تبليغاتX
آلما

وقتی غرق خواب باشی و صدای گل گلدون توی گوشت و آرامش هستی رو زیر پوستت احساس کنی و یکدفعه کسی هراسون بالای سرت باشه و فریاد بکشه که: پاشو...پاشو... تازه می فهمی که چقدر از این لرزه های خوفناک طبیعت لذت می بری. وقتی همه دارن از پله های طبقه ۱۴ به پایین می دون٬ کسی بالای سر توست و فریاد می زنه. ترسیده اما ترسش هنوز اونقدر به دوست داشتنش مسلط نیست که رهات کنه و بیرون بزنه. تازه می فهمی کسی رو داری که با لرزه های خوفناک زمین هم فراموشت نمی کنه. تازه می فهمی که دوست داشتنش ادعا نیست. بارها بهت ثابت شده و دوباره ثابت می شه. عشقی که ۳ ریشتر تاب میاره دوست داشتنی است و باز هم جلوش کم میاری.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 20:53  توسط اسماعیل  | 

مرا بی تو سببی نیستی

به راستی صلت کدام قصیده ای٬ ای غزل

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 11:58  توسط اسماعیل  | 

طبق معمول پنجشنبه ها با دوستان دور هم بودیم. یکی از بچه ها پیشنهاد داد به جای بازی ورق و مافیا و جمله سازی٬ بازی های جدیدی رو تجربه کنیم. اولین بازی این بود. تشابه بین کی با کدوم حیوون.

بازی به این صورت بود که همه یک تکه کاغذ داشتن که روی اون نظرشون رو می نوشتن و می دادن به کسی که نظر در مورد اون بوده و بعد از جمع آوری نظرات٬ اون شخص شروع به خوندن می کرد و کسی که اون حیوون رو نام برده بود می تونست درباره دلایلش صحبت کنه. توی این مرحله بهترین و جالب ترین اظهار نظر ها در مورد من بود. همه بلا استثنا من رو به پرنده تشبیه کرده بودن٬ از خروس و قناری بگیر برو تا بوقلمون! این خیلی برام جالب بود. یعنی کسی نبود که به اسب یا کرگدن یا... تشبیه ام کنه. البته وقتی دلایل در مورد بوقلمون آورده شد فهمیدم که منظور بچه ها بوقلمون صفتی من نبوده بلکه سر و صدای بوقلمون منظورشون بوده.

بازی بعدی سر رنگ ها بود. هر کسی باید می گفت با دیدن دیگری چه رنگی تو ذهنش تداعی می شه. جالب این بود که بعضی ها تا به حال اصلن روی این جریانات فکر نکرده بودن. تو این بازی اشتراک نظر خاصی وجود نداشت و تنها در یک مورد که هانی بود همه نظری واحد داشتن: شکلاتی. دونستن ترکیب رنگ خیلی مهم بود. من هم بنفش رو بیشتر در مورد خودم دوست داشتم چون ترکیب آبی و قرمز و زرد بود.

بازی بعدی نوشتن بزرگترین ایراد هر شخص بود و بعد باید دلایل ارائه می شد و در صورتی که شخص دلایل کافی نداشت باید ایراد رو می پذیرفت. در این بازی شخص باید از نظر خودش هم بزرگترین ایراد رو ذکر می کرد. ایرادهای بزرگ من در مجموع این ها بودن:

- انتقاد ناپذیری و اصرار بر بعضی کارها و رفتارها. تو این مورد من شدیدن مشکل داشتم. مساله من این بود که دلایل توجیهی بچه ها در رد نظرات من کافی نبود و اونها انتظار داشتن با اندکی فسفر سوزوندن من رو قانع کنن که این روش خیلی جالب نیست. به نظر من باید نقد با حداکثر فسفر سوزونی انجام بشه و شخص تلاش کنه که اشکلات نظر یکی رو براش باز کنه و کمک به بهتر شدن اون بکنه. قبول دارم که به راحتی از مرکب نظارتم پیاده نمی شم و خر مراد رو زیادی لوس می کنم!

- کودک درون بزرگ! این یکی خیلی عجیب و غریب بود. من گفتم چون با این نظریه روانشناسی آشنایی ندارم و اصولن روانشناسی نمی خونم نمی دونم باید بپذیرم یا رد کنم. البته نمی دونم آیا ایراد هست یا نیست! کودک درون باید کوچیک باشه یا بزرگ؟

- تحلیل بیش از حد. این یکی رو واقعن نمی تونم کاری اش کنم. دائم دوست دارم تحلیل کنم و پدیده های رفتاری اطرافم رو تبیین کنم! قرار شد از این به بعد همه وقایع رو به هسته ام دایورت کنم!

- مخالفت و اعتراض. قبول کردم.

- تضاد در گفتار و رفتار. در غیر این صورت باید خدا می شدم! سعی می کنم که تضادها رو رفع کنم.

- پیشداوری: فرضیه ای رو مطرح می کنم که باید رد یا پذیرفته بشه! این روش فقط یک روش علمی است ولی توی نقادی رفتارها و شخصیت ها کارکرد نداره و منجر به افترا و نمی دونم چه ها می شه. مثلن اینکه: الف تظاهر می کند. گزاره ای ست که باید با تحقیق من رد یا قبول بشه ولی این نوع داوری مشکل آفرین هست. سعی می کنم من بعد پیشداوری نکنم.

- حساس: به واسطه همون روحیه تحلیل گر برخی اوقات در مورد رفتار ها و حتی شوخی ها به خطا رفته و دلگیر می شم. حساس بودنم رو پذیرفتم و قرار شد بسیاری از وقایع روی هسته ام دایورت بشن!

- بد عصبانی شدن! کاملن قبول داشتم و قرار شد دیگه تکرار نشه. البته مدتهاست که این جریان تحت کنترل هست مگر اینکه از دستم در بره!!!

این نقادی با توجه به تعداد زیاد تا ساعت ۳ صبح ادامه داشت. باز بعدی بزرگترین حسن ها هر کس بود و باید دلایل ایراد می شدن.

من نظر قاطع داشتم که باید این نقادی ها منجر به بهتر شدن روابط بشن و در غیر این صورت ترجیح می دم تا ورق بازی کنم. ولی به اصرار بچه ها و به شرط اینکه فقط نقادی باشه و کسی از کوره در نره پذیرفته بودم.

مجموعه حسن ها من با لحاظ اشتراکات:

- مهربون و دلرحم

- وفادار

- همیشه فکر می کنه

- آرامش بخش

گزینه " همیشه فکر می کنه" جذاب تر از همه موارد بود! ولی این همیشه فکر کردن عواقب هم داره متاسفانه.

۶ صبح بود که بازی داشت به پایان می رسید. متاسفانه به دلیل خستگی بچه ها و پایین افتادن قند خون یک نظر ناشی از بی اعصابی داشت همه چیز رو به باد می داد. یکی از خانومها دیگری رو متهم به رفتاری کرد که تو نباید چنین باشی و بحث شروع شد. چیزی که شدیدن از اون هراس داشتم. سریع وارد عمل شدم و به ارائه دلایل خودم پرداختم و برای طرفین توضیح دادم که قرار فقط بر بحث بوده و نه له کردن همدیگه. سوء استفاده از عیوب کاملن زیر سوال هست و باید این گروه رفتارهای خودش رو زیر نظر بگیره و به بهتر شدن اونها منجر بشه. خلاصه جریان اونقدر گره خورده بود که بعضی ها سعی کردن صحنه رو ترک کنن و به تراس پناهنده بشن. با تمام توان تلاش کردم و اون دو نفر حرف های من رو گوش کردن و خانومی که نظری جسورانه داده بود سکوت کرد و بعد از شنیدن دلایل من آرامش به جمع برگشت و همه یه نفس راحت کشیدن.

هفت صبح بود و همه خوشحال بودن ولی کسی خبر نداشت که کون من بدبخت پاره شد تا سوء تفاهمات دو تا خانوم رو که مثل خروس روبروی هم ایستادن رفع کنم! باور کنین لحظات سختی بود. ۸ ساعت بحث مستمر و یک کله انرژی باقی نمی گذاره. تازه به سمت خونه که اومدیم من یک عدد نان بربری خریدم و با یک نیمرو انرژی از دست رفته رو بازیابی کردم. هانی خوابیده بود. بوسه ها و در آغوش گرفتن های بچه ها نشون می داد که اونها هم از نتیجه این نقادی جسورانه راضی هستن و من خوشحال ترینِ جمع بودم و البته سیرترین!

تنها زمانی نقادی منجر به بهتر شدن اوضاع می شه که همه یک اصل رو بپذیرن و اون هم نقادی خیرخواهانه است. یعنی وقتی نقد کوبیدن و داوغون کردن یک طرف باشه مطمئنا طرف مقابل با تمام قوا ایستادگی خواهد کرد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 10:2  توسط اسماعیل  | 

- یک هفته سخت رو پشت سر گذاشتم. البته ایمان دارم که سختی هایی که پیش میاد ۹۰ درصد به خاطر خطاهای خودمون صورت می گیره. خطاهایی که در صورت استفاده از تجربیات گذشته به صفر می رسه. ولی من اینطور نیستم! فراموشی و به حافظه نسپردن مشکل بزرگی است. ولی آستانه تحملم بالاتر رفت. نه اینکه فک کسی رو پیاده نکردم! هرگز. یعنی از تعداد اونها کاسته شد و به این خاطر بسیار خوشحالم. 

