الان نشسته ام اینجا. با اعصاب خرد و داغون. به خاطر یه حرف بی ربط یه دوست افتادم به جون یه دوست بلاگر و شد آنچه نباید می شد. گفت: آخه خره اصلن منظور من تو نوشته ام تو نبودی؟ واسه چی میل نزدی بپرسی؟ پیشدواری درد بی درمان من شده. تازه بدتر از همه اینکه هانی هم فهمید و طبق معمول آفتابه به دست ایستاد بالای سرم! آدم ضایع می شه لااقل تو کامنتدونی و جلوی همه نشه. ای لعنت به این!!
پنجشنبه بعد از ۳ ساعت الافی مزمن به دلیل توهم تمام شدن بلیت تونستیم " لبخند با شکوه آقای گیل" رو ببینیم هوا بسیار گرم بود بطوری که هر جنبنده ای رو به گُه خوردن می نداخت. داشتیم از خط عابر پیاده رد می شدیم که یه خانم مسن درخواست کرد تا از خیابون ردش کنیم. رفتم دستش رو بگیرم که یهو یادم افتاد اینجا تگزاس نیست! یه لحظه هانی رسید و دست مامان بزرگ غریبه رو گرفت. داشتیم رد می شدیم که یه کارگری( از لباس فرمش معلوم بود) گفت: جلوتر نرین می گیرن تون! من گفتم: واسه چی؟ گفت: پس برو تا ببینی! جلوتر رفتیم که یکدفعه دیدم خواهرها کمی جلوتر ایستادن. سریع گفتم: هانی موهات! هانی روسری رو یه دستی جابجا کرد و مامان بزرگ غریبه رو هم با اون دست گرفته بود. خوشبختانه به خیر گذشت.
رفتیم تا بازارچه کامپیوتر و موقع برگشتن هانی یک لحظه شوکه بود! گفت: وای داره به من اشاره می کنه. نگو خواهر با انگشت اشاره سینه خواهر دیگه ای رو نشانه رفته بود و برادری با سرعت به طرف ما میومد. قلبم داشت میومد تو دهنم. یعنی می خواستن جلوی من به هانی گیر بدن؟ قلبم به شماره افتاد و برادر از سمت ما رد شد و یکی از دخترها رو اونطرف نگه داشت تا خواهر رسید. مانتوی دخترک کوتاه بود. امروز قلبم بی خیال نشده و هی تیر می کشه!( البته در اصل وینستون اولترا لایت می کشه) تو اون لحظه تنها یاد یه نفر افتاده بودم و ... بگذریم.
و اما تیاتر: لبخند با شکوه آقای گیل"
کارگردان: هادی مرزبان
بازیگران: بهزاد فراهانی(بابای گلشیفته جون)
فرزانه کابلی
بهنام تشکر
مهرخ افضلی
این ها باحال هاشون بودن. بازی بهزاد فراهانی با صدای گیراش عالی بود. ولی قضیه لبخند با شکوه رو اصلن نفهمیدم! یعنی اصلن تکیه روی لبخند نبود. بازی فراهانی اونقدر گیراست که لحظه ای فکر می کنی اصلن جزئی از صحنه ای و فرصت نداری خودت رو روی صندلی حس کنی. بهزاد فراهانی خوب بازی می کنه ولی از ایدوئولوژی اش خوشم نمیاد. به هر حال مربوط به دوران چپ هاست و چپ هم مونده. مثلن در " دنیای دیوانه دیوانه دیوانه" دیالوگی( فکر کنم تو نمایشنامه می گن پی اس) داشت که: ثروت زیاد نکبت میاره! من نمی تونم این دیدگاههای چپ رو قبول کنم. می خواستم برم سمتش و سوال کنم: بیل گیتس رو چرا نکبت بر نداشته بهزاد خان؟ به هر حال تیاتر خوبی است.
"خانواده آقای تُت" هم می گن بد نیست. تو برنامه هفته بعد گذاشتیم تا ببینیم.
- هفته پیش فهمیدم که مدتهاست دیگه به غذا نمک نمی زنم! با خودم گفتم: یعنی چی شده؟ ذائقه من تغییر کرده؟ قضیه اینه که حدود ۳ ماهه تو غذاخوری شرکت نمک دونها رو جمع کردن و بسته های یک نفری نمک گذاشتن و منم که همیشه عادت داشتم نمکدون بغل دستم باشه دیگه از نمک استفاده نمی کنم! تازه فهمیدم چقدر راحت می شه ذائقه رو تغییر داد. به همین خاطر از هفته پیش حتی یک دونه قند هم نخوردم. به جاش با چایی خرما می خورم. خیلی چیزها رو راحت می شه تغییر داد. سیگار بعد از ناهارم هم که دو تا شده بود حالا شده یک دونه. یعنی حداکثر روزی ۲ نخ!
- یکی از عوارض بوکس که از دوران نوجوانی برام مونده به واسطه تقلید از بوکسورهای توی فیلمها اتفاق افتاده. اونها فک شون رو تکون می دادن و من کوچولو نمی فهمیدم جریان فقط اکشن کردن فیلمه. از اون موقع فکم رو تکون می دادم و ادای اونها رو در میاوردم. حالا این جریان ۱۵ ساله که ادامه داره و تبدیل شده به تیک من!! حالا که دارم جلوش رو می گیرم و فکم رو تکون نمی دم متاسفانه عضلات گردنم می گیره و ... فکر کنم یه کم سخت تر از نمک و قند بشه ترکش کرد.
- یکی از بدبختیهای دوران کنکور من شرکت توی یه کلاس احمقانه تند خوانی بود. این کلاس کمکم کرد که سریع تر بخونم ولی بعد از مدتی عوارض شدیدی رخ داد که خوندن رو برام بسیار کند کرد. یعنی فقط برای مقطعی تندخوان شدم و بعد...
- از جمله تفریحات من ترجمه است. امروز تو یکی از روزنامه ها دیدم چقدر قشنگ تیترهای فرعی روی ترجمه من کار شده. خیلی دقیق و کارساز بودن. با مسئول صفحه که صحبت می کردم پرسیدم که اقتصاد خونده یا نه؟ گفت که توی روزنامه اقتصاد یاد گرفته. رشته اش ادبیات بود. هنوز باورم نمی شد این آدم دست روی جمله های فنی و کلیدی ترجمه من گذاشته باشه و اقتصاد نخونده باشه. واقعن شوکه شدم. قرار بود یه زمانی مسئول اون صفحه من بشم ولی کارم اجازه نمی داد.
- به دلیل چینش وبلاگ دوستانم توی پیوندهای وبلاگ و نه قالب وبلاگ نمی تونم بفهمم کی آپدیت کرده. به همین خاطر دیر به دیر سر می زنم. چون فقط توی شرکت پای اینترنت هستم وبلاگ بعضی دوستها مثل امیر فیلتره و من محروم از بازدید. با فیلتر شکن هم نمی شه کامنت گذاشت.
