تبليغاتX
آلما - بازی شب یلدا به آلما هم رسید!

اهری عزیز لطف کرده و من را هم دعوت کرده تا پته را روی آب بریزم. اتفاقا دیشب خانوم گیر داد که تو هم پنج چیز را که من نمی دانم بگو. مگر مغز خر خورده بودم! ولی خب می شود یک چیزهایی گفت. دعوت اهری را هم قطعن باید اجابت کرد:

۱- در کودکی به دلیل کسری بودجه همیشگی قُلک مادر جان از دست من در امان نبود. یک عدد سیخی یا چیزی گیر می آوردم و در سوراخ قُلک می کردم تا به اسکناسی برسم. اگر بخت یار بود ساندویچ روزمان به راه بود ولی از بخت بد بعضی وقتها پولها تکه تکه می شد و مثلن آخر سال گندش بالا می آمد که این اسکناسها چرا پاره پوره شده اند! خب من که بانک مرکزی نداشتم پول چاپ کنم و یا از بانک استقراض کنم! ولی خدایی اش وقتی یک اسکناس خوشگل بیرون می آمد روزم تکمیل بود.

۲- سال ۷۴ تازه خوابگاهی شده بودم. خانه ما کرج بود ولی آدرس مراغه را داده بودم تا هر روز مجبور نشوم بروم و بیایم. خرج بالا بود! از آنجا که همیشه در یخچال چیزی برای خوردن پیدا می شد یادم نمی آید در خانه گرسنه مانده باشم. ولی تجربه زندگی مجردی و خوابگاه نداشتم. ساعت ۱۱ شب شده بود. روز جمعه. ناهار و شام هم خبری نبود. چیزی نخورده بودم و شب که شد آنچنان گرسنگی به من هجوم آورد که نگو و نپرس! رفتم بیرون. این را هم بگویم که خوابگاه من روبروی پل کریم خان بود. ساختمان شرکت راه آهن یا همان رجا شده فعلی. بیرون همه جا تعطیل بود. چنین چیزی تا به حال ندیده بودم. ساعت ۱۲ شب شد.رفتم سراغ کیسه نان خشک و کمی نان خشک خوردم ولی سیر نشدم! حالا هر روز از روبروی این خوابگاه رد می شوم و یا آن روز می افتم! همیشه اگر شب از روی پل رد شوید و به سمت هفت تیر در حرکت باشید بالای پل و سمت راستتان یک تابلویی مشعلی را نمایش می دهد. با نور لامپ. من همیشه به آن خیره می شدم. دقیقا ۱۱ سال پیش... و هنوز هم خیره می شوم.

۳- سیگار کشیدنم را با ماربرو شروع کردم. حوصله ام سر رفته بود و از آنجا که خانه اقوام هم نمی رفتم تنها بودم. دایی بنده مایه دار بود و آن یکی هم وضعش بد نبود ولی رفت و آمدی در کار نبود. ۱۰ نخ ماربرو گرفتم و خیابان سنایی را رفتم تا بالا. کبریت هم نمی زدم و سیگار پشت سیگار روشن می شد. تا رسیدم آن بالاها. بعد ۱۰ نخ سیگار دیگر گرفتم و آمدم تا پایین! پول توجیبی من آن موقع هفته ای ۲۰۰۰ تومن بود و سیگاری که کشیدم خرج نصف هفته بود! از آن موقع تا حالا سیگار می کشم و به قولی که به خانومم دادم هرگز پابند نبودم! شرمنده ام! ولی سیگاری نرمال هستم. یکی بعد از ناهار. یکی موقع خروج از کار. همین. ولی فتوغرافچی که باشد بیچاره می شوم! 

۴- سال سوم دبیرستان عاشق دخترکی شدم. از بالای پنجره کلاس که طبقه دوم بود آن هم رو به خیابان. هر روز ساعت دوم کلاس از پیاده رو رد می شد و به بالا هم نگاهی می کرد و دل از من که کنار پنجره بودم می برد. خلاصه یک روز از مدرسه فرار کردم و دنبالش به راه افتادم و با او شروع کردم به حرف زدن. ولی دریغ از یک کلمه! فکر کردم لال است! ولی... دم کوچه شان که رسیدم دیگر وارد کوچه نشدم. از فاصله صد متری یک پسر گردن کلفت ورزشکار را دیدم که نزدیکش شده و شروع به صحبت و فهمیدم که طرف صاحب دارد! خدایی اش من هم جرات رودرویی با آن هیکل هرکولی را نداشتم. کلن ۴۵ کیلو بودم! بعد از سالها وقتی در خیابان دیدمش خیلی بزرگ شده بود. ولی نمی دانم چرا اصلن دلم نلرزید و فقط لبخند می زدم و یاد گذشته می کردم...من را ببین که ۸ سال بعد دختر را شناخته بودم!! با کله کچل من قطعن آن دانش آموز گیر سه پیچ یادش نمی آمد. در همان فاصله صد متری  ایستادم که سوار تاکسی شد و رفت.

۵- از آنجا که خواهر نداشتم علاقه خاصی به شناختن این موجود ناشناخته یعنی دختر از خودم نشان می دادم!  سال اول با همه دخترهای کلاس سر بحث را باز می کردم. ولی اصلن بلد نبودم چطور باید با این موجود حرف زد. به قول بچه مسلمانهای دانشکده: روابط عمومی ام بد باحال بود. برای اولین بار خواستم با یکی از دخترها که بچه شمال بود دوست شوم. نمی دانستم چکار باید بکنم! به همین خاطر با دست پاچگی از او خواستم به خوابگاه زنگ بزند. وقتی زنگ زد دستپاچه گفتم: می خوام ازت خواستگاری کنم! و او گفت: هنوز خیلی بچه ای... این اولین شکست من در خواستگاری بود! خیلی خنده دار. نه او می دانست چه باید بگوید و نه من. فردای آن روز آمد و شروع کرد به عذر خواهی که ببین من... ولی من بعد از آن ضد حال عمرن پا می دادم... او رفت و سال آخر ازدواج کرد و چاق شد و برای تسویه حساب که آمده بود بچه ای هم داشت. ولی من بعدها یاد گرفتم چطور با دخترها دوست شد اما به دلیل فشارهای مالی نمی توانستم در مهمانی ها و ... شرکت کنم. ولی برای رفع تنهایی کرج که می رفتیم داخل مترو همیشه یکی همسفرم بود. با هم قرار می گذاشتیم و با هم می رفتیم. من همیشه این حماقت را می کردم که اصلن به فکر طرف مقابل نبودم که چه حسی پیدا خواهد کرد. همیشه بچه ها به من تذکر می دادند که شاید طرف دچار مشکل شود. ولی من کار خودم را می کردم. البته بحث های روشنفکری و این حرفها راست کارمان بود و بس!! بعد از عقدمان همسفر متروی من یک ترم دانشگاه نیامد و من تازه فهمیدم چه گندی زدم... حرف بچه ها درست بود. باید به فکر دیگران هم می بودم. من فقط دوست داشتم حرف بزنم و به هیچ دختری از گل نازکتر نگفتم و دست از پا خطا نکردم.گرچه یکی از همین هم صحبت ها همخانه من شد ولی همیشه عذاب وجدان داشته ام. رکورد هم صحبتی ام با همخانه ام بود. ۵ ساعت سرپا! و دریغ از یک جمله عاشقانه که... حیف! 

پ.ن: از آنجا که همه وبلاگ هایی که می شناسم دعوت شده اند فکر نمی کنم کسی برای دعوت دم دست باشد. 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 12:37  توسط اسماعیل  |