 17:55  توسط اسماعیل  | 

امروز بعد از مدت ها زودتر رسیدم شرکت! چون دیشب ساعت ۹ خوابیدم. عجب اراده ای. الان هم زرتی کامپیوتر رو روشن کردم تا درباره یکی از نوشته های نرگس(هزار و یک روزنه) بنویسم. نرگس نوشته: درسهایی تو زندگی هست که انگار باید به هر قیمتی باهاشون روبرو بشیم. اگر امروز نشد فردا و اگر فردا نشد سالهای بعد و ... قصه دخترکی رو تعریف کرد که به خاطر بیماری صرع خواستگاری رو رد کرده بود و حالا همسرش صرع گرفته! این قانون نانوشته طبیعت وحشتناکه و موها رو به تن سیخ می کنه و پدر و مادر و خواهر و برادر و ... سرش نمی شه. شواهد و قرائن نشان از این داره که خواستگار جوان٬ بدجوری دلش شکسته بوده. برای نرگس نوشتم که منم از این چیزها زیاد دیدم.

- برادری که خواهرش رو مورد عتاب(اصلن معنی اش یادم نیست چه برسه به املاش!) قرار داده و اون رو در شرایط سخت تنها گذاشته بود خبر دار شدیم که بعد از ۲۵ سال٬ درست شنیدین٬ بعد از ۲۵ سال آواره کوچه و خیابونها شده! یعنی درسی که هیچ وقت به ذهن طرف هم نمی رسید بهش داده شد. آیا خواهر بشکن می زد و خوشحال بود! دیوونه ها کدوم خواهری رو دیدین که برای بدبختی برادرش اشک نریزه؟ ولی اشکها بعد از ۲۵ سال نوشداروی بعد از مرگ سهراب هستند و بس.

- برادری رو می شناسم که برادرش رو در شرایط سخت تنها گذاشت. این که می گم تنها گذاشت نه این که دست برادر رو نگرفت. نه عزیز من. دست گرفتن توی سرش بخوره. مورد قبلی و این مورد اونقدر گوشه و کنایه زده بودن که آه لیلی به آسمون رفته بود. خلاصه بعد از ۱۵ سال اون برادر در به در و بی سقف بود و هرگز روی خوشی ندید.

- دختر شیک بچه مایه داری رو می شناسم که فقط یه جمله گفت. به خدای احد و واحد فقط یه جمله و اون هم در مورد یه دوست که به گوش اون رسید و شد آنکه نباید می شد. باور کنید یه جمله بیشتر نگفت. حالا اون بچه مایه دار شیک پوش همونطوری شد که کنایه زده بود. به فاصله فقط ۳ سال. می فهمین. این قانون طبیعی وقتی نسبتی با طرف ندارین سریع عمل می کنه. ولی وقتی نسبتی دارین به شما فرصت داده می شه که آدم شین ولی وقتی بعد از ۲۰ سال آدم نشدین به فلاکت می افتین.

اصلن فکر نکنین که: بابا من که چیزی نگفتم! فقط از روی عصبانیت بود یا... دوستهای خوب من٬ اگر باد معده هم بوده باشه باز فرقی نمی کنه. مهم اثری است که طرف مقابل پذیرفته. من جمله ای رو همیشه به این و اون می گم: هیچ کس رو نکوهش نکنین. بترسین از اینکه اون بلا سر شما هم بیاد. لااقل می تونین سکوت کنین اگر دلسوزی نمی کنین.

- دوستی رو دیدم که فقط با یک جمله٬ خیلی روی این یک جمله تاکید دارم٬ با یک جمله که طرف مقابل رو آزرده خاطر کرد به طرز فجیعی تقاص پس داد. یعنی یک کلمه یا یه جمله یا یه کتاب فرقی نمی کنه. این قانون طبیعی قطعن عمل خواهد کرد. 

حالا بر اساس تجربه چیزهایی رو بگم: فرقی نمی کنه طرف مقابل شما فرشته باشه یا فاحشه یا معتاد یا... شما باید یک اصل رو رعایت کنین: هرگز کسی رو به خاطر چیزی نکوهش نکنین. شاید به نظرتون مسخره بیاد. مهم نیست. ولی یادتون باشه که کسی این اصل اخلاقی رو یادآور شد. اینجا یه فال گیر ننشسته دوست من! من با چشم خودم اونقدر از این مثالها دیدم که برام مسجل شده. اگه قبول نداری امتحان کن.

- سالها قبل مامان تعریف می کرد که تو اقوام شون جوونی پر مدعا بود که همه دخترها رو رد می کرد. اون جوون می گفت: من دختری رو می گیرم که همه با انگشت نشونش بدن! بله. چند سالی گذشت و واقعن دختری که باهاش ازدواج کرد٬ بین دخترهای دیگه تک بود و همه تا می دیدنش با انگشت نشونش می دادن! چون مساله ای داشت که بقیه نداشتن.

فکر نکنین اگر مامان و بابا هستین یا خواهر و برادر یا قوم و خویش صمیمی از این قانون مستثنی خواهید بود. گفتم: به وابستگان فرصت بیشتری برای جبران اشتباه داده می شه و پس از پایان مهلت بسیار فجیع تر خواهد بود و متاسفانه نمی شه جمعش کرد.

حالا این دل شکستن چی هست؟ یعنی مثلن اگر پدر شما از چه می دونم مانتوی گشاد خوشش میاد و شما تنگش رو پوشیدین دل پدر خواهد شکست؟ خب اگه تو روش بایستید و بگین: پدر جان شما اُمل هستی و من نمی خوام اُمل باشم٬ اونوقت طبیعت قطعن اُمل بودن رو یادتون خواهد داد( اُمل درست بود؟) ولی اگه به پدرتون تون بگین که: من عاقل و بالغ هستم و به شما هم تا تونستم احترام گذاشتم و از شما هم می خوام که به من احترام بذارین و عقاید من رو بپذیرین٬ مطمئن باشین اتفاقی نخواهد افتاد. طبیعت حق و ناحق رو خوب تشخیص می ده. یه وقت هست که شما با کمال بی شرمی تلاش می کنین کسی رو خرد کنین و حق رو به خودتون می دین ولی طبیعت چنین عمل نمی کنه. ولی زمانی هست که شما سالها مدارا می کنین و آروم پیش می رین و واقعن کارهایی که می کنین عقاید قلبی شماست و قصد خرد کردن کسی رو ندارین٬ طبیعت هم با شما کنار خواهد اومد.

خیلی طولانی شد ولی لازم بود حرفهایی زده بشه. حالا شاید دوستانی این تجربیات رو توهم بدونن در این صورت کمی خودتون و اطراف رو زیر نظر بگیرین اونوقت شما هم به همین نتیجه می رسین.

اخطار:: اگر اشتباهاتی رو مرتکب شدین که برخی اوقات تشخیص اون راحتر هست سریع وارد عمل بشین. یعنی وقتی مثلن عکس العملهای طرف مقابل رو می بینین که رنجیده و واقعن شما حس می کنین به دلیل رفتار بد شما اتفاق افتاده نگذارین که طبیعت وارد عمل بشه. زمانی برخی اشتباهات تا آخر عمر با شما خواهد بود. صرع رو می شه دور کرد ولی با زبان و روش خاص و الا صرع همیشه با شما خواهد بود. من با اشتباهات روزمره و خطاهای هر روزه که همه داریم کاری ندارم. ولی اشتباهاتی هستن که بسیار عمیقن. مثل اونهایی که اسم بردم.

لازم نیست مثلن برین و عذر خواهی کنین. این عمل فقط باعث تجدید خاطره خواهد شد. نشون بدین که اشتباه کردین. اگر اون برادر بعد از مثلن ۳ سال بی توجهی یا ۱۰ سال یا ... با یه دسته گل می رفت در خونه خواهر و بچه هاش رو در آغوش می گرفت و تا سالها همین روش رو ادامه می داد٬ ۲۵ سال بعد به فلاکت و خیابون خوابی نمی افتاد. جایی خوندم که:

ای فرزند آدم! هنگامی که ظلمی بر تو وارد آمد٬ اجازه بده تا من برای تو انتقام بگیرم٬ زیرا برای تو٬ انتقام گیری من بهتر از انتقام گیری خودت است!

اگر واقعن ظلمی بر شما رفته و طرف مقابل داره دست و پا می زنه که نشون بده اشتباه کرده سعی کنین ببخشین. ولی می دونم که هرگز فراموش نخواهید کرد. اگر طرف مقابل به تخم چپش هم نیست که چه روزهایی رو بر شما حروم کرده٬ زندگی تون رو بکنین و لذت ببرین و انتقام رو از سر بیرون کنین و به اون بسپارین چرا که بهتر از شما بلده انتقام بگیره.

این نوشته شبیه روضه شد! شرمنده. ولی من بالای منبر که می رم پایین نمیام مگر با دمپایی!

