این رفیق آذری ما در پستی مهربانانه نوشته است:
آلما از قدیمی ترین دوست هاست اقتصاد خوانده و پر از انرژی.شاید بعضی روزها 2 پست هم در وبلاگش به روز کند.
از آذری های نازنین. یکبار در یکی از پستها کلی در مورد اینکه حق التحریرش را از دفتر روزنامه ندادند گله کرد و من کلی احساس همدردی و در چند پست بعد عکس سگش را گذاشت که حد اقل یک میلیون قیمتش بود .از آن به بعد هنوز گیجم!!!!
فرض کنیم که آن سگ مال من بوده باشد! نمی دانم چرا اگر یک سگ ۳ میلیون تومانی داشته باشی نباید دنبال حق التحریر نداده ات بدوی؟ البته فرض کاملن غیر واقعی است چون سگ مال همسایه ماست و نه مال ما. سالی(سگ همسایه) فقط بعضی وقت ها مهمان ماست. چرا در کشور ما به دنبال حق و حقوق بودن یک نوع گدابازی تعبیر می شود؟ من ۴ ماه تمام بهترین نوشته هایم را ارائه کردم ولی حق و حقوقی دریافت نکردم! به نظر شما نباید یک میلیون تومان حق التحریر بابت ۴ ماه ترجمه را مطالبه کرد؟ من اگر میلیاردر هم باشم٬ از حقم نمی گذرم حالا اسمش در کشور من می خواهد کولی بازی باشد یا گدا بازی! البته لازم به ذکر است که بی خیالش شدم!
برای روشن شدن اذهان عمومی و برای مشخص کردن طیف طبقاتی جهت ایجاد حس مشترک بین دوستانم و اینکه فکر نکنند با یک مرفه بی درد! طرف هستند باید عرض کنم: من و همخانه دو کارمند کله شق هستیم که روی پای خودمان ایستاده ایم. مسافرت برون مرزی سالیانه ما هم زمینی است که هر کسی حاضر نیست این رنج بخرد و لذت سفر ببرد و ترجیح می دهد در همین تهران یا شهر خودش بماند و دم برنیاورد. نه من از پاپا جان! قرانی گرفته ام و نه همخانه از ددی جان! پشیزی! نمی دانم افتخار دارد یا... هر دو رنج بسیار برده ایم. تا به حال هم دو بار از نو ساخته ایم. به اصرار من از اینجا رفته ایم و به اصرار من٬ بازگشته ایم و گرچه برخی اوقات کم آورده باشیم ولی هنوز سر پا مانده ایم.
این ها را گفتم تا دوستان نادیده ام بدانند: رنج را می فهمم٬ غم را می فهمم٬ آرزو را می فهمم٬ دوست داشتن را نیز.
پ.ن: یک وقت فکر نکنید سوسیالیست شده ام و ضد مرفه ها! منظورم این بود که نوع رنج و غم و ... یک انسان مرفه که ددی برایش پول می فرستد و خانه و ماشین برایش می خرد با نوع رنج و غم و ... کسی که رنج برده و روی پای خودش ایستاده فرق می کند. نمی گویم رنج و غم او کم ارزشتر است از رنج و غم امثال من. هرگز. بلکه مشترکات ما کمتر است و نزدیکی حس ها اندک. مثلن او هرگز غم یک سقف را برای زیستن نخواهد فهمید.

