سال خوبی رُ برای همه دوستان آرزو می کنم و امیدوارم همه آدمهای مهربون و دوست داشتنی چند قدمی به آرزوهاشون نزدیک تر بشن و شادی و لبخند روی لب هاشون بشینه. همین.
یکی از دوستان تو استرالیا داره روی پروژه ای کار می کنه. پروژه اون مربوط می شه به مدیریت نقدینگی. مثلن چطور یه بانکی باید نقدینگی ای تی ام ها رو مدیریت کنه تا مبادا مشتری ها نتون پول بگیرن و اعتبار بانک زیر سوال بره. دلش خوش بود که این پروژه اش به درد ایران هم می خوره. منم آب پاکی رو ریختم رُ دستش و گفتم: اینجا هیچ بانکی به فلان جاش نیست که ای تی ام هاش پول داشته باشه!!! البته وضع بانک های خصوصی به مراتب بهتره ولی بانک های دولتی واقعن با این سیستمهاشون گند زدن. جالب این جاست که بانک های دولتی فکر کردن هر چی قیافه شون رُ بهتر کنن می تونن طبیعت دولتی شون رو هم عوض کنن ولی قیافه های عبوس و بی احترامی به مشتری و بی تفاوتی نسبت به مشتری ها و مشکلاتشون تو ذات سیستم دولتی هست.
الان هم اگه وضع بانکهای دولتی کمی بهتر شده دلیلش حضور رقبا هستش که بر اساس اصول بنگاهداری عمل می کنن. ولی طبیعت شون عوض نمی شه. بانک های دولتی از رانت های بزرگی بهره می برن: تمامی حسابهای شرکت های دولتی که سر به فلک می زنه تو بانک های دولتی هستش که سودی هم بابتش نمی دن و از طرفی به ملت وام می دن و سود می گیرن. اگه دولت حسابهاش رو از بانک های دولتی بیرون بکشه همه بانک های دولتی ورشکست می شن.
تا زمانی که منافع بانک های دولتی به منافع مردم گره نخوره همین آش و همین کاسه است. بانکهای خصوصی در حال حاضر منافع شون با منافع مشتری ها گره خورده و اینه که مشتری ها رو راضی نگه می داره.
نمی دونم این قهقهه رُ درست نوشتم یا نه. بی خیال حالا. دو تا خانوم منشی دفترن. اونقدر دارن از صبح می خندن که دلم خنده خواست اونقدری. من خیلی با دوستا می خندم و هی دنبال سوژه خندم ولی اینطوریش رُ ندیدم والا. یا مثل این آبدارچی مون که گوشی سونی اریکسون داره و هی آهنگ می ذاره: آی خدا دلگیرم ازت... آی زندگی سیرم ازت... دلم به گوشی ام خوش بود. به قول فرناز آدم غمش هم ریتمیک باشه بد نیست! شاید اگه این گوشکوب ۵ سال پیش رو عوض کنم باحال باشه ها. ولی نه. این ام پی فوری که خریدم کافیه. اصلن اهل موبایل بازی نیستم خب. کسی هم اس ام اس خنده دار باحال مدتی می شه نفرستاده.
این بوی بهار چه ها که نمی کنه ننه!
یکی بود یکی نبود. یه غولی بود که بلد بود صدای بلبل دربیاره. غوله تو غار زندگی می کرد. غاره تاریک بود و کسی غوله رو نمی دید. همه می یومدن به صدای چهچه غوله که فکر می کردن بلبله گوش می دادن. واسش دونه می پاشیدن. غوله ضعف می کرد از این همه مهربونی. غوله خوشحال می شد از هم زبونی. بچه ها باهاش یار می شدن. سنبلکا تار می شدن.