پ.ن: یه نوشته جالب تو وبلاگ راه راست خوندم. محمود آقا اهل دل هستن.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 10:11  توسط اسماعیل  | 

مهر و محبت همیشگی دوستان.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 16:54  توسط اسماعیل  | 

يه روز يه پسر ِ شيطون كه توي كتابخونه نشسته بود چشمش به چشمهاي يه دختر گندم گون افتاد. اولين چيزي كه به ذهنش رسيد اين بود:چی می شد اگه این چشمها مال من باشن. همون موقع پسرِ داشت كتاب "چشمهايش" بزرگ علوي رو مي خوند. سر صحبت رو با دخترِ باز كرد و اين شد كه ديگه همه مي دونستن اون پسر بي خطره! روزي حداقل ۳ ساعت با اين دختر سر پا مي ايستن به صحبت. حالا بحث ها عاشقانه است؟ حتي يه لحظه هم نه. بحث هاي فلسفي و نقد كتاب و ... پسر سعي مي كنه هي احساسات در كنه و به اسم كوچيك صداش كنه٬ غافل از اينكه دختر عادت نداره از اين حرفا بشنوه. پسر دوست داره بهش بگه: وقتي مي بينم اون دو تا میوه بهشتی زیر گودی گردن بلورت چقدر خوشگل بالا و پايين مي شن دوست دارم بغلشون كنم و يه گاز ازشون بگيرم. پسر همش دوست داره دستش رو بگيره و حرفاي ديگه اي بزنه. از بهونه خسته شده. اونم بهونه هاي فلسفي. تا دكتر سروش كتاب بعدي اش رو بنويسه كلي حرف دارن. با خودش مي گه: بابا من مي خوام ببوسمت مي خوام گرماي تنت رو حس كنم. مي خوام موهات رو بو بكشم. ولي نمي شه كه نمي شه. باز با خودش مي گه: مي خوام همين جا وسط حياط لباتو آنچنان ببوسم كه تا سالهاي سال يادت نره. واي كه مي مرد واسه اين حرفاي ممنوع. ياد گرفت كه نه باهاش مي شه بيرون رفت و نه حرف نامربوط زد. يادشه كه اول خودش شروع كرد ولي هميشه دختر ادعاي عاشقيت داشت. اون عادت هاي لعنتي يا هر چي كه اسمش رو مي ذارين نذاشت خودش رو بيرون بريزه. خاك بر سر پسر یه چلمن كنن! حتي به قيمت اخراج شدن بايد دستاشو مي گرفت. بايد مقنعه اش رو كنار مي زد و سرش رو مي برد سمت گردنش و غرق بوسه اش مي كرد. موهاش رو تو دستاش مي گرفت و بو مي كشيد. ولي بيرون نريخت اين همه حس های ممنوع رو. گذاشت كه همه چي تو ترس بگذره و بالاخره در ۲۳ اردیبهشت ماه ۱۳۷۹ :

دوشيزه محترمه... خانوم ... آيا به بنده وكالت مي دهيد شما را به عقد دائم آقاي ... درآورم؟ 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 17:31  توسط اسماعیل  | 

سوم دبيرستان شروع كرده بودم به شعر گفتن و قصه نوشتن. يه بار سر جلسه امتحان بوديم كه معلم ادبيات اومد بالاي سرم. داستان كوتاهم رو داده بودم بخونه. گفت: از اين نوشته فقط همين نسخه است؟ گفتم بله٬ چطور مگه. اون داستان كوتاه هيچ وقت پس داده نشد. وقتي مثلن حواس رو هواس مي نوشتم يا طه رو تو شعرم طه ها مي نوشتم! مغزش سوت مي كشيد و انگار چيزت رو جلوش درآورده باشي٬ منقلب مي شد. دائم بهم مي گفت بخون. بيشتر بخون. منم جواب داشتم. مي گفتم تا سبك خودم رو پيدا نكنم دوست ندارم زيادي بخونم. مي خوام از كسي تاثير نگيرم. نوشته هاي تولستوي رو دوست داشتم ولي نمي دونم چرا رمان دوست نداشتم. شعرهام رو كه مي خوند مي گفت: ياد ديوان كبير افتادم! ولي آيا سعي كرد تاثير مثبت بگذاره؟

 وحشتناك ترين سن ممكن براي بچه ها بين ۱۷ تا ۲۰ سالگي است. اون موقع هست كه احتياج دارن حرف بزنن و بشنون و تخليه بشن وگرنه اكس مي زنن!

حالا چرا اين ها رو نوشتم؟ يكي مي گفت: بابا چرا نمي گين را! چرا مي گين:‌رو؟ اينجا نه كسي هست نمره بده و نه كسي هست منقلب بشه. اينجا حتي به شرط فيلتر شدن هم احساس آزادي داري. مي نويسي٬ پس هستي. رودخونه اي كه جريان داره و به درياي پر تلاطم خاطره ها مي ريزه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 12:15  توسط اسماعیل  | 

The departed(مردگان) فیلمی از مارتین اسکورسیزی. اصلن نقد فیلم بلد نیستم که نقد کنم ولی به یه بار دیدنش می ارزه. قصه جالبی بود و دیالوگ ها هم بد نبودن. تعریف نمی کنم که برین ببینین. اما آخر قصه دچار یه گه گیجه مزمن می شه. یعنی خر تو خری می شه که بیا و ببین. همه جاسوس دو طرفه هستن و این اونو می کشه و این اونو و ... بازی جک نیکلسون بد نبود. دیکاپریو هم اونقدرها که زرت و زورت می کردن شاهکاری نبود. جدن بگم و وقتی بازی آلپاچینو توی scent of a woman رو می بینم تازه می فهمم مثلن عزت الله انتظامی و علی نصیریان و خسرو شکیبایی واقعن صد سال با این بازی فاصله دارن و همینطور دیکاپریو. خلاصه واسه یک و نیم نصف شب دیدن و ۹ صبح رسیدن به شرکت بد نبود!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 10:24  توسط اسماعیل  | 

شیشه شکسته روی میز ناهار خوری رو پنجشنبه بالاخره تعویض کردیم. پایه ها رو جدا کردیم و صفحه میز رو بستیم روی سقف مراد(قراضه مربوطه) و بردیم شیشه بری. در یک چشم به هم زدن آقای سرکارگر کارگاه بزرگ شیشه بری توی مجیدیه شیشه رو گذاشت روی صفحه میز و برش زد. اونقدر دقیق که نتونستم خودم رو کنترل کنم و گفتم: چقدر دقیق! شما چطوری می تونین چنین کاری بکنین؟ در عرض ۲۰ دقیقه شیشه رو با دستگاه سمباده کشیدن و تحویل ما دادن!

یه آباژور چاق خریدیم که حالا با بودنش و نور کرم رنگش! می شه چراغ ها رو خاموش کرد و شیرینی و چای خورد و راست راست تو چشمای همدیگه نگاه کرد! و دنبال حرف های نگفته گشت.

لوله های پکیج هم عوض شدن و شاید از فردا در خنکای فضا محو بشیم! نه ناهار درست کردیم و نه شام. یا مهمونی بودیم و یا بیرون. نه فیلم دیدم و نه کتاب خوندم. وای چه بد!

الان هم می رم ناهار می خورم و بعد قدم می زنم و اولترا لایت دود می کنم و بعد از نیم ساعتی بر می گردم پشت میزم. هیچ اتفاق خارق العاده ای هم نمی افته. تازه خوشحالم که پام خوب شده و باید حواسم به میخ ها باشه!

گرمای وحشتناک و تن خیس و تاکسی بدون کولر و یه کوله پشتی پر از ۵ تا آرزو! با این "یعنی می شه؟" سالها می شه توی قفس خوند چه برسه که به جای قفس تو خیابون باشی و پرسه بزنی.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 13:31  توسط اسماعیل  | 

" وقتی لنگ لنگان مسیر ۵ دقیقه ای را یک ساعت طی می کنم تازه می فهمم که پاهایم قیمتی ندارند و فراتر از انگاره های بازار باید با آنها برخورد کنم. وقتی کرم راه رفتن داشته باشی و نتوانی یکجا بند شوی تازه می فهمی قلب دوم یعنی چه. تازه ۲ روز است که نشسته ای و لنگ می زنی! کمر درد و گردن درد و گرم شدن های مداوم و ... چقدر صبورند کسانی که باید بنشینند و راه رفتن را گرچه آموخته باشند اما فراموش کنند! چه مزخرفاتی! مگر می شود راه رفتن را فراموش کرد؟ زندگی یک بی نهایت ضلعی است که همه اضلاعش به یک اندازه می ارزند. این بی نهایت ضلعی زمانی به محیط دوست داشتن و شعاع صداقت خواهد چرخید که تو و من قدر لحظه های سر پا بودن را بدانیم."

می گم یه میخ این قدر عرفان و معنویت تو خون آدم به جریان می ندازه! خدای نکرده فردا طبیعت می فهمه بهم ساخته ایندفعه میخ طویله می ره تو ماتحتم و من می مونم و نوشته های بارانی و معنوی و بر و بچه هایی که حالت تحمل(تهوع) بهشون دست می ده! ولی خداییش به خاطر یه لحظه هم که شده قدر خودتون رو بدونین. من یاد نوشته های دوستی افتادم که ام اس داره. یاد دوستهایی افتادم که شاید بیشتر از ۸ سال روی ویلچر نشستن یا روی تخت دراز به دراز خوابیدن! و هیچ وقت راه رفتن رو فراموش نخواهند کرد. کون مبارک رو هم بکشین و پاشین تا دیر نشده بزنین بیرون.

پروژه های این هفته من:

- کتاب " خانه ارواح" ایزابل آلنده

- توسعه یعنی آزادی : آمارتیاسن

- فلسفه در حمام!( ترجمه شده فلسفه به زبان ساده) : تاریخ فلسفه- برگمن

توضیح اینکه من همزمان کتاب می خونم. ۱۰ صفحه از این و ۱۰ صفحه از اون و ... باور کنین حال می ده.

