وقتی غرق خواب باشی و صدای گل گلدون توی گوشت و آرامش هستی رو زیر پوستت احساس کنی و یکدفعه کسی هراسون بالای سرت باشه و فریاد بکشه که: پاشو...پاشو... تازه می فهمی که چقدر از این لرزه های خوفناک طبیعت لذت می بری. وقتی همه دارن از پله های طبقه ۱۴ به پایین می دون٬ کسی بالای سر توست و فریاد می زنه. ترسیده اما ترسش هنوز اونقدر به دوست داشتنش مسلط نیست که رهات کنه و بیرون بزنه. تازه می فهمی کسی رو داری که با لرزه های خوفناک زمین هم فراموشت نمی کنه. تازه می فهمی که دوست داشتنش ادعا نیست. بارها بهت ثابت شده و دوباره ثابت می شه. عشقی که ۳ ریشتر تاب میاره دوست داشتنی است و باز هم جلوش کم میاری.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 20:53  توسط اسماعیل
|

