تبليغاتX
آلما - دستهایت را به ستایش می بوسم
به چه زباني مي شود كسي را ستود؟ با چه زباني بايد گفت كه واژگان ذهنت دودمان بر باد داد؟ دودماني كه بر پايه هاي ضعيف ناداني ام استوار بود. وقتي آنقدر درمانده مي شوي كه حتي از خدا هم نااميد مي شوي٬ دستي از آستين بيرون ميآيد و بازهم ياد آورت مي شود كه: به خدايي خودمان سوگند كه ما هستيم.
نه فكر بد نكنيد. نه پاي مرگ در ميان بوده و نه پاي پول كه يكباره چنين شتابان روحاني صفتم كرده باشد. اصلن از اين خبرها نبوده و نيست. من هميشه فكر مي كردم آزادي خواه هستم و براي آزادي زيسته ام. اما دريغ و درد كه روح يك ديكتاتور را با خود به يدك مي كشيدم. من مي گفتم: بايد آزاد باشي! سالهاست كه فراموش كردم: آزادي بايدي را كه من خواستار آن بودم به يدك نمي كشد.
با دوستي عزيزتر از جان درد و دل كردم كه فلاني من مي خواهم همخانه ام آزاد زندگي كند پس بايد جسارت آن را داشته باشد و بايد چنين كند و چنان! گفت: تو هم شبيه كسي هستي كه آزادي را نفي مي كند... مگر مي شود براي آزادي كسي زور گفت؟
اين ديكتاتور نه به زور آمريكا كه با كلمات يك دوست٬ امروز٬ در همين ساعت در پيشگاه عدالت به دار آويخته شد و هرگز كسي را به زور آزاد نخواهد خواست. هر كس مسئول زندگي خويش است و كسي را نمي توان به زور بر عقيده اي پايبند نمود.
امروز به دار آويخته شدن اين ديكتاتور خونخوار را به نظاره نشستم و حالا آرام گرفتم. شايد اين هم از آن درگيريهايي باشد كه كامنت گذاراني به خوددرگيري تعبيرش كنند ولي زندگي خوددرگيري و ديگردرگيري بلند مدت است و بدون حل آنها لذتي در كار نخواهد بود.
دستهايت را از دور به پاس مهر و محبتت مي بوسم و آرزو مي كنم همواره شاد باشي و سرفراز و به وقت فرود كه دورباد٬ توانمند.
------------------------
كمي بايد عوض شوم. از روزنامه نگاري خسته ام و شايد براي هميشه روزنامه را فراموش كنم. اقتصاد را هم كه دلداده آن هستم شايد كنار بگذارم. همين ۵ سال نوشتن بس است. خون دل خوردن تا كي؟ حتمن علاقه دومي هم دارم. علاقه دومم فيلمنامه نويسي است. يادداشتهاي يك اقتصاد خوانده را بايد از آن بالا بردارم. سابقه را هم خط بزنم! شايد هم هيچ كدام از اين كارها را نكردم! خب مرض داري مردم را سركار مي گذاري؟ آره...
------------------------
مرگ ديكتاتور وجود من يكي را واقعن خوشحال كرد و اشك شوقش جاري شد: همان گوشه ايستاده بود و تكبير گويان مي گفت: الي جهنم! الي جهنم! اما من دعوايش نكردم و حق دادم به آن روح بزرگي كه ۷ سال رنج ديكتاتوري من را به دوش كشيد و دم نزد. براي همه لحظه هاي سردت مرا ببخش و اگر توانستي فراموش كن كه مي دانم سخت است.
------------------------
يك همزبان و يك دوست مي تواند نعمتي باشد كه ماوراءالطبيعه يا هر آنچه مي خواهيد اسمش را بگذاريد، الله، اهورا مزدا و يا ... به انسان هديه مي كند. فكر مي كنم ماوراي آنچه من مي بينم آنقدرها هم خاموش نيست. زيادي مذهبي مي زنم نه؟ فكر مي كنم همين الان يكي بيايد و بنويسد: حاجي التماس دعا! ولي اگر اسم خلوت مجازي را مذهب مي گذاريد٬ پس: محتاجيم به دعا!!! مذهب من خلوت من است. تا تكفير نشدم اين قسمت را بي خيال مي شوم! و باقي قضايا بماند براي بعد.
-----------------------
تمام.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 17:15  توسط اسماعیل  |