تبليغاتX
آلما

شدیدن دارم حسودی می کنم. چرا؟ بابا این منشی های مدیر دارن قهقهه ای می زنن که بیا و ببین. می ترسم الانه یه جاشون جر بخوره! از خودم می پرسم تو چرا همچین نمی خندی با رفقات که کو..نت پاره شه؟

از خودم می پرسم: بدهکاری؟ نه. چک داری؟ نه. خرج تحصیل بچه ات زیاده؟ نه. گرسنه ای؟ نه. تشنه ای؟ نه و ... پس چه مرگته؟ بخند تا کو...نت پاره شه از خوشحالی!

بابا یکی یه جوک باحال بفرسته دیگه! نامردا! ... آخ... این هم از مزایای خنده!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 11:39  توسط اسماعیل  | 

يك مخترع اردبيلي رتبه دوم سي و ششمين جشنواره مخترعين جهان در كشور سوييس را كسب كرد. در اين جشنواره مخترعين ايراني ‪ ۷۰‬طرح در زمينه‌هاي مختلف ارايه دادند كه در پايان اين جشنواره اين مخترعين با كسب ‪ ۱۷‬مدال طلا، ‪ ۳۶‬مدال نقره و ‪ ۱۷‬مدال برنز در رتبه اول ايستادند و مخترعين كشورهاي روسيه و آمريكا نيز پس از ايران رتبه‌هاي دوم و سوم جشنواره را كسب كردند.

اگه خبر راست باشه یعنی هنوز چشمه استعداد تو این مملکت خشک نشده. یه سوال: چرا روسیه و آمریکا بعد از ما قرار دارن ولی به لحاظ صنعتی جلوتر از ما هستن؟ اونها امکانات دارن و استعدادها رُ پرورش می دن ولی تو مملکت ما همین تعداد مخترع بعد از مدتی فوقش کارمند بشن و ... راستی جایزه این بچه ها رُ اگه جمع بزنی شرط می بندم یک صدم جایزه و پاداش رضازاده نشه.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 11:31  توسط اسماعیل  | 

صبح طبق معمول دارم بالاترین٬ بی بی سی٬ ایمیل و ... رُ چک می کنم. یکی داره به آبدارخونه نزدیک می شه. یارو می گه:

- صدای مرد میاد!

بعد می ره تو آبدارخونه و می گه:

- بابا یه خلافی کن بریم حبست رو بکشیم!

وقتی داره می ره٬ آبدارچی بهش می گه:

- آقا شما تُف کن ما توش شنا کنیم!

باور کنین شوخی نمی کردن. یه جوری رو کم کنی مرام بود!

فرض کن! آخر مرامه که یارو تف کنه تو بری توش شنا کنی(از خانومهای عزیز که چندش شون شد شدیدن عرذ(عذر) می خوام!)

راستی این مرام و مرام بازی بین این قشر از جامعه قضیه اش چیه؟ تا حال یارو رُ می پرسی می گه: نوکرتیم٬ چاکرتیم٬ چشمام کف پات٬ فلانتیم و ...

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 9:11  توسط اسماعیل  | 

- مراسم بازنشستگی یکی از همکارهاست. همه رفتن الا من! اصلن از این مراسم خوشم نمیاد. دلم می گیره که ۳۰ سال بعد بدون هیچ اتفاق خاصی برام جشن بگیرن و بعد برم خونه بشینم! تصورش هم برام مشکله. وقتی به هم می گن: انگار همین دیروز بود! چشم به هم زدی گذشت! من نمی خوام چشم به هم بزنم ولی نمی شه. همه مجبورن چشم به هم بزنن چون اگه نزنن چشماشون می سوزه! 

