تبليغاتX
آلما - کاستی با صدای پدر بزرگ

چند نفری با لینک مینوی عزیز(راوی) سراغم آمدند و نظراتی دادند و قول کمک. از همه دوستان ممنون. می گویم خودش جور می شود٬ می شود دیگر. باید نبال کنی. همین. یکی از دوستهای فتوغرافچی(فیلمبردار٬کارگردان و تدوینگر ایضا) کرد است. از او سوال کرده بود چنین آوازی در کردی دارند یا نه. او گفته بود که آنها آن را "هوره" می نامند. از پدر بزرگش کاستی به یادگار مانده بود با همین نوا. مادرش این کاست را مثل جانش می دانست. با اسکورت از کرج کاست را آوردند. حالا که من می نویسم فتوغرافچی مشغول صداگذاری است. تازه قسمت هایی از کاست که انتخاب می شود باید توسط دوست فتوغرافچی ترجمه شود که مثلن طرف از دلبر می خواند من تصویر فلان چیز را نشان نداده باشم! احتمالا فردا روی یوتیوب خواهیم گذاشت. نمی دانم کیفیت یو تیوب چطوری است؟ به هر حال در جشنواره فیلم یک دقیقه ای که مرداد برگزار می شود نیز شرکت خواهد کرد. نظرات دوستان بلاگر بی نهایت برایم مهم است. زیاد وقت کسی را نمی گیرد. فقط یک دقیقه. قبل ساخت فیلم دوم که البته یک دقیقه ای نیست! می خواهم نظرات را بدانم.

فیلمنامه اصلی هنوز دکوپاژ نشده و محمد درگیر فیلم رضا شیخلانی(البته دانشجوهای رضا) است. تا آن موقع وقت دارم که بیشتر کار کنم. یک فیلم کوتاه مستند و دو فیلمنامه دیگر دارم. یکی را دیشب تمام کردم. احتمالا دیگری را هم فردا پس فردا یا شاید هم امروز بنویسم. وقتی فیلمنامه ای تمام می شود احساس می کنم یک بار یک تنی از روی سرم برداشته شده. به همین خاطر لخت می شوم و خستگی امانم را می برد.

پ.ن: الان که اینجا نشسته ام از یک تصادف جان گداز جان سالم به در بردم. داشتم داخل تاکسی به لوکیشن فیلمنامه ای که دیشب تمام کردم فکر می کرد. از تاکسی پیاده شدم و بدون اینکه کرایه بدهم سه قدمی دور شدم. مردیکه وسط خیابان نگه داشته بود من پیاده شوم. او از من شاسگول تر بود و اصلن یادش نبود کرایه ندادم. یک لحظه از فیلمنامه بیرون آمدم و فهمیدم کرایه ندادم. برگشتم به سمت تاکسی که... ترمز و میخکوب شدن ماشینی در چند قدمی! شاشیدم به خودم! و قلبم فی المجلس داخل شرتم افتاده بود و می تپید. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 14:48  توسط اسماعیل  |