- شاید فکر کنین خیلی زیاد می نویسم. همینطوره. چون از نوشتن لذت می برم. نوشتن گزارش تحلیلی٬ ترجمه مقاله٬ درآوردن سوابق فیلم و ... اصولن اسهال قلم چیز خوبی نیست و باید کمش کنم. برای سوابق فیلم شاید فقط روزی ۲۰ دقیقه وقت بگذارم. روزی یک ساعت برای وبلاگ خیلی زیاده؟ نیست؟
- دکتر دندانپزشک دائم بهم تذکر می ده که با سمت چپ غذا نمی خوری! یعنی سمت راست دهنم اکثرن خالیه! حالا که دقت می کنم می بینم راست می گه. جویدن دو طرفه مثل این که چیز غریبی برای من شده!
- مدتی هست که تو بازی حکم خوب ظاهر نمی شم. یا هانی قوی شده و یا من وضعم خراب شده.
- دیشب یکی از دوستهامون خونه ما بودن. بچه شون عاشق هانی است ولی بدبختانه من بیشتر از ۵ دقیقه نمی تونم تحملش کنم. بدجوری ترسیدم! فکر می کنم اصولن حوصله بچه ها رو ندارم. البته ترجیح می دم بچه به جای چنگ انداختن و زدن و شکستن بشینه و با هم بازی کنیم. من کتاب بخونم براش و ... ولی خداییش ازم بر نمیاد. از الان باید مسئولیت ظرف و غذا و تی و جارو ... این ها رو به عهده بگیرم تا هانی راحت تر بتونه با بچه باشه. منم بچه ها رو دوست دارم ولی از دور!! یعنی پدر شدن اینقدر سخته؟
- می دونستین من عاشق فال قهوه ام؟ مریم می گفت: خجالت بکش! این کارا از تو بعیده. ای بابا. عاشق خطوط قهوه روی فنجونم. حالا بی جنبه نباشین و دست بگیرین ها!
| Frida | |
|---|---|
Frida promotional film poster | |
| Directed by | Julie Taymor |
| Produced by | Sarah Green, Salma Hayek, Jay Polstein |
| Written by | Clancy Sigal Diane Lake Gregory Nava Anna Thomas (based on the book by Hayden Herrera) |
| Starring | Salma Hayek Alfred Molina Antonio Banderas Valeria Golino Ashley Judd Mía Maestro Edward Norton Geoffrey Rush |
| Music by | Elliot Goldenthal |
| Cinematography | Rodrigo Prieto |
| Editing by | Françoise Bonnot |
| Distributed by | Miramax Films |
| Release date(s) | August 29, 2002 |
| Running time | 123 min. |
| Language | English |
| Budget | ~ $12,000,000 |
برنده اسکار ۲۰۰۲. برگرفته از بیوگرافی نقاش سورئالیست٬ فریدا کلو. نمایشی از زندگی فریدا و دیگو(برگرفته از شخصیت یک هنرمند مکزیکی).
جالب اینجاست که این فیلم از صدا و سیما پخش شده!(البته فکر کنم و شاید هم سی دی دوبله شدش تو بازار باشه) توی صف غذا که ایستاده بودم یکی واقعن هیجان زده شده بود و درباره سکانس تخریب تابلوی دیگو تو آمریکا داشت خطابه می کرد و من هاج و واج مونده بودم! من نمی دونم صدا و سیما چطوری این فیلم رو بومی کرده ولی ایمان دارم که با قهارترین تدوینگرها رو داریم که می تونن فیلم رو با برش های اساسی بومی کنن. سناریوی جدیدی که توی ذهن آقایون صدا و سیمایی هست با یه تدوین عالی قابل اجراست. غافل از اینکه اصلن اصل قضیه چی بوده!!
پی نوشت: آقا من هر روز دوتا فیلم نمی بینم ها! دو روز یه بار می بینم. بعضی از فیلمهایی که دیدم و تو خاطرم هست رو هم اینجا می گذارم. فریدا یکی از قشنگ ترین اونها بوده.
پی نوشت ۲: بازی سالما هیک(نقش فریدا) رو دوست دارم و اگر این فیلمها رو ازش پیدا کنم خواهم دید:
Lonley hearts (2007)
Across the univers (2007)
Bandidas (2006)
Ask the dusk (2006)
After sunset (2004) شايد يه نوع تقليد از بي فور سان ست باشه!
One upon a tim in
| Next | |
|---|---|
Promotional poster for Next | |
| Directed by | Lee Tamahori |
| Produced by | Nicolas Cage Todd Garner Norm Golightly Graham King Arne Schmidt |
| Written by | Gary Goldman Jonathan Hensleigh Paul Bernbaum (screenplay) Gary Goldman (screen story) Philip K. Dick (story) |
| Starring | Nicolas Cage Julianne Moore Jessica Biel Thomas Kretschmann |
| Music by | Mark Isham |
| Cinematography | David Tattersall |
| Editing by | Christian Wagner |
| Distributed by | Paramount Pictures (USA) Columbia Pictures (Argentina) Initial Entertainment Group (international sales) |
| Release date(s) | April 27, 2007 |
| Running time | 96 min. (1 hour, 36 min.) |
| Country | |
| Language | English |
نیکلاس کیج یعنی نقش اول فیلم وقایعی را که در آینده ای نزدیک اتفاق می افتد٬ حس می کند و اف بی آی به دنبال آن است که او به امنیت ملی کمک کند ولی او حاضر به این کار نمی شود و ... در نظر اول فیلم تخیلی به نظر می رسد اما خارج از ساختار تخیلی فیلم جهان بینی خاصی القاء می شود. شاید شما با دیدن فیلم حس دیگه ای داشته باشین و چیزهای جدیدی بفهمین. خب برین ببینین.
پی نوشت: برای اینکه فیلمهایی رو که می بینم جایی ثبت بشن بهتر از وبلاگم دفترچه یادداشت دیگه ای سراغ نداشتم. پس این کار تبلیغ فیلم یا عقاید خاصی نیست و صرفا دارم آرشیو می کنم. قطعن از همه فیلمها هم خوشم نمیاد.
ای کاش برای کثافت های وجود آدمها مثل کثافت های شکم شون سوراخی بود که می تونستن روی توالت بشینن و در حالی که روزنامه ای رو ورق می زنن٬ اونها رو بیرون بریزن و سیفون رو بکشن. ولی وجود آدمها قطعن ظرفیتش هزاران برابر روده هاست و می تونه همه کثیفی های روی زمین رو حمل کنه بدون این که دل درد بگیرن و به خودشون بپیچن. ای کاش وقتی وجود آدمها هم پر می شد از خوراکی های ناجور٬ آدمها اسهال می شدن و می فهمیدن اتفاقی افتاده یا وقتی دلشون سفت می شد و یبوست می شدن٬ مسهلی بود که آرومشون کنه. ای کاش...
- بابا من این تو خفه شدم! زنگ بزن ببین این جاکش ها چرا آب رو قطع کردن! ای ... بر پدر هر چی آدم...
- خیل خب بابا الان زنگ می زنم! در و باز نکن بو گند بزنه بیرون. برم پایین برات آب بیارم از یه خراب شده ای. گُه بزنن بهت که هر وقت می ری مستراح یه ساعت اون تو می مونی. لا مذهب شاید تو این فاصله زلزله می یومد آخه.
- این تو هم باید عوارض بدم. بابا منم آدمم. حرف دارم. کی حرفای منو می فهمه. این تو می شینم و کمی با خودم خلوت می کنم! خفه شدم...
