علی قدمیاری که آمد مستقیم رفت سر یخچال خانه محمدرضا چایفروش! این یکی دیگر با عقل سلیم من جور در نمی آمد ولی بعد فهمیدم که سادگی و یکرنگی این جماعت است که سلیم است و نه عقل من. نشست و لقمه نانی خورد و با صدای دو رگه اش صحبتهایی می کرد. دو رگه ای صدای علی ناشی از سیگارهای کوچک بهمن بود که پشت سر هم می نواخت. حسین فرستاده بودش تا سیگار بخرد. گفته بود بگو: وینستون اولترا لایت می خوام. علی تا مغازه این اسم را تکرار کرده و جلوی مغازه فراموش کرده بود نام سیگاری که من و حسین عاشقانه می نوازیم! رفته بود به مغازه دار گفته بود: یادم نیست اسمش چی بود ولی وینستون سفید ... مغازه دار وینستون لایت داده بود دستش و آمده بود. علی حکایتهای زیادی دارد. استاد مجسمه سازی غریب نیشابور را بچه های کوچه ای که در آن خانه ای اجاره ای دارد خوب می شناسند. حکایتی که در باره علی سر زبانهاست قضیه ماست خریدنش است. رفته بوده ماست بخرد. زن بیچاره در خانه منتظر بوده که علی ماست بیاورد خانه ولی علی شب از مشهد زنگ می زند که رفته است آنجا آنهم با دمپایی! شیرینی لحن نیشابوری اش واقعن زیر گوش ماند و همیشگی شد.
سوار بر اونجر(ماشین علی) که خاطره ها با آن دارد راه افتادیم تا علی جاهایی را در نیشابور نشانمان دهد. مزار عطار نیشابوری. غریب گنبد نیشابور٬ مردی را در بر گرفته بود که همگان از هوش ذکاوتش می گویند. بلیت لازم نبود چون استاد قدمیاری را همه می شناختند. داخل که شدیم دلم گرفت. مجسمه هلموت(نمی دانم اشتباه نوشتم یا نه!) عطار شناس معروف آلمانی در سمت چپ مقبره عطار کارگذاشته شده بود. مجسمه سفارش آلمان بود و سنگ مرمرش هم ایتالیایی بود که علی قدمیاری آن را تراشیده بود. شیشه دور مجسمه از بالا سوراخی داشت تا سنگ سیاه نشود. اما ملت فکر کرده بودند که آن سوراخ مال پول انداختن است و اسکناس و سکه ای در آن به چشم می خورد! شاید هم کسی آنجا نبود که توضیح دهد: بابا جان این تنها یک مجسمه یادبود است. آنهم از نوع آلمانی اش! می گویند تابستانها مردم همه جا در منطقه ای که مقبره عطار در آن واقع است چادر می زنند و جای سوزن انداختن نیست. اما من رویاهای دیگری داشتم...
چشمم به ابرهای زیبایی افتاد که در آسمان طنازی می کردند. ابرهایی که هیچ کجا نداشت. یا من تا به حال چنین هندسه ای از ابرها ندیده بودم. به قول مجسمه سازها واقعن عجب حجمهایی ساخته شده بودند. زیادی دور بودند و دوربین من هم زومش قوی نبود تا تصویری از آن بگیرم و اینجا بگذارم تا باورش کنید. نیشابور٬ هموار شهری است که انتهایش به کوهها می خورد و انگار آسمان خیلی کوتاهتر از جاهای دیگر است.
رودخانه پر آب قدیم نیشابور هم از کنار مقبره عطار می گذرد. البته آب کمی داشت اما زیبایی مقبره عطار را ناجور تهدید می کرد. علی چایی آورده بود و من خطابه اقتصادی ام را آغاز کردم. مثل همیشه. آنجا فقط عطار نبود. شهرهای زیر خاک مانده بسیاری بودند که یکی یکی از زیر خاک بیرون آورده می شدند. برای علی گفتم: من اقتصاد خوانده ام و ذهنم دلاری است. اینجا بوی دلار می آید! البته توضیح دادم که بدون اقتصاد٬ هنر هم باید کنج عزلت بگیرد و غریب بماند. اگر نیشابور و زیبایی اش جهانی شود٬ هنرمندان نیشابور و جوانان نیشابور هم زندگی شایسته ای خواهند داشت. چرا باید کنگره عطار در خارج از ایران برگزار شود؟ من سیاستمدار نیستم و سیاست نمی دانم ولی رویاهای اقتصادی دارم که هنر را از غم نان آزاد می کند. مقبره بازسازی شده و زیبای عطار را تصور می کردم که حریم ساخت و سازی برایش تعریف شده و بزرگترین دانشگاه بین المللی خاورمیانه در فاصله چند کیلومتری آن بنا شده که مثلن چینی ها و ژاپنی ها سرمایه گذار آن هستند. موسسه بین المللی عطار شناسی را هم آلمانها افتتاح کرده اند و ... سالیانه هزاران هزار دانشجو و چند صد ایران شناس آنجا می آیند. هتل بزرگ عطار را تصور می کردم که سالیانه هزاران توریست را در خود جای می دهد. فرودگاه بین المللی بزرگی که پروازهای خارجی را که توریستها با آن بودند می آورد و می برد. ویزا در نیشابور لازم نبود و ۱۵ روز اقامت آزاد برای هر توریست. این خوابها داشت دیوانه ام می کرد. تازه خیام هم بود و کنگره جهانی ریاضیات و نجوم و ... تازه قرار بود یانی را هم بیاوریم تا در عمارت عطار کنسرت بدهد و ...
استکان چای را برداشتم و از حرارت خودم اصلن داغی چای را نفهمیدم. آتش وجودم را گرفته بود. آنجا پر بود از هنر٬ صنعت٬ کار٬ آینده٬ امید٬ زندگی و ... پشت سر هم سیگار دود می کردم و شاید ۱۰ تایی شد! زنبورها در تنه درختهای محوطه مقبره لانه کرده بودند و رسیدن سرما گیج شان کرده بود و همه جا پر بود از زنبور...زنبور...زنبور... و صدای وزوز عجیب زنبورها مرا ترساند از نیش خوردن.(ادامه دارد)

