دیشب داشتم میومدم خونه. راننده تاکسی روی داشبورد زده بود: کرایه ۵۰۰ تومان! گفتم: آقا دیروز که ۴۰۰ تومن بود؟ بعد خیلی راحت گفت: حالا شده ۵۰۰ تومن. بهش خندیدم و پیاده شدم. تازه خطی هم در کار نیست. این ها خودشون یه گنگ درست کردن و مثلن دارن از فلان جا تا فلان جا مسافر می برن و بعد کسی رو هم را نمی دن از اونجا مسافر ببره. ما همه جا گنگ داریم: گنگ نانواها٬ گنگ سوپری ها٬گنگ خدمتکارها٬ گنگ مسافرکشها٬ گنگ روزنامه نگارها٬ گنگ طلا فروش ها و ... وقتی رسیدم خونه هانی هنوز نرسیده بود. کلی کار داشت و وقتی رسید با یه جسد متحیر رو به رو شد.
با اون همه کار و دیر رسیدن به خونه ۵ کیلو سبزی هم خریده بود! می خواست با سبزی تازه قورمه سبزی درست کنه. خدا پدر این کفار رو بیامرزه که نشستن فکر کردن و سبزی خرد کن اختراع کردن. دست ننه شون درد نکنه. منم هی می گفتم: آقا جان من همون سبزی خرد شده بیژن رو ترجیح می دم تا این همه خستگی تو و ... می دونم خوشمزه تره ولی کارد بخوره به این شکم که هر چی می کشیم از اون می کشیم. بابا تو هم مثل من کار می کنی. تازه کار نمی کردی هم کلفت خونه که نیستی. من ترجیح می دم حرف بزنیم و تو ساز تمرین کنی و همون سبزی کارخونه ای رو بخوریم!
ولی تو کتش نرفت که نرفت. الان هم که ساعت ۱۲ ظهره رفته اداره و صبح زود قورمه سبزی رو بار گذاشته و من هی می رم عین یه بچه که رو گاز باشه بهش سر می زنم. خب منم همه ظرف ها رو شستم و خونه رو جارو کردم و همه جا رو تی کشیدم. من از گشادی همچین چیزی نمی گم. ولی دوست ندارم اسیر شکم باشیم. ای به گور پدرت خندیدی! الان داره قند تو دلش آب می شه ها!
یه بار اومدم مثلن مشارکت کنم و من خودم پاشدم قورمه سبزی بار بذارم. آقا مزخرفی شده بود که بیا و ببین!
- الو٬ چطوری؟ چیکار می کنی؟ قورمه سبزی تو چه وضعیه؟
- سلام می رسونه. خوبه. ته نگرفته.
- دو تا پیمونه برنج هم بذار خیس بخوره من کارم داره تموم می شه. میام خودم درست می کنم.
پی نوشت: چندتا نوشته از مریم و نرگس خوندم. الان کمی آبی هستم. منتظرم هانی بیاد تا با هم ناهار بخوریم. تازه الان سالاد شیرازی هم درست می کنم. بعد ظرف ها رو می شورم. بعد می رم کنار پنجره و یه نخ اولترا دود می کنم و با همه وجود فوتش می کنم بیرون. شاید چرتم بگیره. پای تلویزیون چرتم می گیره و یه لحظه حس می کنم کسی دستش رو می بره زیر سرم و یه متکی می ذاره. لبخند می زنم. بعد از نیم ساعت پا می شم و می گم: دلم بیرون می خواد. هات داگ پنیری. بعدشم بریم بام قدم بزنیم و باقالی بخوریم. دلم می خواد هر چی دلم می خواد بشه. عینهو تین ایجر ها شدم. الان درست ۲۰ سالمه. می خوام با دوست دخترم که آشپزی اش خیلی خوبه بزنم بیرون. دوست دخترم خیلی کله خرابه. ما با هم زندگی می کنیم. همه این ها رو باید اون موقع که برای پیروزی مون تو ۲ خرداد شیرینی پخش می کردیم بهت می گفتم. ولی من ۸ سال باختم و یک نفر برد. دیگه دنبال قهرمان نمی گردم. من ساندویچ هات داگ پنیری رو به حرفهای خاتمی ترجیح می دم! بزرگ شدم نه؟
