تبليغاتX
آلما

از صبح تا حالا به این عکس خیره شدم. به رهام زنگ زدم و گفتم که عکسش رو دزدیدم! این عکس خیلی حرفها توش داره. من ساکت موندم و به چهره دخترک خیره شدم. اون باری که روی دوش دخترکه٬ بار واژگان ناگفته ای است به دامنه سیاست و اقتصاد.

منبع: از سر بی حوصلگی - رهام وزیری

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 14:56  توسط اسماعیل  | 

به سرم می زنه پاشم برم روزنامه. راه می افتم و همینطوری که با هانی مشغول صحبتم می رسیم جلوی در روزنامه. می رم تو تحریریه. می گم٬ آقای ت؟ می گه٬ بله خودمم. شما؟ من الف هستم! البته هنوز بعد از چندین ماه نتونستم بگم این اسم مستعاره. خلاصه حال و احوال می کنیم و می ریم که بشینیم و گپی بزنیم که یکدفعه یکی روبروم می ایسته و می گه: اسماعیل ... تویی؟

بله. دوست دوران دانشگاه من که ۷ ساله که ندیدمش توی همون روزنامه کار می کنه. همدیگه رو بغل می کنیم و به مدت ۵ دقیقه٬ گیِ وار٬ ماچو بوسه رد و بدل می شه. همه انگشت به دهن مونده بودن که جریان چیه! فامیلن؟ ولی قضیه این بود که رهام وزیری که وبلاگش رو هم می تونین اينجا ببینین یه پسره مهربون دوران دانشگاه بود. اهل دل و ساز به دست. ۷ سالی می شد که ندیده بودمش. هم ورودی هانی بود. یعنی من از هم دوره ای های رهام یه دختر تور کرده بودم.

رهام رو که دیدم شوک زمان برم داشت. واقعا ۷ سال گذشته؟ ولی قشنگی ماجرا این بود که هر دو مون می خندیدیم و هنوز سرپا بودیم. رهام پرسید: بچه داری؟ گفتم: بی خیال بابا! گفتش پس هنوز ته اتوبان نرسیدی!

خلاصه جمعه قشنگی داشتم و چندباره باورم شد که: دنیا کوچیکه و به قول رهام خیلی کوچیکتر از اونی که فکرش رو می کنیم.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 12:34  توسط اسماعیل  | 

۱۵۰ کیلومتر دورتر از شهر اراک و بالای شهر کمیجان مسیری بود که به روستایی ختم می شد. تو راه رفت اونقدر فکرم مشغول بود که به دور و اطراف زیاد نگاه نکردم.

تو راه برگشت با تمام خستگی چشمم به اینجا افتاد:

البته کلی زوم کردم تا اینقدر نزدیک بشه. به راننده گفتم نگه داره و پیاده شدیم و به سمت چادر رفتیم. یکی از همراهها از دور داد زد که: عسل داری؟ زنبوردار گفت: بله و ... رفتیم و داخل چادر دعوت شدیم و نشستیم. به زبور دار جوان گفتم: اینجا که گلی نیست! پس زنبورها چطور عسل می سازن! به سمت بوته های آویشن بردم و گفت: این ها رو ببین٬ هر کدوم از این بوته ها گاهی تا ۵۰۰۰ هزار گل ریز دارن. زبورها از این گیاههای کوهی عسل می سازن. وقتی عسل رو بو کشیدم خل شدم. عسلی که ما دیده بودیم کجا و این عسل کجا.

زنبور دار جوان گفت که این عسل فقط خوراکی نیست و جنبه دارویی داره! یعنی تنها دارویی است که هم از اون لذت می بری و هم برخی بیماری ها درمان می شن مثل سوء هاضمه و کمر درد و سر درد و ... خلاصه داخل چادر چایی خوردیم و چونه زدن بر سر قیمت عسل شروع شد. بعد که معامله تموم شد و از چادر بیرون زدیم به دو تا جوون گفتم: دوست دارین عکس تون رو تو اینترنت بذارم. بچه ها معلوم بود که تحصیل کرده هستن و از این چیزا سر در میارن. خوشحال شدن و بی اینکه سوال کنن این قضیه به چه دردشون می خوره جلوی دوربین ایستادن.

علی و فرهنگ جمالو

فرهنگ٬ خوش تیپ تر از علی بود و سر زبون دارتر. اسم با کلاسی هم داشت. اونها شریک بودن و ۳۰ میلیون تومن وام گرفته بودن تا بیزنس شون رو توسعه بدن. فرهنگ می گفت دو سال تموم دنبال وام دویده و حالا همه سودش رو باید قسط بده! تو فکر این بودم که اگه علی و فرهنگ ۳۰ میلیون رو تو تهران آپارتمان خریده بودن الان ۶۰ میلیون شده بود! فقط در عرض ۵ ماه! بعد می تونستن هم خسارت دیرکرد و هم اقساط رو بدن و حالش رو ببرن!!

