تبليغاتX
آلما - نویسندگی مصیبت بزرگی است آن هم برای روزنامه کارگزاران!

الان که دارم می نویسم با چندتا قرص خودم را آرام کردم ولی نمی شود و باید بنویسم چون حس می کنم توهین بزرگی به من شده. ۵ سال پیش بود که به نوشتن روی آوردم. باید توضیح بدهم که چرا می نویسم. نوشتن برای من نوعی آموختن است و انگیزه آن هم یادگیری و ارائه آموخته به دیگران است. اما ایمان دارم که تولید کننده کالا و یا خدمات مجانی یا مخش عیب کرده یا دارد کلاهبرداری می کند و یا ... می دانم که وارد کردن فکر به بازار می تواند در اصلاح و تقویت آن موثر باشد. این که برای فکرم چقدر دریافت می کنم می تواند به دقیق فکر کردن و بیشتر فکر کردن و با تفکر بیشتر نوشتن را برایم به همراه داشته باشد.

از دانشگاه که فارغ التحصیل شدم به اقتصاد بیشتر علاقه مند شدم! چون با دنیای بیرون بیشتر آشنا شدم و خوانده ها را مرور می کردم. ولی انگیزه آموختن در دوران دانشجویی هم فقط امتحان بود و کسی به زیاد دانستنت اهمیتی نمی داد و باید جزوه را خوب پس می دادی. ولی آن موقع هم اگر خوب می خواندی و یاد می گرفتی و خوش فکر بودی می توانستی کار پروژه بگیری که البته باید سوگلی می بودی. بیرون از دانشگاه چه چیز می تواند کمک کند تا هر روز بخوانی و بنویسی و فکر کنی؟ نوشتن برای روزنامه راهی بود که پیش گرفتم. محقق نبودم که به فکر مقاله برای فلان ژورنال باشم ولی فکر کردن و در جریان مسائل روز بودن را بسیار دوست داشتم و دارم. بنابراین به نویسندگی ژورنالیستی رو آوردم. به این گفته ام خوب فکر کنید: کشاندن تفکر به بازار به اصلاح و رشد فکری منجر می شود.

اما از بخت بد در ایران نویسنده را به چشم کارگر افغانی شهرداری می بینند که هر بلایی می توانند سرش بیاورند. ما نه قرارداد داریم و نه چیز دیگر. به ما می گویند: کارگران حق التحریری! همین! روزنامه ابرار اقتصادی که سر یک نوشته کلی را اخراج کرد و می خواست پول من را ندهد که زیر بار نرفتم و با تمام توان و داد و قال گرفتم. ندادن حق در نظر من یک توهین بزرگ است که من تحمل نمی کنم. روزنامه کار و کارگر که دزد مقاله ام در ابرار برایش کار می کرد هم چنین کرد و همان دزد نمی دانم چطور مبلغی گرفت. روزنامه آسیا ولی نرمال بود و نویسندگی ما باثبات بود اما وقتی از توقیف خارج شد به گدایی افتاد و گند زد به صاحت نویسندگی.

حالا رسیدم به کارگزاران! روزنامه حزبی که آنقدر پول دارد که در جردن ساختمان بخرد و حقوق همه کارمندانش را تا پایان آبان ماه بدهد ولی وقتی به نویسنده ها یا همان کارگران حق التحریری می رسد دستش به جیب مبارک نمی رود. انگار که جمع کردن خبر از این طرف و آنطرف و چیدن کنار هم می شود همان روزنامه. نه تحلیلی و نه یادداشتی و نه فکری. بهترین کارهایم را برای این روزنامه کردم. همین الان می توانم یک کتاب ۱۰۰ صفحه ای را که حاوی مقالات ترجمه شده ام است چاپ کنم. ولی حالا بعد از ۴ ماه خبری از پشیزی نیست!

کاش وبلاگم آنقدر خواننده و بیننده داشت که شاید یکی صدای اعتراض این نویسنده را به گوش کله گنده های کارگزاران می رساند مخصوصا آقای کرباسچی و بقیه... نگهبان در روزنامه کارگزاران حقوق می گیرد ولی نویسنده همان افغانی بیچاره و از همه جا رانده است که تازه باید همیشه در ترس باشد. می نویسی که فلان شد بعد صدای فلانی هم در می آید. دلم از این می سوزد که حزبی که برای نویسندگان روزنامه اش اینقدر ارزش قائل نیست یعنی برای فکر ارزشی قائل نیست چطور می تواند داعیه تفکر حزبی داشته باشد؟ حزبی که روزنامه را فقط چیدن خبر کنار هم می داند آیا پایه محکم فکری در میان مردم خواهد داشت؟ البته من آدمی نیستم که به این سادگی ها از این قضیه بگذرم! ادبی نویس یا نقد فیلم نویس نیستم که روحیه هنری برایم شرم ایجاد کند که از حقم دفاع کنم. من اقتصاد خوانده ام و می دانم حق چه حرمتی دارد و فکر چقدر می ارزد. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 12:53  توسط اسماعیل  |