- فیلم : Blood Diamond ,

 The last king of scotland,

The departed,

 Babel

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:55  توسط اسماعیل  | 

مسافران اندونزيايی(ایرانی) برای رسيدن به مقصد در جاکارتا(تهران) روی قطار نشسته اند. روزانه تعدادی زيادی از شهروندان اندونزیایی(ایرانی) برای صرفه جويی در هزينه سفرشان با نشستن غير قانونی بر روی قطاهارهای محلی جان خود را به خطر می اندازند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:56  توسط اسماعیل  | 

" اگر همه انسان ها منهای یک نفر یک عقیده داشته باشند٬ در آن صورت نه آن انسان ها حق دارند آن یک نفر را ساکت کنند و نه آن یک نفر حق دارد همه انسان ها راساکت کند٬ البته اگر قدرتش را داشته باشد"

جان استوارت میل٬ فیلسوف بریتانیایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:59  توسط اسماعیل  | 

زبان عشاق گذشته با عشاق کنونی چه تفاوت هایی داره؟ آیا بار معنایی اونها تغییری کرده؟ آیا تعابیر اونها کم عمق تر شده و به ساده سرایی رسیده؟ وقتی اشعار حافظ و سعدی و مولانا رو می خونی با یک زبان وزن دار و ریتمیک مواجه می شی و بازی با کلماتی که استعاره و کنایه توی اشعار موج می زنه. ولی من هرچی نگاه می کنم بار معنایی این اشعار٬ یعنی گذشته و حال زیاد با هم فرقی ندارن بلکه کلام در گذشته زیباتر ادا می شد و حالا خارج از وزن ادا می شه. استعاره و کنایه و نمی دونم سایر ابزار ادبی خیلی خیلی کم استفاده می شه. البته من با اطلاعات ادبیاتی یه دیپلم ریاضی فیزیک حرف می زنم و اصلن بحث تخصصی مد نظرم نیست که از من بر هم نمی یاد. ولی مساله سوالی هست که توی ذهن منه. بار معنایی چقدر به ساختار زبان وابسته ست؟ کاش یه متخصص تو بلاگستان بود که یه حالی به ما مرحمت می فرمود و کمی بحث می کرد.

جدیدن وقتی مثلن شهرام ناظری گوش می دم و کامران و هومن رو هم می بینم از خودم سوال می کنم که بار معنایی کلامی که این ها از اون وام می گیرن چقدر اختلاف داره؟ شعرهای پاکسیما یا مثلن خیام چقدر به لحاظ معنایی اختلاف دارن؟ اصلن در مورد شخصیت ها بحث نکنین که اونها نمی دونم معنوی بودن و فلان بودن و عاشق حق بودن و از این حرف ها و جدیدی ها هیچی از معنویت بارشون نیست! من می گم ساختار به هم ریخته و بار معنایی بعضی جاها عمیق تر هم شده. مثلن شعرای الان از کیسه خلیفه نمی بخشن که : به خال هندویش بخشم٬ سمرقند و بخارا را... همون قدر که مبانی سیاسی و حقوقی تغییر کرده٬ ساختارهای زبانی هم به هم ریخته ولی بار معنایی لااقل اگه عمیق نشده٬ کم عمق تر از قبل نیست. کلام جدید زرت و زورت زیادی توش نیست و با واقعیت بیشتر در ارتباط هست. مثلن طرف به اندازه خودش مایه می گذاره و گنده گوزی نمی کنه.

بار معنایی یعنی چی؟ مثلن همین جمله دوست دارم. فرض کنین حافظ تو کوچه راه می رفته یه دفعه چشمش می خوره به یه تیکه حسابی. بعد می ره می شینه تو خونه و یک مفتعلن٬ مفتعلن٬ مفتعلن٬ فعل از خودش در ثنای اون تیکه در می کنه و شیفته می شه و حالا بیا جمش کن. یکی دیکه یه شاعر بیسواد مثل منه که نه وزن می دونه چیه و نه قافیه! خیلی راحت سر کوچه که گیرش آورد طرف رو٬ می ره جلو و با نگاهش می گه٬ دوست دارم خیلی زیاد٬ فکر کردن اصلن نمی خواد!

چرا وقتی یکی شعرهای حافظ یا مولانا رو می خونه چرت تون می گیره؟ چون به واسطه مبانی حقوقی و سیاسی و تکنولوژی اون موقع باید شاعر هم تصویر سازی می کرده و هم از دریده شدن خشتکش جلوگیری می کرده و تازه آخر کلی زر زدن در مورد گردن ناز یار و مخلفاتش بیت آخر یه حالی هم به شاه محمود می داده! یعنی شعر هم کیلیپ بوده و هم ساز و هم محل دستمال به دستی یو  و ...

حالا شعرها ساختار گریز شدن ولی تکلیف شون با خودشون معلومه. خیلی ساده حرفت رو می زنی. تصویر سازی هم کارگردان بلده بکنه و با گفتن دوست دارم هم تکفیر نمی شی و ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:13  توسط اسماعیل  | 

" اگر بخواهیم همه چیز را باور نکنیم و دلیل مان هم این باشد که به طور قطعی نمی توانیم همه چیز را بدانیم٬ کارمان همان قدر عاقلانه است که کسی نتواند از پاهایش استفاده کند٬ فقط بی حرکت بنشیند و تلف شود و دلیلش هم این باشد که پر پرواز ندارد."

جان لاک(۱۶۳۲-۱۷۰۴) فیلسوف بریتانیایی

جالب اینجاست که این حرف را کسی می گوید که معتقد است: " ما کاملن از دستیابی به معرفت کلی و یقینی عاجزیم."  

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:43  توسط اسماعیل  | 

يك خط هوايي مسافربري موسوم به "تاكسي هوايي" با پنج فروند هلي كوپتر، از مهر ماه آينده در مسير تهرانپارس تا ميدان آزادي در تهران فعاليت خود را آغاز خواهد كرد.
 وای چه حالی می ده رو تهران سقوط کنی! خب وقتی نتونیم حمل و نقل زمینی رو سامان بدیم باید به فکر آسمون بیافتیم دیگه. خدا مردم از خوشی. هلی کوپتر هم سوار می شیم بالاخره!
فرض کن: کاپیتان٬ دربست! یه سی دی باحال هم بذار بیاییم رو فرم. چند بدم یه ملق بزنی؟
پ.ن: دیدم خیلی دوستان نگران شدن! گفتم بگم آمپول کزاز زدم و سفالکسین می خورم برای جلوگیری از عفونت. مشکل خاصی نیست.
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:18  توسط اسماعیل  | 

دیروز عصر وقتی از ماشین پیاده شدم حس کردم یه چیزی توی کف پام فرو رفت. یه لحظه نفهمیدم. بعد از چند ثانیه درد عجیبی شروع شد و من پام رو بالا گرفته بودم و داد و هوار می کردم. مردم هم تو پیاده رو هاج و واج نگام می کردن. یه لحظه به خودم اومدم و کف کفشم رو نگاه کردم. یه تخته بهش چسبیده بود. وقتی اومدم بکنمش نفسم بند اومد. تخته حاوی میخی بود که از کفش رد شده بود و کف پام رو سوراخ کرده بود. طبق معمول این حادثه در کنار یک کارگاه ساختمانی اتفاق افتاد. تکه چوبی که بی ملاحظه بریده و دور انداخته شده بود.

کارگری که مثل بز داشت رقص من رو تماشا می کرد رو صدا کردم. با داد و بیداد بهش گفتم که این میخ رو از کف پای من در بیار! کف پام رو بالا گرفتم و اون با تمام بی رحمی بیرونش کشید و من جیغی کشیدم که تا به حال تو عمرم نکشیده بود. به جای پا درد گلو درد داشتم. فقط تا میخ رو درآورد سریع کف پام رو به جدول فشار دادم و بعد از چند دقیقه خون بند اومد. البته هنوز کفش و جوراب رو نکنده بودم.

این هم صحنه جنایت

حالا بعد از درآوردن میخ و کمی آرامش گفتم بد نیست عکس بگیرم و میخ رو هم به یادگار نگه دارم! خب یه دفعه دیدی ایدز گرفتم فردا کی میاد جواب بده! در صورتی که مثلن تو یه کشور چیتان پیتان این بلا سرم اومده بود اولین کاری که می کردم از شهرداری شکایت می کردم. کارگاه ساختمانی در صورت نظارت شهرداری نمی تونه هر گهی بخوره. حالا این یه فقره کوچیک بود. بیا و ببین که از اون بالا آجر میافته تو سر عابر پیاده و کسی نمی گه خرت به چن من! خلاصه به خیر گذشت و الان هم دارم می رم دکتر تا پام رو معاینه بکنه. امروز شل شل زنون اومدم اداره و فکر نمی کنم به کوه این هفته برسم. جیگر بعضی ها خیلی حال اومد فکر کنم!

اونهایی که این میخ رو قد یه سوزن می بینن هم در جریان باشن که من از کفش لژ دار زیاد خوشم نمیاد! اصلن به من نمیاد. حالا فهمیدم چرا بعضی ها اینقدر لژ گونده می پوشن!

