تبليغاتX
آلما - تولد کاندومی

تولد نابهنگام! دوتا از بچه ها بود. این زن و شوهر باحال و دوست داشتنی در یک ماه و با فاصله سه روز به دنیا اومدن. خلاصه بچه ها سورپرایزشون کردن و یه تولد کوچولو براشون گرفتیم. بین صحبت ها بود که بحث نی نی شد و یکدفعه علی گفت: خب بابا شماها عرضه ندارین به بقیه چه ربطی داره! منم سریع گفتم: چیه علی جون! هنوز یه هفته از عروسی ات نگذشته سوتی دادی؟ عزیزم گفتم چینی اش رو مصرف نکن! یه دفعه هانی هم آب پاکی رو ریخت رو دستش و گفت: بابا سه تا ۱۰۰ تومنی مجبوری بخری! دیگه داشتیم از خنده روده بر می شدیم که من گفتم: اونایی که استفاده کردی رو قدیم بهش می گفتن انگشتی! ورژن دهه ۵۰ یا ۶۰ بوده. هومن هم گفت: نه بابا از همین هایی بوده که وزارت بهداشت مجانی می ده. خلاصه علی که داشت ظرف می شست فقط می خندید.

خلاصه با هومن اونقدر خندیدیم که تولدش واقعن شاد شد. بعد خانوم هومن رفت سر اصل مطلب و خاطره خواهرش رو که مامایی خونده بود تعریف کرد. خواهرش تو یه روستایی طرح می گذرونده. خانومی میاد برای تنظیم خانواده. ۹ تا بچه داشته. خلاصه خانوم ماما بهش می گه که باید شوهرش کاندوم مصرف کنه. بعد از مدتی خانوم مراجعه کننده دوباره حامله شده بوده. چون کاندوم رو با قیچی ریز ریز می کرده و می داده شوهرش می خورده. به خدا شوخی نیست حقیقت داره. یه بار دیگه هم یه خانومی میاد پیش ماما (خواهر خانوم هومن) و ماما بهش می گه: خانوم شما باید دستگاه بذارین. خانوم مراجعه کننده هم می گه: ای خانوم تو رو خدا حرف دستگاه نزن. ما خونه مون ۴۰ متر بیشتر نیست دستگاه توش جا نمی شه.

حالا نوبت کس دیگه شده بود که از کلاس تنظیم خانواده خاطره ای تعریف کنه. معلم تنظیم خانواده تعریف می کرده بعد از مدتی که کاندوم در روستایی پخش کردن و رفتن سر بزنن دیدن خانومها کاندومها رو می شورن و عین لباس به طناب رخت گیره می کنن. یعنی تا توزیع بعدی از همون کاندومها استفاده می کردن.

خلاصه بحث شیرین کاندوم به راحتی بین بچه ها رد و بدل شد. آخه مفهومی نداره وقتی یک روز جهانی برای کاندوم در نظر گرفته شده ما هنوز توی جمع ها از این تابو اسم نبریم. هنوز در جامعه مثلن مدرن ما اُمل هایی هستن که چیزی درباره پرید دخترشون بهش نمی گن. یا هستن کسانی که پریودشون رو قایم می کنن تا مبادا برادر یا پدر نفهمن! خب بابا مگه پریود شدن از دیوار مردم بالا رفتنه؟ متاسفانه فقط این عادت های بد و الکی تابو شده٬ موجب می شه تا ما به لحاظ عدم شفافیت اطلاعاتی دچار مشکلات ارتباطی عمیقی بشیم.

خلاصه همه چی به خنده و شادی گذشت و هومن و خانومش شمع ها رو فوت کردن. تو راه برگشت ما همراه هومن اینا بودیم. هومن رفت بنزین بزنه. بچه ام یه کم آلمانی تشریف دارن. از بعد از گرفتن کارت سوخت بنزین نزده بود و دیشب اولین بار بود. خلاصه بنزین رو زد و نشست توی ماشین که بریم. یک دفعه آقای بنزین فروش گفت: آقا حساب نمی کنین؟ هومن که شاخ درآورده بود گفت: آقا حساب کردم! مرده گفت: با کی حساب کردی؟ هومن بیچاره شماره انداز پمپ رو دیده بود که داره رقمهایی رو از کارت کسر می کنه و فکر کرده واقعن نفت سر سفره اش اومده و کارت سوخت از طرف خدا شارژ شده! آقا آی خندیدیم. هومن داد می زد که پس این شومبول طلاست که دادن دست من! این مسخره بازی ها چیه. کم مونده بود بچه ام فردا بلیت بگیره و برگرده فرانکفورت٬ به همون دهاتی که بهش تعلق داشت. ولی ما بعد از کلی خنده آرومش کردیم و قضیه به خیر گذشت.

دیروز فکرم وحشتناک مشغول بود و در عرض ۸ دقیقه ۸ تا سیگار با اولین آتیش و سیگار به سیگار روشن کردم و هی راه می رفتم. وقتی برگشتم توی اتاقم چشم تون روز بد نبینه حالم رفت تو قوطی اساسی. حالا نگو محمدرضا٬ دوستم کرمش می گیره کمی من رو اذیت کنه. زنگ می زنه به هانی می گه: دیروز اسماعیل رو تو شریعتی با یه خانومی دیدم! مردیکه کون نشور بعد از مدت ها زنگ زده که مثلن حالی به ما بده. هانی هم زنگ زد به من گفت اینطوری می گه. من که حالم خوش نبود کلی خندیدم ولی هانی کمی توضیح خواست. آقا من ریختم به هم و هانی که باورش نمی شد شوخی اونهم این عواقب رو داشته باشه٬ به التماس افتاد که تو رو خدا بی خیال. زنگ زدم به محمدرضا و فقط فحش خواهر مادر بهش ندادم و هر چی دهنم اومد بارش کردم! محمد رضا به پت پت افتاده بود که بابا چقدر بی جنبه ای تو و ... خلاصه زنگ زده بود و از هانی عذرخواهی کرده بود. طبق معمول غرور شاش مالش بهش اجازه نمی ده که به من زنگ بزنه و بگه عذر می خوام٬ اشتباه کردم. و من زنگ می زنم و می گم تو شرایط خوبی نبودم و از دستم ناراحت نباشه. اون می گه: بی خیال! حل می شه! واقعن اگه کسی همچین شوخی بی مزه ای با شما بکنه چیکار می کنین؟ بعد تازه ازتون عذرخواهی هم نکنه و بگه: من با هانی شوخی کردم و ازش عذر خواهی هم کردم.  

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 10:31  توسط اسماعیل  |