غوله قصه ما خیلی دلش تنگ شده بود. دلش می خواست بزنه بیرون. نمی دوست که همه می شن حیرون. غول قصه ما تاتی تاتی اومد دم غار. این طرف و اون طرف نگا کرد. نشست دم غار رو زد زیر آواز. حالا نخون و کی بخون. می دونین چرا غوله می تونست صدای بلبل دربیاره. غول دلش کوچولو بود. چرا دلش کوچیک شده بود؟
اون روزای دور وقتی داشت تو چمنزارا بازی می کرد خورده بود به یه درخت کوچولو که بلبل توش لونه کرده بود. جوجه های بلبل زیرپاش مونده بودن و مرده بودن. ننه بلبل از غصه داشت دق می کرد. دیگه از خوندن افتاده بود. ننه بلبل صدای همه چمنزار بود. غول قصه اونقدر گریه کرد و گریه کرد که دلش آب رفت. دیگه صداش شده بود صدای بلبل. اون که نمی خواست جوجه بلبل ها رُ لگد کنه. خدا بهش صدا داد. یه صدای ناز. غول قصه اونقدر تو چمنزار خوند تا ننه بلبل دلش روشن شد و پر زد و دوباره شد صدای چمنزار. ولی غول دل کوچولوی قصه ما تنها شد و هراسون. هر کس اونُ می دیدش٬ پا به فرار می ذاشتش. غول قصه ما جایی نداشت بخونه.
غول قصه رفت توی یه غار. خودشُ قایم کرد. حالا دیگه می تونست بخونه٬ توی دلا بمونه. اما ای دل غافل که هوای بیرون بسرش زد.
وقتی نشست دم غار همه از یه فرسخی کردن فرار. آخ که غول قصه باز اشتباه کردی و آدمها باورت نکردن. کسی نیست به این آدما بگه: غول قصه هم دل داره٬ یه صدای خوشگل داره. کاش توی غارش می موند٬ برای یارش می خوند. ولی غول بیچاره یار نداشت٬ از همه دار دنیا یه غار داشت.
وقتی این قصه رُ واسه پریا می خونین٬ پریا می پرسه: مامان جونی مگه غولام می خونن؟ تو رو خدا نگین: نه والا ننه! به حق چیزای نشنیده و ندیده. به پریا بگین: آره عزیزم. غولام دل دارن. غولام می تونن چهچه زدن رُ یاد بگیرن. وقتی یه غولی داشت مثل بلبل می خوند٬ حتمن باورش کنین٬ اگه نازش نمی کنین. غول قصه اینقده تهناست!
مهدی می گه یه تعریف جدید از آدم ارائه داده که مخصوص خودشه. آدم تنها موجودیه که اشتباه می کنه. این که درسته یا نه به فلاسفه مربوطه ولی خب تعریف جالبیه. اما من می خوام درباره اشتباه کردن بنویسم. این که آثار ماندگار اشتباهات تا کجا می تونه پیش بره؟
راننده شرکت وقتی داشتم از ساری بر می گشنم می گفت: خودم رو بازنشسته کردم و برگشتم ساری. یعنی شغلم از دست رفت و یه ماشین خریدم. دو تا دخترهام رو از تهران دور کردم و حالا شوهرشون دادم. من اشتباه کردم و بچه ها باید تقاص پس بدن. این عادلانه نیست.
عاشق رانندگی توی شب بود و با خاطراتش زندگی می کرد و همش می گفت: حالا که گذشته. بی خیال. آهنگ ر٬ بچسب.
از این دست اشتباهات زیاد دیدم. پدر بزرگی که اشتباه کرده و راه غلطی رو در پیش گرفته و پدر هم تقاص اشتباه اون رو پس داده و پسر و دختر هم تقاص اشتباه پدر رُ و ...
پدر می دونسته که توی تهران بودن یعنی درس خوندن دخترهاش و شانس بیشتر دخترها برای ادامه تحصیل و ... ولی مسیر رو به خطا رفته. حالا این از دید من اشتباه بوده یا نه بحث مون نیست.
پدری که به مواد رو میاره و پسرهاش هم با مواد آشنا می شن و می رن به سمت اعتیاد. بچه های این ها هم تقاص اشتباه پدر بزرگ رو پس می دن!
این ها عادلانه است؟ گاهی وقت ها اشتباهات آدمها به خودشون ختم می شه. ولی بعضی وقت ها اشتباهات تا چندین نسل اثرگذاره. یعنی باید بدونیم که یه اشتباه می تونه نسل به نسل اثرات منفی داشته باشه.