- تو طاقت بوی گُه خودت رو نداری٬ اونوقت می خوای مردم طاقت افکار بوگندوی تو رو داشته باشن؟
- افکار گُهی من شاید بتونه کودی باشه برای مغزهای دیگه. فکر کردن نعمت بزرگیه حتی اگه بوی گندش دنیا رو برداره. لااقل از بین این همه فضله یه جوونه ای می زنه خب!
- معلوم هم نیست! تا حالا تو گُه غلت زدی؟ می فهمی چی می گی؟ آب اومد! لطف کن همه چی رو پشت همون در بذار. اومدی بیرون فلسفه بی فلسفه! می خوام ...
| Before Sunset | |
|---|---|
Before Sunset film poster | |
| Directed by | Richard Linklater |
| Produced by | Richard Linklater |
| Written by | Richard Linklater, Ethan Hawke, Julie Delpy |
| Starring | Ethan Hawke, Julie Delpy |
| Music by | Julie Delpy |
| Distributed by | Warner Independent Pictures |
| Release date(s) | 2004 |
| Running time | 80 minutes |
| Language | English, French |
| Preceded by | Before Sunrise |
" قبل از غروب" فیلمی است که باید قبل از مرگ دید. سراسر دیالوگ اما هرگز خسته کننده نیست. بازی جولی دلپی و اثن هاک هم دوست داشتنی است. اصل مطلب این سواله که:
What if you had a second chance with the one that got away
اگر شانس دوباره ای با کسی که قبلا باهاش بودین بهتون دست بده چه اتفاقی می افته؟
مطمئنم برای یکبار هم که شده زیبایی " قبل از غروب" رو دیدین. خب پس وقت تلف نکنین. این قبل از غروب هم همون حس رو به شما می ده. البته اونقدر دیالوگ می گن که بعضی جاها آدم جا می مونه! در این مواقع زیر نویس فارسی نجات بخش خواهد بود( خاک بر سر جوادت کنن!) این فیلم دنباله " قبل از طلوع" هست که هنوز گیرش نیاوردم.
فیلمهایی که از "ریچارد لینکلیتر" می تونین ببینین. البته اگر پیدا کردین:
Fast food nation (2006)
Scanner darkly (2006)
Bad news bears (2005)
School of rock (2003)
Tape (2001)

ورونیکا کتابی رو مقابل عمه می گیره و مقدمه رو می خونه. وقتی رسید به این جمله من منفجر شدم: " خداوند هر چیزی که عطا می کند٬ تازیانه ای همراه آن نصیب می کند."
داشتم مسنجر بازی می کردم که هانی لینکی رو فرستاد. مربوط به اولین کسی که مدال نقره ریاضی رو برای ایران به ارمغان آورد. دردانه خانواده ای زنجانی٬ پدر معلم ریاضی و پسر خدای ریاضیات. خلاصه ۲۷ سالگی دکترای الکترونیک رو از آمریکا می گیره و بعد از مدتی علائم سرطان در اون پیدا می شه و ... مرگ در کمال ناکامی. امروز با خدا دعوام شد. نمی گم چی رد و بدل شد که تکفیر نشم. درست مثل اون سکانس " از کرخه تا راین" که جانباز شیمیایی کنار راین داشت شکایت می کرد از خدا٬ صدام در اومد. بهش گفتم...
خدا روش رو کرده بود اونور و هق هق می کرد. خوشحال بود از اینکه دستم بهش نمی رسه. بهش گفتم... دیالوگ ما زمانی اوج گرفت که گفتم: کاش می تونستم باور کنم که نیستی! و ترکیدم.
یاد امیر اعلم غضنفریان به خیر و روحش شاد...
جریان رو اینجا بخونین.
|
The Double Life of Véronique | |
|---|---|
| Image:DoublelifeVeronique.jpg | |
| Directed by | Krzysztof Kieślowski |
| Produced by | Leonardo De La Fuente |
| Written by | Krzysztof Piesiewicz Krzysztof Kieślowski |
| Starring | Irène Jacob |
| Music by | Zbigniew Preisner |
| Cinematography | Sławomir Idziak |
| Editing by | Jacques Witta |
| Distributed by | Miramax (USA) |
| Release date(s) | May 15, 1991 |
| Running time | 98 min. |
| Language | French / Polish |
" زندگی دو گانه ورونیکا" یکی از فیلمهای کارگردان نابغه لهستانی یعنی کیشلوفسکی است. از این کارگردان معروف ترین سری رنگها یعنی "قرمز"٬ "آبی" و " سفید" به جای مونده که بسیار زیباست. کارگردانی فوق العاده و فیلمنامه ای دوست داشتنی. هنر قصه گویی عجیبی داشته این مرد.
اینم کیشلوفسکی:
| Krzysztof Kieślowski | |
| Born | June 27, 1941 Warsaw, Poland |
| Died | March 13, 1996 (aged 54) Warsaw, Poland |
| Spouse(s) | Maria Cautillo (1967-1996) |
| Academy Awards | |
|---|---|
| Nominated: Best Director 1994 Three Colors: Red Nominated: Best Original Screenplay 1994 Three Colors: Red | |
| Playing by Heart | |
|---|---|
| Directed by | Willard Carroll |
| Produced by | Willard Carroll Meg Liberman |
| Written by | Willard Carroll |
| Starring | Sean Connery Gena Rowlands Gillian Anderson Angelina Jolie Jon Stewart Madeleine Stowe Ellen Burstyn |
| Music by | John Barry |
| Cinematography | Vilmos Zsigmond |
| Editing by | Pietro Scalia |
| Distributed by | Miramax Films |
| Release date(s) | 1998 |
| Running time | 121 min. |
بازی شان کانری و آنجلینا جولی فوق العاده است. سکانس هایی که بی ربط به نظر می رسن به طرز ماهرانه ای در پایان فیلم مرتبط می شن. قصه عشق و ریزه کاریهای همیشگی اش.
با اينكه ديويد بكام به عنوان يه فوتباليست ميليونها دلار ارزش داره٬ بكام به عنوان يه برند تجاري دهها ميليون دلار مي ارزه. حقوق پايه اون براي بازي در باشگاه جديدش(لوسانجلس گلكسي) ۶ ميليون دلار در سال تعيين شده كه در مقايسه با دستمزدها قبلي بكام خيلي پايينه. باقي درآمد بكام از محل قراردادهاي تجاري، توافق هاي حمايتي(اسپانسرشيپ) و سهم از سود تامين مي شه.
باشگاه جديد بكام نه تنها با جذب اون سعي در جلب توجه بيشتر به اين باشگاه داره بلكه در برند بكام هم سرمايه گذاري كرده. باشگاه سابق بكام يعني رئال مادريد در عرض چهار سالي كه بكام براش بازي كرده حدود ۶۰۰ ميليون دلار درآمد داشته و ۱۳۰ درصد سود اين باشگاه رو افزايش داده كه از طريق قراردادهاي تجاري و بازاريابي بوده.
گرچه باشگاه گلكسي تونسته ۲۰ ميليون دلار اسپانسر شيپ جذب كنه ولي سوال اساسي اينه كه تو كشوري كه بسكتبال و فوتبال آمريكايي حرف اول رو مي زنه برند بكام موفق خواهد بود؟ تازه در بررسي كه انجام شده معلوم شده كه بكام در بين آمريكايي ها به خاطر فوتبالش نيست كه معروفه بلكه به خاطر شوهر ويكتوريا بودن هست كه سر زبونهاست. ويكتوريا سابقن عضو گروه اسپايس گرل بوده كه يه گروه خواننده پاپ هست.