- امروز فهمیدم که کشوی آشپزخونه نبودنِ اینجا چقدر برام مهمه! از خونده شدن و دیده شدن لذت می برم. بالاخره اعتراف کردم! راحت شدی؟ عمو حمید٬ شهربانو٬ پپلا٬ شمعدانی٬ مهدی٬ نرگس بانو٬ رکسانا٬ حسین شب نویس٬ امیر٬ مریم٬ خاله مینو و ... همه اونهایی که الان یادم نمیاد شاید ۱۵ یا ۲۰ نفری بیشتر نباشن ولی بودنشون این حس رو بهت می ده که داری خونده می شی. شاید بعضی هاشون خیلی وقت باشه سری نزده باشن. ولی خیلی دوست دارم اونهایی رو که میان اینجا رو با آدرس وبلاگ شون یا بدون آدرس٬ برای یکبار هم که شده اینجا ببینم.

- مراسم تموم شد و همه کف زدن و اومدن بیرون از سالن! آقای همکار دیگه می ره و از فردا نمیاد!

- امروز یاد زن فالگیر تو دربند(برای فرنگ نشینان عزیز بگم که دربند یه مکان تفریحی هستش. اشتباه نشه با بند!) افتادم. حرفاش یادم نمی ره. چرا بعد یکسال یادم افتاده؟ وقتی حرف می زد پشتم می لرزید! خدا خدا می کردم یه چیزی رو اشتباه بگه ولی نگفت که نگفت! اومد گفت فال تون رو بگیرم؟ گفتم می خواد یه پولی دربیاره. خدا رو خوش نمیاد دست خالی بره! ولی وقتی پولش رو گرفت و داشت می رفت قیافه ما دیدنی بود! درست مثل فنجون قهوه ام که همیشه به سمت قلبم برش می گردونم و می دمش به ناهید تا برام بخوندش همه چیش درست بود! فکر می کنین راه می افتم و می رم پیش فالگیر و فال قهوه و چای و زنجبیل و ... اینا می گم برام بگیرن؟ اشتباه نکنین. ناهید واسه هیچکس فال نمی گیره. هیچکس. چون ما رو دوست داره و می دونه چقدر با فال قهوه اش حال می کنیم واسه ما چند ماه یه بار فال می گیره. من عاشق دونستن در مورد آینده هستم! و از دونستن بعضی چیزا لذت می برم. همیشه برام سواله که: چطور نقش های تو فنجون قهوه اینقدر قشنگ می تونن نشان از چیزهایی داشته باشن؟

- چهار شنبه که می شه ناخودآگاه حس می کنم که باید خسته باشم! چون همه هفته کار کردم! این هفته مثل یه خرس قطبی زودتر از هشت و نیم یا نه شرکت نبودم! کار همیشه و روتین منم شده ترجمه٬ یادداشت٬ کار٬ مطالعه! تا ظهر دوام میارم و بعد بازیگوشی می کنم. خب فکر می کنین بقیه چی کار می کنن؟ تلفن٬ شب نشینی اداری یعنی پهلوی هم نشستن٬ تلفن٬ ناهار٬ چرت٬ تلفن! به خدا راست می گم. کشتی باری چند هزار تنی نیست که اگه همه چرت بزنن غرق بشه! همه کارکنان کشتی باید خوب به وظایف شون عمل کنن وگرنه کشتی به مقصد نمی رسه ولی شاید ما اصلن اینجا سوار کشتی نیستیم که نگران رسیدن یا نرسیدن به مقصد باشیم!

- الان دارم سیب فرانسوی ترش٬ پرتقال مصری٬ نارنگی پاکستانی و موز آفریقایی می خورم! چقدر ما پیشرفت کردیم ها! اصلن جهانی سازی شدیم سرتا پا! نفت می فروشیم و پرتقال می خریم. ولی کی می تونه سیب فرانسوی دونه ای ۷۰۰ تومن و انگور آفریقایی کیلویی ۴۵۰۰ تومن بخره؟ مهم نیست بابا. مهم این هست که وفور نعمت داشته باشیم. یعنی نفت بفروشیم و میوه های رنگارنگ و ماشین های رنگارنگ وارد کنیم. حالا کی می خوره و کی سوار می شه مهم نیست. بذا سیبم رو گاز بزنم... آهان... چه حس زیبایی دارم وقتی سیب فرانسوی گاز می زنم! حس می کنم فرانسوی ها هیچ برتری نسبت به من ندارن!