هفته ای که تا پاسی از شب بیدار بودم و صبح ها هم دیر به شرکت می رسیدم واقعن احتیاج به یه پنجشنبه داشت. حالا هم نشستم و مراقب قورمه سبزی هستم. قابلمه برنج هم روی گازه. خونه رو تی کشیدم و جارو هم روش. یعنی یه کدآقای حسابی! هانی صبح وقتی من غرق خواب بودم٬ بوسه ای نثارم کرد و رفت تا تو باشگاه انقلاب آفتاب بگیره. باشگاه انقلاب استخرهای سرباز باحالی هم داره که جون می ده برای برنزه شدن. بعد با دار و دسته نیویورکی می ریزن خونه تا قورمه سبزی رو درو کنن! البته شب هم ما می ریم جای دیگه ای تا درو کنیم!

- در مورد نوشته قبلی هم لازم شد رفع اتهام کنم. آقا جان من هر روز دوش می گیرم و دو روز یه بار هم شیو می کنم و افتر شیو هم هرگز یادم نمی ره. یعنی از شلختگی متنفرم. این مدت شرایطی پیش اومد که کلا جوراب رو فراموش کنم. خیلی بده که آدمها سریع به خاطر یه فراموشی هی برای هانی ابراز تاسف می کنن. البته طبیعی هست چون ما تو جامعه ای زندگی می کنیم که تا کسی بکارتش رو از دست می ده بهش می گیم جنده!

- کامنت ها هم پابلیش نمی شن. من تایید می کنم ولی نمی شه. باور نمی کنین؟ به هسته مش قاسم که باور نمی کنین.

ـ خیلی بده که در فرهنگ ما سخت می شه بین شرایط و رفتارها تفکیک قائل شد! آقا جان تو مجلس رقص می رقصن تو مجلس عزا هم سکوت می کنن و دلداری می دن. تو مجلس بحث٬ نظر می دن و حرف می زنن. توی کلاس درس به درس گوش می دن و وقتی استاد گفت بفرمایید سوال کنید سریع هر چی تو ذهن گند گرفته تون هست بیرون می ریزین. من نمی فهمم چرا وقتی با ابعاد مختلف یک نفر مواجه می شیم یک دفعه جو می گیرد مون و یادمون می ره طرف بعدهای دیگری هم داره. حالا شما حال می کنین با یه بعدش خب قرار نیست ابعاد دیگه رو نبینین و تا طرف حرفی می زنه انگشت به دهن خاییدن بگیرین! دیدین می گن: بابا تو برو قرت رو بده! تو رو به این حرفا چیکار

- هوس کوه کردم ولی واقعن توانش نبود!

- این برنامه "راز" شبکه چهار مثل اینکه کلی کولاک کرده! خیلی ها هم باد به غبغب می ندازن می گن: بابا این حرفها تکراریه. همش رو الهی قمشه ای گفته یا تو نمی دونم کجا اومده یا... زرهای اضافی که واقعن متاسفم کرد. بابا جان یک فیزیکدان کوانتومی یا یه فیزیکدان یا یه سرمایه گذار موفق و یا فیلسوفی که صاحب کرسی توی دانشگاه هست حرفاش جذاب تره یا... یعنی این حرفها از دل تمدنی بیرون اومده که تکنولوژی زیباترین جلوه اون هست. جامعه ای که دیگران اون رو فاسد می دونن. من اصلن بحثی در این مورد نمی کنم. بی خیال بابا.

- فرهنگ تخمی داریم خداییش. کمی بشینین و خودتون رو مطالعه کنین می بینین که چقدر تخمی هستیم.

- پسره به دختره می گه: ببخشن خانوم٬ شما رو مامان تون زاییده؟ دختره می گه: وا٬ مگه شما رو مامان تون نزاییده؟ پسره می گه: اختیار دارین٬ در مقابل شما مامان مون ما رو ریده!!  این جوک رو فقط به ظاهر و قیافه محدود نکنین. برین تا جایگاه اجتماعی و کاریزماتون و ... خیلی چیزای دیگه. ببینین زاییده شدین یا ریده شدین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 14:55  توسط اسماعیل  | 

دو هفته ای بود که پام بودن. چون بو نمی دادن هر روز صبح دوباره پام می کردم. هر روز صبح با این که می دیدم مثل چوب سفت و سخت شدن بازم از روی تنبلی دنبال یه جوراب دیگه گشتن٬ مهمون کفشهای من می شدن. زیر آفتاب داغ ظهر باید دنبال کاری می رفتم. راه افتادم. رفتم و رفتم. پاهام خیس عرق بودن. وقتی برگشتم تو اتاقم حس کردم یه جسد توی اتاقم هست. جسدی که که روی زمین مونده بود. دنبالش گشتم. ولی نبود که نبود. بوی تعفن داشت خفم می کرد. این بوی تعفن اونقدر نزدیکم بود که نمی تونستم بفهمم از کجاست! سرم رو نزدیک کفشهام بردم. نزدیک. نزدیک. نزدیک تر. که یکدفعه حالت تهوع بهم دست داد. سریع جورابها رو از پام بیرون کشیدم و لای دستمال توالت پیچیدم و انداختم توی سطل زباله داخل دستشویی. پاهام رو شستم. به اتاق که برگشتم بوی تعفن نمی یومد. جسد رو دفن کرده بودم. با خودم گفتم: چقدر از این جوراب های متعفن تو وجود تو هست و خبر نداری؟ بوی گندهایی که تا راه نری و عرق نکنی رو نخواهند شد؟

الان دارم به خودم نگاه می کنم. می خوام به جای راه رفتن بدوم. می خوام اونقدر عرق بریزم که همه جورابهای بوگندوی ذهنم خودشون رو رو کنن. اونوقت می پیچم شون لای دستمال توالت و دور می ندازم شون. چقدر لذت بخش بدون بوی تعفن ذهن زندگی کردن. کینه٬ حسادت٬ بدخواهی و ... خیلی چیزهای دیگه تعفن پنهان ذهن آدمی هستن. ولی اونقدر به تو نزدیک هستن و حتی می شه گفت بخشی از خود تو هستن که درک شون نمی کنی٬ نمی فهمی. ای کاش این ها هم مثل جورابهام بو می دادن و زندگی رو برام سخت می کردن. اونوقت سریع از خودم می کندم شون و دورشون می نداختم.

دارم دنبال جورابهای بو گندوی پاهای ذهنم می گردم. خیلی سخته. آخه نمی شد مثلن این ها هم بو دار می شدن؟ نمی شد وقتی کسی دائم داره دروغ می گه از بوی تعفن نتونه زندگی کنه؟ نمی شد کسی که داره تظاهر می کنه از بوی گند ذهنش حالت تهوع بهش دست بده؟ نمی شد وقتی کسی داره مال مردم رو می خوره بوی یه تن مرده توی دماغش بپیچه؟ 

دارم هی بو می کشم. اونقدر بو می کشم که بالاخره پیدا کنم شون. اما نه! تا پاهای ذهنم عرق نکنن٬ بوی گند جورابها در نخواهد بود! پاهای ذهنم باید راه برن٬ باید اندیشه کنن٬ باید عرق بریزن. اونوقت اگه جورابهای پاهای ذهنم گندیده بودن٬ سریع خودشون رو رو می کنن و من بی معطلی دورشون می ندازم.

جورابهایی که دو هفته فراموش شدن٬ اینچنین بوی تعفن می دادن و تهوع برانگیز شدن. جورابهای پاهای ذهن من مدت هاست فراموش شده بودن. پس چرا بویی به مشام من نمی رسه؟

باید پاهای ذهن رو به راه رفتن وا داشت تا عرق بریزن. باید این پاهای لعنتی خودشون رو رو کنن. ولی اگه تا عصری که دارم بر می گردم خونه بویی نشنیدم٬ جورابهای پاهای ذهنم رو از پا در میارم و آب می کشم شون. مگه می شه جورابهایی که گندیدن رو با پا بکشی و فراموش شون کنی؟ آره. چرا نمی شه؟ ما آدمها فراموش کاریم. یادمون می ره.

صبر کنین! یه بوهایی می شنوم. آره.  ولی اگه تو راه دستشویی یکی این جورابهای بو گندو رو ببینه مسخره ام نمی کنه؟ نمی گه نیگاس کن! شلخته! نه٬ نترس. واسه اینکه از بوی تعفن خلاص بشی٬ واسه اینکه بتونی خوب باشی و با بوی خوش زندگی کنی٬ باید جسور باشی. جرات کن. سرت رو بالا بگیر و با لبخند بگو: آره٬ دارم دور می ندازم شون. بعد هم بگو:

راستی می دونم که بوی گند جورابهای پاهای ذهنم تو رو هم اذیت کرده! به خاطر همه بوهای تعفنی که آزارت دادن معذرت می خوام.