پدر بزرگ مواد رو بخونه میاره و بی خبر از اثراتش رو بچه ها بزم راه می ندازه. پسرها که بزرگ می شن معتاد می شن. بچه های اونها به خاطر اعتیاد پدر در سطح درآمدی پایینی رشد می کنن و شرط لازم(نه کافی البته) برای رشد رو ندارن(گفتم شرط لازم و نه کافی). در سطح پایینی آموزش می بینن و با شرایط روانی بدی بزرگ می شن و وقتی بچه دار می شن این قصه ادامه داره تا...
وقتی مثلن نوه های این پدر بزرگ می خوان کس دیگه ای باشن خیلی باید تلاش کنن. یعنی جبران کم کاری های پیشینیان. ولی خیلی سختی خواهند کشید. یاد فیلم راز افتادم. تو فیلم راز می گفت نباید به گذشته طعنه زد. باید خواست و دنبالش بود تا موفق شد. این درسته و منم قبول دارم. ولی خیلی تلاش می خواد و رسیدن به این خواستن و تشخیص مسیر هم خودش قصه ای داره.
سعی کنیم اشتباهاتی نکنیم که نسل به نسل اثرات منفی اش باقی بمونه. آدم با اشتباه کردن معنی پیدا می کنه ولی بی عدالتی وحشتناکی وجود داره که اثرات منفی اشتباه رو منتقل می کنه.
از طرفی مسیر درست رو در پیش گرفتن هم نسل به نسل منتقل می شه. یعنی انباشت اثرات مثبت مسیر درست می تونه توی نسل های بعدی خودش رو نشون بده.
از خودتون بپرسین که مسیر درست رو می رین یا نه؟ اگه خودتون راضی هستین و رشد کردن خودتون رو می بینین شک نکنین که آیندگان هم از این جریان بهره می برن. ولی اگه حس می کنین درجا می زنین و رشد نمی کنین مطمئن باشین که آثار خمودی شما در نسل های بعدی تون باقی خواهد موند.
این که من این ها رُ نوشتم مفهومش این نیست که مسیر رو شناختم و اصلن اشتباه نرفتم. منم مثل خیلی ها مسیرهای غلطی رو رفتم و اشتباهاتی رو مرتکب شدم ولی دارم دنبال مسیر درست می گردم و سعی می کنم کمتر اشتباه کنم.
"وقتی فکر می کنی داری اشتباه می کنی٬ برو تست بعدی رو بزن و وقتت رو روی اون تلف نکن. اگه وقت اضافه آوردی برگرد و دوباره روش فک کن." این قاعده رو هیچ وقت تو کنکور درست استفاده نکردم ولی می خوام از این به بعد استفاده کنم.
به اندازه تلاش ات آرزو کن. عجب اس ام اسی بود این یکی! کاش یه محققی یا دانشجویی روی طبقه بندی اس ام اس ها و کارکردهای فرهنگی اون کار می کرد. مثلن اس ام اس های تفریحی: لطیفه ها که می تونن آدم رو شاد کنن کارکرد رسانه ای فراغتی دارن. اس ام اس های آموزشی: که محتوای عرفانی٬ عشقی یا دانش محتوایی(چی پروندم!) دارن که این آخری رو کم دیدم. تحقیقی که یه زمون درباره اش خوندم نشون می داد که بیشتر مردم تو غرب بیشتر اس ام اس بازی رو به حرف زدن ترجیح می دن و این قضیه نگران کننده شده بود. اما این که اس ام اس چون ارزونتره مردم رُ بیشتر به سمت این نوع رابطه می کشونه هنوز روش کار نشده. این جنبه اقتصادی قضیه است. یعنی تغییر در سبد ارتباطی مردم(تلفن ثابت٬ موبایل(اس ام اس یا صحبت)٬ اینترنت٬ کافی شاپ نشینی و ...) به دلیل تغییرات در قیمت ها. جنبه های دیگه جریان می ره تو بحث جامعه شناسی. این که آدمها دارن چیزهایی رو که ازشون لذت می برن با هم تقسیم می کنن یا به زبون عشقی یا عرفانی به وسیله اس ام اس ارتباط برقرار می کن٬ بحث کدوم زمینه ست نمی دونم.
