نيشابور با آن همه زيبايي و دلربايي، زيبا شهري غريب است با هنرمنداني بس غريب تر. ديدن آن همه زيبايي را هرگز تاب نياوردم و هرگاه خاطرش زنده شد، گوشه ذهنم و كنج دلم به سوگ آن همه زيبايي در غربت نشست. در نوشتاري چند با عنوان " نيشابور، زيبا شهر من" خاطرات اولين سفر را براي رهگذران نوشتم اما آنجا كسي هست كه غريب تر از همه بود. اين واژه " غريب " براي بسياري غريب است. از ابتدا كه خواستم از نيشابور و غربت هنرمندانش بنويسم، بارها اين واژه را تكرارم گرفت.
آنجا يعني نيشابور مردي داشت با موهاي جو گندمي و صورتي استخواني، دلي به وسعت اقيانوس و مهرباني به قيمت باران بهاري. مردي كه كودكان سر كوچه دوستش داشتند و كارگاه مجسمه سازي شهرداري نيشابور براي اين دل مهربان بسيار كوچك بود و تاريك. پاي صحبتش كه مي نشستي از تاريخ هنر با چنان جذابيتي صحبت مي كرد كه براي ساعت ها ميخكوب مي شدي. حتي مني كه میکل آنژ را نمي شناختم شيفته هنرش مي شدم. كتابچه اي داشت كه از آن ور آب برايش به يادگار آورده بودند. تاريخچه اي از مجسمه سازي. ورق مي زد و با هيجان مي گفت: ببين پدر سگ چه كار كرده! قيافه اش ديدني بود. مي گفت: من سنگ مي تراشم مي دانم كه چنين تراشي فقط كار خداست! ورق مي زد و هيجانش قابلمه پر آب روي گاز را كه زهرا بار گذاشته بود به جوش مي آورد.
ساده است و بي آلايش. اونجر تنها مركب اوست. چند روزي كه نيشابور را گز مي كرديم او بود و اونجر كه همه جا مي بردمان. اونجر را پدر برايش داده تا مرد مهربان قصه ما پياده نباشد. پدر به او قول داده هر وقت قلم و چكش را كنار گذاشت همه زندگي اش را سامان دهد. مرد قصه ما، غريب مرد تنديس هاي نيشابور، اما نه چشمش به كيسه زر پدر است نه خزانه هيچ كس. هنر در نگاه او با رنج گره خورده و آنچه از دل اين رنج مي زايد، جز گنج نيست.

زهرا معلم دبستان اطراف نيشابور، با آن نگاههاي گره خورده در قلم و چكش مرد قصه ما، انگاري كه مرد را تا به آخر فهميده باشد، پر است از سكوت. غريب مرد نيشابور آنقدر حرف براي گفتن داشت و نوشتن كه حد نداشت اما زهرا بي اختيار چشم تنگ مي كرد و با نگاه مي فهماند: تنها من خزانه اين حرفهاي ناشنيده هستم و بس. من غلام قمرم، غير قمر هيچ مگو، را اين زن به اندازه خوب فهميده بود و مي فهميد.
سازنده تنديس سنگي " هلموت ريتر(ريشتر)" عطار شناس شهير آلماني، تنديس شيخ ابوالسعيد ابوالخير، تنديس خيام در ارمنستان و هزار يك حجم ديگر٬ هنر را در دامان سكوت معني مي بخشد.

عليرضا قدمياري همان كودك روستاي " فرخك" از روزگاران دور است كه تنها تفريحش شكل دادن به خاك آن روستا بود كه هنوز هم با اشك به همان سان براي مجسمه هايش خمير سكوت فراهم مي كند. پدر از هنر او بيزار بود و علي در برهوت معرفت يعني تهران تنهاتر از هميشه بود. علي هفته ای چهار مرتبه با جيب خالي دانشكده رسام تهران را رنگ و بويي ديگر مي بخشيد. راننده هاي اتوبوس علي را خوب مي شناختند. علي به قول بچه هاي نيشابور تاريخ هنر را بلعيده است. نقاشي را خوب مي فهمد و خوشنويسي و تئاتر و سينما را هم. نقش هايش هنوز روي ديوار خانه دوستان طنازي مي كند.
به قول خودش هنوز بهترين اثرش خلق نشده است.
كارگاه كوچك و تاريك اين جوان ايراني پر است از حرفهاي نگفته و تنديس هاي نساخته. علي قدمياري، حجمي است به هيبت سكوت. سكوت غريبانه زيبا شهري به نام نيشابور.