پی نوشت: کامنت هایی که تایید می کنم مفقود می شن! دوباره مشکل پیدا شده. دوستی گفته بود که هرزه گویی ها رو هم که جزو جورابهای بو گندو هستن٬ باید دور بندازم. من نمی دونم آیا همونقدر که به تخمای کوفی عنان و کا..ندوم و برجستگی های مرمرین و ... حساسیت داریم به دروغ٬ تظاهر٬ دزدی و ... حساسیت داریم؟ من واژگان رو هیچ وقت هرزه ندونستم و نمی دونم. تو اینجا هم هرچی حسم بگه می نویسم. حالا اگه دوستی بدش میاد خواهش می کنم نخونه تا نرنجه. اینجا بیشتر از اون که برای دیگران نگاشته بشه برای خودم به رشته تحریر در میاد. خلوتکده من رو اگر آزارتون می ده رها کنین. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 11:44  توسط اسماعیل  | 

به دنبال واژگان پنهانم

تا در آغوش تو آرام گيرند

به دنبال واژگان پنهام

تا عشق را دوباره در دستانت

جوانه زنم

واژگان بي مانند را هر آينه مويه مي كنم

و تو پنداري همين نزديكي

در كنار درياچه پريشان از زيبايي خرامان قوي وحشي

به كناري نشسته اي و برگهاي پاييز زده ي دلشاد را

نظاره مي كني

هم بستر پاييز مي شوي و رنگارنگ تر از هر آنچه برگها

به رخ مي كشند

نقش فصلي ديگر

 بر پرده تقدير مي زني

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 17:43  توسط اسماعیل  | 

دنبال یه برنامه صدا و سیما بودم! زنگ زدم سروش سیما. گفت با مخلفات ۹۰۰۰ تومن بدون مخلفات ۶۰۰۰ تومن. پول رو به حساب بریزین بعد ما ۴ روز دیگه می فرستیم! آقا یک ساعت برنامه ببین چه سودی داره! بیزنس به این می گن. نه اشتباه نکنین. من سالی یه بار هم تلویزیون نمی بینم مگر به صورت تصادفی زنگی بهم بزنن که بپر فلان فوتبال یا فلان برنامه رو ببین.

دیروز داشتم میوه می خریدم. صفی بود بیا و ببین. بعد به کارگر مغازه گفتم: بیزنس یعنی این! گفت: بله؟ گفتم بیزنس شما بهتر از کارمندیه. گفت: جون(با لهجه). تازه فهمیدم باید بگم کار و بار شما بهتره! آخه بنده خدا بیزنس نمی فهمه یعنی چی! تو جامعه ما بسیارند کسانی که معنی بیزنس رو نمی فهمن ولی آخر بیزنس هستن. جون!؟ چی دادا؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 9:0  توسط اسماعیل  | 

- الان داشتم با هانی صحبت می کردم. گفت یه تیکه از سنتوری مهر جویی رو برام می ذاره که گوش کنم. بعد درباره چاووشی و مهرجویی حرف زدیم. خیلی ها معتقدن که مهرجویی به محسن ظلم کرده. محسن هم کمی تا قسمتی اینطوری فکر می کنه. ولی واقعیت امر چیه؟ محسن می دونست که صداش ممنوعه. مجوز نگرفتنش درست به همین معنی است. مهرجویی هم حتمن این جریان رو می دونست. به نظر من و هانی هر دو ریسک کردن و نتیجه این شد که صدای محسن از روی فیلم حذف بشه و موقع اکران توی جشنواره هم اسمی از محسن به میون نیاد. من صدای چاووشی رو خیلی دوست دارم ولی بنا به دلایلی معتقدم چاووشی خیلی بیشتر از این ها می تونست به جامعه موسیقی حال بده ولی کار کردن با دی جی و پی جی گند زد به صدا و کلاس چاووشی. مثلن این تیکه های فرنگی و گوزبیت(گوز بیت: واحد شمارش به گه کشیده شدن. گوز بایت. گوز کیلو بایت. گوز مگابایت. گوز گیگا بایت) رو توی آهنگ هاش وارد کرد و یه چیز ناهماهنگ ازش بیرون اومد. نظر ما این بود که هر دو طرف در این جریان سهیم بودن.

- از سفر و بودن کنار بچه ها براتون نگفتم. البته روز برگشتن(شب و روز برگشتن) ۱۸ ساعت توی راه بودیم! باور نمی کنین. به تخم کوفی عنان که باور نمی کنین! اصولن توی سفر سعی می کنم خستگی هام در برن و خستگی همسفرها رو در ببرم. اکتیو بودن و گفتن و خندیدن و بازی کردن. وقتی راحت باشم صدای ضبط رو هم زیاد می کنم و دائم قر می دم. چیه به ما نمیاد! خب به درک که نیاد. یعنی دائم بالا و پایین پریدن و دائم انرژی مثبت دادن. این قضیه باعث می شه که تا یه لحظه آروم می شی همه فکر می کنن چه مرگت شده!

یکی از جمله های تاریخی این سفرم این بود: مغز که به کار می افته٬ کون از قر می افته! این قضیه زمانی اتفاق افتاد که در حال قر دادن داشتم ظرف حاوی املت معروفم رو برای بچه ها می بردم. بحث بر سر این شد که من معتقد بودم نظریات علمی جدای از شخصیت طرف هستن چرا که ظرف ابطال و معیار سنجش صحت شون جدای از شخصیت خالق نظریه هست. ولی در مورد غیر علم مثل ادبیات اینطوری نیست. یعنی شخصیت طرف در جای جای اثر بروز می کنه و ... غذا که تموم شد یکی از بچه ها دوباره با یه مثال نقض رید به هیکل من و بازم رسیدم به اینکه: نبین کی می گه٬ ببین چی می گه! بدجوری رفتم توی لک و کمرم از قر افتاد و نشستم روی مبل. حافظ رو ورق می زدم که هانی اومد سراغم و گفت: بابا چرا تو اینقدر افراطی هستی؟ از اول سفر تا حالا قر دادی و حالا یه دفعه رفتی تو ماتحت فلسفه! البته توی گوشم گفت و ضایعم نکرد. بعد دیدم همه مثل ماست نشستن و اقدس جمع ارسطو وار داره فکر می کنه!

- یکی از شب ها با شلوارک و رکابی توی کافی شاپ ساحلی ساعت ۳ صبح در مورد این بحث می کردیم که چه چیزی ائمه رو متمایز از اشخاص عادی می کنه؟ بحث من اینطوری پیش رفت که من بیرون از دین به حتی ائمه نگاه می کنم. چه چیزی بین علی و مثلن هاوکینگ تفاوت ایجاد می کنه؟ به چیزهایی که در دایره عقل من نمی گنجه کاری نداشتم مثل معصومیت. این ها بحث ایمانی است و در قالب عقل نمی گنجه. من به نهج البلاغه نگاه می کنم و مثلن یکی از نامه ها رو می خونم. تقدس زاییده عمق فهم هست. اگر علی مقدس می شه آیا به خاطر معصومیت هست یا عمق تعقلش؟

شاید زیادی کرسی شعر بلغور کردم و می دونم همه گه گیجه می گیرن. ولی فلسفیدن یکی از راهکارهای مهم فسفر سوزوندن هست.

- یک شب دیگه هم توی کافی شاپ ساحلی دور هم ورق بازی می کردیم که مامورها از راه رسیدن و سریع بساط رو جمع کردیم و این شد که بحث دیگه ای در گرفت! چه عملی رو عاطفی می دونیم و چه عملی رو عقلایی! اصلن عقل چی هست و عاطفه چی هست! به خدا خود کانت هم گوز فیش می شد اگه میومد توی جمع. تازه فهمیدیم که یه آشنا به علم منطق و یک آشنا به تاریخ فلسفه و یک عصب شناس و آشنا به علوم پزشکی باید بین ما می بود تا بحث به نتیجه می رسید. خلاصه تا بوق سگ طول کشید و فقط گوز پیچ شدیم. بعضی ها هم کم می آوردن و فرار رو بر قرار ترجیح می دادن و بی خیال فسفر سوزوندن می شدن.

فلسفیدن یکی از راهکارهای مهم جلوگیری از گُه گرفتگی مزمن حس و حال هست.

می دونم که الان نرگس داره به هفت جدم فحش می ده! حالا ننوشت و ننوشت اینم از نوشتنش!

سیگار و چایی همدم شب زنده داری های ما تو سفر بودن. مگه نه اینکه یک ساعت اندیشیدن و فلسفیدن بر ۷۰ هزار رکعت نماز می چربه؟ درست یادم نیست روایت بود یا حدیث! یا اصلن اینطوری بود یا نه!

- دیشب هم تو بام تهران مهمان یک فیزیک خوانده بودیم به صرف چایی و سیگار. از مهدی خواسته بودم درباره انرژی توضیحاتی بده و اون هم شروع کرد به زر زدن. الحق خوب اطلاعات می داد و قابل فهم بود. بعد در مورد ذرات بنیادی صحبت کرد و کوارک ها(کوچک ترین ذرات هستی که تا به حال کشف شده و معتقدن کوچکتر از اون نیست) و نظریات رو به صورت زیر دیپلم باز کرد. من هاج و واج نگاش می کردم و کیف می کردم.

پی نوشت: قر دادن گوشه ای از زندگی است و بسیار لذت بخش. خندیدن هم. اما چیزی جای فلسفیدن رو نمی تونه بگیره. بین گوشه های مختلف زندگی باید یک همزیستی ایجاد کرد. همزیستی مسالمت آمیز تا مفهوم بی نهایت ضلعی رو درک کنیم. بی نهایت ضلعی یعنی یک دایره. زندگی یک بی نهایت ضلعی است.