عکس یادگاری میخ و شقایق

پ.ن: دیشب با همون میخ فرو رفتگی! چند قلم خرید هم کردیم! تا پام داغ بود ازش کار کشیدم و حالا نمی شه زمین گذاشتش. این گل رو توی یه گل فروشی آقای گل فروش داد. رفته بودیم بامبو بخریم. سه شاخه بامبو و یه گلدون کریستال خوشگل. من عاشق بامبو هستم ولی هیچ وقت فرصتش پیش نمی یومد که بخرم. بامبو واسه من سنمبل جنگل و پانداست. وقتی می بوسم شون و نوازش می کنم شون واقعن حس تازه ای بهم دست می ده. اسم شون رو هم گذاشتم: بامبوا... چه لوس!! مردیکه گنده خجالت نمی کشه! با این حس های چیتانش! 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:47  توسط اسماعیل  | 

باید توضیح بدم که همین یه بار به ماتحت مبارک فشار نیاوردم که تا یک ماه سوژه داشته باشم! ولی اگه قرار باشه تو لحظه ها ریز بشم باید مثل بُز بنویسم. اینبار که دوربین بردم این بلا سرم اومد که وایسم و نگاه کنم. در چند ثانیه و با نفس نفس زدن لحظه هایی رو ثبت کنم. همیشه نگاه می کردم و رد می شدم و فراموشم می شد چی دیدم. ولی این بار با دلیل و بی دلیل٬ صحنه هایی رو ثبت کردم. این ستاره نطقمُ کور کرد! رکسانا مگه دستم بهت نرسه!

 

نمی دونم ساعت چند رسیده بود پناهگاه که غش رفته بود!

پ.ن: هیچ وقت بعد از یه مسیر طولانی که طی کردین این کار رو نکنین. خشکی عضلات و عوارض خطرناکی سراغ تون میاد. سعی کنید با نوشیدنی گرم و خوراکی انرژی زا سر حال بمونین. تا جون ستاره در بیاد و من هی بنویسم!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:47  توسط اسماعیل  | 

" تنها آزادی که شایسته نام آزادی است٬ آزادی در جستجوی سعادت به شیوه خودمان است٬ به شرط آن که نکوشیم تا دیگران را از آزادی شان محروم کنیم یا تلاش آنها را برای رسیدن به سعادت ضایع نکنیم. هر کدام از ما نگهبان خوبی برای سلامتی مان٬ چه جسمی و چه روحی یا معنوی٬ به شمار می آییم. انسان ها وقتی یکدیگر را رنج می دهند تا چنان زندگی کنند که به نظرشان خوب است٬ بیشتر نصیب شان می شود تا این که یکدیگر رامجبور کنند آنگونه زندگی کنند که به مذاق بقیه خوش می آید."

جان استوارت میل

 

پ.ن: تصاویر جالب و قابل ثبتی بود. مردی که یک کارتن خرما روی دوش گذاشته بود و دیگری که جعبه ها را یکی یکی بر می داشت و تعارف می کرد. بعضی وقت ها٬ بعضی ها هم از تعجب شاخ در می آوردند. من که خرما را برداشتم با اشتیاق گفتم: قبول باشه و نیشم تا بنا گوش باز شد! می توانستند کناری بیاستند و تذکر دهند. نیاز به عرق ریختن هم نبود. ولی آفتاب هم داشت به آنها لبخند می زد. این دو مرد شاید فهمیده بودند که: به عدد آدمهای روی زمین٬ راه هست برای رسیدن به خدا.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:39  توسط اسماعیل  | 

همین الان به صورت زنده شمارش آراء انتخابات ریاست جمهوری فرانسه داره پخش می شه. آیا فرانسه اولین رئیس جمهور زن رو تجربه خواهد کرد؟ آیا کشورهای مدعی دموکراسی برای یکبار هم که شده به زن ها اعتماد خواهند کرد؟ پس از صدر اعظمی مرکل در آلمان باید دید فرانسه به کدوم سمت می ره.

و اما سوسیالیسم و عدالت طلبی. آیا مسیر کشورهای سوسیالیست در حال تغییره؟ اعتماد به نظام سوسیالیستی امشب سنجیده خواهد شد. من تا پاسی از شب بیدار خواهم موند تا این بازی قشنگ رو ببینم.

سارکوزی ۵۳ درصد و رویال تا همین الان ۴۷ درصد رای آوردن. اینطور که بوش میاد سارکوزی احتمال موفقیتش بیشتره.

پ.ن: بابا من چقدر هولم! زرتی نشستم به نوشتن! بازی تموم شده! سارکوزی برد. مردم فرانسه نه به سوسیالیزم رای دادن و نه به رویال. ولی آراء بسیار نزدیک بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:0  توسط اسماعیل  | 

 دنیا!

 مستقیم٬ مستقیم

تا سر آخرت چند؟

هنوز تاکسیرانی نرخ های امسال مان را اعلام نکرده است

باشد٬ خیالی نیست

پیاده خواهم رفت!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:18  توسط اسماعیل  | 

پنداری همه مبهوت

پنداری همه مغرور

مغرور واژه های بی مقدار بودن

بودن در حسرت لحظه های سرد

سردتر از سرمای یخ های قطب شمال

و تو این گوشه نشسته ای به سکوت

سکوت آیه های زمینی و بریده ای از آسمان

آسمانی که دیگر قول خاموشی داده است

از است های اینگونه بیزاری و از هر چه هست خشنود

بی قراری و انگاره های سرخ تر از خون پلنگ زخمی

پلنگی که در دام مانده و صیاد فراموشش شده

صید پنهان در نیمه شب بارانی را

پلک ها سنگین شده و طعم خیس قطره های باران

بر گونه های صید سنگینی می کند

پنداری همه را خواب برده است و تو

و تو مانده ای و چشمهایی که نمی بینند و گوشهایی که نمی شنوند

آرام بگیر صید باران زده

آرام بگیر و منتظر صیاد نباش

صیادی که دام گشود برای خستگی هایت و

حالا هم آغوش تن عریانی است و

ناله های زن روسپی را به بار نشاده است و

فراموشش شده٬ چقدر دام گشوده سنگینی می کند...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:11  توسط اسماعیل  | 

همین الان که دارم می نویسم باری از روی دوشم برداشته شده و احساس سبکی و خوشی دارم. بعضی وقت ها یه بار یک تنی رو می شه به بارهای چند گرمی تقسیم کرد که در این صورت بسیار سبکبال خواهید بود. و اما مطالبی چند

- یکی از بحث ها با منزل! در مورد این بود که در حال حاضر ما به لحاظ ظواهر مدرنیسم چی کم داریم. اصلنم بر سر تعریف مدرنیته بحث الکی راه ننداختیم و فرض رو بر این گذاشتیم که جوامع غربی مدرن هستن! برای من مدرنیسم چیزی نیست که از دل ایران یا کشورهای خاورمیانه بتونه بیرون بیاد. مدرنیته یعنی تغییر ساختار تولید در جهت تولید انبوه و کاهش هزینه ها٬ تغییر در مبانی حقوقی و احترام بیش از پیش به حقوق مالکیت فردی و برابری در برابر اجرای قوانین و ... حالا آیا چیزی به لحاظ ظواهر مدرنیته توی ایران کم داریم؟ ظواهر مدرنیته یعنی چی؟ خورد و خوراک( اعم از فست فود و غذاهای سنتی)٬ موسیقی٬ سینما٬ تئاتر٬ مُد٬ لوازم مدرن خانگی ٬ لوازم مدرن حمل و نقل٬ تکنولوژی ارتباطات و ... به لحاظ خورد و خوراک با فرض پرداخت هزینه ها هیچ کمبودی وجود نداره یعنی شما می تونین انواع و اقسام غذاها رو تهیه کنین. هر نوع فیلم و موسیقی که بخواین در اختیار شما هست و به دلیل عدم تابعیت از قانون کپی رایت با حداقل هزینه!(ولی یادتون باشه وقتی شما چیزی رو مجانی دریافت می کنین قطعن یکی دیگه هزینه اون رو پرداخته). به لحاظ مد و پوشش شما هر نوع کیف و کفش و لباسی که بخواین با مارک های مختلف قابل تهیه است. لوازم خانگی در خانواده های متوسط به بالا شاید بسیار فراتر از یک خانواده متوسط آمریکایی باشه. ماشین و مترو و ... که مشخصه. شاید شما این ها رو جزو مدرنیسم ندونین ولی اینها ظواهر مدرنیته است. گرچه نتونین توی خیابون فلان لباس رو بپوشین ولی توی مهمونی قطعن بهترین مد روز رو خواهید پوشید. یعنی ما از ظواهر مدرنیته خوب بهره برداری می کنیم. بحث های حقوقی رو وسط نکشین. اونها مربوط به شیوه تفکر هستن و من اصلن جزو ظواهر مدرنیته نمی دونم شون. ما با هر عقیده و منشی سوار بهترین ماشین ها می شیم(البته منهای من و منزل!) بهترین لوازم رو در خونه استفاده می کنیم و ماهواره می بینیم و فیلم تماشا می کنیم و غذاهای غربی می خوریم. تازه فخر هم می فروشیم. یعنی با هر عقیده ای که باشیم ظواهر مدرنیته رو دوست داریم و کلاس می دونیم. توی مهمونی ها بهترین لباس ها رو می پوشیم و چسی در می کنیم. اسم خودمون رو عوض می کنیم و هزار تا کار دیگه تا بگیم با کلاسیم. یه زمونی اونهایی رو که روی مبل می نشستن٬ عامل استکبار می دونستیم! ولی حالا از همه جلو می زنیم. ولی چرا تدبیر و تفکر به سختی به مغزهای مردم از هر مسلکی نفوذ می کنه؟

