ساعت ۹ شب رسیدیم تهران. ایروان قشنگ بود اما شاد نبود. بازمانده کمونیسم و هم شکلی ساختمون ها تو خیابونها موج می زد. آلمانی ای که با هم از کارخونه ای بازدید می کردیم متعجب بود از اینکه هالیدی! رو در ایروان می گذرونیم!! تهران رو هم دیده بود و فقط یه چیز یادش بود. خلاصه بازماندگان شوروی سابق رو از نزدیک رویت کردم. اما توی این ۱۷ سال زیاد تغییر کرده بودن و من به بچه ها قول دادم که ۴ سال دیگه اینجا رامون نخواهند داد! اگر روس های مزخرف بگذارن اونها به سرعت رشد خواهند کرد. جالب بدونین قیمت دلار به پول ارمنی ها توی تابستون به دلیل سیل توریست های ایرونی نصف می شه و پاییز دوباره دو برابر می شه! سمند رو هم اونجا ۷ میلیون می فروشن و مردم ما ۱۱ میلیون می خرن. پژوی تیپ ۱ هم ۵ میلیون!!
نشستن توی کافی شاپ های میدون جمهوریت(ریپابلیک اسکور) خیلی دلچسب بود. مجسمه های سنگی هم نمادی از شهر ایروان هستن. بالای تپه مجسمه " مادر ارمنستان" یا آرمنین مام٬ بالای تپه ای خودنمایی می کرد و عظمت خاصی داشت که متاسفانه موفق نشدم از نزدیک ببینمش. نمای شهر سنگی بود و یک شکل و یغور(چطوری می نویسن اینو؟) سر فرصت باید دیده ها رو آنالیز کنم!(دهن ملت سرویس شد!)
هانی سرما خورده و من هم له و لورده از سفرم! چرا همه می رن سفر و شارژ می شن و ما می ریم و خسته بر می گردیم؟ خب ما توی ۳ روز باید همه کار می کردیم. بازی مهیج بولینگ( که توی تهران خانومها و آقایون جدا هستن! یعنی نمی شه با هم بازی کرد! تازه شاد هم نیست و محیطش مزخرفه و گرون!) و بعد ناهار و بعد قدم زدن تا میدان جمهوریت و کافی شاپ نشینی و کنسرت و آکوا پارک و ... فکر می کنین چی از آدم باقی می ذاره؟
امروز هم نه حال و حوصله ستون نوشتن برای روزنامه(آخه من یه ستون ثابت دارم که جفنگیاتم رو اونجا می نویسم! البته بدون نام!) داشتم و نه حال و حوصله ترجمه! چندباری هم وبلاگ نوشتم و پاک کردم. شکر خدا رضا و توران هم تو استرالیا مستقر شدن. رضا کار پیدا کرده و توران هم بورس شده. خبر خوبی بود بعد از سفر. چه ربطی داشت؟ دل و دماغ مزه پرونی هم اصلن ندارم. رکسانا رو بگو بعد از سفر تازه رفته کنسرت!!! خدا زور بده یه کم!
از بر و بچه هایی که ۳۲ سالگی ام رو تبریک گفتن ممنونم. البته من از دنیای مجازی انتظاری ندارم ولی تو همین مجازیت هم هستن دوستهایی که دو کلمه وقت بگذارن. رکسانا و مریم گلی و نرگس و محمود و نیما و شقایق و ...
فکر می کنم از عوارض ۳۲ سالگی این باشه که دلت برای ایران زودتر از اونی که فکر می کنی تنگ می شه و یه جورایی وقتی یه ارمنی می پرسه اینجا بهتره یا ایران٬ همه چیز رو فراموش می کنی و با قدرت فریاد می زنی: ۱۰۰ درصد ایران!!! در صورتی که می دونی یه جا چیزی داره که جای دیگه نداره و روی ترازو که بگذاری تازه می فهمی که: آسمان یک رنگ است!