پی نوشت۲: حتمن می گین اَه اَه چه معجون گُهی! ولی من همونقدر که جوجه کباب رو با عشق باد می زنم و بهتر از بقیه قر می دم(مدعی داریم بسم الله) سعی می کنم با عشق هم حرف بزنم و بنویسم و فکر کنم حتی اگه بهتر از بقیه نباشم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 17:51  توسط اسماعیل  | 

یک احصائیه مفید: به طور کلی شهر طهران دارای ۲۵ میدان عمومی٬ ۲۱۸ خیابان٬ ۳۶۰۲ کوچه٬ ۲۷۹۶۵ خانه٬ ۱۲ مریضخانه٬ ۳۶ مهمانخانه٬ ۸ پانسیون٬ ۱۰ هتل٬ ۱۵۱ باب مدرسه قدیم و جدید٬ ۲۳۳ مسجد٬ ۲۰ کلیسا٬ ۶۰ کارخانه٬ ۱۸۲ گاراژ٬ ۳۴ رستوران٬ ۵۵ کافه جدید٬ ۴۱۴ قهوه خانه٬ ۱۸ زورخانه٬ ۲۳۷ حمام٬ ۱۳ آسیاب٬ ۳ سالن تیاتر و ۱۲ سالن سینماست. در سال ۱۳۱۰ اهالی ساکن پای تخت طهران تعداد ۱۳۶۰۷۴ دفعه به نمایشات و کنسرت رفته و بعد ۱۰۳۲۹۷۳ بار به سینما رفته اند که جمعا بابت بلیت ۳۰۸۵۲۹۹ ریال پرداخت کردند.

* روزنامه " ستاره جهان " شماره ۱۳۳۵. برگرفته از دست نوشته های فریدون جیرانی. مجله فیلم. ویژه بهار.

پی نوشت: یکی از اولین سینماهای مختلط که در آن خانمها سمت راست و آقایان سمت چپ می نشستند در سال ۱۳۰۰ توسط خان بابا معتضدی تاسیس شد که سینما پری نام داشت.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 18:38  توسط اسماعیل  | 

هوای شرجی و من که اومدم وبلاگم رو چک کنم و می بینم که حتی اینجا هم فیلتر هستم. فکر نکنین قاط زدم یا موضوع ندارم. نه اصلن! تا آخر هفته بعد نیستم که بنویسم. بقیه بنویسن من می خونم! برم یه کم بازی کنم تا دفعه بعد که دلم برای دنیای مجازی تنگ شد.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 21:19  توسط اسماعیل  | 

داشتم طبق معمول بعد از ناهار شرکت می رفتم که قدم بزنم و سیگاری دود کنم و بین راه کار بانکی هم انجام بدم که دو تا از بچه ها رو دیدم. کلی بحث و صحبت های آتشین شد و من هم که طبق معمول خطابه می کنم رفتم بالای منبر و هر چی تو ذهنم بود ریختم بیرون. بحث اصلی من این بود که ما ایرانی ها تکلیف مون با خودمون معلوم نیست! دچار دو رنگی که نه صد رنگی شدیم و جامعه ما از افسردگی خاصی رنج می بره. همه می خوان جامعه ساخته بشه و کشور باحالی داشته باشن و هی می گن ببین ژاپن چی شده و یا ببین کره چه کرده و ... ولی مبانی فلسفی این تحولات رو کسی باور نداره. اصلن آیا این ها جزو مبانی هست یا نه و ... خلاصه راهم رو کج کردم تا به حرف بچه ها بیشتر گوش بدم. رسیدیم جایی که باید اونها می رفتن. من گفتم اینم بگم و برم. کامپیوتر وقتی ویروسی می شه باید آنتی ویروس مناسب اون ساخته بشه در غیر این صورت سیستم می ره رو هوا و مثل اون ویروس عوضیه که هی شات دان می کرد تر می زنه و هارد و همه چی می ره رو هوا. جامعه ما به واسطه بلا تکلیفی ویروسی شده. خودکشی٬ افسردگی٬ اکس و شیشه و ... داره از سر و کول جوونها بالا می ره و بالاخره جایی هارد جامعه ما خواهد سوخت(البته همیشه که اینطوری نیست! مهندس ها گیر ندن! بعضی وقت ها هم ویندوز بالا نمیاد و خلاصه هزار رو یه مرز دیگه).

مهندسی فکری این جامعه اگر دیر بجنبه واقعن کاری از دستش بر نخواهد اومد. داشتم می رفتم که یکی شون گفت: بریم یه چایی بخوریم. ای بابا! بابا کار داریم! رفتیم سفره خونه سنتی کریم خان.

بحث داشت ادامه پیدا می کرد که یک دفعه م پرسید: تو واقعن همه تلاشت رو کردی برای رفتن از ایران؟ مات و مبهوت نگاش می کردم که چطور از اون همه بحث فلسفی رسید به اینجا! گفتم واقعن نه! گفت: حرفها و فکرات مال اینجا نیست و خیلی بیشتر از این ها می تونی رو افکارت کار کنی و کلی پیشرفت کنی! گفتم متاسفانه رفتم جایی که فکری از خودشون نداشتن و دست از پا درازتر برگشتم. تازه پولش کجا بود! اگه پولش رو داشتم یه جای حسابی می رفتم! ولی به جون تو هنوزم دارم قسط های پولهای بر باد رفته رو می دم.

خلاصه چایی ولرم قند پهلو که نه٬ بامیه پهلو رو خوردیم و گفتم بریم آقاجان. تو راه بانک دوباره آتیش کردم و فکرم مشغول شد. واقعن اگه پول داشتی بازم می رفتی؟ ۳۱ سالت چند وقت دیگه تموم می شه و تو عادت کردی به صبحانه آبدارخانه و ناهار سر وقت و قدم زدن و خندیدن با دوستها و گشتن و فیلم دیدن و ... به خدا کونت پاره است! مثلن پول داشتی همه این کون گشادی ها حل می شد و یکدفعه معجزه می کردی؟ تو اگه واقعن اراده داشتی می تونستی هر جا که می خوای باشی. "این راند" رو که یادته؟ وقتی رسید نیویورک فقط ۵۰ دلار تو کیفش داشت! فقط ۵۰ دلار. ولی اون از روسیه زده بود بیرون که متفکر و نویسنده بشه. چند دهه پست ترین کارها رو انجام داد و بعد از ۱۳ سال اولین رمانش رو نوشت.  وقتی در سن  ۷۷ سالگی مرد٬ بزرگترین فیلسوف قرن بیستم عصر سرمایه داری شده بود. ثروتمند٬ مشهور و قابل احترام!

بابا عجب گُهی خوردیم باز نشستیم با دوتا آدم حرف زدیم ها! گُه گیجه گرفتی الان؟ 

یکی از بچه ها می گفت: همین جا کلی چیز برای یاد گرفتن هست. کلی مطلب می شه خوند و پیشرفت کرد. من حرفی برای گفتن ندارم که برم اونور آب! من اینجا باید پخی بشم بعد برم. اصلن واسه چی برم؟ من یه خونه از خودم ندارم! و ...

خیابان شانزدهم٬ سنگاپور٬ شرکت... آره بابا خیلی خوبه. فقط زبان مشکل داره. مجبورم گزارش ها رو فارسی بنویسم بعد بشینم ترجمه کنم. محیط واقعن فرندلی هست. زندگی تو سنگاپور خیلی فانه!

نیویورک ۱۹۹۹:

sir can i help you

امیر دماغو! بچه اسلام آباد... المپیادی. خدای ریاضیات.

خُشک! خُشک! صدای پای یه مرد تو وسط بخار و سر و صدا. تیزی رو می کشه و می ره تو ...

قیصر! کجایی که داداش اتُ کشتن!!

پاشنه های کشیده٬ روبروی ساختمان بانک صادرات.

مسافرین محترم پرواز ۲۴۵ ماهان به مقصد اهواز.

ممد نبودی ببینی٬ شهر آزاد گشته٬ خون یارانت٬ پر ثمر گشته

آه و وا ویلا... کو جهان آرا...

پی نوشت: بلا به دور! الان که خوندم دیدم واقعن شده دیوونه خونه! آقا من در کمال و صحت و سلامت هستم الان. فردا هم قراره کلی بچه های باحال بلاگر رو ببینم. گُه گیجه که عار نیست! هست.

گُلای قالی رو ننه برداشت برد بسوزونه

بلکه باهار که اومد جاش چندتایی سبز بشن نه!

پشت دیوار طویله مش ممد. نگاه خیره و دستهای گوشت آلوی پری ناز... 

- برم شهر برگردم میام پلو بابات. می گم بهش که ما همُ می خوایم.

- از کجا معلوم بری شهر برگردی؟

پلان آخر:

صف نانوایی. زن افغانی دخترک خردسالش را صدا می زند: پری ناز... پری ناز!  

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 19:18  توسط اسماعیل  | 

زیاد اهل اس ام اس بازی نیستم. یعنی اصلن نیستم! ولی سالی یه دونه اس ام اس میاد که دیگه واقعن از خنده روده بر می شم و به استعداد این جوانان غیور رشک می برم! این هم خنده امروز. (بر خلاف سایر اس ام اس ها٬ این یکی آی کیوی همشهری های من رو نشون می ده):

ترکه می ره میوه فروشی می گه: میوه خوب چی داری؟

- خربزه دارم به شیرینی لبای آنجلینا جولی٬ لیمو دارم مثل سینه های شکیرا٬ گیلاس دارم به قرمزی لپ مدونا٬ هندونه دارم به شیرینی کون جنیفر لوپز...

ترکه کیوی می خواسته و می گه: قربونت٬ دو کیلو از این تخمای کوفی عنان بده!

