تبليغاتX
آلما - شانس های بزرگ

نوشته ای را در مورد زندگی میلتون فریدمن داشتم برای روزنامه ترجمه می کردم که به تیتری رسیدم با این عنوان: زندگی بر پایه اتفاقات. فریدمن معتقد بود که موفقیت هایش را مدیون شانس هایی است که در طول زندگی آورده. شانس های بزرگ و متوالی. پدر و مادرش در سن نوجوانی از چکسلواکی به آمریکا مهاجرت می کنند و او تنها پسر و آخرین فرزند فریدمن هاست. فریدمن می گوید وی این شانس را آورد تا به جای یک شهروند بلوک شرق٬ شهروند آمریکا باشد. پدر و مادرش کارگر بودند و بعد یک لباس فروشی باز می کنند و پدرش در سال آخر دبیرستان میلتون فوت می کند. میلتون از دانشگاه راتگرز بورس می گیرد و بعد با بزرگانی چون هولمز و برنز که بعدا رئیس کل بانک مرکزی آمریکا شد آشنا می شود. همین برنز او را تشویق می کند که در شیکاگو ادامه تحصیل دهد. در دانشگاه به خاطر نشستن بر اساس حروف الفبا٬ همسر آینده اش یعنی رز دایرکتور یک صندلی آنطرفتر نشسته و شش سال بعد با او ازدواج می کند و ... فاصله بین اف و دی تنها یک صندلی بوده!

نمی دانم اسمش را چه باید گذاشت؟ شانس٬ تقدیر٬ تدبیر و یا ... ولی شانس آوردن کلا با مزاجم سازگارتر است. بخت به فریدمن رو کرد و مهم این توالی و به هم پیوستگی شانس ها بود که به بزرگ مردی چون او انجامید.

داشتم شانس های خودم را مرور می کردم که خنده ام گرفت. البته شانس های دوران کودکی که من فعلی را به اینجا رساند! شانس ها در همان حد شانسی فروشی های ۱ تومانی و ۲ تومانی بوده و در کل به این نتیجه رسیدم: چقدر شانس آوردم که تا به حال زنده ماندم. فریدمن شدنم پیشکش!

شانس آوردم در دوره ابتدایی که خانم ناظم چاقمان گوشم را کشید و تا مرز کنده شدن پیش رفت٬ گوشم هنوز سر جایش هست! گرچه هنوز جای آن پارگی بعضی اوقات مشکل ساز می شود.

شانس آوردم وقتی در کلاس ریاضی مشغول کشیدن نقاشی بودم و معلم آنچنان سیلی نثارم کرد که برق از چشمانم پرید و مغزم تکان نخورد! شاید هم خورده باشد! وگرنه الان در تیمارستان بستری بود! زیاد هم مهم نیست البته! همین تیمارستان تهران هم خودش دارالمجانین کمی نیست.

شانس آوردم که اجدادم به جای مهاجرت از شوروی به مراغه سر از اوگاندا یا اتیوپی در نیاوردند! و الا الان شکمم از گرسنگی باد کرده بود و یا یک پایم روی مین رفته بود و یا ... البته الان هم با شکم فعلی از فرط سیری کم از کودکان اتیوپی ندارم!

وای خدای من! چقدر من خوش شانسم...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 11:29  توسط اسماعیل  |