تبليغاتX
آلما - از هر دری سخنی(18+)

- الان داشتم با هانی صحبت می کردم. گفت یه تیکه از سنتوری مهر جویی رو برام می ذاره که گوش کنم. بعد درباره چاووشی و مهرجویی حرف زدیم. خیلی ها معتقدن که مهرجویی به محسن ظلم کرده. محسن هم کمی تا قسمتی اینطوری فکر می کنه. ولی واقعیت امر چیه؟ محسن می دونست که صداش ممنوعه. مجوز نگرفتنش درست به همین معنی است. مهرجویی هم حتمن این جریان رو می دونست. به نظر من و هانی هر دو ریسک کردن و نتیجه این شد که صدای محسن از روی فیلم حذف بشه و موقع اکران توی جشنواره هم اسمی از محسن به میون نیاد. من صدای چاووشی رو خیلی دوست دارم ولی بنا به دلایلی معتقدم چاووشی خیلی بیشتر از این ها می تونست به جامعه موسیقی حال بده ولی کار کردن با دی جی و پی جی گند زد به صدا و کلاس چاووشی. مثلن این تیکه های فرنگی و گوزبیت(گوز بیت: واحد شمارش به گه کشیده شدن. گوز بایت. گوز کیلو بایت. گوز مگابایت. گوز گیگا بایت) رو توی آهنگ هاش وارد کرد و یه چیز ناهماهنگ ازش بیرون اومد. نظر ما این بود که هر دو طرف در این جریان سهیم بودن.

- از سفر و بودن کنار بچه ها براتون نگفتم. البته روز برگشتن(شب و روز برگشتن) ۱۸ ساعت توی راه بودیم! باور نمی کنین. به تخم کوفی عنان که باور نمی کنین! اصولن توی سفر سعی می کنم خستگی هام در برن و خستگی همسفرها رو در ببرم. اکتیو بودن و گفتن و خندیدن و بازی کردن. وقتی راحت باشم صدای ضبط رو هم زیاد می کنم و دائم قر می دم. چیه به ما نمیاد! خب به درک که نیاد. یعنی دائم بالا و پایین پریدن و دائم انرژی مثبت دادن. این قضیه باعث می شه که تا یه لحظه آروم می شی همه فکر می کنن چه مرگت شده!

یکی از جمله های تاریخی این سفرم این بود: مغز که به کار می افته٬ کون از قر می افته! این قضیه زمانی اتفاق افتاد که در حال قر دادن داشتم ظرف حاوی املت معروفم رو برای بچه ها می بردم. بحث بر سر این شد که من معتقد بودم نظریات علمی جدای از شخصیت طرف هستن چرا که ظرف ابطال و معیار سنجش صحت شون جدای از شخصیت خالق نظریه هست. ولی در مورد غیر علم مثل ادبیات اینطوری نیست. یعنی شخصیت طرف در جای جای اثر بروز می کنه و ... غذا که تموم شد یکی از بچه ها دوباره با یه مثال نقض رید به هیکل من و بازم رسیدم به اینکه: نبین کی می گه٬ ببین چی می گه! بدجوری رفتم توی لک و کمرم از قر افتاد و نشستم روی مبل. حافظ رو ورق می زدم که هانی اومد سراغم و گفت: بابا چرا تو اینقدر افراطی هستی؟ از اول سفر تا حالا قر دادی و حالا یه دفعه رفتی تو ماتحت فلسفه! البته توی گوشم گفت و ضایعم نکرد. بعد دیدم همه مثل ماست نشستن و اقدس جمع ارسطو وار داره فکر می کنه!

- یکی از شب ها با شلوارک و رکابی توی کافی شاپ ساحلی ساعت ۳ صبح در مورد این بحث می کردیم که چه چیزی ائمه رو متمایز از اشخاص عادی می کنه؟ بحث من اینطوری پیش رفت که من بیرون از دین به حتی ائمه نگاه می کنم. چه چیزی بین علی و مثلن هاوکینگ تفاوت ایجاد می کنه؟ به چیزهایی که در دایره عقل من نمی گنجه کاری نداشتم مثل معصومیت. این ها بحث ایمانی است و در قالب عقل نمی گنجه. من به نهج البلاغه نگاه می کنم و مثلن یکی از نامه ها رو می خونم. تقدس زاییده عمق فهم هست. اگر علی مقدس می شه آیا به خاطر معصومیت هست یا عمق تعقلش؟

شاید زیادی کرسی شعر بلغور کردم و می دونم همه گه گیجه می گیرن. ولی فلسفیدن یکی از راهکارهای مهم فسفر سوزوندن هست.

- یک شب دیگه هم توی کافی شاپ ساحلی دور هم ورق بازی می کردیم که مامورها از راه رسیدن و سریع بساط رو جمع کردیم و این شد که بحث دیگه ای در گرفت! چه عملی رو عاطفی می دونیم و چه عملی رو عقلایی! اصلن عقل چی هست و عاطفه چی هست! به خدا خود کانت هم گوز فیش می شد اگه میومد توی جمع. تازه فهمیدیم که یه آشنا به علم منطق و یک آشنا به تاریخ فلسفه و یک عصب شناس و آشنا به علوم پزشکی باید بین ما می بود تا بحث به نتیجه می رسید. خلاصه تا بوق سگ طول کشید و فقط گوز پیچ شدیم. بعضی ها هم کم می آوردن و فرار رو بر قرار ترجیح می دادن و بی خیال فسفر سوزوندن می شدن.

فلسفیدن یکی از راهکارهای مهم جلوگیری از گُه گرفتگی مزمن حس و حال هست.

می دونم که الان نرگس داره به هفت جدم فحش می ده! حالا ننوشت و ننوشت اینم از نوشتنش!

سیگار و چایی همدم شب زنده داری های ما تو سفر بودن. مگه نه اینکه یک ساعت اندیشیدن و فلسفیدن بر ۷۰ هزار رکعت نماز می چربه؟ درست یادم نیست روایت بود یا حدیث! یا اصلن اینطوری بود یا نه!

- دیشب هم تو بام تهران مهمان یک فیزیک خوانده بودیم به صرف چایی و سیگار. از مهدی خواسته بودم درباره انرژی توضیحاتی بده و اون هم شروع کرد به زر زدن. الحق خوب اطلاعات می داد و قابل فهم بود. بعد در مورد ذرات بنیادی صحبت کرد و کوارک ها(کوچک ترین ذرات هستی که تا به حال کشف شده و معتقدن کوچکتر از اون نیست) و نظریات رو به صورت زیر دیپلم باز کرد. من هاج و واج نگاش می کردم و کیف می کردم.

پی نوشت: قر دادن گوشه ای از زندگی است و بسیار لذت بخش. خندیدن هم. اما چیزی جای فلسفیدن رو نمی تونه بگیره. بین گوشه های مختلف زندگی باید یک همزیستی ایجاد کرد. همزیستی مسالمت آمیز تا مفهوم بی نهایت ضلعی رو درک کنیم. بی نهایت ضلعی یعنی یک دایره. زندگی یک بی نهایت ضلعی است.

پی نوشت۲: حتمن می گین اَه اَه چه معجون گُهی! ولی من همونقدر که جوجه کباب رو با عشق باد می زنم و بهتر از بقیه قر می دم(مدعی داریم بسم الله) سعی می کنم با عشق هم حرف بزنم و بنویسم و فکر کنم حتی اگه بهتر از بقیه نباشم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 17:51  توسط اسماعیل  |