یک هفته مونده به عید دوباره من و هانی هوای مسافرت به سرمون زد و آپشن های مختلفی پیش رومون بود. کوشی آداسی تو ترکیه٬ تونس و ... ايران گردي از مسير يزد، كرمان، بندرعباس، چابهار، قشم و كيش. بر اساس برنامه ریزی مالی که من انجام دادم و به تصویب رسید ٬ امسال رو باید بی خیال شده و سياست انقباضي(كاهش هزينه ها) رو دنبال مي كرديم. ولي هفته اول بعد از دو سال تحويل كردن سال اونور آب، زيادي سخت و كشنده بود. هفته اول به غرغر كردن گذشت و صداي هر دومون دراومده بود. بيشتر سعي كرديم فيلم ببينيم و استراحت كنيم. اما امان از هفته دوم! صبح از خواب بيدار شدم و حس كردم پهلوم درد مي كنه. بعد ديدم گلاب به روتون، ادرارم خوني شده درست عين پرتقال خوني! شواهد نشون مي داد سريع بايد برم اورژانس. هاني نقش آمبولانس رو ايفا كرد و من رو به بيمارستان رسوند. سرُم و ديگر هيچ. دفعه بعد از وسط مهموني رفتيم سمت اورژانس و اين بار درد خانمان سوز كليه شروع شد طوري كه سرم رو به ديوار مي كوبيدم. آمپول پشت آمپول و سرم پشت سرم. خلاصه آروم شدم. به متخصص كه مراجعه كردم داشت اس ام اس بازي مي كرد و انگار من گفتم عيد رو تو بيمارستان باشه حالش گهي بود. پرسيد كه سرپايي مي خواي درمان بشي يا بستري؟ گفتم بستري. چرا؟ چون از شروع دوباره درد وحشتناك كليه شديدن مي ترسيدم. اما بستري شدن همان و رواني شدن جدا. رفتم بستري بشم. لباس بيمارها رو كه پوشيدم بغضم گرفت و شدم شبيه مريض ها! شب اول واقعن سخت بود. تمامي زندگي ام رو داشتم مرور مي كردم. به خاطر كمبود پزشك و پرستار چندتا بخش رو يكي كرده بودن. هم اتاقي هاي من يه تصادفي بود كه له شده بود. با بي ام و 170 تا سرعت داشتن مي رفتن اونم تو جاده فيروزكوه و ... فقط راننده چيزيش نشده بود. ايربك جلو باز شده بود و سمت شاگرد هموني بود كه تو اتاق من بود. داغون! ايربك عقب باز نشده بود و طرف مرده بود. روبروي من پيره مرد ديابتي بود كه پاش رو قطع كرده بودن و با صداي قرآن قبل از اذان گريه مي كرد. شب ناله ها شروع شد. پسر تصادفي فقط با مورفين آروم مي شد. يكي لگن مي ذاشت و يكي ... تا خود صبح نتونستم بخوابم. غافل از اين كه اين درد دوباره تكرار نخواهد شد و سنگ حركت كرده و از كليه گذشته. فرداش صدام دراومد و از اينكه بيمارها رو غير متناسب با حالشون تو اتاق ها گذاشتن سخت ناراحت بودم. خيلي سخته يكي كنار دست تو ناله كنه و تو آروم باشي. من وقتي مي ديدم يكي داره از درد مي ناله اعصابم به هم مي ريخت و از این که کاری از دستم بر نمی یومد ناراحت بودم.
خلاصه فرداي اون روز با كون سوراخ سوراخ و دستهاي آبكش شده از سرُم تقاضاي مرخصي موقت كردم. دوستاي مهربون يكي يكي بالاي سرم حاضر مي شدن و من واقعن جوگير شده و فكر كردم خيلي مريضم! سوپروايزر بخش با دكتر صحبت كرد و گفت برم و چهارشنبه بيام كه تعطيل نبود. وقتي از بيمارستان بيرون اومدم انگار زندگي ام دوباره شروع شده باشه با لذت همه جا رو نگاه مي كردم. پيش خودم گفتم اگه تخت بيمارستان از طلا بود و خوراكش هم خاويار، خوابيدن زير پل كريم خان رو ترجيح مي دادم. چهارشنبه پيش يه متخصص ديگه رفتم. شاد بود و خندون و دائم شر و ور مي گفت. سريع نوشت كه بستري شم. رفتم بخش و كارهاي پذيرش رو انجام دادم ولي گفتم جمعه عصر ميام تا شنبه صبح جراحي بشم. تو اين فاصله رفتم پيش يه متخصص معروف مجاري. معاينه ام كرد و گفت: سنگ از كليه رد شده و نزديك مثانه ست. بايد با مايعات زياد و بالا و پايين پريدن دفعش كني.
جمعه از بيمارستان زنگ زدن كه چرا نيومده بستري شه؟ به هاني گفتم بگو رفته شهرستان. مشكل براش پيش اومد! فعلن كه از سنگه خبري نيست! ديروز 500 تا طناب زدم و چهار بار از طبقه يازده تا يك بدو بدو كردم ولي اثري نبود كه نبود. در حال حاضر هم يه مريض فراري هستم!! و نمی دونم چه بلایی سر سنگه اومده! دو روز بستري شدن چه مزيت هايي داشت:
1- فهميدم كه وضع بهداشت و درمان تو كشور افتضاحه. همه با بي ميلي تمام كار مي كنن و هيچ توجهي به بيمار نمي شه. اگر شما به خاطر تحت نظر بودن براي مشكل كليه بستري بشين بعد از يك هفته بايد به مشاور اعصاب و روان مراجعه كنين.
2- سلامتي آدم به مو بنده و حتمن بايد مراقب باشيم تا زندگي بدون دردسري رو پشت سر بگذاريم. يعني حواسمون باشه كه رعايت نكردن بعضي چيزها تبعات بدي داره. پيره مردي بهم گفت: ورزش نمي كني؟ خب مال همينه ديگه كه اينجايي!
3- روز اول ديدم كه مستخدمها توي توالت بيمارستان سيگار مي كشن! منم كه عادت داشتم روزي يه نخ سيگار رو حتمن بكشم يه نخ از يكي از همراههاي مريض روبرويي گرفتم و رفتم كه آتيش كنم و آتيشي در كار نبود. كمي كه به خودم اومدم گفتم: چرا بايد به خاطر يه عادت بد دردهاي آينده رو به جون بخرم؟ سيگار رو شكستم و انداختم تو سطل زباله. تا حالا هم سراغش نرفتم و اميدوارم ادامه داشته باشه.
4- فهميدم كه آدمها قدر لبخندهاشون رو نمي دونن و از اين كه خيلي دارايي بزرگي دارن بي اطلاع هستن. سلامت بودن بزرگترين دارايي يك انسان مي تونه باشه.
اگه پيشنهادي براي يك بيمار فراري دارين كه مي تونه براي دفع سنگ كليه اش مفيد باشه حتمن بهم بگين.