تبليغاتX
آلما - اخراجی ها و نسل اخراج شده ما

کوی دانشگاه ساختمان ۲۰. اتاق...فریادهای گوش و خراش و نعره های پیروز مندانه و دانشجویان بی دفاع. حمید سر سجده بود که خون آلود شد. چندتایی زیر تخت پنهان شده بودند. فردای آن روز اتاق طبقه دوم را دیدم که از آن پایین پریده بودیم. نارنجک سیمهای تشک را بیرون انداخته بود. فریاد و نعره های زنجیر به دستان. سکانس آخر. ماشین گارد و بچه های درب و داغان. مهدی روی دست من خون بالا می آورد. خودش را خیس کرده بود حسابی. لای دندانهایش پر بود از ریزه های آسفالت... روی شکم کشیده شده بود. طلبه مخفی بود. یعنی دانشگاه می آمد و آخر هفته ها حوزه می رفت. خدای ادبیات عرب و ادبیات فارسی بود. او خلوت را به من آموخت و من لذت شاد بودن و غنایی که قرب الله بود را به دامنش ریختم. غنا٬ همان قر دادن خودمان. مولانا را خوب می شناخت اما از رقص و طرب رومی هیچ نمی دانست. خدای غزالی در روحش رخنه کرده بود. به جای مثنوی برایش می خواندم: و خدایی که در این نزدیکی است٬ لای این شب بوها٬ پای آن کاج بلند...

ماشین گارد بردمان به تونل وحشت. ده نمکی عزیز نمی دانی که چقدر ترسیده بودم وقتی بازجو فریاد کشید: گوساله درست حرف بزن! ده نمکی عزیز چقدر خوشحالم که چماق را زمین گذاشتی. چقدر برای این نسل خوشحالم که سرشان با سنگ های دار و دسته تو نمی شکند. قول می دهی که به آنها هم بیاموزی که قلم قوی تر از چماق است؟ آره آقای ده نمکی! کسی از دهه ۶۰ ها تو را نمی شناسد. نه نترس! دادگاهی در کار نیست. نمی خواهم محاکمه ات بکنم. اصلن مگر من کیستم که تو را محاکمه کنم. محکمه جای دیگری است. دارم با تو درد و دل می کنم. نسل ما کسی را به خاطر چاک مانتو یا موی سر یا ... به محکمه نبرده. ما اهل تکفیر کسی نبودیم و نیستیم. اصلن مگر می شود فاحشه و عابد را روی ترازوی عقل بشر گذاشت و یکی را تحقیر و دیگری را تشویق کرد؟ نسل ما ترازوی خرد را جای دیگری کارآمد می داند رفیق.

ده نمکی عزیز! تو اخراجی ها را ساختی و ما نسل اخراج شده بودیم. یادت می آید خیابان ولیعصر و اسپری پاشیدن روی صورت دختران را؟ یادت می آید فریادهای موتور سواران را؟ چقدر خوب مدارا کردن را آموخته ای؟ ببینم حرفش را می زنی و یا واقعن مدارا کردن را آموخته ای؟

" معصوم به اون کسی که مست بود و روی از او پوشانده بود گفت: هیچ وقت از من روی برنگردانید" ده نمکی عزیز! چقدر خوشحالم که بالاخره به حرف های بزرگان رسیدی که حنجره پاره می کردن که بابا جان مدارا کن.

ده نمکی عزیز چقدرها را به محکمه بردی؟ تنها هم از خون شهدا مایه می گذاشتید. یادت هست؟ هنوز نوازشها و محبت های آن که تنها استخوانش را برایمان فرستادند از ذهنم پاک نشده. هنوز صدایش در گوش من است. اما تو می دانی همانها که پیش فرستادندش حالا چه وضعی به هم زده اند. بیرون گود نشستند و نریمان ما لنگش کرد. کربلای پنج را می گویم اخوی...

تو تغییر کردی. میمون است این تغییر اما چقدر دیر. می دانی شلوار جین که پا می کردیم از در دانشگاه برمان می گرداندند؟ می دانی آستین کوتاهمان را زیر کاپشن پنهان می کردیم؟ می دانی وقتی دکتر سروش برایمان از عقلانیت می گفت ترس از چماق و حیدری ها داشتیم. آخرش هم هر چه سوال داشتیم در انبان ذهنمان ماند؟ ده نمکی عزیز! اخراجی های تو به یادم انداخت که از " نسل اخراج شده" پس از جنگ بنویسم.

