تبليغاتX
آلما - چشم خوردن و چشم زدن و ...

امروز از روزهای چندین پستی است که هی دلت می خواهد بنویسی و زر بزنی. دیشب اتفاق فجیعی افتاد. همخانه در چاله کنار پارکینگ خانه پدری اش افتاد. چاله که نه! بگویید چاه! یکباره دیدیم که نیست. نگو تا کمر در چاله فرو رفته. پدر می گفت چندباری آهنگر آورده که دری برای آن چاله بسازند اما نشده که نشده. وقتی برای سنجیدن عمق چاله به داخل آن رفتم با قد ۱۸۵ سانتی متری تا کمر در آن فرو رفتم. خوشبختانه همخانه سالم ماند و فقط می خندید. الان هم مشغول مسابقه ورزشی است.

برای شام که بیرون رفته بودیم بحث و گفتگو داغ بود و همخانه با هیجان همیشگی حرف می زد. زنی کنار میز ما با نگاههای معناداری نظاره گر جریان بود. بیرون که آمدیم حرف نگاههای زن بود که بعد آن اتفاق فجیع در چاله افتادن رخ داد. همه به اتفاق معتقد بودند همخانه چشم خورده است! ولی من بهت زده بودم! نظر من این بود که بدون چاله چشم خوردنی در کار نبود و باید مشکل چاله حل می شد.

خرافات در دنیای ایرانی ها فقط رنگ و بو ندارد. خرافات در زندگی همه مردم روی زمین جریان دارد ولی فکر می کنم در زندگی مردمان فقیر و مردمانی که زندگی پر ریسکی دارند بیشتر جریان دارد. در ایران ما که خطر از سر و رویمان می ریزد خرافات حرف اول زندگی را می زند. زندگی ورزشکارها و سیاستمدارها هم چنین است. پر خطر و پر از خرافات.

ولی چشم خوردن و چشم دیدن بدجور در زندگی ما نفوذ کرده طوری که حتی مجبوریم دروغ بگوییم تا چشم نخوریم!! واقعن این انرژی منفی و چشم خوردن و این حرفها چقدر صحت دارد؟

راستی کسانی که در فرنگ زندگی می کنند بگویند ببینیم آنجا چقدر از این چشم خوردنها و این حرفها هست؟ چه طبقه ای بیشتر اسیر این جریانات هستند؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 10:5  توسط اسماعیل  |