پی نوشت: بی ادبی رو ببخشین. اصلن واسه چی ببخشین؟ همچین می گن انگار به عمرشون هیچی نشنیدن! کوفی عنان هم که می شناسین؟ دبیرکل سابق سازمان ملل که سیاه پوست بود. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 11:41  توسط اسماعیل  | 

هانی با علاقه خاصی برخی از قسمت های شب شیشه ای رو دنبال می کنه و من فقط شب شیشه ای گلشیفته ای رو دوست داشتم و بس. گرچه بعضی وقت ها می شینم و باهاش می بینم. وقتی چهره های غیر هنری یا ورزشی دعوت می شن حال و حوصله دیدن ندارم و ترجیح می دم چیز دیگه ای تماشا کنم. دیشب آقای نقویان رو دعوت کرده بودن. حاج آقای نقویان البته. معممی دانشگاهی. من که تا به حال اسمش رو نشنیده بودم. رشید پور سوالی کرد با این مضمون که: آیا از روی ظاهر افراد می شه گفت که طرف مذهبی هست یا نه؟ حاج آقا خاطره ای رو تعریف کرد که: دختری دانشجو آمد پیش من و سوالی داشت که هفته ای یکبار می رود کرج. حکم نمازش چیست؟ دختری بود مانتویی و مقنعه داشت و موهایش هم تا حدودی بیرون بود. گفتم که برای چه امری کرج می روید؟ گفت: در کرج مدرسه استثنایی هست که من هفته ای یکبار فی سبیل الله می روم آنجا و به مربی ها کمک می کنم. با خودم گفتم ببین نقویان با این همه ادعا کجای کاری! من حاضر بودم تمام نمازها و مکه رفتن ها را بدهم و ثواب یک بار سفر آن دختر نصیبم شود!( نقل به مضمون بود. اگه کم و اضافه داشت ببخشین!)

آقا نقویان این ها رو گفت و الحق و الانصاف که رشیدپور هم دیشب خوب حرف می زد و محافظه کاری در کار نبود. آخر برنامه مثل اینکه به حاج آقا گفته بودن که بابا سوتی دادی! حاج آقا در پایان صحبت هاشون چنین گفتن که حالا از صحبت های من اینطور برداشت نشه که فردا همه روسری رو بردارن و دامن کوتاه بپوشن و ... بعد رشیدپور گفت که: نتیجه صحبت ها این بود که نمی شه از روی ظاهر قضاوت کرد.

حاج آقای نقویان هم بلاتکلیف بود و بدجور سردرگم. بالاخره این ظاهر ملاک هست یا نیست؟ روسپی شهر را بر فراز دیده و عارف شهر را بر نشیب٬ حال از هیبت و دیانت این بگوید یا از ذلت و فضاحت آن. عجب گه گیجه مصوری!  

امشب احتمالا علی دایی مهمان برنامه خواهد بود. علی دائی که فکر می کردن با رفتن از تیم ملی شکست خواهد خورد. همه فکر می کردن علی دائی تموم شد. ولی دائی مهندس فارغ التحصیل از شریف و فوتبالیست و بیزنس من محبوب٬ دوباره سر بلند کرد و این بار با سمت مربی و بازیکن قهرمان لیگ برتر ایران شد. کسی که در دوران دانشجویی همه بند و بساطش اندازه ساعت مچی الانش قیمت نداشت(نقل قول از خود دائی) حالا بسیاری رو داره نون می ده و ماه عسل رو در آمریکا می گذرونه. کسی که قاطی سیاست نشد ولی سیاستمداری برجسته است.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 12:46  توسط اسماعیل  | 

دوستانی که نمی تونن اینجا رو بدون فیلتر شکن ببینن می تونن از این به بعد برن توی این آدرس:

www.alma-ee.blogfa.com

پست ها رو اینجا هم خواهم گذاشت و در صورتی که کامنتی داشته باشین منتقل می کنم به وبلاگ اصلی.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 12:52  توسط اسماعیل  | 

تولد نابهنگام! دوتا از بچه ها بود. این زن و شوهر باحال و دوست داشتنی در یک ماه و با فاصله سه روز به دنیا اومدن. خلاصه بچه ها سورپرایزشون کردن و یه تولد کوچولو براشون گرفتیم. بین صحبت ها بود که بحث نی نی شد و یکدفعه علی گفت: خب بابا شماها عرضه ندارین به بقیه چه ربطی داره! منم سریع گفتم: چیه علی جون! هنوز یه هفته از عروسی ات نگذشته سوتی دادی؟ عزیزم گفتم چینی اش رو مصرف نکن! یه دفعه هانی هم آب پاکی رو ریخت رو دستش و گفت: بابا سه تا ۱۰۰ تومنی مجبوری بخری! دیگه داشتیم از خنده روده بر می شدیم که من گفتم: اونایی که استفاده کردی رو قدیم بهش می گفتن انگشتی! ورژن دهه ۵۰ یا ۶۰ بوده. هومن هم گفت: نه بابا از همین هایی بوده که وزارت بهداشت مجانی می ده. خلاصه علی که داشت ظرف می شست فقط می خندید.

خلاصه با هومن اونقدر خندیدیم که تولدش واقعن شاد شد. بعد خانوم هومن رفت سر اصل مطلب و خاطره خواهرش رو که مامایی خونده بود تعریف کرد. خواهرش تو یه روستایی طرح می گذرونده. خانومی میاد برای تنظیم خانواده. ۹ تا بچه داشته. خلاصه خانوم ماما بهش می گه که باید شوهرش کاندوم مصرف کنه. بعد از مدتی خانوم مراجعه کننده دوباره حامله شده بوده. چون کاندوم رو با قیچی ریز ریز می کرده و می داده شوهرش می خورده. به خدا شوخی نیست حقیقت داره. یه بار دیگه هم یه خانومی میاد پیش ماما (خواهر خانوم هومن) و ماما بهش می گه: خانوم شما باید دستگاه بذارین. خانوم مراجعه کننده هم می گه: ای خانوم تو رو خدا حرف دستگاه نزن. ما خونه مون ۴۰ متر بیشتر نیست دستگاه توش جا نمی شه.

حالا نوبت کس دیگه شده بود که از کلاس تنظیم خانواده خاطره ای تعریف کنه. معلم تنظیم خانواده تعریف می کرده بعد از مدتی که کاندوم در روستایی پخش کردن و رفتن سر بزنن دیدن خانومها کاندومها رو می شورن و عین لباس به طناب رخت گیره می کنن. یعنی تا توزیع بعدی از همون کاندومها استفاده می کردن.

خلاصه بحث شیرین کاندوم به راحتی بین بچه ها رد و بدل شد. آخه مفهومی نداره وقتی یک روز جهانی برای کاندوم در نظر گرفته شده ما هنوز توی جمع ها از این تابو اسم نبریم. هنوز در جامعه مثلن مدرن ما اُمل هایی هستن که چیزی درباره پرید دخترشون بهش نمی گن. یا هستن کسانی که پریودشون رو قایم می کنن تا مبادا برادر یا پدر نفهمن! خب بابا مگه پریود شدن از دیوار مردم بالا رفتنه؟ متاسفانه فقط این عادت های بد و الکی تابو شده٬ موجب می شه تا ما به لحاظ عدم شفافیت اطلاعاتی دچار مشکلات ارتباطی عمیقی بشیم.

خلاصه همه چی به خنده و شادی گذشت و هومن و خانومش شمع ها رو فوت کردن. تو راه برگشت ما همراه هومن اینا بودیم. هومن رفت بنزین بزنه. بچه ام یه کم آلمانی تشریف دارن. از بعد از گرفتن کارت سوخت بنزین نزده بود و دیشب اولین بار بود. خلاصه بنزین رو زد و نشست توی ماشین که بریم. یک دفعه آقای بنزین فروش گفت: آقا حساب نمی کنین؟ هومن که شاخ درآورده بود گفت: آقا حساب کردم! مرده گفت: با کی حساب کردی؟ هومن بیچاره شماره انداز پمپ رو دیده بود که داره رقمهایی رو از کارت کسر می کنه و فکر کرده واقعن نفت سر سفره اش اومده و کارت سوخت از طرف خدا شارژ شده! آقا آی خندیدیم. هومن داد می زد که پس این شومبول طلاست که دادن دست من! این مسخره بازی ها چیه. کم مونده بود بچه ام فردا بلیت بگیره و برگرده فرانکفورت٬ به همون دهاتی که بهش تعلق داشت. ولی ما بعد از کلی خنده آرومش کردیم و قضیه به خیر گذشت.

دیروز فکرم وحشتناک مشغول بود و در عرض ۸ دقیقه ۸ تا سیگار با اولین آتیش و سیگار به سیگار روشن کردم و هی راه می رفتم. وقتی برگشتم توی اتاقم چشم تون روز بد نبینه حالم رفت تو قوطی اساسی. حالا نگو محمدرضا٬ دوستم کرمش می گیره کمی من رو اذیت کنه. زنگ می زنه به هانی می گه: دیروز اسماعیل رو تو شریعتی با یه خانومی دیدم! مردیکه کون نشور بعد از مدت ها زنگ زده که مثلن حالی به ما بده. هانی هم زنگ زد به من گفت اینطوری می گه. من که حالم خوش نبود کلی خندیدم ولی هانی کمی توضیح خواست. آقا من ریختم به هم و هانی که باورش نمی شد شوخی اونهم این عواقب رو داشته باشه٬ به التماس افتاد که تو رو خدا بی خیال. زنگ زدم به محمدرضا و فقط فحش خواهر مادر بهش ندادم و هر چی دهنم اومد بارش کردم! محمد رضا به پت پت افتاده بود که بابا چقدر بی جنبه ای تو و ... خلاصه زنگ زده بود و از هانی عذرخواهی کرده بود. طبق معمول غرور شاش مالش بهش اجازه نمی ده که به من زنگ بزنه و بگه عذر می خوام٬ اشتباه کردم. و من زنگ می زنم و می گم تو شرایط خوبی نبودم و از دستم ناراحت نباشه. اون می گه: بی خیال! حل می شه! واقعن اگه کسی همچین شوخی بی مزه ای با شما بکنه چیکار می کنین؟ بعد تازه ازتون عذرخواهی هم نکنه و بگه: من با هانی شوخی کردم و ازش عذر خواهی هم کردم.  