الان یه فرانسوی رو تصور کردم که پشت بشکه نفت ۱۰۰ دلاری ایستاده و داره بیلاخ نشونم می ده! به خودت! کره خر ژونه پَغ! بذار ببینم تو دیکشنری مادرتو ... به فرانسوی چی می شه! اینم گفتگوی تمدن ها!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 16:43  توسط اسماعیل  | 

صبح به صبح و شب به شب میای این تو و کلیک می کنی روی لینک "مشاهده وبلاگ" و متاسفانه چیزی نمی بینی. شده مثل یه آینه زنگار گرفته. حالا شاهکارهای ادبی هم که خلق نکنی یه حسی داری برای دیدن وبلاگت که باهاش زندگی می کنی. دوستات رو هم سمت چپ وبلاگ توی لینک ها چیدی و نمی تونی ببینی شون. اصلن حس جالبی نیست! هی گفتن از این الفاظ استفاده نکن. گوش نکردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 9:56  توسط اسماعیل  | 

این وبلاگ دردمند بدون اطلاع از جرم مرتکب شده مدتی است در بند است! چی کار کنم؟ تا اونجا که می دونم تو اکثر آی اس پی ها فیلترم. این که هر روز یه خط بنویسی و بگذاری تو کشوی آشپزخونه هیچ لذتی نداره! وبلاگ من تبدیل به کشوی آشپزخونه شده. یاد زن فیلم "به همین سادگی" افتادم. نمی دونم چرا؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 16:54  توسط اسماعیل  | 

مگه می شه آدم تو همون پیاده روی ۱۳ سال پیش قدم بزنه و از جلوی همون کلیسای ۱۳ سال پیش رد بشه و ... یعنی مسیرهای مشخص! کاملن خط کشی شده. یه روزی مسیر دانشگاه بود و حالا شده مسیر شرکت تا خونه! اون روزهایی که با مریم کلیسای کریمخان حرف می زد و از طبقه چهارم تابلوی روشن رو تماشا می کرد که شبها درست می افتاد توی اتاقش. الان ۵ ساله همون مسیر رو طی می کنم. تابلوی بالای ساختمون روبروی اتاق هنوز شب ها روشن می شه. کلیسا هم همونجا سرجاشه. دائم از خودم سوال می کنم: چه فرقی کردی تو این ۱۳ سال پسر؟ از خودت راضی هستی؟ اصلن اون موقع چه آرزویی داشتی؟ بهش رسیدی؟ و ... 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 18:0  توسط اسماعیل  | 

بیمار فراری ایمان آورد که متخصص های تخمی تو مملکت ما بیشمار هستن. دکتر سهرابی عزیز رو می بوسم و همه دوستان داخل و خارج که راهنمایی ام کردن رو همچنین. سنگ مورد نظر بدون جراحی و با تلاش شبانه روزی بالاخره دفع شد!!!

توصیه اخلاقی: برای بی درد جیش کردن هم خوشحال و راضی باشین.

توصیه فلسفی: من جیش می کنم٬ پس هستم.

توصیه فنی: آب و محلول سنکُل و ... جنب و جوش فراوان راه حل ماجراست.

توصیه درمانی: به هیچ وجه به متخصص هایی که جیبشون به دولت وصله اعتماد نکنین. اگه مجبور شدین لااقل ۳ یا ۴ تا متخصص رو حتمن ببینین. من دوتا متخصص رو دیدم. یکی شون اس ام اس بازی می کرد و حتی زحمت نمی داد من رو ببینه. یکی شون هم تا من رو دید گفت برو بستری شو. دوست دارم به هر دوشون بیلاخ نشون بدم! اما متخصص سوم که بیمه ای نبود و من باید منتظر می شدم تا بعد از تعطیلات ببینمش٬ اول از همه با معاینه جای سنگ رو تشخیص داد و با اطمینان گفت: این سنگ ۲ یا ۳ روز دیگه دفع خواهد شد و شد.  