حالا سوالی که از منزل! پرسیدم این بود که: چرا ظواهر مدرنیته اینقدر راحت قابل نقل و انتقال هستن؟ ولی ماهیت مدرنیته یعنی شیوه تدبیر و تفکر با فاصله های زیاد و خیلی سخت به کشور دیگه ای منتقل می شن؟ منزل به چیزی اشاره کرد که مجبور شدم بیشتر فکر کنم یعنی یکی از ویژگیهای مدرنیسم ٬ساخت و تولید. چیزی که من درباره اون مدت هاست فکر می کنم این هست که چرا ما در تغییر ساختار تولید و مبانی حقوقی ناتوان بوده ایم؟ چرا ما سازنده های خوبی نیستیم؟ بلکه وارد کننده های خوبی هستیم؟ این همه مخترع و تحصیل کرده و برنده های المپیادهای مختلف و پول نفت و ... ولی ما هنوز مونتاژ می کنیم. تو رو خدا توهم توطئه و این حرفها رو وسط نکشین و اینکه غرب نمی ذاره و این حرفها. هیچ حکومتی هم از تولید کننده و سازنده بودن بدش نمیاد ولی چرا ما نتونستیم٬ در صورتی که همه می خوایم که عرضه کننده باشیم؟

بحث زیادی فلسفی شد ولی شما هم فکر کنید که چرا. دیتاهای دور و اطراف تون رو استفاده کنین و سعی کنین آنالیزشون کنین. بحث های بعدی رو هم بی خیال می شم چون زیادی طولانی می شد. این نوشته تا اینجا اصلن ربطی به عنوان نداشت! بلکه عنوان عکس بود! ولی خداییش وقتی مثل این آقا اینجا نشسته باشین به جز صدای پای آب به چیز دیگه ای گوش می کنین؟

پ.ن: مثل اینکه مشکل فیلترینگ برطرف شده!

پ.ن: بابا مسخره کردن ما رو! دوباره فیلتر شد

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:39  توسط اسماعیل  | 

باید انرژی رو تخلیه می کردم. از خوابیدن زیادی خسته ام. انگار که ثانیه های زندگی با خوابیدن دور و دورتر می شن. خسته شدم از این فکر تنهایی! ولی بی شوخی٬ طبیعت و صدای غرش رودخونه درکه می تونست روحیه رو به من بر گردونه. گرچه درکه٬ درکه سابق نبود ولی کوهها و رودخونه سعی کرده بودن خودشون رو حفظ کنن. رودخونه پر آب تر از همیشه بود. بوی خوش طبیعت واقعن لذت بخش بود. اصلن لب به سیگار نزدم. باور کنین. سیگار مال همین پایین هاست و فکر تنهایی! اونجا راه بود و هدف. پلنگچال. خستگی و بی تابی. راه بود و نبرد و جسم تنبل و شکم باد کرده پشت میز. فرمان شورش دادن به مغز تا پاهات رو از پا در بیاری. نفس نفس زدن و ایستادن و به راه ناهموار خیره شدن.

 

دیدن دیگران و اینکه به خودت بیای و ببینی از کسی چیزی کم نداری. دیدن پیرزن ۶۰ ساله ای که پا به پای تو بالا اومد. تو می بریدی ولی اون آروم می رفت و با صلابت. همونطور که دستاش رو پشتش گره کرده بود به تو لبخند می زد و از قیافه تو پیدا بود که پاهات به گه خوردن افتادن. یاد روزهایی افتادی که فقط برای صدای غرش رودخونه می زدی بیرون.

 

صدای غرشی که تا آخر هفته با تو بود. و درختایی که اواسط اردیبهشت تو دل کوههای سر سخت داشتن به بار می نشستن و شکوفه داده بودن. تو دل کوهها هم می شه شکوفه داد. تو دل سرماهای سخت هم باید به امید روزهای شکوفه دادن موند گرچه همه فکر می کنن که خوابی.

و تو تازه بازی رنگها رو باور می کنی. هر چیزی و هر گوشه ای از رنگی اما نمایشگر یه زیبایی خاص. حتی اگر تصادفی هم باشه تصادف جالبیه. درست مثل داشتن هر ۴ تا آس تو یه دست!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:0  توسط اسماعیل  | 

چهارشنبه عصر٬ خسته و کوفته از راه می رسم و هانی از کلاسش برگشته. پیشنهاد می کنه که بریم بیرون و باقالی بخریم. بدجوری هوس شوید باقالی کرده! بلا به دور. به دلم بد افتاد! نکنه ویار باشه. خاک بر سرم. منم که وقتی یاد پاک کردن باقالی میافتم واقعن ماتحت مبارکم دچار درد خفیفی می شه! یکی از اثرات گشادی مزمن در دنیای امروز ما علاوه بر آرتروز و کمر درد و... ولی خدا خدا می کردم که سبزی فروشی محل باقالی پاک کرده داشته باشه. و همین هم شد. فقط ۲۰۰ تومن باید بابت پاک شدگی هر کیلو باقالی پول می دادیم.

خونه که بر گشتیم خوشحال بودم که نباید بشینم و مثل بز باقالی پاک کنم البته منظورم این نیست که هر کی باقالی پاک کرد بُزه بلکه من خودم مثل بز باقالی پاک می کنم. ولی اوج داستان جایی بود که هانی گفت: نمی دونم برای اولین بار چطوری می شه! هاج و واج نیگاش می کردم. قصه از این قرار بود که این خانوم با شاسگول ترین مرد روی زمین ازدواج کرده! چرا؟ چون ۷ سال تموم از ازدواج شون می گذره و اون اصلن حتی یک بار هم یادش نیومده که شوید باقالی و ماهیچه خونه خودش رو هرگز نخورده! البته هر چند وقت یکبار خونه فامیل شوید باقالی سرو می شد. ولی اینکه ۵ سال اصلن من روحم هم خبر نداشته باشه از این جریان که توی خونه لب به شوید باقالی نزدم! کمی عجیب بود! تازه خانوم رو کرده که فسنجون و سایر غذاها هم براش عددی نیستن! خلاصه بعد از ۵ سال معنی کلمه شاسگول رو فهمیدم. لازم به ذکر است که در ازای پخت غذا تمام امور حمالی منزل بر دوش اینجانب خواهد بود اعم از جارو کردن٬ تی کشیدن و شستن ظروف. این مظلومیت نیست بلکه هر که به واسطه هنر خود موظف به انجام اموری است. اگر کمی شعور داشتم تا به حال همه غذا ها رو یاد گرفته بودم که فقط حمالی نکنم ولی نشد که نشد. قادر به پختن غذاها هستم ولی نه به خوشمزگی غذاهای منزل!!

مواد لازم: شوید خشک شده کارخانه ای! باقالی پاک شده سبزی فروشی محل! و ماهیچه پاک شده قصابی! بمیرم برات که اینقدر سختی کشیدی برای پاک کردن و خشک کردن شویدها و پاک کردن باقالی و تمیز کردن و خرد کردن ماهیچه!

شوید باقالی و رویای تحقق یافته!

پ.ن: به دلیل شکستگی حاد شیشه میز ناهار خوری و گشادی مزمن اینجانب٬ مجبور شدیم از کاورهای مختلفی برای حفظ بقای میز استفاده کنیم.

پ.ن: آقا این فلیکر که فیلتره. جای دیگه ای سراغ ندارین من عکسهام رو share کنم؟

پی نوشت۳: تذکر کاملن وارد است. آقا ما اینقدر هیجان زده شده بودیم که اصلن طعم شوید باقالی یادمون رفته بود! بعد از ۵ سال هر کی جای من بود با اون طعم خوشمزه غش می کرد. مخصوصن سیگار بعدش!!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:3  توسط اسماعیل  | 

پنجشنبه کوه بودیم و حالمان هم توپ است بسیار. خستگی دیروز قوت نوشتن در امروز از ما ستاند. آقا عکس گرفتم توپ! دیشب رفته بودیم مرکز خرید. هانی رو در حالی دیدم که روسری اش رو جلو می کشید. بغض کردم ولی چیزی نگفتم. قرار بر این هست که بغضم رو فرو بخورم. خانومی(این خانوم من رو یاد کسی انداخت که هیچ وقت دوست نداشتم اونطوری باشه) که تذکر می داد.جلوی در ورودی مرکز خرید یک جعبه شیرینی هم گذاشته بود. شیرینی هم تعارف می کرد! یاد خیلی چیزها افتادم. محمود خان عزیز هم نگران نباشن! بابا این محمود با اون محمود فرق می کنه! می گم محمود نکنه همون محمود باشی! بلا به دور! خلاصه ما پوست مون کلفتر از این حرف هاست و سعی می کنیم انرژی مثبت بدیم. دوستان تا می تونین انرژی مثبت بدین تا کم نیاریم.

