تبليغاتX
آلما - سالگرد ششم
زمستون بود

من و دختری که توی دانشکده آرزوی داشتن چشماشو داشتم داشتیم می رفتیم زیر یه سقف. هزار تا رویا و هزار تا آرزو.

رویای من همه چی بهم داد. زندگی بخشید و تنهایی رو ممنوع کرد. لباس سفید تنش کرد و عروس من شد. حالا بعد شیش سال لباس سفیدش رو به تن می بینه. چقدر بزرگ شدی دختر!

عزیز اسماعیل٬ اینجا توی دفترچه خاطراتم می نویسم که بهترین بودی. به خاطره همه نداشته هام من رو ببخش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 20:38  توسط اسماعیل  |