توصیه دوستانه: فاصله بین شاد بودن و شاد نبودن چند میلیمتر بیشتر نیست پس تا می تونین شاد باشین و لحظه ها رو در یابین.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 17:5  توسط اسماعیل  | 

- سریالها رو اکثرن می دیدم: مرد هزار چهره٬ قرارگاه مسکونی و خیلی کم اس ام اس از دیار باقی. مهران مدیری دوباره گل کاشته بود و صد البته کار مهراب قاسم خانی٬ پیمان و ژوله رو نباید فراموش کرد. مهران خوب مدیریت می کنه ولی اصل ماجرا نوشته های بسیار قوی هستن. مثل همیشه مهران محور ماجرا بود. از این لحاظ ضعف عجیبی داره و نمی تونه ببینه تو کارهایی که می کنه کسی از اون بالا بزنه. مثلن با کشف جواد رضویان و اوج گرفتن اون از کارهای مدیری کاملن خط خورد و صد البته در کنار مهران و پیمان قاسم خانی می تونست خیلی گل کنه. پیمان قاسم خانی همون نویسنده قدر فیلم مارمولکه که می دونین. به روایتی فیلمنامه اخراجی ها رو هم خودش قلم زده. خلاصه مرد هزار چهره کار جالبی بود و نشون داد هنوز مهران مدیری محور اصلی طنز تصویری تو ایرانه. قرارگاه مسکونی صد البته چیز زیادی نداشت. فیلمنامه هم شدیدن ضعیف بود ولی به عنوان تجربه اول جواد بد نبود. اما اس ام اس از دیار باقی پر بود از کلیشه های سینمایی خصوصا شریفی نیا! یک مرد شکم گنده و جنس خراب. مرد شماره یک سینمای ایران که بدون اجازه اش نمی شه آب خورد و همه جا رویت می شه. از انتخاب بازیگر بگیر برو تا بازی گردان و مشاور و بازیگر و ...

- فیلمهای روی پرده رو هم دیدیم. زن دوم خیلی جالب بود ولی اصلن رو نمودار نبود! یعنی خوب شروع کرد و خوب اوج گرفت و بد ادامه داد و کسل کننده تموم شد. دایره زنگی اما سناریو و کارگردانی بسیار قوی داشت. سناریو مثل یه پازل چیده شده بود و قشنگ گره گشایی می کرد. طنز تلخی بود با چهره های طنز ما یعنی مدیری و شریفی نیا. باران کوثری هم خوب بازی کرده بود ولی من نمی فهمم چرا بازیگرهای ما همه جا یه حس رو می گیرن! باران خون بازی همون باران دایره زنگی بود. اصلن من با فرم صورت و حرکات این بازیگرها مشکل دارم که نسبت به فیلم بی تفاوتن. نیکول کیدمن رو ببینین. امکان نداره حس هاش و چهره اش تو دوتا فیلم تکرار بشه. بگذریم.

- فیلم خیلی خیلی دیدیم و من وقت ندارم همش رو اینجا بگذارم ولی یه فیلم با بازی پنه لوپه کروز معرکه بود. اسمش یادم نیست الان.

- قشنگ ترین اتفاق هم دیدن گلشیفته فراهانی بود. داشتیم از بیمارستان بر می گشتیم که هانی گلشیفته رو تو پیاده رو دید که داشتن وارد یه ساختمون می شدن. سریع گفتم دنده عقب بگیره و برگرده تا من ببینمش. عقب که برگشتیم من مات و مبهوت نگاش می کردم ولی اون دست تکون داد و گفت: سال نو مبارک. اون همون گلشیفته درخت گلابی بود. مهربون و دوست داشتنی. ولی حیف که من فقط بهت زده نگاش می کردم و دست تکون می دادم. گلشیفته به خاطر بازی اش تو درخت گلابی واسه من خاطره است. دوست داشتم بگم: گلشیفته درخت گلابی کی تکرار می شه و از این نقش های کلیشه ای همیشه بدبخت میزنه بیرون؟ این دختر ظرفیت عجیبی داره برای نقش های بهتر. ولی بر خلاف این که می گفتن بعد از میم مثل مادر پیر شده٬ هنوز جوون و بشاش بود با همون لبخندهای سحرآمیز.