بايد منتظر بمونيم و ببينيم آيا ديويد براي آمريكايي ها هم پول ساز هست يا فقط غول اسپانيايي برنده شده؟
از بچگی این جملات تو ذهنمه: اگر تیم ایران بتونه فقط ۱۰ دقیقه اول رو از سر بگذرونه... اگر بچه های ما خودشون رو پیدا کنن... اگر بچه ها ما بتونن... اگر تیم فلان با تیم بهمان مساوی کنه... اگر... اگر... یعنی دهن مبارک ما رو سرویس کردن و هیچ وقت مثل آدم نرفتن جلو.
خوشحالم که نباختیم. کاچی به از هیچیه. یعنی لنگه کفش هم در بیابان نعمتی است. خداییش با باختی که با بازی عجیب و غریب چین پیش بینی کردم(که غلط بود!) خیلی ها ناراحت می شدن. حالا باید بریم سراغ مالزی!! ۴ امتیازی شدیم. باید ببینیم چین و ازبکستان چی می شه! ای خداااااااااااااا.
چین رو به رشد با بیش از ۱۰۰۰ میلیارد دلار ذخیره ارزی یعنی ۲۰ سال درآمد نفت ایران٬ معلومه که باید پیشرفت کنه. نه در فوتبال در همه زمینه ها پیشرفت خواهد کرد. ورزش هم یکی از شاخص های رشد اقتصادی برای این کشور می تونه باشه. اگر ایران که الان که من می نویسم ۲ هیچ عقب افتاده٬ ۵ هیچ به چین ببازه من تعجب نمی کنم. چرا تعجب کنم؟ قطعن منم مثل همه ناراحتم ولی واقعیت رو باید قبول کرد.
چین تو بازیهای المپیک چندتا مدال آورد؟ به لحاظ اقتصادی داره دنیا رو فتح می کنه. مطمئن باشین چین تا چند سال آینده به لحاظ سیاسی هم تغییراتی خواهد کرد.
واقعیت رو قبول کنیم و کمی آب سرد بنوشیم و آرام باشیم. متاسفانه واقعیت تلخی است. چشم بادامی هایی که روزی اشک شون در می آمد٬ دارن اشک ما رو در میارن.
چقدر فوتبال ملی ما شبیه خودروی ملی ماست؟
پی نوشت: منم مثل همه دوستدارم ببریم. منم هیجان زده می شم از این که بچه برن تو منطقه جریمه. ولی خداییش فکر کنین تو سایر بازیها( برای من هر گوشه ای از اقتصاد یه بازیه) از کدوم کشور آسیایی بردیم؟ تا کی باید با فوتبال خودمون رو سرکار بذاریم؟ غرور ملی ما با فوتبال حفظ می شه؟ آیا این یه لذت کوتاه مدت نیست؟
گللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل. ایران گل زد!
عالی بود. هر زری هم بزنم این فوتبال لعنتی یعنی هیجان. منم خر این لحظات هستم و بودم. ولی باید جلوی این قول ۱۰۰۰ میلیارد دلاری تو چیزهای دیگه هم غرور مون رو حفظ کنیم.
| Bad Education | |
|---|---|
| Directed by | Pedro Almodóvar |
| Produced by | Agustín Almodóvar, Pedro Almodóvar |
| Written by | Pedro Almodóvar |
| Starring | Gael García Bernal, Daniel Giménez Cacho |
| Distributed by | - USA - Sony Pictures Classics - Mexico/Argentina - 20th Century Fox - Italy/Spain - Warner Bros. |
| Release date(s) | March 19, 2004 |
| Running time | 106 min |
| Country | |
| Language | Spanish |
| Budget | ~ €8,500,000 |
این فیلم هم از همون کارگردان اسپانیایی است. کارگردان "talk to her" هم این کارگردانه. توصیه اکید می کنم تا " talk to her" رو حتمن ببینید. فیلم " آموزش بد" در مورد مردان زن نما و دیدگاههای پدرو آلمودوار در مورد این موضعه.
| All About My Mother | |
|---|---|
| Directed by | Pedro Almodóvar |
| Produced by | Agustín Almodóvar Michel Ruben |
| Written by | Pedro Almodóvar |
| Starring | Cecilia Roth Marisa Paredes Candela Peña Antonia San Juan Penélope Cruz |
| Cinematography | Alfonso Beato |
| Editing by | José Salcedo |
| Distributed by | Sony Pictures Classics (USA) |
| Release date(s) | |
| Running time | 101 min. |
| Country | Spain/France |
| Language | Spanish |
" همه چیز درباره مادرم" فیلمی از یک کارگردان اسپانیایی است که اسکار بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان رو در سال ۱۹۹۹ به خودش اختصاص داده. فیلم سراسر دیالوگه و شما رو با لذت تا آخرین صحنه می کشونه. این فیلم رو دیشب دیدم. به عنوان یک بیننده و نه یک منتقد می تونم بگم بدون ذره ای احساس خمودی و خستگی تا آخر با مانوئلا رفتم.
فکر می کنم چیزهایی که یه فیلم رو جذاب می کنه عبارتند از: دیالوگ٬ حرکت به موقع دوربین و صحنه های مرتبط( یعنی هیچی الکی گرفته نشده)٬ بازی٬ شروع خوب٬ اوج گرفتن داستان٬ پایانی مرتبط( یعنی کارگردان به دلیل گُه گیجه مزمن الکی آخر کار کات نداده که تدوینگر یه طوری قضیه رو حل کنه!). بر خلاف فیلمهای هالیوودی(اکثر فیلمهاش البته) توی این فیلم تکیه بر زیبایی بازیگر و ص..ک*ص نیست. البته بازیگرهای هالیوود مثل نیکول کیدمن و آنجلینا جولی واقعن قشنگ بازی می کنن ولی فکر می کنم هم آغوشی و به تصویر کشیدن اون خصیصه جدایی ناپذیر سینمای هالیوود باشه.
صبح میام اداره و شب بر می گردم. وقتی می رسم اول کامپیوتر رو روشن می کنم مستقیم می رم تو بی بی سی و بعد صبحانه یعنی ساقه طلایی(دایجستیو سابق) و یه لیوان چای. چند تا کار و یه کم زبان. ناهار و بعدش قدم زدن و یه نخ سیگار و عصر هم که می رم خونه و شام و ورق و...
مدتی است که دارم فکر می کنم برنامه باید یه کم هیجانی تر بشه! یعنی چی؟ یعنی تحرک بیشتر. این فکر منجر به این شده که روزهای زوج سونا و جکوزی و استخر تو برنامه بره و روزهای فرد دویدن. این هفته برنامه رو شروع کردم ولی وقتی شروع کردم به دویدن فهمیدم چقدر لخت و شل و ول شدم توی این چندسال! تا ۲۰ سالگی به صورت حرفه ای ورزش می کردم و عضو باشگاه بوکسورهای مگس وزن بودم که تو انتخابی استان ناک دان شدم و داور عوضی ناک اوت داد و من باختم. البته دستش درد نکنه چون وقتی باختم رفتم سراغ درس خوندن و کنکور دادم و رفتم دانشگاه. مربی ما قهرمان ارتش های جهان بود و هی می گفت برو پی درس خوندن و بی خیال بوکس شو! ولی من تا نباختم بي خيال نشدم که نشدم. اون وقت ها حداقل روزی ۱۰ کیلومتر می دویدم.