ولی علی و فرهنگ چند ماه از سال رو توی این چادر می گذرونن و از کندوها عسل برداشت می کنن. کندوی زنبورهای عسل هم واقعن دیدنی بود. زنبورهای نگهبان جلوی کندو کوپه شده بودن و فرهنگ گفت که اونها مسئول بازرسی از زنبورهای کارگر هستن.

خواستم شما هم این دوتا جوون رو ببینین و با اونها آشنا بشین. دوست داشتم یه مصاحبه اقتصادی با اونها بکنم و کلی اطلاعات جمع کنم ولی باور کنین اصلن جون نداشتم تازه با اضافه شدن به دانسته های من کلی هم غصه می خوردم و دردی دوا نمی شد. مثلا اینکه سرمایه گذاری اونها چقدر بازدهی داره و راههای رشد بیزنس اونها چی هست خیلی خوبه٬ ولی دونستنش برای بانک هایی خوبه که ۲ سال تموم یه نفر رو اینور و اونور می کشن و با هزار ضامن یه وام می دن.

فکر کردین تو این ۲ سال چیکار می کنن؟ مثلا بیزنس اونها رو ارزیابی می کنن؟ نه بابا! اونها رو ۲ سال سر کار می ذارن و حالش رو می برن!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 14:33  توسط اسماعیل  | 

- صبح طبق معمول کنار خیابون ایستادم و داد می زنم٬ سیدخندان. یه پیکان قراضه نگه می داره و از سر ناچاری سوار می شم. بعد از نشستن می گه: آقا کرایه ۳۵۰ تومن می شه! منم سریع گفتم: نه آقا جون نگه دار پیاده می شم! (انگار که نخوام زیر بار زور برم!) موقع پیاده شدن زمزمه کردم: انگار سر گردنه است. آقا پیاده شدم و راننده فلک زده هم پیاده شد که معلوم بود همه دارایی اش همین پیکان قراضه است. شروع کرد به داد و فریاد که: دزد خودتی٬ دزد پدرته٬ من دارم قیمت خدمتی رو که ارائه می دم می گم. حالا تو می خوای سوار شو می خوای نشو. آقا شما به این آقای باسواد بگین" و داد می زد و فریاد می کشید. من یه لحظه به خودم اومدم و دیدم طرف که من باشم اقتصاد خوندم و به بازار آزاد اعتقاد دارم. خب حالا طرف قیمت داده و منم می تونم نخوام و قرار نیست چیز دیگه ای بگم. اون حق داره هر قیمتی که می خواد بگه و من هم حق دارم قبول کنم یا نکنم. این ماجرا نشون داد که در لحظاتی حتی من اقتصاد خونده هم افکار سوسیالیستی داریم.

اینکه این بنده خدا می خواست با یه کم پول بیشتر بدبختی خودش رو سر و سامان بده به من و امثال من هیچ ارتباطی نداره و نباید همچین چیزی بهش می گفتم. اون بهترین کار و کرد و ابتدای معامله قیمت رو گفت. متاسفانه وقتی رفت من تازه فهمیدم حق با اون بوده و چقدر قشنگ مفهوم بازار آزاد رو فهمیده بود.

- مشغول خریدن پیاز و سیب زمینی هستم. از مغازه ای که چند روز پیش خالی بود و من فکر می کردم اینجا چه بیزنسی می شه راه  انداخت؟ هر چی فکر می کردم به نتیجه ای نمی رسیدم و وقتی دیدم میوه فروشی راه انداختن و ملت طبق معمول توی صف ایستادن گفتم: این یعنی همون چیزی که من با درس خوندن یاد نگرفتم.

خلاصه توی صف که بودم یادم اومد سیب زمینی نداریم. کارگر مغازه که سیب زمینی برام ریخت یه سیب زمینی نیم کیلویی هم توی پاکت گذاشت. گفتم: بابا این که خودش نیم کیلو شد! اگه خراب باشه نیم کیلو سیب زمینی رفته هوا! سیب زمینی رو از پاکت جدا کردم. پسره که ترک بود به رفیقش به زبون ترکی گفت: شیطونه می گه همچین بزنم زیر گوشش که ...