تا شقایق هست

                       زندگی باید کرد

پ.ن: شنبه زاده رو شاید خیلی ها بشناسن. وقتی وبلاگش رو دیدم براش کامنت گذاشتم که این شنبه زاده همونه یا نه؟ داشتم لحظه شماری می کردم که دیدم کامنت گذاشته برای نوشته قبلی. من فقط یه کار ازش دیدم و شیفته این جوون با ذوق جنوبی شدم. واقعن وقتی نی انبون دستش می گیره و می نوازه باید ببینینش. این جوون واقعن دوست داشتنیه.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 15:15  توسط اسماعیل  | 

آخه من چرا باید فیلتر بشم؟ از چی نوشتم مگه؟ البته فکر می کنم مشکل از حضرت بلاگفاست! بابا تکنولوژی می خرین فیلتر کنین٬ خب خوبش رو بخرین! می رین از جنگول آباد می خرین گند می زنین به همه چی! معلومه فیلتر وسیع تر از اونی هست که فکر می کردم. یعنی اکثر آی اس پی ها فیلترم کردن چون از ۱۳۰ خواننده در روز رسیدم به ۳۰ خواننده! اینکه فیلتر نشده باشم و فقط ۵ نفر ببیننم مشکلی نیست. من بازم می نویسم چون ثبت کردن رو دوست دارم حتی اگه لبخند مورچه کنار میزم باشه. ولی اینکه فیلتر بشم حس جالبی ندارم! یعنی حس می کنم کسی توی خلوت من دست برده! نمی دونم چی کار باید بکنم!

پ.ن: کسی پای کوه نوردی هست؟ رکسانا بر و بچس و خبر کن! یه ایمیل بزنین تا قرار رو اوکی کنیم. فکر نکنین اگه نیاین من نمی رم! درست مثل اینکه فکر کنین اگه اینجا رو نخونین نمی نویسم! اگه کون مبارک رو هم بکشین و یه ایمیل بزنین٬ قرار رو اطلاع می دم. فقط حواستون باشه نیاین فردا باسن تون گرفت و زمین گیر شدین فحش بدین ها! تا کی می خواین تا لنگ ظهر مثل خرس قطبی بخوابین؟ خجالت بکشین از این فکر تنهایی!! چی گفتم! فیلتر شدم مخم پاک گوزیده.

پ.ن: ظرفیت محدوده! اولویت با اونهایی است که تا ۷ بعدازظهر ایمیل بزنن! سرویس رفت و برگشت هم خط ۱۱ ست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:44  توسط اسماعیل  | 

توی بی بی سی می خوندم که:

کاوشگر "افق های نو" (New Horizens) اخیرا از فاصله 3/2 میلیون کیلومتری مشتری گذشت تا با استفاده از قوه گرانش آن در سفر به سوی هدف نهایی خود یعنی پلوتون شتاب گیرد."افق های نو" سریع ترین کاوشگری است که تاکنون به فضا پرتاب شده است.

گذر از کنار مشتری لازم بود تا کاوشگر بتواند سرعت خود را در جهت خلاف خورشید به اندازه 14 هزار و 500 کیلومتر در ساعت افزایش داده و به 84 هزار کیلومتر در ساعت برساند. این فرآیند چهار سال از زمان سفر به پلوتون می کاهد. اینم عکس مشتری:

واقعن ما چه دنیای کوچیکی داریم! و اونهایی که صاحب این تکنولوژی های عجیب و غریب هستن چه دنیای بزرگی رو تجربه می کنن. بزرگ٬ غیر قابل تصور. ولی ما مثل آدمهایی می مونیم که تا حالا پاشون رو از روستا بیرون نگذاشته باشن! تازه وقتی می ری اون بالا یا این تصاویر رو می بینی می گی: تهرون تهرون که می گن اینه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:26  توسط اسماعیل  | 

 

آنها از ساعت ۸ صبح تا ۶ بعدازظهر هر روز مشغول کاشت یا چیدن سبزی هستند و اغلب از درد کمر، زانو و آرتوروز رنج می برند.

هنگام استراحت‌ نیم روزی، گاهی آوازهای محلی شمالی را زمزمه می کنند و گاهی هم با دود کردن سیگاری، می نشینند تا درد کمرشان کمی آرام بگیرد.

خانم زمانی می گوید ۳۰ سال است کارش همین است و از در آمد آن توانسته کلبه‌ای در باغ مجاور بخرد. همسرش معتاد است و او خرج زندگی پسر و عروسش را نيز تهیه می کند.

هر روز ساعت ۳ صبح، وانتی به دنبالشان می آید و آنها برای فروش سبزیها روانه بازار روز محل می شوند.

آنها سبزی‌ها را به صورت عمده به زنانی می فروشند که از ساعت ۵ صبح در بازارهای روزانه محلی دور هم جمع می شوند و منتظر "دشت اول" خود هستند.

پ.ن: تا به حال از نزدیک زنانه بازار رو تو شمال دیدین؟ قطعن اینطوره. ولی دقت کردین چقدر پر جنب و جوش و شیرین زبون هستن؟ زنانی که مردها واقعن باید جلوشون لنگ بندازن.

منبع: بی بی سی.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:56  توسط اسماعیل  | 

- صبح ها که خواب آلو هستم و از اتاق خواب بیرون میام و پشت سرم و نگاه می کنم تنها یاد یه چیز می افتم: تیتراژ کارتون هاچ زنبور عسل. ای کاش هاچ هیچوقت مامانش رو پیدا نمی کرد! عجب آدم بدجنسی!

- دوباره فیلم " عطر خوش زن" با بازی آلپاچینو رو دیدم! واقعن شاهکاره. این آدم با این بازی باید کون فلک رو می شکافت! از سکانسی که داره خودش رو می کشه و چارلی نمی ذاره٬ زیادی خوشم میاد: کلنل به چارلی می گه( در حالی که درگیر هستن): یه دلیل برای زنده موندنم بگو( با همین مضمون) چارلی می گه: تو می تونی تانگو برقصی.

- دی وی دی "سفید" یا همون وایت کیشلوفسکی رو برای شونصدومین بار دیدم! توصیه می کنم اگه ندیدن هرگز از دستش ندین. هی! اصلن به فکر قرض کردن دی وی دی نیافتین! خودمم قرض کردم. ولی می تونیم share كنيم اگه خواستين. يه دي وي دي بدين يكي بگيرين... هي ركسانا با تو بودم ها!

- وقتي تو اداره دي وي دي پلير نداشته باشين چيكار مي كنين؟ دارم فكر مي كنم كه يه دي وي دي پلير اكسترنال بخرم. نوبتي ببريم اداره و تو خونه هم مي شه استفاده كرد. فكر خوبي نيست؟ حتمن اين سوال تو ذهن تون اومد كه تو كار نداري؟ چرا عزيز دل برادر ولي كاري كه بقيه تو 6 ماه هم نمي تونن جمعش كنن من يك هفته اي انجامش مي دم! كار هم براي خودم نمي تراشم! مگه ريش تراشم! آي كيوي من بالاست؟ نه به خدا! آي كيوي اينا پايينه.

- دنبال يه جانوري مي گردم كه خداي دي وي دي باشه! سراغ ندارين؟ آرشيو هم داشته باشه.

پ.ن: یکی از بچه ها چند وقت پیش رفت آلمان برای تحصیل. چند روز پیش براش نوشتم که: چیزی لازم داشتی خبرمون کن. ببینین چی نوشته:

etefaghan yeki az dustam jome miad alman, behesh goftam aftabe biare. jedi migam. baba kunam zakhm shod! khoda nasibe hichki nakone

 پ.ن: یه چیز خنده دار دیگه. تا حالا شده برین دستشویی و بعد به جای زیپ شلوار و کمربند٬ دکمه های پیرهن تون رو باز کنین! بعد از یک ساعت هم گوشی تون که زنگ می زنه دنبالش می گردین و یه صدای آشنایی از دستشویی به گوش تون می رسه! اونم با ویبره وحشتناک روی سیفون!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:11  توسط اسماعیل  | 

۸۰ سال طول کشید تا ارتش آمریکا از سیاه ها عذر خواهی کنه. رنگین پوست هایی که فقط به خاطر پوست شون باید قرارگاه جداگانه ای در ارتش می داشتن. ۸۰ سال قبل سیاهها رو کودن می دونستن و از حقوق قانونی محروم می کردن. سیاهها تحقیر می شدن ولی همون سیاهها یه قرارگاه هوایی جداگانه داشتن و برای کشورشون می جنگیدن درست مثل بقیه کشورشون رو دوست داشتن. این نبود که چون تحقیر شدن و چون مورد ظلم واقع شدن کشورشون رو به هیچ بفروشن. خیلی ها بودن که وطن وطن می کردن و می خواستن سیاه ها رو برده وار از آمریکا بیرون بریزن ولی تا وطن به اونها احتیاج داشت جا زدن. ۸۰ سال سیاه ها آرزوها شون رو فرو خوردن و صبر کردن. سیاه ها بسیار خونسرد و صبور هستن. این رو از دوست سیاهم یاد گرفتم. حالا مدال های شجاعت به بازماندگان اعطا می شه و نژادپرستی تقبیح می شه. حالا حتی یک سیاه هم می تونه کاندیدای ریاست جمهوری بشه. حالا یک سیاه دست راست بوش می شه. حالا برای سیاه ها وقتی بالای سبد می رسن فریاد می کشن و هورا سر می دن. سیاهها صبور بودن و پر تلاش. پیرمرد ۸۰ ساله ای که به زور خودش رو بالای سن کشید تا مدال رو بگیره و غذرخواهی رو هم پذیرفت. قطعن سیاه ها روزهای سیاه رو فراموش نخواهند کرد ولی کوچولوهای سیاهی خواهند بود که طعم زندگی رو خواهند چشید. چقدر زیباست که مثل خواننده شون مایکل جکسون توهم نزدن و راه رو اشتباهی نرفتن! به جای اینکه سیاهی افکار سفیدها رو پاک کنن می تونستن با یه عمل جراهی سفید بشن! چون سفید بودن خودش یه امتیازه. کسی به مایکل جکسون به خاطر سفید شدن مدال نداد ولی سیاه های آمریکا بالاخره مدال شون رو گرفتن.