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 10:31  توسط اسماعیل  | 

ای فرزند آدم

هر کس برای شخص ثروتمندی به خاطر ثروتش تواضع کند٬ دو سوم دینش را از دست بدهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 17:58  توسط اسماعیل  | 

بودن همان ارزش متغیر بودن است.

پی نوشت: امیدوارم مترجم تر نزده باشه به متن. راستی روزی ۱۰۰ نفر اینجا رو می بینن و رد می شن. وقتی نوشته ای هست برای خوانده شدن و اصلاح افکار خودم٬ لطف کنین و کون گشادی رو بذارین کنار و یه خط بنویسین ببینیم تو مغز شما چی می گذره. در غیر این صورت می شه همون دفترچه یادداشت خودم و به این نتیجه می رسم که نوشتن برای خوانده شدن یعنی: تو پیت گوزیدن مستمر!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 15:20  توسط اسماعیل  | 

این یه خط رو بگم و برم پی کارم: آقا این جمع کردن اراذل و اوباش و تحقیر در ملاء عام و ... یعنی پرورش دادن کینه و خلق یک فاجعه. ترس ممکنه چندتایی از این ها رو مهار کنه ولی منتظر باشین که خفاش شبهایی از دل این ها بیرون بزنه. کافی از این ۳۰۰ تا که جمع کردین٬ ۱۰ تاشون روانی بشن. مطمئن باشین جلوی قتلها و جنایت ها رو نمی شه گرفت. آیا اونها مجرم هستن یا متهم؟ اگر اتهامی بر اونها وارده باید به اثبات برسه و وقتی مجرم شناخته شدن باید که طبق قانون مجازات بشن.

این راه بسیار بسیار خطرناک هست و دارند دستی دستی جانی پرورش می دن. طرف وقتی آفتابه تو حلقش رفت و جلوی مردم همه حیثیتش به باد رفت چیزی برای از دست دادن نداره. آقا یه روانشناس جرم بیاد حرف بزنه بگه که فاجعه داره خلق می شه.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 13:14  توسط اسماعیل  | 

توی بانک نشسته بودم و داشتم یه فرمی رو پر می کردم که جمله ای رو دیدم. یکی از اپراتورهای جوان بانک پارسیان نوشته رو چسبونده بود یه گوشه ای: " اگر خدا نباشد٬ همه چیز مجاز خواهد بود" نمی دونم این جمله از کیه و اگر کسی می دونه خوشحال می شم به من بگه. حالا سوال من اینه که: آیا واقعن جریان این شکلی هست؟ آیا اگر خدا نباشد همه چیز مجاز خواهد بود؟ خواهش می کنم زرتی تکفیر نفرمایید. من دارم یه روش منطقی رو پیش می کشم. کسی می گفت: می خوای کارکرد چیزی رو بسنجی٬ اول از سیستم حذفش کن و بعد ببین چه خللی ایجاد می کنه. یعنی کارکردی که این متفکر برای خدا در نظر گرفته آیا با از بین رفتنش سیستم دچار مشکل می شه یا نه؟ آیا یک انسان بی خدا همه چیز رو برای خودش مجاز می دونه؟ کدوم یکی از شماها هر روز خودتون رو زیر ذره بین خدا می بینین؟ یعنی دروغ نمی گین٬ به حقوق دیگران تجاوز نمی کنین٬ به هم نوع کمک می کنین و برای هم نوع اشک می ریزین٬ پشت سر کسی حرف نمی زنین(البته مثلن) و ... آیا واقعن جا پای خدا هم در اعمال شما هست؟ وقتی به کسی دروغ نمی گین یعنی اون شخص برای شما اعتبار و ارزش داره. وقتی به حقوق هم نوع تجاوز نمی کنین یعنی به اون شخص احترام می گذارین. وقتی فقیری رو یاری می کنین یعنی فقر اون رو می فهمین و به عنوان یک انسان اون شخص رو قبول دارین و اون رو یاری می کنین. چرا چنین می کنین؟ چون تکامل تاریخی اخلاقیات به شما نشون داده که در صورت انجام دادن چنین اعمالی منتفع خواهید شد و احساس آرامش بیشتری می کنین. البته در جامعه ما قضیه برعکس هست! همه به خدا اعتقاد دارن ولی دروغ هم می گن و به حقوق هم تجاوز می کنن و ... چرا؟ فکر می کنم به این دلیل که تکامل تاریخی اخلاقیات تو جامعه ما شکل نگرفته و طی نشده. ما به خاطر خدا چنین و چنان نمی کنیم و وقتی خدا رو فراموش کردیم همه کار می کنیم.

خدا با چنین کارکردی مشکلی از سیستم حل نمی کنه. مهره ای که گاه در اذهان هست و گاه نیست و همه جوازها از اون صادر می شه٬ مطمئنا موتور رو گاهی خاموش و گاهی روشن نگه می داره. پس مساله بودن یا نبودن اخلاقیات در یک جامعه به بودن یا نبودن خدا هیچ ارتباطی نداره. اگر داشت باید جامعه ما مدینه فاضله می بود.

زرت و زورت زیادی نکنین. بحث بر سر اعتقاد به وجود یا عدم وجود خدا نیست. بحث بر سر کارکرد اعتقاد به وجود یا عدم وجود خداست. بنده خدا رو قبول دارم ولی معتقدم کارکردش اونی نیست که فکر می کنیم.

چرا در جامعه ما اخلاقیات رعایت نمی شه؟ چون غیر اخلاقی بودن سودآورتر از اخلاقی بودن هست. اگر دروغ گفتن سودآور باشه و راست گفتن هزینه زا٬ بنده گه می خورم راست بگم حتی اگر خدا گفته باشه! اگر قراره بین خطوط حرکت کنم و همه جلوی من ویراژ بدن و دهنم رو سرویس کنم٬ بنده گه می خورم بین خطوط حرکت کنم٬ حتی اگه خدا گفته باشه. انوقت به خدا می گم: خودت بفرما پایین ببینم کی می رسی به عرش اگر بخوای بین خطوط حرکت کنی! وقتی نشستن و پشت سر این و اون حرف زدن جزو تفریحات سالم به شمار بیاد کسی توجهی به گوشت برادر مرده خودش نمی کنه. غیبت کردن بر اساس متون دینی برابر هست با گوشت برادر مرده خود رو خوردن. ولی چرا کارکرد نداره؟

یک درهم ربا از هفتاد بار زنا کردن با مادر خود توی کعبه بدتره( یادم نیست همین بود یا نه ولی تو همین مایه ها بود که استاد مون که پول و بانکداری درس می داد شاشیده بود به خودش). ولی چرا رباخواری اینقدر قوی توی سیستم ما جریان داره؟

چرا با این که خدا جواز بسیاری از کارها رو نداده ولی اون کارها تو جامعه ما انجام می شه؟

در بلند مدت وقتی که غیر اخلاقیات سودآورتر از اخلاقیات باشن٬ جامعه قطعن غیر اخلاقی خواهد بود. چطور می شه هزینه های راست گفتن رو کاهش داد؟ چطور می شه راست گویی رو سودآور کرد؟ چطور می شه سبد تفریحات رو گسترش داد تا جمع سبزی پاک کنی مردها و زن ها به بدگویی از دیگران نگذره؟

من با این کارکرد مشکل دارم اساسی. پس این خدا کارکردش چی هست؟ خدای سهراب که در این نزدیکی است و لای این شب بوها و پای آن کاج بلند٬ کارکردش چیه؟

حتمن با خودتون می گین طرف قاط زده حسابی! یا سان میاد می نویسه: حاج آقا مساله! ولی خداییش اگه تا اینجا پیش اومدین و کون تون رو هم کشیدین و همه رو خوندین از خودتون بپرسین.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 13:0  توسط اسماعیل  | 

"هر چه دانه های ساعت شنی عمرمان بیش تر فرو می ریزند٬ پشت ساعت را واضح تر می بینیم."
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 9:46  توسط اسماعیل  | 

" چون گوهر بشریت توانایی انتخاب کردن است٬ با هر انتخابی که می کنیم اساسا تعیین می کنیم که فرد چیست و چه باید باشد."

برداشتی از مزخرفات ژان پل سارتر

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 9:41  توسط اسماعیل  | 

همین الان از جلسه میام. جلسه ای با یه معاون وزیر. گیج گیجم. می دونستم اگه پاشم دوباره صدام می لرزه و پت پت می کنم ولی آخر جلسه طاقت نیاوردم. هنوز آثار معلم کلاس اول دبستان که شبیه سامورایی ها بود از ذهنم نرفته. همیشه تا دست بلند می کرد گلاب به روتون قطراتی شلوارم رو نوازش می کرد. هنوز یادم نرفته که با خط کش گذاشت تو پیشونی بهزاد و خون زد بالا. از اون موقع می ترسیدم. بعدها که شاگرد اول بودم تو دبیرستان پای تخته همیشگی من بودم و مسائل ریاضی که حل می کردم و دبیر ریاضی حال می کرد ولی همیشه یه سوال توی ذهنش بود: آخه چرا دست پات می لرزه؟ چرا نمی تونی توضیح بدی؟ هنوز سایه اون لعنتی که هرکجا هست گُه به روحش روی سرم سنگینی می کنه. توی دانشگاه هم یکی از خدایگان آمار و احتمالات بودم ولی پای تخته برای بچه ها که درس می دادم بازم سایه معلم اول ابتدایی یعنی خانوم سامورایی بالای سرم بود.