غافل از اینکه من ترکی بلدم و اصلن ترکم! هم خنده ام گرفته بود و هم نمی دونستم چی بهش بگم! بی خیال ماجرا شدم و زدم بیرون. وقتی می خواین فحش بدین یه احتمال بدین طرف مقابل هم زبون شما رو بفهمه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 9:54  توسط اسماعیل  | 

پام که به اینجا رسید یاد تنها کسی که افتادم رضای پروین بود. مثل اینکه رضا دوباره دست به کی بورد شده و من که خاطره ترانه رضا رو دارم دوست داشتم اینجا یعنی اراک ببینمش.

اینجا که هستم اراک هست. قطب صنعتی و کشاورزی کشور و شهری که زیر غبار صنایع روزها رو سر می کنه. شهری که روسها و انگلیس ها وقتی می خواستن برای هم وطنان نشون توضیح بدن می گفتن: اراک روستایی است در کنار شهر صنعتی! چون شهر رو و صنعت رو خودشون ساخته بودن. شهری زیبا و ویلایی و آپارتمان هایی به قدمت ۳۰ یا ۴۰ ساله. در یکی از ویلاهای همین اجنبی ها ساکن شدم. آقایان فرستادنم تا برای پروژه ای توجیه اقتصادی پیدا کنم. پروژه ای تو دل فقر و زیبایی. انگار که توجیه من کلید این کار باشه که نیست. فرستادن من تنها یک توجیه بیش نیست اما من با همه دل پری که دارم با تمام توان نت بر می دارم و اطلاعات می گیرم.

اراک هم مثل سایر شهرها جاهایی داره که شبیه اروپاست و جاهایی شبیه گینه بیسائو! یعنی همون بالا و پایین. اما من باید جاهای دیگری رو می دیدم و برای فقر اشک می ریختم که نریختم. اشک ریختن تاریخش گذشته و تلاش می کردم با تمام وجود فکر کنم و بنویسم. به جای اشک سیگار پشت سیگار دود می شد و صدای یک ترانه همیشه توی گوشم بود. بعد از مینو صابری تنها رضای پروین من رو به اراک می برد. ملودی ترانه رضا هنوز هم توی گوش من هست.

امشب رو تو هتل امیرکبیر می گذرونم. بالاتر از فرمهین و کمیجان جاهایی هست که تا به حال کمتر کسی پاش رسیده. جاهایی که مستر فلان مزرعه داری می کنه و بزرگترین خطاط کشاورزی. جاهایی که مردی با زن آمریکایی و ۳ زن دیگه اش یک مزرعه بزرگ رو اداره می کنن. بالاتر و بالاتر به جایی می رسیم که مشدی غلامحسین ۹۰ ساله با عصاش به سمت مون میاد و می گه: اومدین چیکار؟ تکیه می دم به دیوار و صدای کامران و هومن رو می شنوم! گوشی موبایل یه پسر روستایی آواز سر می ده. اونجا مدرسه ای بالاتر از راهنمایی نیست و دخترکان زیبا روی لپ گلی لبخند می زنن.

روزگاری قرار بود پزشک بشم و آرزو داشتم توی روستاهای دور افتاده خدمت کنم. چپ بودم و ترمز بریده اما حالا هم بدون مدرک پزشکی کارهای بیشماری هست که می شه انجام داد. بالا و بالاتر. جایی که با کت و شلوار راه راهت خنده دار به نظر می رسی. از اون بالا تا این پایین یه دریا غم هست و یه دنیا آرزو. تو محوطه هتل زیبای امیرکبیر قدم می زنم و افسوس می خورم که از امیر تنها مجسمه و نامی بیش نمونده. پیره مردهای روستایی دائم حرف می زنن و عریضه دارن اما جوونها انگار که بدونن این بابا فقط یک توجیه کننده است به آهنگ دوست دارم خیلی زیاد کامران و هومن گوش می دن. جوونهایی که خشم توی چشمهاشون هست و به حق شاکی هستن. جوونهایی که من و امثال من رو هرگز باور نداشته و ندارن.

آقای نوازنده پشت پیانو نشسته و می نوازه. اما درد و دلهای دو تا عاشق اون بالا بالاها هرگز توی نت های این نوازنده وجود نداره. مشدی حسن از زنش می ناله که می گه باید بره شهر. ول کن این دهات لعنتی رو. نوازنده می نوازه و من از خودم می پرسم: اینجا چی کار می کنی پسر؟ راننده شرکت از دستشویی فرنگی بلد نیست استفاده کنه و باید توجیهش کنم. کلی براش توضیح می دم.

خسته ام به اندازه همه سالهای جوانی. ولی فقط و فقط فکر می کنم. چیکار می شه کرد؟ تازه من از چندتا پروژه بازدید کردم و کلی دیگه هم هستن. انسان های بی توقعی که صداشون به جایی نمی رسه.

