تبليغاتX
آلما - این جمله منه دوست دارم خیلی زیاد... بی همگان به سر شوم بی تو به سر نمی شوم

زبان عشاق گذشته با عشاق کنونی چه تفاوت هایی داره؟ آیا بار معنایی اونها تغییری کرده؟ آیا تعابیر اونها کم عمق تر شده و به ساده سرایی رسیده؟ وقتی اشعار حافظ و سعدی و مولانا رو می خونی با یک زبان وزن دار و ریتمیک مواجه می شی و بازی با کلماتی که استعاره و کنایه توی اشعار موج می زنه. ولی من هرچی نگاه می کنم بار معنایی این اشعار٬ یعنی گذشته و حال زیاد با هم فرقی ندارن بلکه کلام در گذشته زیباتر ادا می شد و حالا خارج از وزن ادا می شه. استعاره و کنایه و نمی دونم سایر ابزار ادبی خیلی خیلی کم استفاده می شه. البته من با اطلاعات ادبیاتی یه دیپلم ریاضی فیزیک حرف می زنم و اصلن بحث تخصصی مد نظرم نیست که از من بر هم نمی یاد. ولی مساله سوالی هست که توی ذهن منه. بار معنایی چقدر به ساختار زبان وابسته ست؟ کاش یه متخصص تو بلاگستان بود که یه حالی به ما مرحمت می فرمود و کمی بحث می کرد.

جدیدن وقتی مثلن شهرام ناظری گوش می دم و کامران و هومن رو هم می بینم از خودم سوال می کنم که بار معنایی کلامی که این ها از اون وام می گیرن چقدر اختلاف داره؟ شعرهای پاکسیما یا مثلن خیام چقدر به لحاظ معنایی اختلاف دارن؟ اصلن در مورد شخصیت ها بحث نکنین که اونها نمی دونم معنوی بودن و فلان بودن و عاشق حق بودن و از این حرف ها و جدیدی ها هیچی از معنویت بارشون نیست! من می گم ساختار به هم ریخته و بار معنایی بعضی جاها عمیق تر هم شده. مثلن شعرای الان از کیسه خلیفه نمی بخشن که : به خال هندویش بخشم٬ سمرقند و بخارا را... همون قدر که مبانی سیاسی و حقوقی تغییر کرده٬ ساختارهای زبانی هم به هم ریخته ولی بار معنایی لااقل اگه عمیق نشده٬ کم عمق تر از قبل نیست. کلام جدید زرت و زورت زیادی توش نیست و با واقعیت بیشتر در ارتباط هست. مثلن طرف به اندازه خودش مایه می گذاره و گنده گوزی نمی کنه.

بار معنایی یعنی چی؟ مثلن همین جمله دوست دارم. فرض کنین حافظ تو کوچه راه می رفته یه دفعه چشمش می خوره به یه تیکه حسابی. بعد می ره می شینه تو خونه و یک مفتعلن٬ مفتعلن٬ مفتعلن٬ فعل از خودش در ثنای اون تیکه در می کنه و شیفته می شه و حالا بیا جمش کن. یکی دیکه یه شاعر بیسواد مثل منه که نه وزن می دونه چیه و نه قافیه! خیلی راحت سر کوچه که گیرش آورد طرف رو٬ می ره جلو و با نگاهش می گه٬ دوست دارم خیلی زیاد٬ فکر کردن اصلن نمی خواد!

چرا وقتی یکی شعرهای حافظ یا مولانا رو می خونه چرت تون می گیره؟ چون به واسطه مبانی حقوقی و سیاسی و تکنولوژی اون موقع باید شاعر هم تصویر سازی می کرده و هم از دریده شدن خشتکش جلوگیری می کرده و تازه آخر کلی زر زدن در مورد گردن ناز یار و مخلفاتش بیت آخر یه حالی هم به شاه محمود می داده! یعنی شعر هم کیلیپ بوده و هم ساز و هم محل دستمال به دستی یو  و ...

حالا شعرها ساختار گریز شدن ولی تکلیف شون با خودشون معلومه. خیلی ساده حرفت رو می زنی. تصویر سازی هم کارگردان بلده بکنه و با گفتن دوست دارم هم تکفیر نمی شی و ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:13  توسط اسماعیل  |