وقتی مایکل جکسون داشت تلویزیون می دید چقدر دوست داشت که هنوز سیاه بود!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 10:34  توسط اسماعیل  | 

به جرات می تونم بگم که چنین هملتی٬ ببخشین! املتی به عمر مبارک نخورده باشین! یکی از تخصص های من و آماده برای هرگونه تورنمنت داخلی و خارجی!

گوجه و پیاز تفت داده به مقدار لازم و کره! توجه داشته باشید که از رنده کردن و خرکاری احتمالی خودداری کنید. مخلوط کن و یا گوشت کوب برقی بهترین وسیله است که پوست گوجه ای رویت نشود.

پس از خوشرنگ شدن و دلبری کردن گوجه ها

خوشگله نه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 12:35  توسط اسماعیل  | 

اول بگم من یه کلمه نامربوط یعنی " عشق بازی " رو تو پست قبلی نوشتم و با کمال بدبختی باید عرض کنم فیلتر مخابرات یه حال درست و حسابی داد و " مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد" رو حواله کرد. عیب نداره بابا. ما به اینم راضی هستیم. ولی ما جرات نداریم توی این دنیای مجازی با کاربران حریص ایرانی یه کلمه نامربوط بنویسیم! کافی من بنویسم س... اونوقت تعداد بازدید ها به بالای ۳۰۰ یا هزار می رسه یا بنویسم صحنه ب... این هم جزو محدودیت های دنیای مجازی است. یعنی دچار خودسانسوری مزمن شدن. مطمئنا بسیاری از مطالب وبلاگ ها در صورت نیاز به جواز انتشار هرگز مجوز نمی گرفتن ولی حالا تو دنیای مجازی منتشر می شن. به راحتی. ولی آیا هیچ قیدی وجود نداره؟ همه قیدها از قوانین ناشی نمی شن. برخی قیدها هم زاییده خود اجتماع هستن. در صورتی که تکلیف کاربران مشخص باشه با آدرس های مشخص سرچ می کنن و نه با کلمات. این یکی از بلایای ناشی از خشتک محوری جامعه ماست. آخش! بابا من نوشته بودم س..ک.س دیدم یکی همینطوری سرچ کرده! دقیقن مثل نوشتن من! حالا خیالم راحته که خشتک رو کسی سرچ نمی کنه. مجبورم واژه سازی بکنم.

خشتکیولوژی: مسائل مرتبط با خشتک

 خشتپیک:  عکس س...ک...س...ی

خشتفیلم: فیلم ...

برای فرار از تکنولوژی عقب افتاده فیلترینگ و جلوگیری از خودسانسوری حاد آستین بالا بزنیم و واژگان فیلترگریز خلق کنیم.

باور کنین مساله جدیه. من مثلن در مورد خشتک محوری قبلن نوشتم و مشکلی پیش نیومد. ولی بیچاره عشق که با اضافه شدن یه بازی باید فیلتر بشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 11:5  توسط اسماعیل  | 

با برو بچه های بلاگر که زدیم بیرون تازه فهمیدم که هیچ کس مثل نوشته هاش نیست. شاید نوشته ها حقیقت آدمها باشن ولی حقیقتی که لحظاتی بروز می کنه و می ره پی کارش. شایدم نمی ره پی کارش! ولی جالب بود که همه بر و بچه ها قابل تحمل بودن و توی نوشته هاشون خلاصه نشده بودن. حالا من نمی دونم چقدر قابل تحمل بودم! ولی حقیقتش بچه ها رو با اینکه از طیف های مختلف بودن دوست داشتم و می فهمیدم. حالا فرض کن یکی که داستان می گفت می خواست از اول تا آخر بره تو بحث داستان یا یکی که شعر می نوشت می رفت تو خط نقد شعر یا یکی دیگه که...و ... ولی اینطور نبود. زندگی و صحبت های روزمره و دور هم نشستن ها و انرژی گرفتن ها خارج از دنیایی است که هر کدوم از ما مختص به خودمون داریم. هنر با هم بودن و در کنار هم زیستن٬ هنر بس بزرگی است. جمعهای قشنگ و دوست داشتنی که حقیقت دنیای مجازی رو نشون می ده.  

پ.ن: بابا مگه من چیکار کردم فیلتر می کنی؟ بازم سیستوم به هم ریخته؟

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 21:28  توسط اسماعیل  | 

 قطره های بارون روی شیشه

یه خل و چل مشغول دلبری

.... ابری

اینم منم که اصلن پنجره ندارم! رفتم تو پله های اضطراری برای تماشای بارون

 

ای بابا! دوربین بی کیفیت هم بدبختی ها! البته در مورد آخر مصیبت از سوژه است! مظلوم ترین کارمند تاریخ! الهی یه ۷ مگا پیسکل عنایت بفرما. همه بلند بگین آمین!

 پ.ن: انعکاس نور رو روی کله حال می کنین؟ با باتری خورشیدی اشتباه نشه ها!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 18:30  توسط اسماعیل  | 

صبح خواب آلو( گفتم آلو٬ یاد آلوچه خانوم افتادم٬ امیدوارم خونه پیاده کرده باشن) ساعت ۶:۴۵ از خواب می پرم. شبیه یه شاگرد اول دبستان بخت برگشته که باید بره سر کلاس و شر و ورهای خانوم معلم رو گوش بده. البته ما از داشتن یه خانوم معلم خوشگل و خوش صدا و خوش اخلاق محروم بودیم( اگه همچین معلمی داشتیم من جمعه ها هم درس می خوندم!) و تا می رسیدم سر کلاس عینهو مادر فولاد زره وایساده بود منتظر. اون تنها کسی بود که... ول کن بابا اول صبحی یاد چه مزخرفاتی افتادی ها. بگذریم. خلاصه تا اومدم شلوارم و بکشم بالا یه صدایی گفت: من اگه ۱۰ سال هم این لباس ها رو اتو نکنم تو که نمی کنی! لباس ها دو هفته ای هست که اتو نشده افتاده تو کمد. منم که اتو کردن برام از فحش خواهر و مادر بدتر! از گرما و بخار اتو و بویی که می ده متنفرم! حالا حتمن کسی نشسته و داره تمرین روانشناسی می کنه: از شواهد و قرائن چنین بر میاد که آلما عقده دوران تحصیل داره و از دورانی که در خشک شویی کار می کرده با نفرت یاد می کنه!

داد زدم که: بابا اول صبحی و اول هفته ای نمی شه با انرژی منفی شروع نکنی! من که خوابم و تو هم که بدتر از من و منتظر یه سیخونک هستیم که روز مون زرد بشه. بی خیال دیگه! تازه گی ها یه حالی به من می ده و تا سیدخندان می رسوندم! بعدشم گاز می ده به نحوی که هر بیننده ای احتیاج به دستشویی پیدا می کنه! از فرط استرس. توی راه که میومدیم رادیو داشت در مورد گوسفند شبیه سازی شده ایرانی صحبت می کرد. اسمش "رویان" هست. می دونستین؟ هانی گفت: بابا ما مثل اینکه فقط بلدیم رو گوسفندها اسمای باحال بذاریم!  

مدتی هست که یاد رضاي پروين افتادم و دستم به جایی بند نیست. رضا ما رو هوایی کرد و گذاشت تو خماری بمونیم. بی معرفت لااقل یه نقطه بذار بدونیم زنده ای! زبونم لال. خاله مينو هم که دلش گرفته و دیگه سال به سال پستی نمی فرسته. امیدوارم هر جا هستن پایدار باشن.

این ترانه هم تقدیم به رضا و مینوی عزیز. نه ادامه داره و نه امکان دانلود. فکر کردین منم رضا یا مینو هستم!

تو از کدوم قصه ای

                  که خواستنت عادته

نبودنت فاجعه

                  بودنت امنیته

ایمیل می زنم به هزاران کیلومتر دورتر از این خاک. به فاصله چند دقیقه جواب ایمیل من میاد! معجزه است. بله بچه ها امتحانات شون رو تموم کردن و وقت کردن یه نگاهی به میل باکس بکنن. تو میلم نوشته بودم که: خوشحالم که وقت زیادی نداری! و می دونم سرت شلوغه. جمله ای توی ایمیل این دوست بود که بدجوری تو فکرم برد: لذت وقت زیادی رو ببرین که کلی باید خرج کنین تا به دستش بیارین!

پ.ن: بام تهران این روزها واقعن دیدنی شده. لذت بخش ترین و خلوت ترین فصل رو داره تجربه می کنه. حتمن که نباید هی بشینین ورق بازی کنین و جوجه بخورین که شکم باره ها!! اگه اهل قدم زدن و باقالی خوردن هستین سری بزنین. اون بالا یه جایی هم هست که زیادی دنجه. می تونین سیگاری روشن کنین و چایی با طعم توت فرنگی بخورین و آهنگ های مورد علاقه تون رو گوش بدین. فقط به دی جی بگین که تو چه حال و هوایی هستین. مثلن وقتی رومنس گذاشته و دارین گرم صحبت می شین یه دفعه نره تو خط اوپس...اوپس...اوپس و فی المجلس همه اش بپره!  

