روزهای برفی شروع شدن. ها کردن روی شیشه پنجره و امضا کردن. همیشه عاشق این بودم که یه امضای خوشگل داشته باشم. بدخطی من مصیبت بزرگم بود و احساس بدی بهم می داد. هر کی خوش خط بود امضاشم خوشگل بود. داشتم از روزای برفی می گفتم که یاد بچگی افتادم. بخار نشسته روی شیشه مگه می تونه اینقدر واسه آدم جذاب باشه؟ چرا هر چی بزرگتر شدم لذت بخار شیشه رو یادم رفت. هنوزم امضام قشنگ نیست. خطمم خوب نشده. دیگه احتیاجی هم به خودکار ندارم. از صبح تا شب با سرعت برق با کیبوردم می نویسم و کسی به خاطر خط بدم گوشم رو نمی کشه! هنوزم از دندونه گذاشتن برای سین بدم میاد. فکر کنم به خاطر همین عاشق "انار" شدم چون دندونه مجبور نبودم براش بذارم مثل "سیب".
الانم رو شیشه مانیتور دارم ها می کنم...هاااااااااااااااااااااا بعد یه پستم امضا می کنم و می فرستم به دنیای مجازی. دستام رو هم دور لیوان چایی حلقه می کنم تا گرمم شه. محسن نامجو هم با صدای عجیب و غریبش تو گوشم داد می زنه: زلف بر باد مده... تا ندهی بر بادم...
اگه اتاق تون پنجره داره برین "ها" کنین رو شیشه اش و یه امضای خوشگل بزنین پای نفس گرمتون. می دونم الان یکی داره از این برف خیلی لذت می بره. پنجره هم داره. چایی هم داره. منظره خیره کننده هم داره. تازه بلده "ها" کنه روی پنجره و شعر بنویسه.
دوست داشتم الان خانوم معلم دنیای مجازی گوشم رو بخاطر غلطهای زیادی می کشید ولی می تونستم روی پنجره ها کنم و بیرون رو تماشا کنم. ببین کوچولوی بدخطی که می خواست یه اتاق داشته باشه کنار خط راه آهن و هی پیپ بکشه و چای بخوره و بنویسه و صدای سوت قطار ببردش اون دور دورا٬ حالا پنجره واسه "ها" کردن نداره!
چرا قدر پنجره رو ندونستم؟ تخته سفیدی که با بخار روی شیشه پنجره درست می کردی یادته؟
كنار شومينه نشستي٬ هيزم مي ريزي٬ زمونه روي موهات "ها" كرده٬ شدي تخته سفيد سرنوشت كه به اندازه هر موي سفيدت روي سرت امضا شده٬ پنجره رو نگا مي كني و مي بردت اون دور دورا. دوست داشتي معلم خوشگلت حتي بياد گوشت رو بكشه. واسه همينم بدخطي مي كردي. ولي اون لبخند مي زد و فكرش رو هم نمي كردي اين يكي گوشت رو نكشه. آخه چرا وقتي آدم احتياج داره گوشش رو بكشن نمي كشن٬ وقتي احتياج نداره مي كشن؟ چقدر دستاي خانوم معلم رو دوست داشتي.
- خب بابا نمي شد برم بگم كه من از بوي عطرت خوشم مياد و دستات و دوست دارم و از اين عشقولانه بازي ها بلد نبودم! به همينم كه گوشم رو بكشه قانع بودم!
- مگه الان بلدي؟
- خب نه! اي كاش به اندازه همون كوچولويي كه هي دستش رو مي كرد تو دماغش و كلوچه يه تومني مي خورد٬ بلد بودم دوست داشته باشم. اونقدري بودم كه حاضر بودم گوشمم بكشه ولي حسش كنم. الان فقط پر كلمه شدم. ها هم كه مي كنم رد هيچي روش نمي ذارم.
تنها معلمي كه يادت مونده اون بود. چقدر مودب مي شدي تا مي ديديش. كلاس پنجم دبستان٬ مدرسه ابتدايي عفت. تو بي شعور دوست داشتي بي عفتي كني و با خانوم معلم جلوي در حياط قرار بذاري. ولي چي بهش مي گفتي؟
- خب واسش رو شيشه "ها" مي كردم و اسمش رو مي نوشتم. زشته؟ شايد خوشش ميومد.
- نه كه خطت خدا بود و خانوم معلم محو زيبايي هنرت مي شد!
پس تا دير نشده بدو برو كنار پنجره و تا زمونه "ها" نكرده٬ تو "ها" كن و يه چيز خوشگل هم جابنداز روش. مثلن رد انگشتات يا جاي لباي خودت. تا بيرون سرده مي توني از اين كاراي قشنگ قشنگ بكني. وقتي گرم شد همه نوشته هاي روي پنجره پاك مي شن. چشم به هم بزني كنار شومينه نشستي و به پنجره خيره شدي. نه٬ نه! الان پلك نزن. ساعتم نگا نكن. برو كنار پنجره و يه كوچولو "ها" كن. يادت مياد چقدر دوست داشتي؟