دانشگاه که رفتم بازم ورزش می کردم ولی دیگه نه به اون صورت. خوابم زیادتر شده بود و ... بعد از ازدواج و کارمندی و غذاهای خوشمزه٬ شکمم وضع بدی پیدا کرد! یعنی کارمندی کارمندی.
تصمیم گرفتم عوضش کنم این جریان رو. فیلم دیدن مرتب و مطالعه کردن هم باید به برنامه ها اضافه بشن. کفش کوهنوردی ام هم پاره شده و هنوز کفاشی گیر نیاوردم!!! والا کوه تو برنامه هست.
فردا ۶ صبح به اتفاق بچه ها برنامه ۲ ماهانه کله پاچه رو به اجرا می گذاریم. مکان ما طباخی ساعی هست که روبروی پارک ساعی است. این طباخی تنور داره و زبان و بناگوش و مغز و ... که بسیار تمیز و خوشمزه است. زود می ریم تا هم خلوت باشه و هم تموم نشه چون پاتوق خیلی های دیگه هم هست.
دیشب فیلم Nine 1/2 weeks(آدريان لاين محصول ۱۹۸۶) رو ديديم. هي بد نبود! ولي زيادي كشش داده بود تا جريان رو برسونه. بازی Kim Basinger قشنگ بود و باعث شد فیلمهای بعدی اش رو هم ببینم.

خيره شدم به انگشتهاي معجزه گر اين زن گيتاريست و عضلات چهره اش كه يك به يك نت ها رو با چشمها و نفس هاش اجرا مي كنه. وقتي پاي نواختن گيتار اين زن دوست داشتني نشستم چيزي به ذهنم رسيد. از اهالي موسيقي پرسيدم: آيا نت هاي موسيقي هم مثل حرف هاي يك زبان نيست كه مي شه با اون ها كلمه ساخت و جمله و متن نوشت؟ مثلا با همين نت هاي موسيقي جمله پرسشي نوشت يا جمله تعجبي يا شرطي يا ... موسيقي رو زياد نمي فهمم. با زبان موسيقي بيگانه ام و زماني هم كه شروع به خوندن تئوري موسيقي كردم واقعن كم آوردم! نمي دونم چرا از نت ها مي ترسم.
ولي با همه بي دانشي و به عنوان يك بيننده و شنونده مي خواستم حسم رو بگم.این زن رو كه دارم مي بينم با اون انگشتهاي خيره كننده اش باور مي كنم كه داره حرف مي زنه و انگشت هاش دارن كلماتي رو ثبت مي كنن و پشت سر هم كه مي زنه مي شه جمله و اون آخر كه همه براش كف مي زنن يه متن دوست داشتني رو تايپ كرده.
وقتي با موسيقي محلي لري يا تركي يا خراساني يا بندري و يا... موسيقي سنتي خودمون يا موسيقي كلاسيك غربي آشنا باشي فكر مي كنم مي توني بفهمي طرف مي خواد چي بگه. منظورم اين نيست كه بشه مثلن حرفهاي يه آهنگ ساز رو روي كاغذ آورد بلكه منظورم اينه كه مي شه فهميد داره از عشق مي گه يا مثلن يه جايي داره مي گه دوست دارم يا يه جايي داره ناله مي كنه و شاكي هست و ...
نمي دونم! خودمم نمي فهمم. آيا با نت هاي موسيقي مي شه حرف زد؟ اين گيتاريست قهار كه داره حرف مي زنه. از حس هاش معلومه كه متن رو فهميده!
ایمیلی برام رسیده بود که فکر کردم شاید برای بعضی ها نرسیده باشه و گذاشتمش اینجا. برترین مغزهای جهان رو می تونید پایین ببینید. جالب اینجاست که یک اقتصاددان هم بین این مغزهای برتر هست.همین کپی پیست کردنش کلی وقتم رو گرفت. غلط املایی اش دیگه به من ربطی نداره. یه چیز جالب اینه که دو تا از این مغزهای برتر و تاثیرگذار٬ نظام اقتصادی رو متحول کردن. گورباچف که نظام کمونیسم رو به چالش کشید و فریدمن که نظام سرمایه داری رو تثبیت کرد. این آقای فریدمن شوهای تلویزیونی داشت به اسم " آزادی انتخاب" که مردم رو به زبان ساده در مورد اقتصاد سرمایه داری توجیه می کرد. بخونین و لذت ببرین.
--------------------------------------------------------------------------------------------------
فوربس در تازهترين گزارش خود، به معرفي 15نفر از افرادي كه از سال 1950 تاكنون جهان ما را دستخوش تحولاتي شگرف كردهاند، پرداخته است در اين فهرست، در كنار كساني چون مخترعان شبكه جهاني اينترنت و ريزتراشه اسم ميخاييل گورباچف به عنوان پايانبخش كمونيسم و اسم ميلتون فريدمن بنيانگذار سياستهاي اقتصادي جديد به چشم ميخورد.
تيم برنرز- لي
مخترع شبكه جهاني اينترنت
تيم برنرز-لي براي اولين بار شبكه جهاني اينترنت را در سال 1998 طراحي كرد و اولين مرورگروب، ويرايشگر و پايگاه خدمات رساني اينترنتي را به راه انداخت.اين تكنولوژيها كه بعدها تا حدود زيادي دستخوش تغيير شدند، توانستند شيوه خلق اطلاعات و استفاده از آنها را متحول سازند و انقلابي اطلاعاتي را در جهان ما رقم زنند.
فرانسيس كريك، جيمز واتسن، رزاليند فرانكلين
كاشف ساختار دي ان اي
فرانسيس كريك انگليسي و همكار آمريكايي او جيمز واتسن در سال 1935 موفق به يكي از بزرگترين كشفهاي تاريخ علم بشر شدند. آنها توانستند ساختار مولكولي دي ان اي را به درستي رمز گشايي كنند. البته آنها نمي توانستند بدون دانشمند انگليسي ديگري به نام رزاليند فرانكلين كه تصاوير اشعه ايكس او به آنها كمك كرد ساختمان نردباني شكل و درهم پيچيده دي ان اي را كشف كنند.واتسن بدون آگاهي رزاليند و به صورت اتفاقي توسط اشعه ايكس او توانست اين ساختار را مشاهده كند. فرانكلين كه براي دريافت تصاوير اشعه ايكس خود را در معرض سطح خطرناكي از اشعه ايكس قرار داد، در سال 1958و در سن 37سالگي بر اثر سرطان در گذشت. همكار او مريس ويلكينز هم كه در جايزه نوبل پزشكي سال 1962 با واتسن و كريك شريك بود به همين سرنوشت دچار شد.