امروز توی جلسه منم حرف داشتم. وقتی معاون وزیر چیزی گفت که واقعن خون توی چشمام جمع شدم پا شدم و حرف زدم. گفتم می خوای مثل کارمندای گوگل برات کار کنم؟ پس بدون که سرآشپز شرکت گوگل فقط ماهی هایی رو سرو می کنه که با قلاب گرفته شده باشن و کلی چیزهای دیگه. من اگه مسافر کشی کنم بیشتر از حقوقی که شما می دین در میارم. البته نگفتم کونم پاره می شه از فرط خستگی!! دستام می لرزید و می گفتم و می گفتم. بچه های هم رده من هاج و واج نگام می کردن. به مسافرکشی که رسیدم همه سرشون رو انداختن پایین. آره باید باور کرد. یه مسافرکش تو جامعه ما بیشتر از کسی که کار فکری می کنه درآمد داره. اصلن فکر کیلو چنده؟( ولی اینجاش کرسی شعر اومدم به خدا!) 

آنالیزی که از شرایط موجود کردم توی کل کشور چرخید ولی یه تشکر و خشک و خالی هم از من نشد. خب گور پدر فکر کردن. فکر می کنم ولی کار نمی کنم. کاری رو که شماها توی یک هفته انجام می دین من توی یک ساعت انجام می دم. البته اینا رو که نگفتم!

بهش گفتم: من اینجا ننشستم که نامه جواب بدم. من می خوام فکر کنم ولی باید ساپورت بشم از جانب شما. چطور می تونین روی یه پروژه چُسکی ۳۰۰ میلیون بدین ولی من باید شندر غاز در بیارم؟

بعد از کلی حرف زدن٬ آقای معاون گفت: من واقعن حرف های شما رو درک می کنم. من هر کاری از دستم بربیاد برای شما جوونها می کنم ولی هر چی که تحت اختیار من باشه و بس. گفت که به پسرش گفته هرگز تو محیط دولتی وارد نشه. چون شرکت دولتی یعنی بدبختی!

جالب بود. بذار اینو بگم که بدجوری کونم سوخت. توی صحبت های خودمونی من با یکی از باسابقه ها مساله ای رو مطرح کردم. حدود یکسال پیش. امروز معاون وزیر گفت که: واقعن اون قضیه که آقای فلانی انجام داد خیلی به دردم خورد!! طرفت ایده من رو برداشته بود و ریده بود توش و داده بود تو سینی به آقای معاون!! باور نمی کنین؟ به خدا فقط یه ایده کوچولو داده بودم. من نابغه نیستم. شما ها خودتون هم اگه کمی فکر کنین می بینین چقدر ایده های ناب تو ذهن تون هست و رو نمی کنین. ما ایرانی ها ایده های خوبی داریم ولی نمی دونم چرا جای اجرا کردن می گوزیم!! تازه وقتی یکی دیگه ایده شما رو دزدیده باشه جایی هم ثبتش نکردین. آی کونم سوخت که حد نداشت. الانم توی یخ نشستم!! تا جاش نسوزه. ایده من می تونست روی مانیتور معاون وزیر بصورت آنلاین باشه و اون همه شرایط رو زیر نظر داشته باشه ولی شاشیدم به این ...

آخش چقدر خالی شدم! این وبلاگ نبود چیکار می کرد! حالا شاد و شنگول می رم یه نخ سیگار دود می کنم و حالی به خودم می دم. از این به بعد هم لال می شم جلوی همکارها. دزدی تو روز روشن!

بیا بریم دشت٬ کدوم دشت؟

همون دشتی که خر بسیار داره٬ آی بله

کره خر را چوب مزن٬ آهوی دشت تون را بزن... 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 19:7  توسط اسماعیل  | 

فیلم نقاب رو دیدیم. فیلمنامه از پیمان قاسم خانی بود. واقعن فیلم قوی بود ولی با کارگردانی ضعیف و بازی نه چندان خوب. پیمان نشون داد که خارج از طنز هم بسیار قوی است. چنین فیلم نامه ای رو تا به حال تو سینمای ایران ندیده بودم. آقا این محمدرضا شریفی نیا مثل اینکه سینمای ایران رو خریده! توی انتخاب بازیگرها هر فیلمی که می بینی یه جوری نقش داره. واقعن هم کلیشه ای شده بازیش. فکر می کنم یه گنگ باحالی شکل گرفته که هر کی بخواد جایی بازی کنه باید شریفی نیا رخصت بده. درباره گنگ ها باید بیشتر بنویسم.

فیلم " زندگی زیباست" رو هم دیدم. پیانیست رو هم. می دونم خیلی دیر ولی خب دیدم دیگه. مریم بانو هم کلی فیلم داده که باید ببینیم. عجب زندگی فیلمی شده!

دیشب خونه دوتا از بچه ها بودیم که تازه همین هفته پیش رفتن تو خونه شکلاتی شون. انگار همین دیروز بود که تو خونه ما همدیگه رو دیدن و بعدها دوست شدن.

الان که دارم می نویسم هانی کوکو سیب زمینی درست کرده و من از خنده روده بر شدم. حیوونی از بس کار کرده و خسته است که می خواست سر گاز نایسته به همین خاطر مایه کوکو رو یه دفعه ریخته توی ماهی تابه و باید بیایین ببینین چی شده! به قول خودش برن شفته شده. بهش گفتم: وقتی خسته ای نباید چیزی درست کنی. چون انرژی که به مواد می دی وجود نداره و همه چیز آشفته می شه. لبخندی زد و به شکم بارگی من خندید. ولی من نظرم اینه که می شه به همه چی روح دمید حتی قورمه سبزی! عرفان هسته ای پست مدرن رو حال می کنین؟

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 23:25  توسط اسماعیل  | 

دیشب داشتم میومدم خونه. راننده تاکسی روی داشبورد زده بود: کرایه ۵۰۰ تومان! گفتم: آقا دیروز که ۴۰۰ تومن بود؟ بعد خیلی راحت گفت: حالا شده ۵۰۰ تومن. بهش خندیدم و پیاده شدم. تازه خطی هم در کار نیست. این ها خودشون یه گنگ درست کردن و مثلن دارن از فلان جا تا فلان جا مسافر می برن و بعد کسی رو هم را نمی دن از اونجا مسافر ببره. ما همه جا گنگ داریم: گنگ نانواها٬ گنگ سوپری ها٬گنگ خدمتکارها٬ گنگ مسافرکشها٬ گنگ روزنامه نگارها٬ گنگ طلا فروش ها و ... وقتی رسیدم خونه هانی هنوز نرسیده بود. کلی کار داشت و وقتی رسید با یه جسد متحیر رو به رو شد.

با اون همه کار و دیر رسیدن به خونه ۵ کیلو سبزی هم خریده بود! می خواست با سبزی تازه قورمه سبزی درست کنه. خدا پدر این کفار رو بیامرزه که نشستن فکر کردن و سبزی خرد کن اختراع کردن. دست ننه شون درد نکنه. منم هی می گفتم: آقا جان من همون سبزی خرد شده بیژن رو ترجیح می دم تا این همه خستگی تو و ... می دونم خوشمزه تره ولی کارد بخوره به این شکم که هر چی می کشیم از اون می کشیم. بابا تو هم مثل من کار می کنی. تازه کار نمی کردی هم کلفت خونه که نیستی. من ترجیح می دم حرف بزنیم و تو ساز تمرین کنی و همون سبزی کارخونه ای رو بخوریم!

ولی تو کتش نرفت که نرفت. الان هم که ساعت ۱۲ ظهره رفته اداره و صبح زود قورمه سبزی رو بار گذاشته و من هی می رم عین یه بچه که رو گاز باشه بهش سر می زنم. خب منم همه ظرف ها رو شستم و خونه رو جارو کردم و همه جا رو تی کشیدم. من از گشادی همچین چیزی نمی گم. ولی دوست ندارم اسیر شکم باشیم. ای به گور پدرت خندیدی! الان داره قند تو دلش آب می شه ها!

یه بار اومدم مثلن مشارکت کنم و من خودم پاشدم قورمه سبزی بار بذارم. آقا مزخرفی شده بود که بیا و ببین!

- الو٬ چطوری؟ چیکار می کنی؟ قورمه سبزی تو چه وضعیه؟

- سلام می رسونه. خوبه. ته نگرفته.

- دو تا پیمونه برنج هم بذار خیس بخوره من کارم داره تموم می شه. میام خودم درست می کنم.

پی نوشت: چندتا نوشته از مریم و نرگس خوندم. الان کمی آبی هستم. منتظرم هانی بیاد تا با هم ناهار بخوریم. تازه الان سالاد شیرازی هم درست می کنم. بعد ظرف ها رو می شورم. بعد می رم کنار پنجره و یه نخ اولترا دود می کنم و با همه وجود فوتش می کنم بیرون. شاید چرتم بگیره. پای تلویزیون چرتم می گیره و یه لحظه حس می کنم کسی دستش رو می بره زیر سرم و یه متکی می ذاره. لبخند می زنم. بعد از نیم ساعت پا می شم و می گم: دلم بیرون می خواد. هات داگ پنیری. بعدشم بریم بام قدم بزنیم و باقالی بخوریم. دلم می خواد هر چی دلم می خواد بشه. عینهو تین ایجر ها شدم. الان درست ۲۰ سالمه. می خوام با دوست دخترم که آشپزی اش خیلی خوبه بزنم بیرون. دوست دخترم خیلی کله خرابه. ما با هم زندگی می کنیم. همه این ها رو باید اون موقع که برای پیروزی مون تو ۲ خرداد شیرینی پخش می کردیم بهت می گفتم. ولی من ۸ سال باختم و یک نفر برد. دیگه دنبال قهرمان نمی گردم. من ساندویچ هات داگ پنیری رو به حرفهای خاتمی ترجیح می دم! بزرگ شدم نه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 13:33  توسط اسماعیل  | 

" کسانی از پله های موقعیت بهتر بالا می روند که پایشان را بر پله های فرصت بگذارند."

