پنداری همه مبهوت
پنداری همه مغرور
مغرور واژه های بی مقدار بودن
بودن در حسرت لحظه های سرد
سردتر از سرمای یخ های قطب شمال
و تو این گوشه نشسته ای به سکوت
سکوت آیه های زمینی و بریده ای از آسمان
آسمانی که دیگر قول خاموشی داده است
از است های اینگونه بیزاری و از هر چه هست خشنود
بی قراری و انگاره های سرخ تر از خون پلنگ زخمی
پلنگی که در دام مانده و صیاد فراموشش شده
صید پنهان در نیمه شب بارانی را
پلک ها سنگین شده و طعم خیس قطره های باران
بر گونه های صید سنگینی می کند
پنداری همه را خواب برده است و تو
و تو مانده ای و چشمهایی که نمی بینند و گوشهایی که نمی شنوند
آرام بگیر صید باران زده
آرام بگیر و منتظر صیاد نباش
صیادی که دام گشود برای خستگی هایت و
حالا هم آغوش تن عریانی است و
ناله های زن روسپی را به بار نشاده است و
فراموشش شده٬ چقدر دام گشوده سنگینی می کند...
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:11  توسط اسماعیل
|