ميلتون فريدمن
بنيانگذار بازارهاي آزاد
حمايت ميلتون فريدمن، اقتصاددان از ماليات كم، محدوديت تصديگري دولت و بازارهاي آزاد از طرح يك تئوري در دهه 60 آغاز شد و به محوريت سياستهاي اقتصادي آمريكا در دوران رياستجمهوري ريگان رسيد.فريدمن به خاطر طرح اين بحث شهرت دارد كه رشد ثابت و متعادل در عرضه پول منجر به رشد اقتصادي ثابت خواهد شد و تورم ثمره آن است كه پول بيش از حد زياد، كالاهاي بيش از حد كمي را به دست دهد. او برنده جايزه نوبل اقتصاد در سال 1976 شد.
ميخاييل گورباچف
پايانبخش كمونيسم
پس از آنكه ميخاييل گورباچف در سال 1985، دبيركل حزب كمونيست اتحاد جماهير شوروي سابق شد، موضوعاتي چون «گلاسنوست» (فضاي باز) و «پرسترويكا» (اصلاحات) را مطرح ساخت. اين اقدام او آغازي بود براي پايان كمونيسم و جنگ سرد. اما اولين تلاش او در اصلاحات به عنوان دبيركل با شكست مواجه شد. او تلاش كرده بود مصرف مشروبات را متوقف سازد.
جك كيلباي و رابرت نويس
مخترع ريز تراشه
كيلباي و نويس هر يك به طور جداگانه يك مدار تركيبي را در سال 1959 اختراع كردند. اين اختراع پيش از آن يكي از بزرگترين موانع بشر در دستيابي به كامپيوترهاي سريعتر و قويتر بود. ريزتراشه آنها انقلابي را در كوچكسازي تكنولوژيكي به وجود آورد. اگرچه گيلباي اختراع خود را زو دتر معرفي كرد و جايزه نوبل را دريافت كرد، اما اين تراشههاي سيليكوني نويس بود كه بيشتر مورد پسند واقع شد. نويس شركت اينتل را در سال 1968 تاسيس كرد و اين شركت امروز بزرگترين توليد كننده نيمههاديها در جهان است. در همان سال كيلباي موفق به ساخت اولين ماشينحساب شخصي در جهان شد.
پائول لاوتربر و پيتر مانسفيلد
مبدع تصويربرداري صوتي- مغناطيسي يا آمآرآي
لاوتربر و مانسفيلد موفق به دريافت جايزه نوبل پزشكي در سال 2003 شدند. آنها اين جايزه را به خاطر اختراع دستگاه تصويربرداري صوتي – مغناطيسي بردند. اين دستگاه كه همه آن را با نام آمآرآي ميشناسند، به جراحان اين امكان را ميدهد كه داخل ارگانهاي نرم بدن را بدون شكافتن آنها يا در معرض اشعه ايكس قرار دادن بيمار مشاهده كنند.
جورج لوكاس
سازنده فيلم جنگ ستارگان
جورج لوكاس فيلمساز شركت نور و تصوير اينداستريال را در سال 1975 تاسيس كرد تا تخيل خود از جنگ ستارگان را به زندگي واقعي ما وارد سازد. شركت او موفق شد جلوههاي تصويري را در صنعت فيلمسازي متحول كند. تكنيكهاي پيشرفته دوربينهاي كنترلي و تصويرسازي رايانهاي او انقلابي را در دهه 80 ميلادي رقم زد و شايد مهمتر از همه اينكه عزم جورج لوكاس در ايجاد تحولي در فيلمسازي به اقتصاد صنعت فيلمسازي معنايي تازه بخشيد.ملكوم مك لين
مبدع كانتينر كشتيها
اين كارآفرين صنعت كشتيسازي يك ايده بزرگ داشت: اگر جرثقيلهاي بزرگ ميتوانستند كل بخش يدك كاميون را به يك كشتي منتقل كنند به جاي آنكه از روش وقتگير و پرهزينه تخليه و بارگيري تدريجي كشتي استفاده شود بهرهوري كار بسيار بيشتر خواهد شد.خلاقيت او توانست كانتينر كشتيها را به سطح استاندارد برساند و اقتصاد جهاني را متحول سازد.گريگوري پينكس، چانگ و جان راك
توليدكننده اولين قرص كنترل جمعيت
در سال 1953 پينكس و همكارش مين چوئه چانگ ثابت كردند كه هورمونها ميتوانند از آبستن شدن حيوانات جلوگيري كنند.مطالعه مشابهاي هم توسط دكتر جان راك در دانشگاه هاروارد در حال انجام بود و او نيز به پينكس پيوست تا آزمايشات لازم را در مورد انسان در سال 1956 انجام دهند. در سال 1960 سازمان غذا و داروي ايالات متحده آمريكا اولين قرص ضدبارداري را كه انوويد نام داشت تاييد كرد.
به دنبال فرصت باش٬ نه امنیت. جای قایق در بندرگاه امن است٬ اما به مرور زمان کف اش خواهد پوسید.
اشتراک لفظ دائم رهزن است اشتراک گبر و موءمن در تن است
اختلاف خلق از نام اوفتاد چون به معنا رفت آرام اوفتاد
![]()
|
Locale |
|
|
Electrified Metro Railway | |
|
Began operation |
|
|
System length |
|
|
No. of lines |
12 |
|
No. of stations |
172 |
|
Daily ridership |
7 million |
|
1,520 mm | |
|
Operator |
Moskovsky Metropoliten |
نکته جالبی که می خواستم در مورد متروی مسکو بگم اون دایره قهوه ای رنگ روی نقشه متروست. می دونید چرا قهوه ای است؟
گروهی از مهندسین روسی می رن پیش استالین و در مورد پروژه مترو و پیشرفتش به اون توضیح می دن. استالین به نقشه نگاهی می ندازه. کمی قهوه برای خودش می ریزه و مقداری از قهوه رو رو لبه فنجان می ریزه. وقتی مهندس ها نظرش رو درباره پروژه می پرسن اون فنجان قهوه رو روی نقشه می گذاره و جلسه رو ترک می کنه. وقتی فنجان رو از روی نقشه بر می دارن یه دایره قهوه ای رنگ روی نقشه٬ نقش بسته بود. مهندسها تازه فهمیدن که چه چیزی رو فراموش کردن. بعد این ریل دایره ای رو طراحی کردن و روی نقشه به عنوان تاییدی بر نبوغ استالین اون رو به رنگ قهوه ای نشون دادن.
پی نوشت: با خوندن این نوشته پپلای عزیز که تازه از مسکو برگشتن این یادداشت کلید خورد.
دیروز رادیو اعلام کرد که نسبت شرکت کنندگان در کنکور امسال ۶۰ به ۳۰ به نفع دخترهاست. هانی اومده بود دنبالم که بریم خونه و توی راه بحث این جریان شد. اون با قاطعیت تمام می گفت که باید کنکور به نفع پسرها سهمیه بندی بشه! گفتم دلایلت چیه؟ گفت: ۸۰ درصد دخترها بعد از دانشگاه خونه داری می کنن. این یعنی هدر رفتن سرمایه ملی. پسرها رو باید ترغیب کرد تا بیشتر شرکت کنن.
توی حرف های هانی پر بود از "باید" ها و من تلاش کردم که بین این دو کلمه یعنی " باید" و "هست" اختلاف قائل بشم. من می گفتم این نسبت شرکت کنندگان واقعیت امروز جامعه ماست. حالا باید تحلیل کنیم ببینیم چرا اینطور شده. و برای تغییر مسیر چیکار باید کرد.