خب اینترنت ۲ هزار تومنی من داره تموم می شه! یک ساعت اینترنت رو به این قیمت توی هتل خریدم. هتلی که بعد از برگشتن از فقیر آبادی ها گفتم نمی رم. گفتم باید برگردم و هانی اصرار می کرد که شبانه راه خطر داره. نمی دونست چقدر خسته ام و فراری از هر چه که دیدم. رئیس که می دونه یک پیت دینامیت داره بر می گرده موبایل رو خاموش کرده و کسی خبری از من نمی گیره. به مشهدی غلامحسین می گم: مشدی به خدا من فقط می تونم بنویسم. همین و بس. من مترسک توی جالیز شما هم نیستم! می گه خب تو بنویس. تو رو به فاطمه زهرا قسمت می دم که صاحب این مسجده. به گه خوردن می افتم. تنم می لرزه. مشدی می فهمه که پشتم لرزید. به راننده می گم سوار شه. خلیل آقا می گه بیا خونه من رو ببین. ببین کجا هستم!

می رم تو محوطه تا سیگاری دود کنم. ۳ روزه که صورتم رو نتراشیدم. وقتی برگردم حتمن ستون های روزنامه من چپ چپ خواهند بود. و سردبیر می گه: چپ می زنی که باز. سهم این همه آدم از زندگی چیه؟

تا بعد...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 22:25  توسط اسماعیل  | 

دارم روی یه مصاحبه کار می کنم که اقتصاددانی از دانشگاه شیکاگو انجام داده. بحث روی آموزش کودکان هست. ایشون می گن که ژن ها در رفتارهای نابهنجار موثر هستن اما می شه رفتارهای ناشی از ژن های مثلا پرخاشگر رو تا حدودی اصلاح کرد. اگر توی خانواده ای مثلا ژن پرخاشگری باشه و اون خانواده ثروتمند باشن می تونن با کمک یک روانپزشک و دادن آموزش رفتار کودک رو کنترل کنن. اما اگر توی خانواده ای فقیر یه بچه پرخاشگر باشه و توان آموزش رو نداشه باشن اون بچه رفتارهای نابهنجار بروز خواهد داد.

ایشون می گن که ضریب هوشی رو می شه ارتقاء داد یعنی با آموزش می شه به باهوش تر شدن بچه ها کمک کرد اما چیزهایی هست که نمی شه به واسطه آموزش برای بچه ها فراهم کرد. مثلا عشق مادر و انگیزه و آینده نگری چیزهایی است که توی خانواده شکل می گیرن. الان توی آمریکا بچه هایی رو که دراپ آوت کردن یعنی ترک تحصیل کردن آموزش می دن و آزمون های پیشرفت نشون می ده این بچه ها که تحت آموزش های مداخله گرانه دولت قرار گرفتن(آموزش هایی که دولت با بودجه عمومی به عهده می گیره تا سطح بچه ها رو بالا ببره) به اندازه بچه هایی که مثلا دوره دبیرستان رو به صورت معمولش طی کردن باهوش هستن اما این بچه ها مشکلاتی نظیر انگیزه و آینده نگری دارن که نمی شه به طور کامل حلش کرد.

این درسته که توانایی افراد فرق داره و مهارت های افراد که به مهارت های اکتسابی و غیر اکتسابی تقسیم می شن متفاوت هستن اما خانواده در ارتقاء این مهارت ها نقش اساسی ایفا می کنه.

قشنگترین نکته اش اینه که ضریب هوشی قابل پرورش و پیشرفت هست و اما نباید موفقیت سیاست های دولت رو صرفا با اندازه گیری ضریب هوشی بسنجیم. مسائل دیگه ای هم هست که باید به اونها توجه بشه.

آموزش زود هنگام برای بچه های محروم بسیار موثر بوده اما همه چیز نیست. آموزش زودهنگام از ۳ یا ۸ ماهگی شروع می شه و گاهی تا ۸ سالگی ادامه داره.

جالب این بود که دخترهایی که تحت آموزش قرار می گیرن در مقایسه با پسرها بهتر پیشرفت می کنن. این استاد اقتصاد الان به انجمن سلامت ملی آمریکا مشاوره می ده.

این ها بخش کوچکی از صحبت ها برنده جایزه نوبل اقتصاد بود که براتون گفتم. به نظرم جالب بود. باید بگم که این ها شکمی حرف نمی زنن و طرف به خاطر دانشش جایزه نوبل برده.

توصیه به خانواده ها این هست که:

۱- توی ایران باب شده که صرفا بچه ها رو با آموزش در بیرون خونه و مهد کودک گره می زنن و همه چیز رو با هزینه کردن های گزاف روی معلم فلان و بهمان می خوان پر کنن. اما مطالعات نشون می ده که عشق مادر و انگیزه و آینده نگری که در محیط خونه شکل می گیره بسیار اهمیت داره.

