حس خستگی غریبی همه وجودم را گرفته. امروز صبح فیلم برداری فیلم یک دقیقه ای مان تمام شد. کار تدوین و صداگذاری امشب و فردا انجام خواهد شد. حسین قول داده تمام سوادش را به کار بگیرد تا حسی که من داشته ام منتل شود.
هنوز این یکی تمام نشده طرح ۳ فیلم نامه دیگر را ریخته ام و نام گذاری کرده ام. فیلمنامه اصلی در حال اصلاح و دکوپاژ است. با یکی از شخصیت های قصه که شخصیت جالبی بود صحبت کردم که نقش خودش را ایفا کند. یک سی دی فروش و شیفته شعر کنار خیابان را زیر نظر گرفته بودم. آدم جالبی بود. فیلمنامه را به او نشان دادم و سکانسی که در آن بود را خواند. هی می گفت: این منم؟ آفرین! هر چی گفتم را حفظ کردی و نوشتی.
همه چیز خودش پشت سر هم می آید. کافی است سی دی بگذاریم یا مکانی را ببینم که چیز جالبی دارد. همه چیز عجیب با هم جور می شود.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 20:48  توسط اسماعیل
|