تحصیل در حال حاضر برای پسرها سودآور نیست. یعنی سرمایه گذاری اونها بازدهی بسیار کمی داره و یا اصلن نداره. برادر یکی از دوست ها سال دوم مهندسی مکانیک دانشگاه آزاد بوده. ول می کنه و می ره توی آژانس کار می کنه. وقتی می پرسن چرا؟ می گه: من که قراره بعد از ۴ سال برم آژانس کار کنم خب مگه دیوانه ام این همه پول شهریه بدم!
البته همه جای دنیا تحصیلات دانشگاهی به دلیل هزینه ها و سختی هاش متقاضی کمی داره و بیشتر نیروی کار جهت حرفه های مختلف تربیت می شن که به کار صنایع بیان. اینجا هم دوره ای ملت داغ تریپ دانشگاه و کلاس داشتن ولی در کوتاه مدت بود که تقاضای ورود به دانشگاه بالا رفت. ولی بعد از ۶ یا ۷ سال جریان معکوس شده و پسرها دارن میدون رو خالی می کنن. آیا این جریان طبیعی است؟
به نظر من کاملا طبیعی است. چون صنایع در کشور ما رشد نکردن و کشور ما یک تولید کننده نیست. بنابراین هنرستان های مدرن فنی و حرفه ای و دوره های تکنسینی مفهومی نداره. اکثر جوونها هم وارد کارهای خدماتی می شن. از طرفی شرکت ها و ادارات دولتی هم ظرفیتی دارن و تازه حقوق اونها هم کمتر از مسافرکشی حرفه ای ست. با یک حساب سر انگشتی٬ درس خواندن در کشور ما یعنی وقت تلف کردن! بحث های فرهنگی و غیره نکنین. در بلند مدت این سود اقتصادی است که مسیر رو تعیین می کنه. به تعبیر دیگه٬ کاهش تقاضای پسرها نتیجه طبیعی هزینه و فایده کردن اونهاست.
حالا سوال اینه که چرا تقاضای دخترها رو به رشد گذاشته؟ آیا خوبه یا بد؟ به نظرم پسرها بیشتر در فکر کار کردن و تامین معاش هستن و دخترها به هر حال نان آور خانواده نخواهند بود و بسترهای کاری آنچنانی هم براشون فراهم نیست که مثلن برن توی آژانس کار کنن و یا ... (البته این رو یک توهین تلقی نکنین. استثنا هم داریم. شاید در میان خوانندگان من هم دخترهایی هستن که فکر تامین معاش باشن و هزینه فرصت شون بالا باشه) یعنی هزینه فرصت تحصیل برای دخترها بسیار پایین هست و دغدغه قطعی اشتغال ندارن گرچه خیلی دوست داشته باشن. گزینه تحصیل برای دخترها از نظر اونها سودآور هست که البته در بلند مدت یعنی شش یا هفت سال دیگه به مسیر عادی بر می گرده. چون دخترها هم خواهند فهمید که تحصیلات سودآر نیست.
اما آیا این جریان خوبه؟ آیا سرکار نرفتن دخترهای تحصیل کرده اتلاف سرمایه ست؟ اصلن منابعی که در کشور ما صرف تحصیلات دانشگاهی می شه به نظرم ۸۰ درصدش تلف می شه! چون به ازای یک میلیون تومان سرمایه گذاری روی یک دانشجو٬ شاید ۱۰۰ هزار تومان هم به تولید اضافه نشه. ولی من جریان افزایش تقاضای دخترها رو خوب می دونم.
تحصیلات دانشگاهی جایگاه دخترها رو در جامعه رشد خواهد داد. اگر فرض کنیم دانشگاه اونها رو نسبت به حقوق شون آگاه می کنه٬ در آینده ای نزدیک قدرت چانه زنی دخترها بسیار بالا خواهد رفت. بچه های خوش فکر نسل های بعد رو هم می شه انتظار داشت که نتیجه تربیت همین مامان هاست. ولی اختلاف فرهنگی که با پسرها ایجاد خواهد شد یک خطر بزرگ هست.
شاید تحصیلات این دخترها در آینده موجبات تحقیر بیشتر اونها رو فراهم کنه. مثلن دختری که مهندس مکانیک دانشگاه تهران هست مجبور بشه با یه سیکل راننده آژانس ازدواج کنه! خب می گین ازدواج نکنه؟ و ...
این تحلیل ها همچنان ادامه داره و شما هم می تونین فکر کنین. ولی نتیجه تحلیل های من فحش هایی بود که نثارم شد و اینکه: تو فکر می کنی هر چی می گی درسته! تو فکر می کنی پخی هستی و ... خلاصه هانی طبق معمول به خاطر تحلیل بیش از حد من قاطی کرد و آفتابه رو برداشت و ...
آخه من با حرف هانی یاد طرح مجلس افتادم که می خواستن کنکور رو سهمیه بندی کنن! من از یک اقتصاد خوانده توقع دارم مثل نماینده های مجلس فکر نکنه. یعنی کمی بیشتر فکر کنه و نظر بده حتی اگه به فحش کشیده بشم.
حرف آخر: سهمیه بندی کنکور که من فکر می کنم احمقانه است٬ هیچ دردی رو دوا نمی کنه. یعنی نسبت تغییری نخواهد کرد بلکه از ۳۰ درصد پسرها بیشتر قبول می شن تا ۶۰ درصد دخترها. والا بقیه پسرهایی که فهمیدن درس خوندن مفت گرون هست می رن پی کارشون. سهمیه بندی کنکور رقابت بین دخترها و پسرها رو نابرابر خواهد کرد.
فرض کنین یه ماشین دارین و می خواین ببینین در ماه چقدر دارین هزینه می کنین.
- قیمت یک پراید ۷۹ : پنج میلیون تومان(البته تمیز)
- هزینه فرصت خرید ماشین(با فرض بهره ۱۴ درصد بانکی): اینکه اگر این پول رو به کار می نداختید چقدر در می آوردید. چون ما همه مون در امور سرمایه گذاری شاسگول تشریف داریم بنابراین فقط بانک می تونه گزینه ما باشه. با بهره ۱۴ درصد ۷۰۰ هزار تومان سود از بانک می گیریم که در صورت خرید ماشین از دست می دیم.
- سالی ۱۲ درصد هم که استهلاک بگیریم یعنی ۶۰۰ هزار تومان هم هزینه استهلاک ماشین داریم که البته با توجه به تورم می شه از این استهلاک صرفه نظر کرد.
- ماهیانه ۱۰ هزار تومان هزینه نگهداری خواهد شد. تعمیرات و غیره.
- ماهیانه با بنزین ۱۰۰ تومنی حدود ۱۰ تا ۱۵ هزار تومان هم هزینه سوخت می شود.
حالا محاسبه سر جمع هزینه ها در یک سال: یک میلیون و پانصد هزار تومان. یعنی ماهیانه حداقل ۱۲۰ هزار تومان.
فکر کردین من از صبح تا شب می شینم و حساب و کتاب می کنم؟ اشتباه می کنین! من فقط دوست دارم بدونم هر کنش اقتصادی چقدر هزینه می بره. همین. تو زندگی شخصی هم به لحاظ اقتصادی گوزپیچ تشریف دارم!