کاری ندارم که فیلمنامه مال تو بوده یا پیمان پر از خنده اش کرده. کاری ندارم به اینکه می دانستی دوربین را کجا بکاری یا نه. کاری به این حرف ها ندارم. به خودم قول داده بودم که پول پای فیلم تو ندهم. چون فراموش کردن ده نمکی دهه ۷۰ خیلی سخت بود پسر! ولی دیشب زیادی دوستت داشتم. حالا رقابتی در مدارا کردن در افتاده بین اهل کتاب. مگر دیگران کم از ده نمکی دارند که مدارا نیاموزند؟ ده نمکی که نبوده اند و بار نسل اخراج شده روی دوششان نبوده. پدر می گفت: تغییر خوب است. و من سر تکان دادم. چقدر کیف می کنم که کت ۸۰ هزار تومانی می پوشی و قهوه می خوری. ببین شوخی نمی کنم توانستی پیپ را هم امتحانی بکن. آنقدر کیف می دهد که با شلوارک سر صحنه باشی با آن کلاه مسخره کارگردانی. دوچرخه سواری و خندیدن با بچه ها بدون آنکه شیطان بیاید به سراغت. تازه نسل اخراج شده ما یاد گرفته است که: شیطان را هم می شود تربیت کرد! یعنی کی بیاید سراغمان که به دردمان بخورد.

ولی خودمانیم پسر! اگر در دوره خاتمی مثلن کمال تبریزی چنین فیلمی می ساخت چه بلایی سرش می آوردید؟ مارمولک را که یادت هست؟ حالا خب ما منتظر ماندیم تا خودتان به نقد بکشید تقدس آفرینی را. حالا تقدس زدایی را خودتان شروع کرده اید. خوب است. ولی فراموش نکن که چقدر ساپورت شدی از جانب صدا و سیمایی که مالیات از مردم و جیب من و ما می گیرد. فراموش نکن که پشت سرت ایستادند ولی خیلی ها همین نزدیکی٬ کسی را ندارند که فیلم شان کلید بخورد.

کفن میت چند تیکه است؟ ده نمکی عزیز تا به حال گزینش شده ای؟ تا به حال مجبور شده ای دروغ بگویی؟ تا به حال به خاطر قبول شدن مشروط در دانشگاه به خاتمی فحش داده ای؟ آره پسر! آن روز در خیابان ... راه می رفتم و گریه می کردم. بیرون که می آمدم حاج آقا گفت: بد مملکتی ساختیم! هیچکس خودش نیست! آره ده نمکی عزیز. پرونده قطور می گفت که ما خاتمی را روی دست بلند کردیم ولی حالا باید فحشش بدهیم. می دانی پسر٬ چایی خوردن با سیما و مینا جرم بود! من نمی دانستم! ولی همه را در پرونده نوشته بودند. تازه ما " قبض و بسط شریعت" دکتر سروش را نقد می کردیم. باور کن اصلن خشتکمان به سراغمان نمی آمد.

ده نمکی عزیز! می دانی چه عشق ها در کنج کوچه و برزن خفت و چقدرها گفتن " دوستت دارم " را غلاف کردند. چه دیر فهمیدی از بالای دیوار نگاه کردن به معشوق و دل و قلوه دادن حال دارد. می دانی چقدرها از بالای دیوار پایین افتادند. می دانی چقدرها برای دست همدیگر را گرفتن سیلی خوردند. آره پسر! کسی که عشق زمینی را نفهمد هرگز عشق آسمانی را درک نخواهد کرد. قرب الله که فقط در آن چیزهایی نیست که تو و امثال تو می دیدند! " به عدد آدمهای روی زمین٬ راه هست برای رسیدن به خدا" وقتی این دیالوگ را شنیدی تکان نخوردی؟ نمی دانی دزدکی گفتن " دوستت دارم" چه مزه ای دارد. نمی دانی قلقلک دادن خدا چه حالی دارد.

ولی ما "نسل اخراج شده" دوستت دارم را فرو خوردیم و دم بر نیاوردیم. حالا تو از راه رسیده ای. با سبدی از سیب مدارا. حالا وظیفه داری که دینت را به نسل اخراج شده ادا کنی. جرات کن پسر! بیشتر خودت و افکار همفکرانت را نقد کن.

تو خودت را نقد کن٬ من و نسل اخراج شده قول می دهیم با کله بریم تو توالت! راست و چپ مهم نیست. کمی از زنانه و مردانه بیرون بزن. حرمت بوسه را دریاب. واژه های پنهان نسل جدید را امنیت ببخش. به دخترت بیاموز که راحت بگوید: دوستت دارم. به دخترت بیاموز و به دخترها و پسران نسل جدید٬ که بوسه هاشان صادق باشد. ده نمکی عزیز! شیطان از دوست داشتن زیادی می ترسد. با دوست داشتن مدارا کنید...

اسماعیل- ۱۳۸۶- یکی از نسل اخراج شده.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 12:27  توسط اسماعیل  |