تبليغاتX
آلما - مرد ایرانی

آدم خودخواهی هستم و کمی بی شعور و زبان نفهم. شاید هم از کم بیشتر. زن بیچاره را کشاندم تا پلنگچال که حالا دراز به دراز در خانه افتاده. اسپاسم شدید عضلانی و گلو درد. تا صبح خوابش نبرد. بیدار بودم و صدایم در نمی آمد. بازهم گفت که این جنایت زیر سر من بوده و من هم حرفی نداشتم.

فکر کردم کمی جو عوض می شود و طبیعت سرپایمان می کند. ولی روحم خبر نداشت که چنین فاجعه ای در انتظار است. حالا در خانه افتاده و من هم که می دانم چه گهی نوش جان کردم٬ می بوسمش و از خانه بیرون می آیم. هی گفت که پاهایش نا ندارد! هی گفت بیشتر از این نمی تواند راه بیاید ولی من به عنوان یک مرد ایرانی٬ یعنی موجودی که هر گهی دلش خواست می خورد و زن بدبخت باید تحمل کند٬ حرف خودم را زدم. دو روز است که از درد به خود می پیچد.

هوای فرنگ به سرم می زند٬ می گوید باشد. می روم و انصراف می دهم و بازهم می گوید باشد. روزنامه نگاری می کنم و در طول روز وقت ندارم با او حرف بزنم و ساعت ۱۰ شب جسدم را به خانه می برم٬ باز می گوید باشد. فیلمنامه می نویسم٬ طوری که در خواب فیلمنامه را برای کسی می خوانم٬ باز می گوید باشد. هوس کوه می کنم٬ مثل فرهاد می کند و می گوید باشد!

این تعریف زن ایرانی است. زنی که مردهای ایرانی را پر رو بار آورده که هر گهی دلشان خواست بخورند و منتظر باشند تا واژه همیشگی را بشنوند یعنی: باشد. دردهای هزاران ساله را روی هم تلنبار(به درک که درست نوشتم یا نه!) کرده اند و دم برنیاوردند.

حالم عجیب گرفته است. گستاخی و ندانم کاری من دو روز است که انسانی را زمین گیر کرده. کاری هم از من ساخته نیست جز همین نوشتن و زر مفت زدن. البته زریسم تنها مکتبی است که مردهای ایرانی پیرو آن هستند.

پ.ن: تو را به خدا خودتان را ... نکنید که من مرد هنرمندم و من مرد فلانم و من ... کمی فکر کنید. همه ما مردهای ایرانی یک پُخیم. پُخ که می دانید چیست؟ اگر نمی دانید خودتان را در آینه تمام قد خانه برانداز کنید.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 9:49  توسط اسماعیل  |