- از فیلتر شدن وبلاگم کم کم دارم ناراحت می شم!!! چی کار باید بکنم؟ نه می تونم دوستام رو ببینم و نه حس دیده شدن دارم! تازه فهمیدم اینجا فقط دفترچه یادداشتم نیست. دفترچه یادداشتی است که باید دیده بشه. می خواستم به اونی که من رو فیلتر کرده فحش بدم ولی امسال اصلن دوست ندارم عصبانی بشم. آخش! اندازه همه عید و قبلش نوشتم! ویار کرده بودم شدید.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 16:44  توسط اسماعیل  | 

 یک هفته مونده به عید دوباره من و هانی هوای مسافرت به سرمون زد و آپشن های مختلفی پیش رومون بود. کوشی آداسی تو ترکیه٬ تونس و ... ايران گردي از مسير يزد، كرمان، بندرعباس، چابهار، قشم و كيش. بر اساس برنامه ریزی مالی که من انجام دادم و به تصویب رسید ٬ امسال رو باید بی خیال شده و سياست انقباضي(كاهش هزينه ها) رو دنبال مي كرديم. ولي هفته اول بعد از دو سال تحويل كردن سال اونور آب، زيادي سخت و كشنده بود. هفته اول به غرغر كردن گذشت و صداي هر دومون دراومده بود. بيشتر سعي كرديم فيلم ببينيم و استراحت كنيم. اما امان از هفته دوم! صبح از خواب بيدار شدم و حس كردم پهلوم درد مي كنه. بعد ديدم گلاب به روتون، ادرارم خوني شده درست عين پرتقال خوني! شواهد نشون مي داد سريع بايد برم اورژانس. هاني نقش آمبولانس رو ايفا كرد و من رو به بيمارستان رسوند. سرُم و ديگر هيچ. دفعه بعد از وسط مهموني رفتيم سمت اورژانس و اين بار درد خانمان سوز كليه شروع شد طوري كه سرم رو به ديوار مي كوبيدم. آمپول پشت آمپول و سرم پشت سرم. خلاصه آروم شدم. به متخصص كه مراجعه كردم داشت اس ام اس بازي مي كرد و انگار من گفتم عيد رو تو بيمارستان باشه حالش گهي بود. پرسيد كه سرپايي مي خواي درمان بشي يا بستري؟ گفتم بستري. چرا؟ چون از شروع دوباره درد وحشتناك كليه شديدن مي ترسيدم. اما بستري شدن همان و رواني شدن جدا. رفتم بستري بشم. لباس بيمارها رو كه پوشيدم بغضم گرفت و شدم شبيه مريض ها! شب اول واقعن سخت بود. تمامي زندگي ام رو داشتم مرور مي كردم. به خاطر كمبود پزشك و پرستار چندتا بخش رو يكي كرده بودن. هم اتاقي هاي من يه تصادفي بود كه له شده بود. با بي ام و 170 تا سرعت داشتن مي رفتن اونم تو جاده فيروزكوه و ... فقط راننده چيزيش نشده بود. ايربك جلو باز شده بود و سمت شاگرد هموني بود كه تو اتاق من بود. داغون! ايربك عقب باز نشده بود و طرف مرده بود. روبروي من پيره مرد ديابتي بود كه پاش رو قطع كرده بودن و با صداي قرآن قبل از  اذان گريه مي كرد. شب ناله ها شروع شد. پسر تصادفي فقط با مورفين آروم مي شد. يكي لگن مي ذاشت و يكي ... تا خود صبح نتونستم بخوابم. غافل از اين كه اين درد دوباره تكرار نخواهد شد و سنگ حركت كرده و از كليه گذشته. فرداش صدام دراومد و از اينكه بيمارها رو غير متناسب با حالشون تو اتاق ها گذاشتن سخت ناراحت بودم. خيلي سخته يكي كنار دست تو ناله كنه و تو آروم باشي. من وقتي مي ديدم يكي داره از درد مي ناله اعصابم به هم مي ريخت و از این که کاری از دستم بر نمی یومد ناراحت بودم.