دیروز داشتم برمی گشتم خونه. یه پیکان شاید ۶۰ بود که سوار شدم. گاری به تمام معنی. آخر مسیر گفتم: آقا شما چقدر در میارین؟ گفت خالص روزی ۳۰ هزار تومن! با این ماشین من خونه هم خریدم! البته لم داره. باید بدونی چه ساعتی کجا باشی و چطوری بری توی طرح و ... حساب کردم که اون ماهی با ۲۵ روز کار ۷۵۰ هزار تومن درآمد داره! البته ۷ صبح تا ۱۰ شب جون می کنه. ناخودآگاه به حقوق خودم فکر کردم که ۲۰ سال پشت میزهای مدرسه و دانشگاه نشستم و با استرس شب امتحان خوابیدم. وقتی فارغ التحصیل شده بودم تا یک سال خواب امتحان می دیدم و هنوز باورم نمی شد که دیگه تموم شده باشه!
دیروز عصر ساعت پنج هانی تماس گرفت که: از شرکت اومدم بیرون. کمی جلوتر که رفتم دیدم یه بوی بدی میاد و داره از کاپوت دود بیرون می زنه. گفتم که ماشین رو خاموش کن و همونجا بیاست. تاکسی دربست گرفتم و خودمو بهش رسوندم. کاپوت رو بالا زدم. بله بوهایی می آمد عجیب و ... سریع با مشاور مکانیک همیشگی تماس گرفتم. جانوری است این پسر. مشخصات دادم: بوی لاستیک سوخته٬ دود و آمپر بنزین هم روشن شده و بعد خاموش شده. گفت: مشکل تسمه است. احتمالا فولی ها شل شدن و اگر این نبود که دینام مشکل پیدا کرده. در صورت دوم هر چی تسمه بندازی پاره می شه! خلاصه راه افتادیم. آرام آرام تا به جایی برسیم که یهو تسمه پاره شد. رفتیم توی بزرگراه و رسیدیم به امداد خودرو. آقاهه ۵۰۰۰ تومن گرفت و تسمه رو عوض کرد. ۵۰۰ متر نرفته بودیم که دوباره تسمه پاره شد. زدیم بغل و من دوان دوان آقاهه رو آوردم سر مریض. خلاصه گفت: لاستیک ها چسبیده بودن به فولی و ... یه سری کرسی شعر دیگه. یکی هم سریع خودش رو رسوند سر مریض که شاید نون آبدار باشه. گفت: آقا فولی هاش مشکل دارن!
خلاصه تسمه رو انداخت و به همت که رسیدیم٬ شترق! پاره شد. موقع پاره شدن تسمه خودرو ماشین داغ می کنه و آمپر بالا می ره.( این یعنی هر داغ شدنی در نتیجه پاره شدن تسمه نیست بلکه عکس این قضیه همیشه درسته. وقتی یکدفعه متوجه شدین آمپر به ته چسبیده و ماشین جوش آورده هرگز ماشین رو خاموش نکنین. ماشین رو در حالت روشن خنک کنین. و یا می تونین ماشین رو خاموش کنین و هر چند ثانیه به چند ثانیه تک استارت بزنین. به خاطر ابساط بیش از حد قطعات موتور اگر یکدفعه ماشین رو خاموش کنین انقباض پیش آمده دهن برخی از قطعات رو سرویس می کنه. اصطلاحش الان یادم نیست.)
خلاصه با ایستادن و خنک کردن ماشین رسیدیم به مکانیکی نزدیک خونه. هانی رو با تاکسی فرستادم خونه. مکانیک عزیز تسمه رو با چس و فیس عوض کرد و ماشین رو روشن کردم. یه صدای زوزه ای می اومد. گل مراد داشت ناله می کرد. گفتم: پس این صدای زوزه چیه؟ گفت مهم نیست. چند تا گاز دادم که یهو فیوزها آتیش گرفتن و من شاشیدم به خودم! ماشین دود کرد و من پیاده شدم و گفتم: پس مشکل چیه؟ مردیکه انتر آشغال ۳ ساعت تموم من رو مچل کرد. می گفت ماشین رو بگذار و برو تا فردا بهش برسم و ... از من خواهش و تمنا که بابا من کارمندم و یه روز کاری باید مرخصی بگیرم و ... بی شرف درست ۳ ساعت الافم کرد. یک بسته سیگار در عرض ۳ ساعت کشیدم! ماشین با فیوزهای سوخته و بدون تسمه! ساعت ۱۰ شب بود که گفتم پس من می رم فردا میام.
بدون چراغ و بدون تسمه جسد مراد رو به راه انداختم و رسیدم دم کوچه که به ذهنم رسید یه باطری سازی جلوی کوچه هست. بهش نشون دادم. بعد از معاینات گفت: دینام مشکل داره!!!! بله همون حرفی که ۴ ساعت پیش عزت خان مشاور مکانیکی بنده گفته بود! خلاصه شروع کرد به کار و ساعت ۱۱ شب بود که دینام رو عوض کرد و ۳۰ هزار تومن ناقابل گرفت. البته دینام استوک(دسته دوم) روش سوار کرد. ماشین درست شد و حالا جسد من مونده بود روی دست گل مراد.
حالا هانی ویار مرغ سوخاری کرده بود و باید می رفتیم. راه افتادیم و به بوف رسیدیم و بوف گرامی مرغ سوخاریش ۳۰ دقیقه بعد آماده می شد و دوباره برگشتیم به بیژن خودمون. هانی گرسنه یعنی همون گرگ درنده که وحشتناک می شه.
ساعت ۱۱:۴۰ دقیقه خونه رسیدم. دوش آب سرد خستگی ام رو به در برد. ولی دیگه کاملن از پا افتادم و ...
نتیجه اخلاقی: هیچ وقت از کسی که خودش رو چس می کنه٬ چیزی نخواهید. جریانات رو خیلی سخت نگیرید. همیشه راه حلی هست.
توصیه های ایمنی: شاید در اولین مرحله باید مشاوره بگیرین و وقتی احتمال چیزی رو دادین سعی کنین خودتون رو به جای امن برسونین. همیشه نزدیکترین باطری سازی و مکانیکی و ... به محل سکونت تون رو به خاطر بسپارین.
توصیه مخالفان شرکت دخانیات: کاری که با یه سیگار حل می شه٬ با یک بسته سیگار بدتر می شه. یعنی یه سیگار روشن کنین و با هر پوک به بهترین راه حل ها فکر کنین. بهتره که یک ربع فکر کنین تا ۴ ساعت الاف بشین و یه پاکت سیگار دود کنین و حرص بخورین.
توصیه اکید به خانومهای راننده: تا بوی شدید بنزین شنیدین هر کجا که هستین سریع ماشین رو خاموش کنین و بیاستین. حالا نرین لاین سرعت ترمز کنین! خاموش کنین و فلاشرها رو روشن کنین و آروم بگیرین بغل. همیشه به آمپر نگاهی بندازین. حالا نه اینکه زرت و زرت نگاه کنین و یه دفعه برین تو کون ماشین جلویی. منظورم اینه که حواستون باشه. هر صدایی که از ماشین شنیدین مثل جیر جیر و زوزه و ... مطمئنا مشکلی رو گوشزد می کنه. به نزدیکترین مکانیک آشنا جریان رو اطلاع بدین تا حلش کنه.
نتیجه یونیورسال: سخت نگیرین٬ دقت کنین. همین.