۲- کسانی که رفتارهای نابهنجار در خانواده خودشون داشتن و یا دارن و ژن هایی مثل پرخاشگری٬ افسردگی و ... باید سریعا در صورت بروز رفتاری از جانب کودک با روانپزشک متبحری مساله رو مطرح کنن و رفتار رو اصلاح کنن. ژنتیک موثر هست اما رفتار ناشی از ژن ها قابل اصلاحه.

۳- ضریب هوشی قابل ارتقا هست و بچه ها رو نباید به خاطر نمره های پایین تحت فشار قرار داد و کودن خطاب کرد. آموزش درست می تونه منجر به افزایش ضریب هوشی بشه.  

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 14:38  توسط اسماعیل  | 

به این می گن اسهال قلم! ۲۰ دقیقه وقت دارم برای فرار از این فکر تنهایی. روزی ۵ ساعت ترجمه می کنم و ۱ ساعت وبلاگ بازی و در مجموع روزی فکر کنم ۴ یا ۵ صفحه می نویسم. اما چه نوشتنی. مطالعه هم در همان خواندن خلاصه می شه.

اینطوری اصلن خوب نیست! مطالعه جانبی اصلن ندارم. همه اش که فیلم نمی شه. تازه بعد از سفر شب ها زود می خوابیم تا جبران کنیم خستگی رو. یه کتاب تموم نشده دارم هنوز!

حس می کنم شدم تراکتور نوشتن! و وقت برای خوندن نیست. باید از وقت خواب کم کنم. نوشتن رو هم سرعت ببخشم. حالا تو این گیر و دار باید برم ماموریت به سمت اراک! برای تهیه گزارش از یه پروژه. چطور می شه از وقت بیشتر استفاده کرد؟

ساعت ۷ بیدار باش- ساعت ۸ شرکت- نیم ساعت کار و اخبار- ساعت ۸ و نیم شروع نوشتن تا ۱۱ و نیم- ۱۱ و نیم ناهار تا ۱۲ و نیم- بعد تا ۳ و نیم نوشتن- بعد مطالعه تا ۶- ۲۰ دقیقه هم ستون روزنامه این وسطا. ۶ می رم خونه- ۷ تو خونه ام. تا ۸ شام و ورق و شایدم تا ۹ استخر. بعد یه فیلم تا ۱۱ و بعد!!!!!! باید یه سری مطالب رو دوره کنم و متاسفانه وقت کم میارم.

 من تو شرکت کار ندارم؟ دارم عزیزان من ولی کاری که بقیه خودکشی می کنن و تو ۳ روز انجام می دن من تو چند دقیقه تموم می کنم! این حالت از زمانی اتفاق افتاده که من دیگه پروژه تعریف نمی کنم! مگه خرم! کسی هم نمی گه بیا اینو انجام بده و منم از خدامه خب. عذاب وجدان هم ندارم چون توی قراردادم اومده: انجام تمام امور محوله! نگفته خلق کار و پروژه! اوایل وجدانم ناراحت بود. ولی وقتی به قراردادم فکر کردم آروم شدم. من تعهد کردم که در حوزه وظایفم کارهای ارجاع شده رو انجام بدم. همین.

پاشم برم که نه تاکسی پیدا می شه و نه اتوبوس.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 17:58  توسط اسماعیل  | 

سرما خورده. میوه و آناناس و نوشابه انرژی زا و کمپوت آناناس و کمپوت هلو و قرص و ... می گیری و مراقبی که زودتر خوب بشه. شب که می ری خونه یه غذای سرخ کردنی درست کرده که جرات نمی کنی چیزی بگی. اگه جرات داشتم می گفتم سوپی چیزی بخوره ولی می گفت: خاک بر سر من کنن که به خاطر تو پاستا درست کردم! با مواد سرخ کردنی مثل قارچ و سوسیس و ... لیاقتش رو نداری!!!! تازه کاشف بعمل می آید که خودش عاشق پاستاست.

روز بعد می ره سر کار. دوباره پشت تلفن بی حال. آب نمک غرغره کردی؟ نوشابه انرژی زا بردی؟ یادت رفته بگی چندتا لیمو شیرین هم بردار و ...

- بابا زنگ زدی گیر بدی؟ خوبه مثل ناهید همیشه مریض نیستم! اعصابم و خراب کردی!

- ای خاک تو سر من کنن. شوهر ناهید به اونجاش هم نیست که زنش چشه و چش نیست. بابا من فقط گفتم مراقب خودت باش بدتر نشی. این بده که من دوست دارم سر حال باشی؟ بده که زور می زنم زودتر بهتر شی؟ الهی من سقط بشم که تو راحت شی. الهی...