خلاصه فرداي اون روز با كون سوراخ سوراخ و دستهاي آبكش شده از سرُم تقاضاي مرخصي موقت كردم. دوستاي مهربون يكي يكي بالاي سرم حاضر مي شدن و من واقعن جوگير شده و فكر كردم خيلي مريضم! سوپروايزر بخش با دكتر صحبت كرد و گفت برم و چهارشنبه بيام كه تعطيل نبود. وقتي از بيمارستان بيرون اومدم انگار زندگي ام دوباره شروع شده باشه با لذت همه جا رو نگاه مي كردم. پيش خودم گفتم اگه تخت بيمارستان از طلا بود و خوراكش هم خاويار، خوابيدن زير پل كريم خان رو ترجيح مي دادم. چهارشنبه پيش يه متخصص ديگه رفتم. شاد بود و خندون و دائم شر و ور مي گفت. سريع نوشت كه بستري شم. رفتم بخش و كارهاي پذيرش رو انجام دادم ولي گفتم جمعه عصر ميام تا شنبه صبح جراحي بشم. تو اين فاصله رفتم پيش يه متخصص معروف مجاري. معاينه ام كرد و گفت: سنگ از كليه رد شده و نزديك مثانه ست. بايد با مايعات زياد و بالا و پايين پريدن دفعش كني.

جمعه از بيمارستان زنگ زدن كه چرا نيومده بستري شه؟ به هاني گفتم بگو رفته شهرستان. مشكل براش پيش اومد! فعلن كه از سنگه خبري نيست! ديروز 500 تا طناب زدم و چهار بار از طبقه يازده تا يك بدو بدو كردم ولي اثري نبود كه نبود. در حال حاضر هم يه مريض فراري هستم!! و نمی دونم چه بلایی سر سنگه اومده! دو روز بستري شدن چه مزيت هايي داشت:

1-   فهميدم كه وضع بهداشت و درمان تو كشور افتضاحه. همه با بي ميلي تمام كار مي كنن و هيچ توجهي به بيمار نمي شه. اگر شما به خاطر تحت نظر بودن براي مشكل كليه بستري بشين بعد از يك هفته بايد به مشاور اعصاب و روان مراجعه كنين.

2-   سلامتي آدم به مو بنده و حتمن بايد مراقب باشيم تا زندگي بدون دردسري رو پشت سر بگذاريم. يعني حواسمون باشه كه رعايت نكردن بعضي چيزها تبعات بدي داره. پيره مردي بهم گفت: ورزش نمي كني؟ خب مال همينه ديگه كه اينجايي!

3-   روز اول ديدم كه مستخدمها توي توالت بيمارستان سيگار مي كشن! منم كه عادت داشتم روزي يه نخ سيگار رو حتمن بكشم يه نخ از يكي از همراههاي مريض روبرويي گرفتم و رفتم كه آتيش كنم و آتيشي در كار نبود. كمي كه به خودم اومدم گفتم: چرا بايد به خاطر يه عادت بد دردهاي آينده رو به جون بخرم؟ سيگار رو شكستم و انداختم تو سطل زباله. تا حالا هم سراغش نرفتم و اميدوارم ادامه داشته باشه.

4-   فهميدم كه آدمها قدر لبخندهاشون رو نمي دونن و از اين كه خيلي دارايي بزرگي دارن بي اطلاع هستن. سلامت بودن بزرگترين دارايي يك انسان مي تونه باشه.

اگه پيشنهادي براي يك بيمار فراري دارين كه مي تونه براي دفع سنگ كليه اش مفيد باشه حتمن بهم بگين.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:43  توسط اسماعیل  |