تو یکی از کافی شاپ های میدان جمهوریت ایروان نشستیم. کنار فواره های ریز بلواری که به سمت جنوب می ره. سفارش می دیدم و پسر جوون نمی فهمه. مجبور می شه رئیس رو صدا بزنه که کمی انگلیسی بلده. رئیس می فهمه و دستور می ده سفارش ها آماده بشن. علی گیر می ده که هوس شیرینی کرده. از اون گیرهای سه پیچ. مجبور می شیم هیات ژوری رو ترک کنیم. آخه نه این که ما ایرونی ها همه چی تموم هستیم٬ نشستیم و به سر و سینه و لباس و ... دخترهای ارمنی نمره می دیم. آهان! این خوب بود. پیرهنش با نمی دونم چی اش ست بود. وای چرا اینا سینه های شون اینقدر بزرگه. صد رحمت به سینه گاو. و بعد بحث می کنیم درباره این که اینجا چی داره که ما نداریم و چرا نداریم و از این حرفا.
علی پا می شه. رعنا بهش می گه بابا تو که یه کلمه انگلیسی بارت نیست بذار اسی باهات بیاد گم نشی! علی بدجور بهش بر می خوره و از اینکه رتبه ۱ کنکور فوق لیسانس مثل کارگر ارمنی زبان نمی دونه شاکی می شه. خلاصه پا می شم و می ریم به سمت شیرینی پزی نزدیک ضلع شرقی. وارد می شیم. یه دختر بور چشم آبی شبیه کارتون های دوران بچگی ام پشت یخچال ایستاده. یه های می گه و من رو از صفحه تلویزیون بیرون می کشه. بهش می گم: کیک پنیر دارین؟ می گه امروز نه! یعنی دیروز داشتن. علی طبق معمول باید آفتابه دستش بگیره وقتی می ره لب دریا. از پشت یخچال میاد بیرون. دامن بلند خوشگلش تو چشم می زنه با یه پیرهن فلرتیشایی. هنوز تو صفحه تلویزیون گیر کردم. به علی می گم: این چرا شبیه عروسکاست! یاد فلرتیشیا افتادم.
از شیرینی فروشی میام بیرون و علی گیر می ده که بریم ته خیابون امیریان. بابا جون مادرت ول کن. تا نصفه ها می ریم و من بی خیال می شم و بر می گردم. از جلوی شیرینی پزی که رد می شم فلرتیشیا و یه پسر جوون پشت به من ایستاده. سریع از خط عابر رد می شم و کنار یه درخت می ایستم. دور و برم رو نگا می کنم. نه٬ کسی حواسش به من نیست. صحنه داره عشقولانه می شه. ارمنی ها مثل شاسگول های بی تفاوت رد می شن و این عشق بازی زیبا رو محل نمی ذارن. البته به نظر می رسه این صحنه ها برای اونها عادی باشه. شاسگول منم که مثل جوادها زوم کردم روی صحنه و ول نمی کنم. یواش یواش حواسم از دور و بر کنده می شه و می رم جلوی کتابخونه دانشگاه. ۷ سال پیش. یه پسره ۲۴ ساله و یه دختر ۲۳ ساله درباره کتاب قبض و بسط شریعت بحث می کنن. پسره حرف می زنه و دختره گوش می ده. پسره عاشق جنبنده های کوچولوی زیر مانتوست و چشمهای سبز و لب های خوشگل رو با فلسفه قاطی می کنه. موهای گندمی رو دوست داره لمس کنه اما مگه فلسفه می ذاره آدم به کارش برسه.
پسر ارمنی دست دور کمر دختر گذاشته و دست روی موهاش می کشه. به تناوب اون رو می بوسه و دخترک لبخند می زنه. دستهای پسرک دور کمر فلرتیشیا گره خورده و موهاش رو بو می کشه.
حالم از صحنه های هالیوودی مصنوعی و مزخرف به هم می خوره که همیشه عشق رو تو قاب شیشه ای به تصویر کشیده و هر چی بهتر گول زده بیشتر پول درآورده. شاید این عشق نیست. شاید این صحنه هرزگی بود. شاید... به من هیچ ارتباطی نداره که چی بود. نوازش و جوانه های بوسه رو دوست دارم و لبخندهای ریز دوست داشتنی رو.
بوسه ها همچنان ادامه داره. البته هنوز اروپایی اروپایی نشدن و مثل ترک ها و عرب ها٬ با بوسیدن لب ها بیگانه ان. دختر و پسر جوون آلمانی که تو صف ایستادن همه رو معطل می کنن چون چسبیدن به لب هم و ول کن معامله نیستن و من باز یاد جلوی کتابخونه دانشکده می افتم.
موهاش رو نوازش می کنم و از بوی خوبش می گم. دست هاش رو گرفتم و بهش می گم: امروز بعد از کلاس بریم کافه ستاره؟ با هم می شینیم و کلی حرف می زنیم. لبام که به گونه هاش می رسه غرق شادی می شم و احساس خوشبختی می کنم و آروم کتابا از دستم می افته و دستام رو روی گونه هاش می ذارم و یه بوس طولانی به اندازه قبض و بسط شریعت سروش.
فلسفه نه بوی عشق داد نه بوی آزادی. حالا تا آخر عمر به خاطر فکر زیر لحافی و تلمبه منشانه پدران٬ هر جا که سفر کنم می ایستم و نگاه می کنم و نوازش دستهای ملتمس ثانیه ها رو حس می کنم.
از همون دور احساس اون دوتا رو بو می کشم. می دونم چه حرفای ممنوعه ای دارن می زنن. روزگاری همه جا عشق بازی ممنوع بوده و هست. اما من هنوز غرق عطر یاس گیسوهای بلند دخترک جلوی کتابخونه ام. نه بوسیدم و نه نوازش کردم. دستام رو به سمتش می برم. صدای ساعت میدان جمهوریت همه جا می پیچه. باید برم. " راستی ذاتیات و عرضیات در دین رو بهم قرض می دی؟" آره حتمن.
به ذات نوازش و عرض بوسه به اندازه همه سالهای جوونی ایمان دارم. راه می افتم و اونها رو به حال خودشون رها می کنم. دخترک جلوی کتابخونه کنار دستم نشسته. " میای بریم جلوی شیرینی پزی وایسیم؟" بعد من دستم بذار دور کمرت و هی ببوسمت؟ بعد تو ناز کنی و ...
-چقدر موهات خوشگل شدن. می دونی چقدر چشمات دوست دارم تا توی نگاهات زندگی کنم؟ چقدر سبز نگام می کنی. می دونستی من عاشق عطر یاسم؟ تو کلاس که می شینم دلم برات تنگ می شه هی. .
من عاشق دستاتم. قیمت این دستا چقدره؟ قیمتش یه عالمه درد و یه دنیا رنجه! کم که نکشیدی رویای من... چرا نگام نمی کنی؟ چرا... آخه داری آتیشم می زنی.
راستی عطر یاس و که می فهمم. اما طعم لبای تو باید یه چیز دیگه باشه.
برو دیگه بسه. دیوونه شدی ها.
موهاتو خرگوشی می بندی؟ اینطور فکر می کنم یه فرشته همیشه باهامه...