یاد مامانم افتادم که اعصابشو خرد می کردم می زد رو پاش و اینا رو می گفت. خون به جیگرم کردی. الهی من بمیرم از دستت شماها راحت شم. مادر نیستین که بفهمین!!

فکر کنم منم یه کم سخت می گیرم نه؟ آدم وقتی تنها دلخوشی اش خنده ها و شادی یه نفر باشه خب همین می شه دیگه. خدا نکنه لب برچینه و لبخند نزنه. هی روزگار مادر نشده به حرف مامان رسیدیم! 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 12:27  توسط اسماعیل  | 

تو یکی از کافی شاپ های میدان جمهوریت ایروان نشستیم. کنار فواره های ریز بلواری که به سمت جنوب می ره. سفارش می دیدم و پسر جوون نمی فهمه. مجبور می شه رئیس رو صدا بزنه که کمی انگلیسی بلده. رئیس می فهمه و دستور می ده سفارش ها آماده بشن. علی گیر می ده که هوس شیرینی کرده. از اون گیرهای سه پیچ. مجبور می شیم هیات ژوری رو ترک کنیم. آخه نه این که ما ایرونی ها همه چی تموم هستیم٬ نشستیم و به سر و سینه و لباس و ... دخترهای ارمنی نمره می دیم. آهان! این خوب بود. پیرهنش با نمی دونم چی اش ست بود. وای چرا اینا سینه های شون اینقدر بزرگه. صد رحمت به سینه گاو. و بعد بحث می کنیم درباره این که اینجا چی داره که ما نداریم و چرا نداریم و از این حرفا.

علی پا می شه. رعنا بهش می گه بابا تو که یه کلمه انگلیسی بارت نیست بذار اسی باهات بیاد گم نشی! علی بدجور بهش بر می خوره و از اینکه رتبه ۱ کنکور فوق لیسانس مثل کارگر ارمنی زبان نمی دونه شاکی می شه. خلاصه پا می شم و می ریم به سمت شیرینی پزی نزدیک ضلع شرقی. وارد می شیم. یه دختر بور چشم آبی شبیه کارتون های دوران بچگی ام پشت یخچال ایستاده. یه های می گه و من رو از صفحه تلویزیون بیرون می کشه. بهش می گم: کیک پنیر دارین؟ می گه امروز نه! یعنی دیروز داشتن. علی طبق معمول باید آفتابه دستش بگیره وقتی می ره لب دریا. از پشت یخچال میاد بیرون. دامن بلند خوشگلش تو چشم می زنه با یه پیرهن فلرتیشایی. هنوز تو صفحه تلویزیون گیر کردم. به علی می گم: این چرا شبیه عروسکاست! یاد فلرتیشیا افتادم.

از شیرینی فروشی میام بیرون و علی گیر می ده که بریم ته خیابون امیریان. بابا جون مادرت ول کن. تا نصفه ها می ریم و من بی خیال می شم و بر می گردم. از جلوی شیرینی پزی که رد می شم فلرتیشیا و یه پسر جوون پشت به من ایستاده. سریع از خط عابر رد می شم و کنار یه درخت می ایستم. دور و برم رو نگا می کنم. نه٬ کسی حواسش به من نیست. صحنه داره عشقولانه می شه. ارمنی ها مثل شاسگول های بی تفاوت رد می شن و این عشق بازی زیبا رو محل نمی ذارن. البته به نظر می رسه این صحنه ها برای اونها عادی باشه. شاسگول منم که مثل جوادها زوم کردم روی صحنه و ول نمی کنم. یواش یواش حواسم از دور و بر کنده می شه و می رم جلوی کتابخونه دانشگاه. ۷ سال پیش. یه پسره ۲۴ ساله و یه دختر ۲۳ ساله درباره کتاب قبض و بسط شریعت بحث می کنن. پسره حرف می زنه و دختره گوش می ده. پسره عاشق جنبنده های کوچولوی زیر مانتوست و چشمهای سبز و لب های خوشگل رو با فلسفه قاطی می کنه. موهای گندمی رو دوست داره لمس کنه اما مگه فلسفه می ذاره آدم به کارش برسه.

پسر ارمنی دست دور کمر دختر گذاشته و دست روی موهاش می کشه. به تناوب اون رو می بوسه و دخترک لبخند می زنه. دستهای پسرک دور کمر فلرتیشیا گره خورده و موهاش رو بو می کشه.