پ.ن: این نظریه در مورد بچه دار شدن چقدر صحت داره: اگه بچه دار نشین پس از مدتی٬ دیگه انگیزه ای برای زیستن ندارین!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 10:54  توسط اسماعیل  | 

دیشب به هوای قورمه سبزی٬ معشوقه دوران کودکی و نونهالی من٬ سر بر بالین گذاشتم اما دریغ و درد که سبزی مال دو ماه پیش بود! لنگ ظهر که بیدار شدم بوی قورمه سبزی فضای خونه رو احاطه نکرده بود. چه درد بزرگی است گره خوردن مردانگی و شکم دریدگی به هم! آقا خلاصه انگاری قورمه سبزی رو از جوب جمع کرده باشی! رنگش به خاکستری می زد... خلاصه اشک توی چشمام جمع شد. هانی گفت که بذار قیمه درست کنم ولی حیف من اصرار کردم قورمه سبزی و دیگر هیچ.

کله صبح هم از شرکت هانی تماس گرفتن. بچه ام زیادی مهمه! و شخصیت آن کالی داره! جناب رئیس پشت خط بودن. کارمند دولت بودن مصیبتی است چون واقعن همه آپولو هوا می کنن. وقتی برگشت فاجعه قورمه سبزی رخ داده بود.

حالا هم بنده خدا راه افتاده سمت پست خونه. تو راه برگشت می خواسته بنزین بزنه و هیچ جا بنزین نداشتن بدون کارت! این دیگه چه مدلشه و چه مسخره بازی است من نمی فهمم. اون موقع که می خواستن اینکار رو بکنن هیچ کس نبود بگه: نه حسن! خیلی خطرناکه حسن!!

خلاصه پنجشنبه پر ضیافتی داشتیم. حالا هم من باید پاشم و ظرف ها رو بشورم٬ جارو کنم٬ تی بکشم و شایدم ناهار تن ماهی درست کنم!! به این می گن تقسیم کار بهینه.

وضعیت روز به روز داره خنده دار تر می شه حسن! من بهت قول می دم سهمیه بندی بنزین گند می زنه حسن! واقعن یاد سالهای جنگ افتادم حسن. صف طویل نون و پنیر و مرغ و ... بنزین حسن! پاشم برم خواهر ککه کلی کار رو سرم ریخته! ایش...

الان هم جون آبجی دارم آهنگ گوش می دم: دیگه دوستم نداری... دیگه دوستم نداری... نه حسن! خیلی خطرناکه حسن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 13:55  توسط اسماعیل  | 

توضیح: این نوشته اصلن اقتصادی نیست. سیاسی هم نیست. اصلن هم زیر قولم نزدم. خب پس وقتی ادبی نیست٬ اقتصادی نیست٬ سیاسی نیست٬ تاریخی نیست٬ فلسفی نیست!

 - خب بگو یه دفعه باد ول کردم دیگه!

- بی شعور بی تربیت! خاک بر سرت که فقط بلدی طبقه بندی کنی!

................................................................................................................................

نشسته ام توی تاکسی. پیکان تشریف دارن و اگر شانس بیارم سمند گیرم میاد! درب خودرو باز است! خدای من تا به حال ماشین سخن گو دیده بودین! تا کسی بویی در کنه خانومه سریع می گه: لطف گند نزنید. هوای تهران به حد کافی آلوده هست. شایدم بگه: درب شما باز است! خلاصه پیکان رو سوار شدم و از بخت بد وسط افتادم. یعنی جایی که باید لنگهات رو از هم بازکنی تا وسایلت نفس تازه کنن! به همین خیال باشین. چون وقتی وسط می شینین تازه حس می کنین گرز رستم رو به ما تحت تون فرو کردن. صندلی غیر استاندارده و لنگ های شما جا نمی شه و تازه زنجیری هم به پشت صندلی بسته شده که خدای نکرده نشکنه. کون لق مسافر و یا مصرف کننده ایرانی. این از اون نوع خودکفایی هایی است که دهن آدم رو تا آخر عمر سرویس می کنه. مترو که سوار می شی از شلوغی باید مواظب جیبت باشی و فشار آنچنان بهت وارد می شه که یاد... میافتی. تازه مسیر تو که مترو خور نیست! اتوبوس هم که با بوهای تعفنش تازه پر می رسه سر ایستگاه. پس باید چی سوار شم؟ هر چی دم دست بود.

وقتی توی تاکسی بنز می شینی و پاهات رو دراز می کنی و ... وای خدای من چقدر از خودکفایی بیزارم. چیه شاکی شدین؟ خوب ما ایرانی ها تا گرز رستم به ما تحت مون نرفته فکرمون کار نمی کنه که!

ولی عزیزان من! حرف من وارد کردن بنز و فلان و بهمان نیست که تا حرف می زنیم بگن: وای جوونهای ما بیکار می شن! پس نیروی کار چی می شه. من می گم اگه پژو و جنرال موتورز و تویوتا و ... اینجا کارخونه داشتن حالا مهندس های ایرانی ما غاز سمندی و پراید نمی چروندن؟

این یورونیوز لعنتی هم که هی تبلیغ ماشین می کنه! با ۱۴۰۰۰ یورو ماشین شیک و مدرنی رو می تونی سوار شی که ایران خودرو و سایپا به خواب ندیدن. حالا برای ال۹۰ قراره که قرعه کشی هم بشه. ای خدا ما چه مردمان غیور و باحالی هستیم.

ببینین بحث رو طولانی نمی کنم و قرار هم نیست بیشتر توضیح بدم. حالا اینکه چرا تویوتا و جنرال موتورز اینجا کارخونه نداره خودتون فکر کنین. حالا چرا باید این همه کالاهای برقی وارد بشه ولی پارس و نمی دونم چی هی زور بزنن! خب چرا سامسونگ و هیتاچی و بوش و نمی دونم شرکت های دیگه همینجا کارخونه ندارن؟

آیا این ها که من می گم تبلیغ وابستگی است؟ آیا اونهایی که آقایون می گن خودکفایی است؟ مهندسین ما اینقدر آی کیو داشتن که بعد از ۱۰ سال بهترین طرح ها رو از دل تویوتا و جنرال موتورز به دنیا معرفی کنن. تو دنیای امروز وابستگی مفهومی نداره بلکه تعامل و نیازمندی ها حرف اول رو می زنه.

اینکه پژو بیاد یه خط مونتاژ راه بندازه و بعد ما طرح ۲۰۶ صندوق دار بدیم آرزوی من نبوده! هنرستانهای مدرنی که شرکتهای خودروسازی دنیا می تونستن اینجا داشته باشن و یا... خدا چه رویاهای هسته ای دارم من!

بسه دیگه! نه بس نیست. من می خوام به جای اینکه کابین های درب و داغون چینی مترو رو سوار شم کابین های خوشگل فرانسوی با تهویه عالی سوار شم و لذت ببرم. من می خوام مسیرها زودتر تموم شه. من می خوام از اینجا تا مهرشهر ۲۰ دقیقه بیشتر راه نباشه تا برم و یه جای خوشگل ساکن شم با آب و هوای خوب. من می خوام ۳۰ دقیقه ای از شهر جدید هشتگرد برسم اداره. من می خوام وقتی تو ترن می شینم یه صفحه ال سی دی جلوم باشه و شهرام ناظری بخونه: هوا بس ناجوانمردانه سرد است آی... من می خوام... من مامانم و می خوامممممممممممممم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 10:40  توسط اسماعیل  | 

- صبح که میومدم اداره دیدم وسط خیابون یکی ولو شده! اوه... خدای من! یکی از همکارهای شرکت بود. تصادف کرده بود. وانتی پر از بار(بار که می گم بار بودها! بار یه کامیون چند تنی!) داشته وانتی دیگه ای رو بوکسل( درست نوشتم؟) می کرده. خلاصه این بدبخت میاد از بین دوتا وانت رد بشه و طناب رو نمی بینه و چشمتون روز بد نبینه. شاتاراپ می خوره زمین و بعد به ماشین اصابت می کنه. حیوونی نمی تونست بلند شه. اورژانس هم سریع رسید. از جناب سروان که مثل بز سرش تو کار خودش بود پرسیدم: این همه بار مجازه؟ این روش بوکسل کردن چی؟ فقط سرش رو تکون داد! بی تربیت های منحرف حالا اون وسط با چیزش که ور نمی رفت! سر واقعی اش رو تکون داد! ادبیاتم کشته خودمو حسابی.

- کارمندان زیر خط فقر که من جزو یکی از اونها بودم برنج های تایلندی توی انبار باد کرده و مرغ و گوشت یخ زده برزیلی و شکر کوبایی و ... رو از دستان پر مهر رئیس جهمور دریافت کردن! واقعن زیر خط فقر بودن چقدر افت داره! تو اداره همه یه جوری نگام می کردن! باور نمی کنین؟ به خدا من حقوقم زیر خط فقره. حالا باور نکنین. ما هم نفت رئیس جمهور محترم رو فرستادیم سر سفره ضعفا. هستند کسانی که سر غذا سیر نمی شن و تشنه همین برنج تایلندی و گوشت برزیلی هستن ولی نه اینکه محصولات باد کرده و پورسانتی رو که نمی دونم کی وارد کرده بدیم به کارمندها! خب بابا جنس خوب بخرین بدین کمیته امداد پخش کنه. دلار مجانی گیر آوردین بریزین تو حلق تایلندی ها و برزیلی ها؟

- آقای جدیدی توی