کلیک می کنم٬ دوباره کلیک می کنم٬ ساعت رو نگاه می کنم و دوباره... وقت رفتن شد. کوله ام رو بر می دارم و از کیوسک روزنامه فروشی یه نخ سیگار می گیرم و شروع می کنم به راه رفتن. راه رفتن رو دوست می دارم بسیار. کلیک می کنم و راه می رم. یاد قصه گیتاریست می افتم با دست های نداشته اش. تندتر راه می رم....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 15:22  توسط اسماعیل
|