حالم از صحنه های هالیوودی مصنوعی و مزخرف به هم می خوره که همیشه عشق رو تو قاب شیشه ای به تصویر کشیده و هر چی بهتر گول زده بیشتر پول درآورده. شاید این عشق نیست. شاید این صحنه هرزگی بود. شاید... به من هیچ ارتباطی نداره که چی بود. نوازش و جوانه های بوسه رو دوست دارم و لبخندهای ریز دوست داشتنی رو.

بوسه ها همچنان ادامه داره. البته هنوز اروپایی اروپایی نشدن و مثل ترک ها و عرب ها٬ با بوسیدن لب ها بیگانه ان. دختر و پسر جوون آلمانی که تو صف ایستادن همه رو معطل می کنن چون چسبیدن به لب هم و ول کن معامله نیستن و من باز یاد جلوی کتابخونه دانشکده می افتم.

موهاش رو نوازش می کنم و از بوی خوبش می گم. دست هاش رو گرفتم و بهش می گم: امروز بعد از کلاس بریم کافه ستاره؟ با هم می شینیم و کلی حرف می زنیم. لبام که به گونه هاش می رسه غرق شادی می شم و احساس خوشبختی می کنم و آروم کتابا از دستم می افته و دستام رو روی گونه هاش می ذارم و یه بوس طولانی به اندازه قبض و بسط شریعت سروش.

فلسفه نه بوی عشق داد نه بوی آزادی. حالا تا آخر عمر به خاطر فکر زیر لحافی و تلمبه منشانه پدران٬ هر جا که سفر کنم می ایستم و نگاه می کنم و نوازش دستهای ملتمس ثانیه ها رو حس می کنم. 

از همون دور احساس اون دوتا رو بو می کشم. می دونم چه حرفای ممنوعه ای دارن می زنن. روزگاری همه جا عشق بازی ممنوع بوده و هست. اما من هنوز غرق عطر یاس گیسوهای بلند دخترک جلوی کتابخونه ام. نه بوسیدم و نه نوازش کردم. دستام رو به سمتش می برم. صدای ساعت میدان جمهوریت همه جا می پیچه. باید برم. " راستی ذاتیات و عرضیات در دین رو بهم قرض می دی؟" آره حتمن.

به ذات نوازش و عرض بوسه به اندازه همه سالهای جوونی ایمان دارم. راه می افتم و اونها رو به حال خودشون رها می کنم. دخترک جلوی کتابخونه کنار دستم نشسته. " میای بریم جلوی شیرینی پزی وایسیم؟" بعد من دستم بذار دور کمرت و هی ببوسمت؟ بعد تو ناز کنی و ...

-چقدر موهات خوشگل شدن. می دونی چقدر چشمات دوست دارم تا توی نگاهات زندگی کنم؟ چقدر سبز نگام می کنی. می دونستی من عاشق عطر یاسم؟ تو کلاس که می شینم دلم برات تنگ می شه هی. .

من عاشق دستاتم. قیمت این دستا چقدره؟ قیمتش یه عالمه درد و یه دنیا رنجه! کم که نکشیدی رویای من... چرا نگام نمی کنی؟ چرا... آخه داری آتیشم می زنی.

 راستی عطر یاس و که می فهمم. اما طعم لبای تو باید یه چیز دیگه باشه.

برو دیگه بسه. دیوونه شدی ها.

موهاتو خرگوشی می بندی؟ اینطور فکر می کنم یه فرشته همیشه باهامه...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 9:52  توسط اسماعیل  | 

تا حالا گیر رادیکالهای احمق افتادین؟ همه جورش پیدا می شه. تو هر وادی هم پیدا می شه. از علم و فلسفه بگیر و برو تا هنر و مذهب. گوشه ای ایستاده بودم. ایرانی ارمنی اومد جلو و شروع به صحبت کرد. همینطور ادامه داد و گفت: جلوی سالن اپرا ایستاده بودم. دو تا پیک مشروب خوردم و طرف گفت ۱۰ دلار. گفتم: اوهوی! من مسلمون نیستم که تو کو...م بذاری ها!

من نفهمیدم تو کو...ن طرف گذاشتن یا همون شیره مالیدن سر طرف چه ربطی به دین طرف داشت! عصبانی شدم از این طرز صحبت. کاملن معلوم بود می خواد حال طرف مقابل رو بگیره. گفتم تهران که برسم دهنش رو سرویس می کنم. اونجا ارمنستان بود و خیلی هوایی شده بود. ولی فکر کردم اشتباه از خود من بود. از ریخت و قیافه و تیپ طرف باید تشخیص می دادم آدم حسابی نیست. من همیشه از قنادی لرد کریمخان خرید می کنم و همه شون ارمنی هستن و کلن فارغ از تدین٬ آدمها رو به انسانیت شون دوست دارم. ولی معتقدم آدمهای متعصب و خشک مغز کاملا به لحاظ روانی بیمار هستن. این بنده خدا تا خود تهران به خودش می پیچید و مسافرهای پشت سرش رو اذیت می کرد و خلاصه خیلی عصبی به نظر می رسید.

