تبليغاتX
آلما - جورابهای بو گندو

دو هفته ای بود که پام بودن. چون بو نمی دادن هر روز صبح دوباره پام می کردم. هر روز صبح با این که می دیدم مثل چوب سفت و سخت شدن بازم از روی تنبلی دنبال یه جوراب دیگه گشتن٬ مهمون کفشهای من می شدن. زیر آفتاب داغ ظهر باید دنبال کاری می رفتم. راه افتادم. رفتم و رفتم. پاهام خیس عرق بودن. وقتی برگشتم تو اتاقم حس کردم یه جسد توی اتاقم هست. جسدی که که روی زمین مونده بود. دنبالش گشتم. ولی نبود که نبود. بوی تعفن داشت خفم می کرد. این بوی تعفن اونقدر نزدیکم بود که نمی تونستم بفهمم از کجاست! سرم رو نزدیک کفشهام بردم. نزدیک. نزدیک. نزدیک تر. که یکدفعه حالت تهوع بهم دست داد. سریع جورابها رو از پام بیرون کشیدم و لای دستمال توالت پیچیدم و انداختم توی سطل زباله داخل دستشویی. پاهام رو شستم. به اتاق که برگشتم بوی تعفن نمی یومد. جسد رو دفن کرده بودم. با خودم گفتم: چقدر از این جوراب های متعفن تو وجود تو هست و خبر نداری؟ بوی گندهایی که تا راه نری و عرق نکنی رو نخواهند شد؟

الان دارم به خودم نگاه می کنم. می خوام به جای راه رفتن بدوم. می خوام اونقدر عرق بریزم که همه جورابهای بوگندوی ذهنم خودشون رو رو کنن. اونوقت می پیچم شون لای دستمال توالت و دور می ندازم شون. چقدر لذت بخش بدون بوی تعفن ذهن زندگی کردن. کینه٬ حسادت٬ بدخواهی و ... خیلی چیزهای دیگه تعفن پنهان ذهن آدمی هستن. ولی اونقدر به تو نزدیک هستن و حتی می شه گفت بخشی از خود تو هستن که درک شون نمی کنی٬ نمی فهمی. ای کاش این ها هم مثل جورابهام بو می دادن و زندگی رو برام سخت می کردن. اونوقت سریع از خودم می کندم شون و دورشون می نداختم.

دارم دنبال جورابهای بو گندوی پاهای ذهنم می گردم. خیلی سخته. آخه نمی شد مثلن این ها هم بو دار می شدن؟ نمی شد وقتی کسی دائم داره دروغ می گه از بوی تعفن نتونه زندگی کنه؟ نمی شد کسی که داره تظاهر می کنه از بوی گند ذهنش حالت تهوع بهش دست بده؟ نمی شد وقتی کسی داره مال مردم رو می خوره بوی یه تن مرده توی دماغش بپیچه؟ 

دارم هی بو می کشم. اونقدر بو می کشم که بالاخره پیدا کنم شون. اما نه! تا پاهای ذهنم عرق نکنن٬ بوی گند جورابها در نخواهد بود! پاهای ذهنم باید راه برن٬ باید اندیشه کنن٬ باید عرق بریزن. اونوقت اگه جورابهای پاهای ذهنم گندیده بودن٬ سریع خودشون رو رو می کنن و من بی معطلی دورشون می ندازم.

جورابهایی که دو هفته فراموش شدن٬ اینچنین بوی تعفن می دادن و تهوع برانگیز شدن. جورابهای پاهای ذهن من مدت هاست فراموش شده بودن. پس چرا بویی به مشام من نمی رسه؟

باید پاهای ذهن رو به راه رفتن وا داشت تا عرق بریزن. باید این پاهای لعنتی خودشون رو رو کنن. ولی اگه تا عصری که دارم بر می گردم خونه بویی نشنیدم٬ جورابهای پاهای ذهنم رو از پا در میارم و آب می کشم شون. مگه می شه جورابهایی که گندیدن رو با پا بکشی و فراموش شون کنی؟ آره. چرا نمی شه؟ ما آدمها فراموش کاریم. یادمون می ره.

صبر کنین! یه بوهایی می شنوم. آره.  ولی اگه تو راه دستشویی یکی این جورابهای بو گندو رو ببینه مسخره ام نمی کنه؟ نمی گه نیگاس کن! شلخته! نه٬ نترس. واسه اینکه از بوی تعفن خلاص بشی٬ واسه اینکه بتونی خوب باشی و با بوی خوش زندگی کنی٬ باید جسور باشی. جرات کن. سرت رو بالا بگیر و با لبخند بگو: آره٬ دارم دور می ندازم شون. بعد هم بگو:

راستی می دونم که بوی گند جورابهای پاهای ذهنم تو رو هم اذیت کرده! به خاطر همه بوهای تعفنی که آزارت دادن معذرت می خوام.

پی نوشت: کامنت هایی که تایید می کنم مفقود می شن! دوباره مشکل پیدا شده. دوستی گفته بود که هرزه گویی ها رو هم که جزو جورابهای بو گندو هستن٬ باید دور بندازم. من نمی دونم آیا همونقدر که به تخمای کوفی عنان و کا..ندوم و برجستگی های مرمرین و ... حساسیت داریم به دروغ٬ تظاهر٬ دزدی و ... حساسیت داریم؟ من واژگان رو هیچ وقت هرزه ندونستم و نمی دونم. تو اینجا هم هرچی حسم بگه می نویسم. حالا اگه دوستی بدش میاد خواهش می کنم نخونه تا نرنجه. اینجا بیشتر از اون که برای دیگران نگاشته بشه برای خودم به رشته تحریر در میاد. خلوتکده من رو اگر آزارتون می ده رها کنین. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 11:44  توسط اسماعیل  |