ساعت ۶ که از کار بیرون زدم دیدم که زمین از قطره های ریز باران خیس است. طبق عادت همیشگی سیگاری آتش زدم و به یکباره رعد و برقی زد و آسمان گریستن آغازید. فاجعه ای بود که بیا و ببین. کسی در خیابان نبود و همه در جایی پناه گرفته بودند. من اما خواستم در کنار خیابان بیاستم تا باران هرچه می خواهد بکند. تمام هیکلم خیس آب شد که اتوبوسی ترمز زد و بالا پریدم. به هفت تیر که رسیدم سیل همه جا را برداشته بود و کفش های کتانی من پر آب بود و دیگر ابایی نبود از رفتن توی جوی آب! سر صف که رسیدم ایستادم. درست یکساعت و اندی و هیچ کس به مقصدی که من می رفتم نرفت که نرفت. مثل آبکش آب باران از سر و رویم جاری بود ولی چیزی به من آرامش می داد:" همخانه زیر این باران خیس نمی شد تا عصبانی شود" نفس راحتی کشیدم و لبخند می زدم. قول دادم عصبانی نشوم و مجبور شدم بعد از یکساعت مسیر سیدخندان را در پیش بگیرم. برای اولین بار در زندگی ام با کفش های پر آب باران و شلوار خیس که باران تا زیر پوش هم نفوذ کرده بود روی صندلی نشستم.
باران همه جا نعمت است. اصولن خیلی چیزها که نعمت است اینجا در سرزمین من تبدیل به زحمت می شود. ماشاا... هزار ماشاا... سیستم حمل و نقل شهری اینقدر قوی تشریف دارد که نگو و نپرس! خب تقصر کسی هم نیست البته!! مدیریت شهری سواد می خواهد که خب بندگان خدا ندارند. زور که نیست. بودجه مترو را یکسال نمی دهند و بعد می گویند ردیف بودجه اشتباه شده بود! از چنین سیستمی چه انتظاری می توان داشت.
در همان حال که آب از سرتا پا می چکید یاد سیل زدگان جاکارتا افتادم. خیس شدن من قطره ای در دریای مصیبت آن بیچاره ها بود. پس عصبانی شدن ندارد و عصبانی هم نشدم. به سر کوچه که رسیدم لرزم گرفت. سرمای هوا داشت به استخوانم و جاهای دیگرم نفوذ می کرد. خانه که رسیدم همه لباسها را کندم و روبروی پکیج ایستادم تا خشک شوم و بعد هم تلویزیون را روشن کردم و ...