خلاصه کمی با خودم خلوت کردم و آروم شدم. خیلی به خودم فشار آوردم و چیزی بهش نگفتم و به خیر گذشت.  

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 18:4  توسط اسماعیل  | 

ساعت ۹ شب رسیدیم تهران. ایروان قشنگ بود اما شاد نبود. بازمانده کمونیسم و هم شکلی ساختمون ها تو خیابونها موج می زد. آلمانی ای که با هم از کارخونه ای بازدید می کردیم متعجب بود از اینکه هالیدی! رو در ایروان می گذرونیم!! تهران رو هم دیده بود و فقط یه چیز یادش بود. خلاصه بازماندگان شوروی سابق رو از نزدیک رویت کردم. اما توی این ۱۷ سال زیاد تغییر کرده بودن و من به بچه ها قول دادم که ۴ سال دیگه اینجا رامون نخواهند داد! اگر روس های مزخرف بگذارن اونها به سرعت رشد خواهند کرد. جالب بدونین قیمت دلار به پول ارمنی ها توی تابستون به دلیل سیل توریست های ایرونی نصف می شه و پاییز دوباره دو برابر می شه! سمند رو هم اونجا ۷ میلیون می فروشن و مردم ما ۱۱ میلیون می خرن. پژوی تیپ ۱ هم ۵ میلیون!!

نشستن توی کافی شاپ های میدون جمهوریت(ریپابلیک اسکور) خیلی دلچسب بود. مجسمه های سنگی هم نمادی از شهر ایروان هستن. بالای تپه مجسمه " مادر ارمنستان" یا آرمنین مام٬ بالای تپه ای خودنمایی می کرد و عظمت خاصی داشت که متاسفانه موفق نشدم از نزدیک ببینمش. نمای شهر سنگی بود و یک شکل و یغور(چطوری می نویسن اینو؟) سر فرصت باید دیده ها رو آنالیز کنم!(دهن ملت سرویس شد!)

هانی سرما خورده و من هم له و لورده از سفرم! چرا همه می رن سفر و شارژ می شن و ما می ریم و خسته بر می گردیم؟ خب ما توی ۳ روز باید همه کار می کردیم. بازی مهیج بولینگ( که توی تهران خانومها و آقایون جدا هستن! یعنی نمی شه با هم بازی کرد! تازه شاد هم نیست و محیطش مزخرفه و گرون!) و بعد ناهار و بعد قدم زدن تا میدان جمهوریت و کافی شاپ نشینی و کنسرت و آکوا پارک و ... فکر می کنین چی از آدم باقی می ذاره؟

امروز هم نه حال و حوصله ستون نوشتن برای روزنامه(آخه من یه ستون ثابت دارم که جفنگیاتم رو اونجا می نویسم! البته بدون نام!) داشتم و نه حال و حوصله ترجمه! چندباری هم وبلاگ نوشتم و پاک کردم. شکر خدا رضا و توران هم تو استرالیا مستقر شدن. رضا کار پیدا کرده و توران هم بورس شده. خبر خوبی بود بعد از سفر. چه ربطی داشت؟ دل و دماغ مزه پرونی هم اصلن ندارم. رکسانا رو بگو بعد از سفر تازه رفته کنسرت!!! خدا زور بده یه کم!

از بر و بچه هایی که ۳۲ سالگی ام رو تبریک گفتن ممنونم. البته من از دنیای مجازی انتظاری ندارم ولی تو همین مجازیت هم هستن دوستهایی که دو کلمه وقت بگذارن. رکسانا و مریم گلی و نرگس و محمود و نیما و شقایق و ...

فکر می کنم از عوارض ۳۲ سالگی این باشه که دلت برای ایران زودتر از اونی که فکر می کنی تنگ می شه و یه جورایی وقتی یه ارمنی می پرسه اینجا بهتره یا ایران٬ همه چیز رو فراموش می کنی و با قدرت فریاد می زنی: ۱۰۰ درصد ایران!!! در صورتی که می دونی یه جا چیزی داره که جای دیگه نداره و روی ترازو که بگذاری تازه می فهمی که: آسمان یک رنگ است!

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 15:21  توسط اسماعیل  | 

ساعت ۵/۵ صبح روز ۲ شهریور ۳۱ سال پیش از تنهایی در اومدم.

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 12:42  توسط اسماعیل  |