ایده ای درباره مهاجران افغان داشتم. با خودم قرار گذاشتم تا زندگی دو مستخدم افغانی محل زندگی مان را به تصویر بکشیم. نبی و صبرالله مردانی بسیار دوست داشتنی و نیک هستند. نبی را خواستم تا دم خانه بیاید و دمش را ببینم.
- می خواستم فیلمی از زندگی شما ساخته شود.
- مثلن چی؟
- بازی در کار نیست. شما زندگی روزانه را داشته باشید و ما هم با دوربین به دنبالتان خواهیم بود و بعضی وقت ها هم گپی می زنیم. مثلن وقتی داری تی می کشی یا شوتینگ ها را باز می کنی و...
سرش را پایین می اندازد و با حالتی خجالت زده:
- آقا تی کشیدن که کار نیست! ما فامیل مان هیچکدام نمی دانند چه کاره ایم و کجا کار می کنیم.
- این فیلم قرار نیست جایی پخش شود. فقط یک تجربه است و شاید هم ...
- اگر بازی بود٬ بد نبود. مثلن نقش بازی می کردیم. ولی اینطوری...
- ببینم مگر کار کردن عیب است؟
عذرخواهی کرد و رفت و من هم اصرار نکردم. وقتی رفت چیزی به ذهنم رسید: فرض کن تو مهاجری هستی در کانادا و مستخدم یک جایی. همه دوستانت در ایران فکر می کنند چه کار می کنی و دنیا به کام توست. حالا یک خارجی بیاید و ایده فیلم مستند را مطرح کند. قبول می کنی؟
هرچه با خودم کلنجار رفتم به نبی حق دادم که زیر بار نرود. آخر مرد حسابی این ایده هایت کفر ملت را در می آورد که! خلاصه تا به حال سه فیلمنامه خط خورده. حسین می گوید تو سخت می گیری. با این اوصاف اصلن نمی توانیم کار کنیم. بابا خب چه کار کنم؟ پول که نداریم ٬ دنبال مجوز هم باید بیافتیم و هزار تا کوفت و زهر مار دیگر. خب باید چیزی باشد که سه چهار نفری بشود انجامش داد؟
دیشب مستندی از سینمای مجارستان را می دیدم. راحت دوربین را برداشته بود و به جان شهر افتاده بود. وای که اینطوری چه حالی می دهد. هر پنجشنبه می شد یکی از فیلمنامه ها را کار کرد. یعنی هم فال و هم تماشا. تجربه و تفریح هم که چاشنی اش می شد. ای پدر بی پولی بسوزد! البته بعضی جاها مثل مستند " خانه تاریک است" خداییش با پول نمی شد کاری کرد.
من یکی کم نمی آورم و هنوز یک فیلمنامه هست که برشی از زندگی یکی از عشاق شعرهای آغاسی است. خیلی هیجان دارد تا جلوی دوربین بیاید و خودش را جلوی دوربین زندگی کند.