اِین راند

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 18:21  توسط اسماعیل  | 

- اسمت چیه؟

- اسممُ چیکار داری! کارتُ بکن بابا...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 12:59  توسط اسماعیل  | 

مرا بی تو سببی نیستی

                            به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل

روبروی آینه آسانسور ایستادم. خودم رو نگاه می کنم. کمر بند نبستم و شلوارم آویزنه. صورتم رو شیو نکردم. صبحانه هم یه لیوان آب خوردم. لقمه هانی رو با کره و پنیر براش گذاشتم. هنوز بعد از ۷ سال نمی دونستم از کره و پنیر بدش میاد و اون کره و عسل بود که خوشش میومد. چقدر خوب همدیگه رو نمی شناسیم. البته همه چیز طبیعیه. بعد از ۷ سال به من می گه: تو که اصلن به طبقات اعتقادی نداری! یعنی من مدافع جامعه بی طبقه توحیدی هستم و خبر نداشتم؟ من طبقات رو قبول دارم و عامل رشد سرمایه داری می دونم ولی طبقات در ایران مفهومی نداره. من ... بس کن. اینا چه ربطی به کره و پنیر داشت! خوراک شکم همدیگه رو هنوز نشناختیم٬ وای به حال خوراک ذهن.

اصلن تو همین نشناختن داریم زندگی می کنیم و حال می کنیم. شلخته شدم. عینک آفتابی رو نمی زنم چون اصلن به شکمم و شلوار آویزونم نمیاد! سر حالم و مشکلی ندارم. نه عطر می زنم و نه دستی به سرم می کشم. تازه صورتمم رو هم نمی شورم که خوابم نپره. ساعتم دستم نمی بندم تا زمان به تخمم هم نباشه. مگه خورشید خانوم به تخمکش هست که یه کم دیرتر بالا بیاد تا من بخوابم؟ خره خورشید خانوم بالا نمیاد که! زمین می چرخه. خب به تخمم که می چرخه!

وای چه زندگی شیرینی! همه جمله ها مون پر از به تخمم و به تخمکم شده!! وای چه بی تفاوتی زیبایی.

- حمید بدو بیا بار آوردن. بریم پایین خالی کنیم. بدو.

- بابا کمرم درد می کنه.

دستت درد نکنه این لیوان منم پر کن. موز خوردی. چایی خوردی. شیرینی خوردی. از صبحم که داری ور ور می نویسی. خوشی زده زیر دلت نه. دوست داری بار ببری؟

بوی خوب آدمها٬ شکل و قیافه قشنگ و انرژی بخش٬ لبخندهای بی منظور٬ ساعت های کوک شده٬ اتوبوس های تمیز٬ متروی سر وقت٬ اینترنت وایرلس٬ کنسرت شهرام ناظری٬ رقص دختران کرد و ...

کابوکم لی لی... کابوکم لی لی... لی لی لی لی لی... کابوک جانوم وای وای...

ای گه بزنن به روح پدرت! پدر سگ نمی چرخه. ده زور بزن پدر سگ. بچرخ پدر سگ. بچرخ. آهان. اینهو کله پدرشه بی صاحاب. سربزرگ شده از همین حالا. یه زور دیگه بزن. آهان. یه زور دیگه.

آخ...خ...خ...خ....خ....خ.....خ...خ....خ.....خ.....خ....خ.....خ.....خ....خ....خ....خ...خ....خ...خ....خ....خ...

ماشاالله به این دختر.حاج عباس برو بالا اذان بگو. ببین چه دسته گلی خدا بهت بخشیده. الهی مادر قربونش بره.

- دختر که اذان نداره. ۸ سال منتظرم. اجاقم کور شد از بی پسری.

- خدا غضب می کنه حاجی. نعمت خدا رو منکر نشو. بلکه حکمتی هست نه.

های مش ممد... های

صورتم رو توی آینه نگاه می کنم. شیو کردم حسابی. کمر بندم سرجاشه. شکمم رو هم تو می دم. بوی گوز مسافر بغلی هم با ژیون ژی قاطی شده و هایر دیور باید جلوش لنگ بندازه. چقدر مثانه ام سنگینی می کنه.

- های مش ممد های... مش ممد های...

- ها سی چی داد و هوار می کنی! تو توالت هم راحت مون نمی ذارین. لعنت به هر چی توالت فرنگیه که سیفونش هم گرفته باشه. گفتم این مستراح ما یکی رو فرنگی نکن. آخه چش بود اون سوراخ روی چاله. این دستمال توالت رو کجا گذاشتی زن؟

- های مش ممد... های...

خودت رو تا ایستگاه بعدی نگه دار. زور بزن. ده احمق خرابکاری نکنی. جمع کن خودت و بی عفت. معامله تو ول کن مردم فکر می کنن چت شده... الان ایستگاه بعدی پیاده می شی صاب مرده رو خالی می کنی. نمی تونم. دیگه نمی تونم. ول کن لعنتی. بذار ترمز اضطراری رو بکشم. الان می ترکم. بذار...

- کدوم خری ترمز اضطراری رو کشید؟ پدر سگ بیا پایین.

از روی صندلی پا می شی. خودت رو توی شیشه می بینی. بغضت داشت می ترکید و دستات رو لای پاهات گذاشته بودی و تو دلت ضجه می زدی و یکدفعه نفهمیدی چی شد که ترمز رو کشیدی. 

همه روی هم افتادن. چند نفرم مجروح شدن. داشتی می رفتی بهشت زهرا. سر قبر حاج عباس. 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 12:45  توسط اسماعیل  | 

ساعت ۱۱ شب گذشته. دارم کامپیوتر رو خاموش می کنم که خیر سرم بخوابم. زنگ می زنن. من و هانی به هم نگاه می کنیم و از هم می پرسیم: کی می تونه باشه؟ می رم و از چشمی نگاه می کنم. کارگر سوپر دریانی دم در ایستاده. در رو باز می کنم. یه کیسه که توش چهارتا پفک بزرگ توش هست رو سمت من می گیره: سلام. بفرمایین! من هاج و واج نگاش می کنم و می گم: ما که چیزی نخواستیم. می گه مگه واحد بی ۲ نیستین؟ سرم رو از بیرون در می گیرم و داخل میارم. با تعجب از هانی می پرسم: تو پفک سفارش دادی؟ هانی بیچاره می گه: پفک؟ ۱۱ شب؟

شاگرد دریانی می گه الان تماس می گیره. شاید اشتباه شده باشه. بر می گردم توی اتاق و به هانی می گم: ببین نکنه دریانی فکر کنه ما سر کارش گذاشتیم! الان بهش زنگ می زنم. به دریانی زنگ زدم و جریان رو گفتم و گفتم که حتی اگه اشتباه هم نشده ما شیطونی نکردیم. گفتش که واحد دی ۲ بوده نه واحد ما! هانی دلش رو گرفته بود و ریسه می رفت. ساعت ۱۱ شب آخه کدوم آدم پر رویی زنگ می زنه که از دو کیلومتر دورتر چهارتا پفک بیارن؟ حالا کی بوده که ویار این همه پفک داشته. فرض کن ساعت ۱۱ شب زنگ بزنی و چهارتا پفک سفارش بدی. به خدا مردم عجب رویی دارند. هانی گفت: اون وقت تو رو ببین. دیشب می گم بگو یه ماست بیاره روت نمی شه. من اصلن عادت ندارم برای یه قلم جنس به کسی زنگ بزنم و اصلن روم نمی شه. مثلن وقتی ۶ تا تخم مرغ می خوام روی هم یه باکس آب و یه بسته نون و یه بسته سیگار هم بهش اضافه می کنم تا شاگرد سوپری فحشم نده که: مردیکه کون نشور من رو تا اینجا کشونده واسه یک بسته تخم مرغ! خب می گفتی زنت تخم می کرد!!!! ماااااااااااا. یعنی اینم می گه.

الان هم که داشتم این ها رو می نوشتم آبدارچی یه جعبه شیرینی جلوم گرفت. گفتم به چه مناسبتی هست؟ گفت آقای فلانی پسرش تو فوق لیسانس ۶ شده! پرسیدم چه رشته ای؟ جواب داد: نمی دونم والا! به ما گفته همین رو بگیم. وای خدا ما چه مردمان باحالی هستیم. می خواستم شیرینی رو برندارم و بگم: به هسته ام که شیشم شده! ولی چون صبحانه نخورده بودم شیرینی رو برداشتم و آبدارچی فلنگ رو بست.

چند دقیقه نگذشته بود که دوباره آبدارچی با یک جعبه شیرینی دیگه اومد تو. گفتم این دیگه چیه؟ آبدارچی دست و پاش رو گم کرد و گفت: سوم شده!! وقتی رفت پارتیشن بغلی تازه فهمیدم مناسبت شیرینی چی بوده و کلی خندیدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 11:35  توسط اسماعیل  |