ای گندت بزنن که یه اس ام اس هم که می خونی می شینی به حرف زدن! ولی خداییش چون اس ام اس نمی زنم دوستان هم بی خیال ما شدن و اس ام اس نمی دن. این ها رو هم بقیه برام می خونن و مبادلات اس ام اسی اونها واقعن برام جالب شده.
ولی باور کنین بعضی وقتها واقعن تو استعداد جوونهای این مملکت می مونم. استعدادهای ادبی و فلسفی که تو کوتاه نوشت ها یا همون مینیمال ها خودشون رو نشون می دن. گرچه کتاب خوندن تو کشور ما از متوسط جهانی خیلی پایینتره ولی این به مفهوم خنگ بودن بچه های این مملکت نیست اصلن. اگه وقت داشتم اس ام اس هایی رو ردیف می کردم که به لحاظ بار ادبی شون با برخی کوتاه نوشت های شخصیت های بزرگ برابری می کرد. ولی حیف که نه وقت دارم و نه کسی حوصله شنیدن این بحث ها رو داره.
این آرایشگر محبوب من استدلالهای شکمی جالبی می کنه که آدم واقعن بهت زده می شه. این بار در مورد سیگار کشیدن زنها نظر می داد. می گفت:
خیلی زشته که زنها سیگار می کشن نه؟ گفتم اگه زشته خب واسه مردها هم زشته. نیست؟
گفت: نه آخه خیلی زشته زنها توی جمع یه چیز دراز می ذارن تو دهنشون!!!! زشته دیگه. نیست؟
رابطه بین چیز دراز و سیگار این وسط چی بود؟ هنوز ارور می دم شدید. واقعن ذهن خلاقی می تونه داشته باشه این آدم.
''Language is the inventory of human experience.''
-- L. W. Lockhart --
زبان ذخيره تجربه بشر است.
پ.ن:این کلمه inventory يعني ذخيره، موجودي انبار و... نمي دونم مفهوم رو مي رسونه يا نه. شايد مفهومش اينه كه تجربه بشري توي زبان نمود پيدا مي كنه و زبان رو دارايي تجربه بشري مي دونه. نظري دارين؟
''Money talks and often just says, ''Good Bye.''''
پول حرف می زند و اغلب می گوید٬ خداحافظ.
''You never suffer from a money problem, you always suffer from an idea problem.''
-- Robert H. Schuller --
1926-, American Minister (Crystal Cathedral), Author, Social Leader
شما هرگز از مشکلات مالی ضربه نمی خورید بلکه همیشه از طرز فکرتان آسیب می بینید.
(آنچه همیشه آسیب می رساند٬ چگونه اندیشیدن است)
در رُ باز می کنه. طبق روال همیشه عصرها میاد و سطل آشغال رو خالی می کنه. حوصله ندارم بهش بگم که سطل خالیه. میاد تو و سطل خالی رُ می تکونه توی کیسه زباله اش. بهش خیره می شم. گیج می زنم. به خودم می گم: دیدی چه راحت می شه حتی سطل خالی رو تو کیسه زباله تکوند؟ حتمن این آدم می تونه لیوان خالی آب رو هم سربکشه. شایدم من جدی گرفتم. اون حرکت فقط یه شوخی بود. ولی درست مثل رباطی بود که سنسورهاش کار نمی کردن. یا شایدم سنسورهاش به تخم طرف لحیم شده بودن. نمی دونم. چرا بینایی این رباط٬ ببخشین٬ آدم از کار افتاده بود؟ شاید فرق رباط ها و آدمها در داشتن و نداشتن تخم و تخمک باشه. هیچ رباطی نمی تونه مسائل رو به تخم یا تخمکش بگیره! ولی با این پیشرفت هایی که من می بینم مثلن رباط پزشکی رُ تصورم می کنم که بهش مراجعه کردم و از بخت بد من شب قبل با رباط ماده حرفش شده و وقتی می گم:
آقای دکتر حس می کنم گه گیجه گرفتم. یه چیزی تو مغزم اذیتم می کنه. افکارم دارن منجمد می شن. فشارم می افته. هی سردم می شه.
یکدفعه رباط سرش رو بالا میاره و دو تا چراغ روشن می شه و می گه: به تخمم... به تخمم... به تخمم...
